عطش ...

شرمندهام . روسیاهم . امروزوقتیمنرادردستانتگرفتیوبهلبانتنزدیککردی . وقتیرویچونماهتوجودمراروشنکردامانگذاشتیعطشترابرطرفکنم . وقتیدرچشمانتخواندمکهنتوانستیبنوشیوقتیکودکاندربیابان "واعطشا"سردادهاند . دلمسوخت . دلمآتشگرفتوقتیمرابجایانکهبنوشیبهمشکریختی . دلمسوختوقتیراهافتادیومنمیدانستمکهقرارنیستمنکودکیراسیرابکنم . دلمسوختوقتیمیدانستمکهتوبهسپاهنمیرسی . دلمسوختوقتیمیدانستمکهلحظاتیدیگرتیرهاییبرچشمانچونماهتمینشیند . دلمسوختوقتیشنیدمکهتیرهاآمدندونشستندورشادتتنگذاشتمشکبرزمینبیافتد . دلمسوختوقتیدستانتراجداکردندوتوهنوزمشکرابردندانگرفتهوبهندایواعطشایکودکانگوشمیدادیومیتاختی . سوختموقتیبرزمینریختم . بهمشککهمیریختیام هنوز چشم داشتی ، مشک را با دستانت گرفته بودی .بهزمین که ریختم . دیدمکهماه

/ 2 نظر / 5 بازدید
رضا

خیلی خوبه که از ارزش ها دینت آگاهی.و آدم های بزرگ دینت رو می شناسی. فقط ای کاش ایمانت هم به پای احساس قلمت می رسید!چون فکر کنم اگر با ایمانت می نوشتی ... نه!کلاً اگر با ایمانت می نوشتی این جا خالی بود! چیزی فراتر از جمله باش.

مریم

به نظر من فوق العاده زیبا و تاثیرگذار بود[ناراحت] با همه متن‌هایی که قبلاَ خونده بودم فرق داشت [گل]