پرواز به اوج

من و کشتیم ...

قبل از این که بخونین یه توضیح :‌

این رو با لهجه جنوبی نوشتم ، اِعراب گذاری هم کردم اما خودتون هم سعی کنید با همون لهجه بخونید . جداً مؤثره . امیدوارم همتون نظر بدین . نقد هم نکردین لا اقل دید کلی تون رو بگید لطفاً :

هر روز می اُم همیجا ، یک دو ساعتی مونده به غروب می اُم و آدما رو می بینُم . جهانگرد زیاد می آد . هم خارجی ، هم ایرانی . هفته ی پیش با ناخدا دعوام شد .  بوآ رو می گُم . بهش می گُم می خوام بیام بات رو لنج کار کُنُم . می گه نمی شه . هنو بچه ای . منُم که کار ندارُم . همش یَله می دُم تو خونه . اُماه هم که ول کُنِمان نی . از 8 صبح می آد بالا پشه بند یه ریز می گه بلند شو . ما خانِمان 1 اتاق داره . که شبا ناخدا و اُماه می رن آنجا می خوابن . من و رُباب ، خواهرُم رو می گُم ، یکیمان تو سردری می خوابیم یکی می ره پشت بام توی پشه بند . یعنی همیشه دعواست کی بره ، چون جفتیمان از زیر آسمون خوابیدن خوشمان می آد . اما امسال رباب کنکور داره و مجبوره تا دیر وقت درس بخانه . واسه همی معمولاً من بالا می خوابم او تو اتاق ، که برق داشته باشه .  تو کل ایل وتبار ما همین یه نفر درس خان شد . همی باعث شد ناخدا از خیر شوهر دادنش بگذره . من که ششُم ول کردُم . یه مدت رفتُم ور دسته سلمان خان ماهی فروشی کردُم . اما خوشُم نیامد . زیاد غر می زد . منُم تو کتم نمی رفت ناخدا لنج داشته باشه اون وقت مو بِرُم ماهی فروشی کُنُم ؟ خلاصه یه بار که زیادی غر غر کرد منُم سبد ماهی رو ول دادُم تو صورتش و زدُم بیرون . از ترسش تا چند وقت جرأت نداشتُم برُم تو بازار . تا بالاخره ناخدا آمد عذر خواست ازش ، البته بماند که بعدش یه کتک مفصل خوردُم . اُماه قالی می بافه . او ماله ای وِرا نی . ناخدا یه بار که واسه تجارت رفته بوده ابوذبی از یه خان عرب می خرش . البته خودش نمی دانه که ناخدا پاش پول داده . همه می گن یه عیب و ایرادی داره ، چو ای ورا زِند و زا زیاد کردن رسمه ، اما ما همی 2 تاییم . منتها مو فِک کُنُم عیب از ناخداس .  بگذریم . داشتُم از دعوای خودم و ناخدا می گفتم . ها ، می گه باس یه مدت برم ماهیگیری تو لنج عَجَبشیر خان . می گه زودمه باهاش برم تجارت . مو که می دونم واسه چی می گه . جاسم می گُف چند سالیه اونور جَو بندر عوض شده ، دخترا زیاد می رن و می آن ، بخصوص که خیلی از لنج ها که می رن واسه تجارت آنجا چند شبی کارشان گیر گمرک و از این بساطاس . ای جوری بساط عیش و نوششان هم براه می شه . منم اصن برا همی می گُم عیب از ناخداس . فقط یه اجاق کور می تونه تو ای بندرا جز تجارت هیچ کار دیگه ای نکنه . گاه می ره و یه شبه بر می گرده با یه لنج پر از بار . نه که قاچاقا . اصلاً اهل خلاف نی . اُماه می گه واسه درس عبرتیه که از بِرارِش گرفته . می گن قاچاق می کرده ، اما یه بار تو فِرار کشته می شه  . البته خو ناخدام که کار ماله خودش نیس . این وسط فقط کرایه لنج را می گیره . لنج هم داره کهنه می شه ، دیگه بدرد نمی خوره . خرجش رفته بالا . اوهو ... باز از لُبِ کلام دور شُدُم . داشتُم می گفتُم . از وقتی ناخدا نزاش باهاش بِرُم منُم هر روز میام همی جا . جهانگردا دمه غروب می آن لب دریا . می گن منظرش قشنگه . مو که قشنگیی نمی بینوم . البته خو فقط بخاطر غروب نیست که. این کشتیه هم خودش واسه این ندید بَدیدا کلی منظَرَس . می گن زمان جنگ با پرتغالی ها آمده اینجا . البته خودش ماله یونانیا بوده . اسمش چی بود ؟ ها ، آنجلوس . خلاصه به گل می شینه و هیچ کسُم نمی تانه کاری کنه . رفت و آمد بهش نمی شه . متروکس . اینام دم غروب می آن از همین ساحل چندتا عکس ازش می گیرن و می رن . تو کل جزیره این کشتی یکی از مشهور ترین جاهاس. اما بازُم مو نمی فهمُم اینا چرا می گن اینجا منظرش عالیه .  همه جا خو همینه دیگه . اینا دریا ندیدن . بعضی هاشون یه تیپایی دارن که اگه یه روز رباب ایجوری بیاد بیرون نا خدا خونش رو حلال می کُنه . می دانی چیه ؟ اینا فکر می کنن 2 زار پول دارُن خیلی آدمُن .تازه بعضیهاشان همان 2 زار را هم ندارن ! تا هفته ی پیش همش تو کف بودم چه جوری حالشان را بگیرم فکری نشن که خیلی آدمن . آخر سر فهمیدُم . هفته پیش همی که آمدم ، اول یه ذره رفتم لالوشان پلکیدم . هی عین آدُم ندیده ها نگام می کردن و پچ پچ می کردن و می خندیدن . بعضی هاشان هم اسمُم را می پرسیدن . یه بارم یکی شان گفت با دوربینش ازش عکس بگیرم . بعدم 1000 داد بهم . منم گفتم مو که گدا نیسُم . 200 بدی بسه . هی مو رو مسخره کردن . منُم آخر سر گذاشتُم حسابی که شلوغ شد و تو چِش آمدم زدُم به دریا . 20 متر که بری جلو می رسی به زنجیر لنگر و بعد روی آن راه افتادم تا دم کشتی . مثل ای بند بازا هس که توی تلویزون نشان می ده . بعدم از لالوی سوراخای کشتی زدم داخل . همهشان کف کرده بودن . یه پسره آمد ای کار رو بکنه هما اولش کم آورد برگشت . اینا نمی دانن . همه کار را نمی شه با پول کرد . باید بچه دریا باشی تا از این کارا بلد باشی . خودمانیم . آ بالا که رسیدُم تازه فهمیدُم منظره یعنی چه . اینا نمی دانن . روی دکل کشتی یه دنیای دیگس . اصلاً می دانی چیه ؟ بذار ناخدا به لنجش بباله ... اینام به پولشان ... مو حالا دیگه خودُم یه کشتی دارم ...

 

   + ایمن ; ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱
comment نظرات ()

...

 

" آسمان من "

 

   + ایمن ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۳٠
comment نظرات ()

...

"  وداع  "

-------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : چند وقتی هست این شکلی ام ...

 

   + ایمن ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٢
comment نظرات ()

فقط یک اتفاق ...

چند وقت پیش خونه ی ما مراسم خواستگاری بود ... قرار بود دو نفر از آشنایان که میان سال هم بودن با هم آشنا بشن تا اگه از هم خوششون می آد :

 بادا بادا مبارک بادا

خوب جلسه ی اول خواستگاری به دلیل آشناییت هر دو طرف با ما  ، در خانه ی ما برگزار شد و دو طرف کمی همدیگر رو شناختند و قرار شد یک جلسه ی دیگر هم برگزار بشه...

جلسه ی دوم به پیشنهاد ما و موافقت هر دو طرف خارج از خانه بود تا طرفین از ظاهر همیدیگه در محیط اجتماع و طرز برخورد یکدیگر با آدمهای اجتماع هم ، آشنا بشن ...

قرار شد برن یک رستوران ... عروس خانم که از دوستان مادرم محسوب می شد گفت اول می آد خونه ی ما و بعد از اینجا قرار شد مادرم تا رستوران همراهیش کنه ...

درست موقعی که قرار بود از در خونه بیان بیرون  ، مادر من رفت تا کیفش رو برداره که ...

دست مادرم می خوره به یه گلدون تزئینی و اون گلدون  از کنار بر می گرده روی میز ... صدای جیرینگ خفیفی شنیده می شه ...

چیزی که مادرم ، من و باقی اعضای خونه دیدیم غیر قابل باور بود ...

اونقدر عجیب بود که می تونستیم شرط ببندیم این دو نفر با هم ازدواج می کنن ...

تصویر گلدون شکسته شده رو ببنید تا بفهمید چرا این حرف رو می زنم :

البته بگم که اون دو نفر بعد از دومین جلسه ی خواستگاری به این نتیجه رسیدند که به درد هم نمی خورن ...

پینوشت :

من به عنوان یک دانشجوی فیزیک خیلی کم پیش می آد که بتونم این جور چیزها رو باور کنم اما این یکی رو چون خودم دیدم مجبورم قبول کنم و فقط بگم یک اتفاق بوده ... نظر شما چیه ؟

   + ایمن ; ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٢
comment نظرات ()

سفرنامه یا قصه های من و جدم کوروش (۲) ... عیدی شما ...

خوب ... بالاخره روز موعود فرا رسید  ... امروز عیدیهاتون رو می گیرید ... اما قبلش چندتا توضیح :

قبل عید خیلی فکر کردم که چه عیدی می تونم بگذارم تو وبلاگ که هم خوب باشه  هم قابلیت تو سایت گذاشتن رو  داشته باشه ... فکر کردم عکس چیزه خوبیه ... این ۲۰ تا عکسی که می بینید از میون ۲۵۰ تا عکسی که در سفر انداختم انتخاب کردم ... امیدوارم ازشون لذت ببرید ...

من در شیراز از تخت جمشید خیلی لذت بردم ... اونجا احساس افتخار می کردم ... حس آدمی که برای اولین بار اونجا رو می بینه غیر قابل بیان ِ ... برا همین تلاشی نمی کنم ... سرتون رو هم درد نمی آرم ... فقط اگر کسی اونجا رو ندیده حتماً بره ببینه ... و پاسارگاد و نقش رستم هم یادتون نره ...

اینم عیدی شما ... ببخشید اگه چیزه قابل داری نیست یا لذت زیادی ازش نمی برید  ( اسمهای عکسها رو هنوز از همشون راضی نیستم ، شاید بعضی هاش رو عوض کردم )  تمام عکسها رو خودم گرفتم و کلیه ی حقوق مادی و معنوی اونها محفوظ است برای خودم

راستی خوشحال می شم بدونم هر کدومتون از کدوم عکس بیشتر خوشتون اومده ... اگر دوست داشتید برام کامنت بگذارید ... شاید آخر سر عکس محبوب رو اعلام کنم ...

پیش نوشت : چون ممکنه یک مقدار load شدن عکس ها طول بکشه و بعضی هاش رو نیاره ... اگر نیاورد  روی علامت ضربدر گوشه ی عکسی که نیاورده دکمه ی راست ماوس رو کلیک کنید ، سپس گزینه ی show picture رو انتخاب کنید ...

 

 " زایش تقارن " - مسجد وکیل - شیراز

" شبستان " - شبستان مسجد وکیل - شیراز

            " نما " - نارنجستان قوام - شیراز

   " تلألؤ " - نارنجستان قوام - شیراز

" زیبایی در نگاه او " - نارنجستان قوام - شیراز

 " شیخ اجل " - آرامگاه سعدی - شیراز

 " دریایی در آسمان حافظ " - آرامگاه حافظ - شیراز

" زبانی از جهان غیب " - آرامگاه حافظ - شیراز

" جد من کوروش " - آرامگاه کوروش کبیر - دشت پاسارگاد

" کدامین دست مرا از  فراز ستون به پایین کشید ؟ ننگش باد " - تخت جمشید

" نگهبان ،۲۵۰۰ سال بیداری " - تخت جمشید

" قدمگاه " - تخت جمشید

" عظمت " - تخت جمشید

" درگاه " - تخت جمشید

" خفتگانی بیدار " - تخت جمشید

" اژدهایی از تبار ایران   " - تخت جمشید

" بدرود خورشید " - تخت جمشید

" غروب " - تخت جمشید

"خواب خورشید " - تخت جمشید

" ... " - تخت جمشید

 

 

   + ایمن ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٠
comment نظرات ()

من و قاصدک ...

          

 

 

                

 --------------------------------------------------------------------------

به دلایلی داشتم در نت دنبال عکسهایی از قاصدک می گشتم ... این چند تا عکس خیلی قشنگ بود ... حیفم اومد شما نبینیدشون ... بخصوص که آخریش وصف حال فعلی خودمه ...

   + ایمن ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/۸
comment نظرات ()

 

روز عاشورا به خیابانها رفتم و از دسته ها عکس گرفتم ، ثمر ۵ ساعت در خیابان راه رفتن و دسته دیدن ۱۵۰ تا عکس و چند قطعه فیلم بود که جند تا از اون عکس ها رو اینجا گذاشتم تا ببینید :

                                  

                                          

                       

                        

                         

                     

                     

                     

                       

                     

                     

                         

                               

پی نوشت :

البته کلیه ی حقوق مادی و معنوی این عکسها محفوظ است .

   + ایمن ; ٥:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢٢
comment نظرات ()