پرواز به اوج

دو روز با David M. Lee

David M. Lee

دیروز و امروز David M. Lee برنده ی نوبل فیزیک 1996 مهمان دانشکده ی ما بود. دیروز سخنرانی ای عمومی برای تمام دانشجویان در باب ابرشارگی در هلیوم 3 داشت ( نوبل 96 ) . امروز  هم در مورد آخرین کاری که در حال حاضر در دانشگاه Texas A&M در حال کار کردن بر روی آن هستند برای دانشجویان و اساتید دانشکده سخنرانی کرد. نهار را هم در محیطی صمیمی در یکی کلاسهای کوچک دانشکده همراه با همسرش با دانشجویان دکتری صرف کرد و به سؤالاتمان پاسخ داد. در موقع نهار سؤالات بیشتر به زندگی و حواشی تحقیقاتش مربوط بود تا مستقیماً با تحقیقاتش. چند چیز برایم در مورد ایشان جالب بود:

1. فاندش را در دانشگاه Cornell  که تا 2 سال پیش آنجا بوده قطع کردند! برای همین به Texas A&M رفته است. برای ما کمی عجیب بود که آخر چرا باید فاند یک نوبلیست را قطع کنند ! عجیب تر آن بود که در 79 سالگی و بعد از بازنشستگی چقدر همت داشته که حتماً این مقاله اش را ادامه دهد و برای همین به دانشگاهی دیگر رفته و کلی وقت و انرژی صرف کرده تا دوباره آزمایشگاهی برای خودش علم کند و ...

2. در کار فعلیشان پدیده هایی هست که هنوز در مورد جوابش مطمئن نیستند. در توضیح این پدیده ها خاشع بود و ادعایی نداشت و به راحتی نمی دانم می گفت . کاری که خیلی ها نمی توانند.

3. همسرش دکتری بیو شیمی داشت و استاد دانشگاه بود، با این حال می گفت 40 - 50 سال پیش پیدا کردن کار در آمریکا برای یک استاد زن بسیار سخت بود. برایم عجیب بود شنیدن این حرف ...

4. تأکید داشت که اگر هنوز زمینه ی کاری خود را انتخاب نکرده اید حتماً وارد زمینه ای شوید که در فیزیک حسابی فعال باشد. وقتی از او پرسیدم که خودش کدام زمینه را فعالترین زمینه ی فیزیک می داند گفت قطعاً گرافین !

5. یکی از دوستانمان در مورد فیزیکدان محبوبش پرسید، گفت هیچ کس را نمی گویم چون هر کس یک عیب دارد و هیچ کس شایسته ی کاملاً ایده آل بودن نیست. اما توصیه می کنم زیاد در مورد فیزیکدانهای بزرگ گذشته بخوانید و یاد بگیرید که چگونه کار می کردند.

6. 45 دقیقه سخرانی دائماً ایستاده برای فردی 79 ساله خیلی آسان نیست، آن هم در زمینه ای که خودش مبدأش باشد ، آنهم برای کسانی که شاید هیچ چیز در موردش نخوانده باشند. اما جذاب سخنرانی کرد و مفید.

7. می گفت که زیاد با فیزیکدانهای زمان خود در ارتباط باشید و بخصوص فارغ التحصیل که شدید همیشه با اطرافیانتان تبادل نظر کنید و نامه بنویسید و مقاله بخوانید. می گفت ما این کار را زیاد می کردیم بجز با مقالات و نشریات روسی ! و افسوس می خورد از اینکه چرا با روسها خیلی ارتباط نداشتند.

اینجا می توانید اتوبیوگرافی او را بخوانید.

   + ایمن ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٤
comment نظرات ()

لاندائو ...

این ترم دو تا از درسهایی که در این دانشگاه جدیدمان داریم از روی مجموعه

 Course of Theoretical Physics 

لاندائو است. مکانیک کلاسیک و الکترودینامیک. اولی را از روی Mechanics می خوانیم و دومی را از The Classical Theory of Fields . در مورد هر دو کتاب یک چیز را به وضوح می توان دید. تسلط عجیب نویسنده بر موضوع و عمق علمی نوشته. به خصوص در مورد دوم، گاهی چند جمله ی کتاب آنقدر محتوی دارد که برای رسیدن به همان چند جمله چندین صفحه باید نوشت و چندین ساعت وقت گذاشت.

لاندائو : متولد 1908 در باکو ، یهودی، در سن 14 سالگی وارد دانشگاه شد و همزمان در دو دپارتمان فیزیک - ریاضی و شیمی مشغول به تحصیل شد. در 21 سالگی دکتری گرفت. مدتی رو در مؤسسه بور در کپنهاگ و همینطور کمبریج و زوریخ بود. در 1938 به اتهام جاسوسی برای آلمان دستگیر شد. در آن زمان یکی از دوستانش به استالین نامه نوشت و شخصاً مسئولیت آزادی لاندائو را قبول کرد و به همین دلیل پس از 1 سال آزاد شد و مشغول به همکاری با دوستش در زمینه ابررسانایی شد. در 1962 تصادف کرد و چند ماه را در کما به سر برد. در همان سال موفق به کسب جایزه نوبل به خاطر پیشبرد ریاضی تئوری ابرشارگی شد و در 1968 هم از دنیا رفت.

هرچند درس خواندن از روی کتابهای لاندائو کار خیلی آسانی نیست، اما در میان کتابهایی که تا به حال در این زمینه ی فیزیک تئوری خوانده ام کتابهای لاندائو جایگاه خاصی از لحاظ عمق محتوی دارند.

   + ایمن ; ۳:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٩
comment نظرات ()

پشه ...

خانه ی ما تقریباً پشه نداشت، تا اینکه چند سال پیش که یکی از اقواممون به دیدنمون اومده بود بعد از رفتنش تعدادی پشه در آسمان خونه مشاهده کردیم. این البته برای برادر و خواهر و پدرم مهم نبود و فقط من و مادرم شدیداً از این موضوع رنج می بریم و ظاهراً این فقط خون ماست که شیرین و قابل خوردنه. در این چند سال خب طبعاً ما هم بی کار نشستیم و از روشهای مختلف برای از بین بردن پشه ها استفاده می کنیم. روشهای مورد پسند من بیشتر روشهای فیزیکی و الکتریکیه و خیلی از روشهای شیمیایی خوشم نمی آد. برای همین یه راکت پشه کش الکتریکی دارم که به موقع ازش استفاده می کنم. البته در طول این چند سال پشه های اتاق من هم حرفه ای شدن و چریکی عمل می کنن. تا امشب همه چیز خوب بود و من و پشه ها زندگی مسالمت آمیزی با هم داشتیم. معمولاً هر شب بیشتر از یکی دو تا در فضای اتاق ظاهر نمی شد. که اونها هم یا کشته می شدن و یا در معدود شبهای مقداری خون نصیبشون می شد. اما امشب وضع فرق داشت...

من امشب حدود ساعت 1.5 آماده ی خواب شدم. چشمهام داشت گرم می شد که با خارش دستم از خواب پریدم. خب تا اینجا طبیعی بود. گذاشتم پای اینکه جزو شبهایی بوده که پشه تونسته از غفلت من سوء استفاده کنه و نیشی بزنه و صفایی بکنه. اما ماجرا به همین جا ختم نشد. وز وز شدید و مکرر پشه ها به صورت مانور دور سرم نگذاشت بخوابم. نیشهای مکرر که بیش از 10 تا می شدن و البته هر قدر هم که کشتم به جایی نرسید و با اینکه تا الآن که طرفهای 4 صبحه حدود 10 تا رو کشتم هنوز هم هستن!!! خلاصه که خوابم پرید. رفتم راکتم رو بردارم که دیدم اون هم باتری خالی کرده و به ناچار به روش شیمیایی و با پیف پیف فضای اتاق رو انباشته کردم. اما یک چیز در رفتار این پشه ها امشب برام جالب بود. خب من در اکثر حالات پشه ها رو به سرعت با دستم می گرفتم و بدون اینکه لهشون کنم دستم رو می گرفتم زیر آب. و من امشب تکامل رو در این پشه ها به وضوح می دیدم. قدرت مانور فوق العاده بالایی پیدا کردن. نکته ی جالب دیگه دسته جمعی حمله کردنشونه. به هیچ وجه تکی دیده نمی شدن امشب و در دسته های 3 تایی حرکت می کردن. و نکته آخر اینکه واقعاً حمله می کردن. یعنی به وضوح برای آزار دادن من حرکت می کردن ، مثلاً با سرعت به سمت صورتم می اومدن یا وقتی برق رو خاموش می کردم دور سرم می چرخیدن تا صداشون آزارم بده.

نمی دونم اینها توهمه من ناشی از حرصیه که امشب از دست اینها خوردم و خوابم نبرد یا اینکه واقعاً این برداشتهام درسته، اما یه چیز رو مطمئنم اونم اینکه امشب پشه ها رفتارشون با شبهای دیگه فرق داشت...

پی نوشت : الآن که چند دقیقه ای هست پیف پاف زدم می بینم که در فضای اتاق حیران مثل هلیکوپتری که داره سوخت تموم می کنه تلو تلو می خورن بعد هم کم کم ارتفاع کم می کنن و نهایتاً می افتن زمین و بعد هم بعد از کمی بال بال زدن و تلاش برای دوباره بلند شدن که ناکام می مونه جون می دن ...

   + ایمن ; ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۳
comment نظرات ()

 

1. یادم هست سال اولی که درس می دادم رسیدم به مبحث خطا و برای بچه ها توضیح دادم که معمولاً قاعده اینه که خطای دستگاه را معادل کوچکترین واحد اندازه گیری دستگاه می گیرند. یکی از بچه اعتراض کرد که آقا ما فلان جا خوانده ایم که نصف کوچکترین واحد اندازه گیری دستگاه (!) . گفتم اونقدری که من سواد دارم اونیه که من گفتم اما بگذار بروم تحقیق کنم ببینم ماجرا چیست ، جلسه ی بعد جوابت را می دهم. از استادم در دانشگاه پرسیدم و فهمیدم که بعضی از مهندسان رسم دارند نصف کوچکترین واحد را خطا بگیرند. البته همین مهندسین اندازه گیری ها را که انجام دادند و مثلاً در آوردند که مقدار آجر لازم چقدر است یک ضریب اطمینان می گذارند روی عدد برای اطمینان !!!

2. معلم بودن کار سختی بود برام. اما انگار قرار نیست سختی هاش به پایان برسه. یکی از آخرین سختی هاش این بود که بعد از یکسال از بدرود با معلمی، شاگردم زنگ زده و پیغام داده که دو هفته به آخرین مهلت فلان سمینار باقی مونده و به کمک من برای تصحیح برنامه ی پروژه اش نیاز داره و من هم با سنگدلی مجبور به رد درخواستش شدم. راستش شاید وقت داشتم، اما باور داشتم که خودش باید راهی برای حل مشکلش پیدا کنه و باید بفهمه که نمی تونه از روابط دوستی و معلم سابقی برای پیشبرد کارش استفاده کنه و باید بفهمه که دیگه یکساله من معلمش نیستم و مسائل و مشکلات مربوط به خودم رو دارم.

3. فکر می کنم درس علمی دادن اون بخشی از کار معلمه که وظیفه اشِ و هیچ منتی هم بابتش حق نداره سر کسی بگذاره و باید با تمام توانش که باید از حداقل قابل قبول بیشتره هم باشه تلاش کنه، اما درس اخلاقی دادن اون بخشیه که از وظایفش نیست ولی به نظرم مهتر از درس علمیه. نیما همدانی و امیر بزرگ مقام سال دوم دبیرستان برای اولین بار به من همچین درسی دادند. اونجایی که من و اردلان ( یکی از دوستانم ) می خواستیم یک نشریه ی علمی فیزیک در مدرسه چاپ کنیم به نام کائنات ، اما بعد از مدتی اردلان به دلایل شخصی کار رو به طور غیر رسمی رها کرد و وقتی من خواستم به تنهایی ادامه بدم نیما و امیر جلوم رو گرفتن که اخلاق علمی اینه که برای ادامه ی کارت بدون اردلان ، اول با خود اون موضوع رو مطرح کنی و اینکه بدون اینکه به اون بگی و صرفاً به خاطر کم کاریش بخوای تنها ادامه بدی کار به دور از اخلاقِ.

* این روزها برایمان زیاد دعا کنید ...

   + ایمن ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳
comment نظرات ()

شغل خوب ، اقتصاد بد ...

صبح یه هو هوس کردم برم ببینم فیزیکدانها از لحاظ حقوق سالانه در رده ی چندمین شغل هستن . اینجا  با استفاده از این این آمار زیر رو می ده :

در آمریکا یک فیزیکدان به طور میانگین سالی 95580 دلار حقوق میگیره که از این نظر در رده ی 30امین شغل قرار داره ( از مجموع 821 شغل )

اما جالبتر اینکه top 10% در فیزیکدانها به طور میانگین 143570 دلار در سال حقوق می گیرن و در از این نظر در رده ی 12امین شغل هستن.

طبق این آمار، پر درآمدترین شغلها متخصص بیهوشی (184340 دلار) و جراحی(184150 دلار) است و کم درآمد ترین شغلها ظرف شویی(20800 دلار)  و آشپزی در فست فود ها(15960 دلار).

بازیگرها با میانگین 44000 دلار در سال در رده ی 347ام هستن که البته top 10% آنها با میانگین 102000 دلار در سال در رده ی 123ام هستن. چیزی که باعث می شه بر خلاف تصور بازیگرها در رده ی پایینی قرار بگیرن تعداد زیاد آنها و مدت زمان کاری کم و غیر دائمه . در حقیقت چون اینجا داره میانگین می گیره ، با زیاد بودن تعداد بازیگرها و اینکه اکثراً حقوق خیلی زیادی نمی گیرن ، حقوق های میلیونی تعداد معدود ستاره ها هم این وسط گم می شه. این حتی در مورد 10 درصد بالایی هم صدق می کنه.

پی نوشت:

 اکثر فیزیک دانها در ایران مجبورن محیط آکادمیک رو برای کار انتخاب کنن. دقیق نمی دونم اما فکر می کنم اعضای هیئت علمی دانشگاه ها در بهترین وضعیت ماهی حدود 2 میلیون تومن حقوق می گیرن که یعنی سالی 24 میلیون تومن و به عبارتی حدود 24000 دلار! تازه این در بهترین وضعیته نه میانگین!

من سال پیش جایی به عنوان مسئول شبکه و سایت کامپیوتر کار می کردم و با کلی چک و چونه ماهی حدود 300 هزار تومن حقوق می گرفتم و البته بیمه هم نشده بودیم. حقوقی که برای یک همچین شغلی در این آمار هست سالی 65260 دلاره که می شه به عبارتی حدود 5438 دلار . یعنی تقریباً ماهی 5میلیون و 400 هزار تومن !!! جالبتر اونکه جایی که کار می کردم دولتی بود و مسئول مالی اونجا گفت صرفنظر از تخصص و توانایی هات ما صرفاً بر اساس مصوب دولت با توجه به درجه ی مدرکت بهت حقوق میدیم و با همین استدلال حقوق من اگر آبدارچی می شدم هم فرقی نداشت و همین مقدار بود . عملاً تنها معیار حقوق دادن مدرک کارمند و مدت زمان کارش و البته در بعضی موارد ساعت کاری ( شیفت شب یا شیفت روز ) محسوب می شد.

سعی می کنم بعداً اعداد بیشتری در بیارم و مقایسه کنم.

   + ایمن ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

Unique International Statute Law

There is something which is bothering me for a while. If there was a unique international statute law which was accepted by all countries, wasn't the life better?

Maybe it’s ridiculous by first thought, specially law has a tight relation with ideology. As an example, French government believes in full separation between politics and religious and in return Iran's government believes there should be a strong relation. So it’s a complete paradox between these two ideologies.

But let’s think as a physicist. This sounds like particle and wave behavior of light which was thought as a paradox in early previous century. But what some more open-minded guys created, made a new window of thought which both wave and particle behaviors can be co-exist in this new model.

It may seem stupid, but nowadays among all of my daily problems some part of my mind is considerably working on probability of existence of a suitable frame for such a Unique International Statute Law.

So is there any comment? Any thought that would help me in this?

 

   + ایمن ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٤
comment نظرات ()

اخبار صحیح !!!

تو خبر رسمی مملکت داره از نمایشگاه فناوری لیزر می گه ، بعد اولش با این شروع می کنه که " اتمهای نور هر کدام به یک سو می رن" !!!!!!!!!!!

آخه هویج، به جهنم اون سواد و مدرکت که باهاش استخدام شدی، از صبح تو نمایشگاه بودی، از یکی از اونها می پرسیدی این نور چیه ؟! خیر سرت خبرنگاری ...

   + ایمن ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
comment نظرات ()

بحران اقتصادی ...

چند وقتی بود که برام در مورد تبعات ورشکستگی بانکها سؤال ایجاد شده بود. کامنت یکی از دوستان توی گودر در این رابطه باعث شد تا برم کمی در موردش مطالعه کنم و از چیزایی که فهمیدم یه مقدار بنویسم. چیزهایی که می نویسم از اطلاعاتیه که از چند مقاله تحلیلی ، سایت Fedral Deposit Insurance Corporation  و همینطور سایت ویکی پدیا است.

FDIC یک مؤسسه مالیه که در سال 1933 توسط کنگره ی آمریکا برای بیمه کردن سپرده ی مردم در بانکها افتتاح شد. اینکار با هدف جلب اعتماد مردم برای سرمایه گذاری در بانکها بود. در حال حاضر FDIC حدود 8200 بانک و مؤسسه ی اعتباری رو بیمه کرده . FDIC در حقیقت به نوعی پشتیبان فعالیتهای اقتصاد خصوصی و در عین حال عاملی برای اعتماد مردم به فعالهای خصوصی اقتصادیه.

در آمریکا در سالهای 2007 تا 2009 حدود 65 بانک ورشکست شده اند که روی هم حدود 55 میلیارد دلار سپرده داشته اند و حل مناقشات ناشی ار ورشکستگی اونها برای دولت آمریکا حدود 17 میلیارد دلار هزینه در بر داشته . البته این فقط در مورد بانکهاست و باید گفت که نسبت به هزینه ای که ورشکست شدن شرکتهای صنعتی داشته هیچ محسوب می شه.

طبق قوانین ایالات متحده معمولاً برای ورشکستگی مؤسسات اقتصادی به دو صورت تصمیم گیری می شود که به chapter 7 و chapter 11 مشهور است.

در وضعیت chapter 7 کلیه ی اموال مؤسسه ی ورشکست شده توسط مؤسسه ای واسطه به فروش می رود و پس از پرداخت دیون مؤسسه به مشتریان، باقی مانده ی سرمایه به صاحبان مؤسسه داده می شود.

در وضعیت chapter 11 مؤسسه به عنوان debtor in possession به فعالیت خود تحت نظارت و رأی دادگاه ادامه می دهد.در حقیقت در این وضعیت خود مؤسسه نقش واسطه ی فروش موجود در chapter 7 را بر عهده می گیرد اما نه اینبار برای فروش بلکه برای ادامه ی فعالیت تحت نظارت دادگاه و بر اساس پروپوزال تصویب شده.اگر مؤسسه با روشهای chapter 11 نتونست بدهی ها رو پرداخت کنه و اگر اموال مؤسسه از بدهی ها کمتر بود و همه ی بدهی ها پرداخت نشد ، کلیه ی حقوق صاحبان مؤسسه ی ورشکسته از اونها سلب شده و این حقوق به مؤسسه ی جدید تأسیس دیگری واگذار میشه. انتخاب و نظارت بر کار این مؤسسه ی جدید با دادگاه است. در خیلی از موارد طلبکاران می تونن به جای طلب خودشون حقوق تجاری ای رو از بانک یا مؤسسه ی ورشکسته در قالب یک مؤسسه ی جدید بخرن. خیلی از معترضان به chapter 11 معتقد اند این قانون باعث می شه که فعالان غیر متخصص و خرده پا وارد بازار کلان شده و اقتصاد رو به خطر بندازن.

در chapter 11 روشهای مختلفی برای نجات مدیون ، دیده شده. اول اینکه مدیون می تونه با قرض گرفتن از سایر مؤسسات دینهای اولیه ی خودش رو پرداخت کنه و در مقابل به قرض دهندگان اولویت اول رو بده. در حقیقت به نوعی صاحبان مؤسسه یا بانک ورشکسته سهام خودشون رو با دیگران به اشتراک گذاشته و از این طریق کمی از بدهی های خود رو می پردازند. در عین حال، ورشکسته می تونه قراردادهایی رو که در قبال اونها هنوز و یا در آینده تعهد داره رو لغو کنه و البته هیچ شکایتی هم علیه اون صورت نخواهد گرفت . در حقیقت دادگاه هر گونه اعتراضی رو در وضعیت تعلیق نگه می داره و موکول به بهبود وضعیت ورشکسته میکنه . پرداخت دیون گاهی چند ماه و گاهی حتی چند سال طول خواهد کشید.

در chapter 11 که بیشتر برای بازسازی مؤسسه بکار می رود، بدهکار تا 120 روز فرصت دارد که طرح خود را برای بازسازی ارائه دهد. در غیر اینصورت مؤسسات دیگر هم می توانند طرح بدهند و نهایتاً این دادگاه است که طرح برگزیده رو انتخاب می کند.

بزرگترین ورشکستگی تاریخ مالی آمریکا مربوط به  Lehman Brothers Holdings Inc هستش که حدود 693 میلیارد دلار بوده و 15 سپتامبر 2008 رخ داده. فعالیتهای این مؤسسه اونقدر گسترده بوده که ورشکستگی اون باعث ورشکستگی و یا فشار اقتصادی شدید به خیلی از مؤسسات همکار غیر وابسته اش هم شد.

اما بریم سراغ سؤال اصلی، یعنی وقتی یک بانک ورشکسته می شه به سر مردم چی می آد ؟

جواب این سؤال رو با یک مثال میدم. نکاتی که در زیر می آد از بیانیه FDIC در مورد ورشکستگی بانک Community Bank of Nevada, Las Vegas, Nevada است :

FDIC یک بانک به نام Deposit Insurance National Bank در همین شهر باز کرد و 30 روز به سپرده گذاران وقت داد تا از طریق این بانک جدید به سپرده های خودشون دسترسی داشته باشن و با برداشت اون در بانکی دیگه حساب باز کنند و پول رو به اونجا منتقل کنند. در این میون البته سپرده های دلالی ، اوراق بهادار و حقوق بازنشستگی منتقل نمی شد. این سپرده ها مستقیماً برای شخص یا دلال فرستاده می شد. در طول این 30 روز همه ی فعالیتهای بانکی سپرده گذاران پیشین همچنان قابل انجام بود و پس از این 30 روز سپرده هایی که هنوز به بانک دیگه ای متقل نشده بودند با چک به آدرس دارنده ی حساب فرستاده می شدن.

به نظر می رسه همه چیز خوب باشه ، اما اصل ماجرا اینجاست :

در موقع ورشکستگی Community Bank of Nevada معادل 1.52 میلیارد دلار دارایی و 1.38 میلیارد دلار سپرده داشت. اما بیمه ی ورشکستگی طوری بود که 4.2 میلیون دلار از این سپرده ها مشمول بیمه نمی شدند و بنابر این FDIC برای افرادی با بیش از 250,000 دلار سپرده وقتی رو معین می کرد تا در مورد سپرده هاشون با FDIC وارد مذاکره بشن و نهایتاً تعیین بشه که چه مقدار از سپرده ی اونها شامل بیمه میشه.

خب واضحه که کلی از مردم در این وضعیت برای مدتی به همه ی پولشون دسترسی ندارن. این شاید به تنهایی مهم نباشه، اما وقتی شما خبر ورشکستگی بانکتون رو بشنوین دیگه به اینکه همین الآن همه ی پولتون رو می خواین یا نه فکر نمی کنین، هر چه زودتر برای برداشت همه ی پولتون اقدام می کنین و این دقیقاً همون چیزیه که باعث می شه سیستم به سرعت از حالت تعادل خارج بشه.

البته طبعات اقتصادی این به همینجا ختم نمیشه و این یک زنجیره است که در خیلی جاهای دیگه هم تأثیر می گذاره. برای مثال در کنار بحران اقتصادی آمریکا که این 2 سال خیلی ازش شنیدیم بحران دیگه ای به نام subprime mortgage crisis  وجود داره که در سال 2007 خودش رو نشون داد و نوعی بحران شدید در بازار مسکن در آمریکا بود و ارتباط تنگاتنگی با بحران اقتصادی داشت. بخش زیادی از تأثیر بر زندگی مردم ناشی از وقوع بحران در بازارهای جنبی مثل مسکن، خوراک، پوشاک، درمان و ... است . شاید به زودی در این مورد هم کمی مطالعه کنم و برداشتهام رو بنویسم.

 برداشت من : راستش خیلی از نتیجه گیری خوشم نمی آد چون من خیلی سواد اقتصادی ندارم، برای همین اسمش رو گذاشتم برداشت من:

چیزی که فرق عمده ای رو بین ایران و آمریکا نشون می ده ساختار فعلی اقتصادی ماست. بانکهای اصلی کشور دولتی هستند و ساختار یکپارچه ای هم دارند و بانکهای خصوصی هم توانایی اجرای محدودی دارند و بنابراین خیلی تأثیرگذار نیستند. در صنعت هم متعاقباً اکثر صنایع هنوز یا کاملاً دولتی هستند و یا با نظارت مستقیم دولت اداره می شن. این یعنی انگار یک تیوپ بزرگ که هر چند شاید مقاومت خوبی داره اما سوراخ شدن یک بخشش به خالی شدن باد کل تیوپ منجر می شه. 

 البته مهمتر از این موضوع شایعه و بحث های پیرامون اونه. خطرناکترین اتفاق در وضعیت فعلی همینه که شایعه ای باعث بوجود اومدن بحران در یک بخش نظام اقتصادی بشه و مردم تصمیم به خروج از اون بخش بگیرن. در این شرایط ادامه ی کار اون بخش اقتصادی فقط بحران رو گسترده تر می کنه و شاید تأثیر اون رو به تعویق بندازه اما شدت تأثیر اون رو بسیار بالاتر می بره.

   + ایمن ; ٧:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۸
comment نظرات ()

خصوصی سازی ...

سه ماه پیش برای گرفتن مسترکارت از طریق بانک ملی اقدام کردم. توی ایران به دلایل تحریم و غیره بانکها مسترکارت نمی دن، و این میون فقط بانک ملی ظاهراً با یک بانک توی قبرس قرار مداری گذاشتن که این خدمات رو ارائه می دن. برای گرفتن کارت باید دو برابر مقدار مبلغ کارت ودیعه به بانک بدی نصفش برای شارژ کارت و نصف هم ودیعه بلوکه شده در بانک ملی که البته بهش سود تعلق میگیره. علاوه بر اون یه هزینه های اولیه ی دیگه هم میگیرن. خب ما هم به ناچار این هزینه رو دادیم. گفتن کارت 1 الی 1.5 ماه دیگه میاد. گذشت و این مدت شد 3 ماه تا با کلب داد و بیداد ما کارت 2 هفته پیش اومد. امروز تلفن خونه زنگ زد. از بانک بودن.خانم مسئول زنگ زده بود که فردا لطفاً تشریف بیارین برای پرداخت 55 یورو دیگه. گفتند 20 یورو بانک قبرس برای کارت می گیره و ما هم 35 یورو سالانه برای ارائه ی خدمات ! ( هیچ کدام از این دو مورد البته در قراردادی که ما امضا کردیم نبود!!! )

این حکایت حق الزحمه و  کارمزد و اینها هم شده قصه ی جدیدی. بانکها سعی می کنند در هر شرایطی که مشتری چاره ای دیگه ای نداره و یا راههای دیگه براش زحمت زیادی داره، حق الزحمه ای تعیین کنند و سود ببرند. از این مثالها بازم هست. مثل پولی که باید بدی بابت نقد شدن چک یک شعبه در شعبه ای دیگه. به نوعی حتی بانکهای دولتی هم سعی می کنند با مردم و مؤسسات رقابت کنند.

فکر می کنم یکی از بزرگترین موانع بر سر خصوصی سازی هم همینه، نظام اقتصادیمون طوری ساخته شده که دولت خودش بزرگترین رقیب مؤسسات خصوصی محسوب می شه و خب طبعاً در این شرایط حالا خصوصی سازی توی این نظام اقتصادی مثل اینه که یک شرکت قدرتمند بی دلیل تمام سهامهاش و قدرت تصمیم گیریش رو به رقبای خرده پاش واگذار کنه. طبعاً شکست بزرگی می خوره!

نمی دونم اما امیدوارم پیش بینی ام خیلی ساده لوحانه و سطحی باشه، اما اگر سیستم اقتصادی اصلاح نشه و خصوصی سازی با این روالی که داره پیش میره پیش بره، بعد از مدتی دولت با شکست اقتصادی ای روبرو می شه که طبعاً برای رفع این شکست سعی می کنه به سرعت طبعات شکست رو از طریق قدرتش به همون شرکتهای خصوصی برگردونه و یا اینکه فشار شکست بر مردم و وضع اقتصادی کشور وارد می شه.

پینوشت : کلاً چند وقتیه علاقه مندیم به اقتصاد زیاد شده. هرچند هنوز خیلی بی سواد محسوب می شم درش.

   + ایمن ; ٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٥
comment نظرات ()

کاربردهای اقتصادی نظریه ی بازی ها در مدیریت پروژه

دیروز و امروز با جوانه توی یه کارگاه اقتصادی شرکت کردیم . کارگاه رو حامد معرفی کرده بود و اسمش هم "کاربردهای اقتصادی نظریه ی بازی ها در مدریت پروژه" بود . هر چند نفری 150 تومن برامون آب خورد که تو شرایط مالی فعلیمون کم پولی نیست اما خب ، یه جورایی می ارزید . مدرس دوره دکتر علی دادپی بود که دکتری اقتصادش رو از دانشگاه ویسکانزین آمریکا گرفته و الآن هم مدرس دانشگاه ایالتی کلایتون هستش. راستش برخلاف تقریباً تمام حدود 30 شرکت کننده ی دیگه من و جوانه بیشتر جنبه ی ریاضی و نظریه ی بازی این کارگاه برامون جذاب بود که ثبت نام کردیم . به همین دلیل دیروز که بیشتر تعریف های اقتصادی مطرح بود خیلی برامون ایده آل نبود که البته این اصلاً بخاطر جنبه ی اقتصادی بحث نبود بلکه بیشتر بخاطر جو قالب کارگاه بود که همه جز ما دو نفر از صنایع مختلف و بنگاه های اقتصادی مختلف بودن و خلاصه حسابی در معامله و فایننس و بورس و غیره حرفه ای و بهمین دلیل هم بحث بیشتر به سمت مورد علاقه ی اونها می رفت . اما امروز خوب بود. یه جورایی برعکس شده بود، جنبه ی علمی و ریاضی ماجرا رفته بود بالا و حالا ما دو تا کلی با استاد کل کل می کردیم و بقیه بیشتر ناظر بودن . در کل کارگاه خیلی مفیدی بود ، علاوه بر اینکه با یک سری مفهوم های پایه ی اقتصادی آشنا شدیم تونستیم کلی چیز هم در مورد نظریه بازی یاد بگیریم که مدتها بود دنبال منبع خوبی برای این کار می گشتیم . جنبه ی اقتصادی کلاس هم باعث می شد تا مثالهای خیلی خوبی برای مبانی نظریه بازی و کاربردهاش زده بشه ، گاهی از طرف استاد و گاهی از طرف افراد دیگه ی کلاس که حالا داشتن درک می کردن مثلاً فلان جا اگه این اتفاق افتاد به این دلیل بوده یا اگر در فلان معامله فلان کار رو می کردیم بهتر بود به این دلیل.

چند تا نکته ی جالب در کلاس:

1. بعضی از این حضراتی که توی کلاس بودن اونقدر معلوم بود پولدارن که به جوانه به می گفتم فکر کنم فلانی یک فاز عسلویه رو خریده! جوجه ترینشون دیگه یه پسر کمی از ما بزرگتر بود که مدیر قراردادهای بین المللی یکی از شرکتهای توابع شرکت نفت بود .

2. وقتی دیدگاه های افراد دیگه در مورد درس دیده می شد بیشترین چیزی که به ذهن می رسید این بود که اقتصاد ایران بخصوص در سطح معاملات خصوصی به شدت غیر علمی یا بهتره بگم بدون اتکاء به علم و بیشتر با اتکاء به تجربه و روشهای سنتی اداره می شه . مثلاً برام خیلی جالب بود که در حالی که به قول خود استاد توی آمریکا کلی استاد اقتصاد دارن بر پایه ی نظریه ی بازی به شرکتهای بزرگ سرمایه گذاری مشاوره میدن اما در ایران این آقایونی که اینجا بودند که در مجموع صاحب یا اداره کننده ی سرمایه ی هنگفتی هم بودند تقریباً هیچ کدوم حتی اسم نظریه بازی رو هم نشنیده بودن و قبل از کلاس حداکثر اطلاعاتشون در مورد نظریه بازی این بود که " اون یارو که فیلم ذهن زیبا رو در موردش ساختن ، اون این نظریه رو گفته " این رو البته به عنوان مسخره کردن نمی گم ، اتفاقاً به نظرم خیلی خوب بود که آدم 60-70 ساله ای که معلوم بود هر ساعت کارش می تونه چند صد هزار تومن حداقل ارزش داشته باشه 2 روز کامل از 8 صبح تا 6 بعد از ظهر به این کلاس اومده بود تا پایه های ریاضی نظریه ای در مورد کارش یاد بگیره که با اینکه کارش همینجوری هم لااقل از نظر درآمد فعلاً خیلی موفقه می خواد یاد بگیره چه جوری می شه این رو هم در کارش داخل کنه . این یعنی لااقل افرادی هستن که با وجود سن زیاد و روش سنتی و موفقشون می خوان روشهای مدرن رو وارد تجارت و اقتصاد بکنن .

3. خیلی بستگی داره همه چیز چطور پیش بره اما اگر همه چیز خوب پیش بره و بر وفق مرادمون ان شاء الله ، بدم نمی آد ادامه تحصیلم رو در یه زمینه نزدیک به اقتصاد البته با ابعاد بیشتر عددی و ریاضی پیش ببرم ؛ بخصوص اکونوفیزیک که البته متأسفانه هنوز خیلی رایج نیست .

پی نوشت :

پیرو پست قبلیم، جوانه مثال خوبی زد که بدم نمی آد نقل کنم . گفت به آدمهای این کلاس نگاه کن ، بعضی هاشون چند میلیارد سرمایشونه و خیلی هم دیگه انتظار ادامه ی زندگی ندارن بخاطر سن و سالشون ، یه اتفاق کوچیک توی کارشون اونم در شرایط پر ریسک اقتصادی می تونه تمام محصول یک عمر زندگیشون رو نابود کنه که قطعاً تا الآن برای بعضی هاشون پیش اومده . اما اونقدر احساس جوونی می کنن و امید به آینده دارن ، که اومدن برا همین چند سال آینده هم یه چیز جدید که احتمالاً براشون خیلی هم سخته رو یاد بگیرن شاید بتونن پیشرفت بیشتری بکنن. تا وقتی آدمهایی مثل اینها هستن که اینجوری ریسک می کنن و اونجوری زمین می خورن و اینجوری پا میشن و با امید ادامه می دن ، کسایی مثل من و تو عمراً اجازه نداریم واسه سختی های خیلی کوچیک زندگی که فقط به نوعی نوسانات شرایط محیطیه و تازه چیزی رو هم ازمون نگرفته و حتی اگه گرفته بود هم احتمالاً کلی وقت داشتیم برای جبرانش احساس پیری بکنیم و یا بگیم بریدیم ... این خستگی ها فقط بخش کوچکی از فرآیند بزرگ شدنه ...

   + ایمن ; ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٦
comment نظرات ()

پژوهش در ایران ...

فکر می کنم یکی از مهمترین پارامترهایی که نشون دهنده ی جهان سومی بودن کشور ماست تصورمون و نوع سرمایه گذاریمون در پژوهشه . در ایران چه در دولت های قبلی و چه این دولت ، خیلی خیلی کم به پژوهش های بنیادین در علوم ، لااقل رشته ی خودم که فیزیکه بها داده می شه . این رو می شه در خیلی جاها دید . مثلاً کافیه برای درک این موضوع وسعت ، امکانات ، بودجه و ... دپارتمانهای فیزیک دانشگاه ها رو بررسی کنین . لااقل در شریف ، بهشتی ، تهران و علم و صنعت که من دیده ام دانشکده های فیزیک نسبت به دانشکده های مهندسی ( مثلاً مکانیک ، عمران ، برق و حتی راه آهن ) در وضع پایینتری هستن . در ایران دولت عموماً پژوهش مناسب رو چیزی می دونه که باعث صرفه جویی ارزی بشه و یا سرعت بیشتری و کیفیت بهتری رو در فرآیندهای صنعتی ایجاد کنه.

فرهنگ دهخدا و معنی "پژوهش" : پی جوئی . جویائی . بازجستن . جستجو. بازجوئی . بازجست . فحص . تفحص . بحث . تجسس . رسیدگی . بررسیدن . تحقیق . استفسار. تتبع. تنقیب . تَفقه . تَعرّف . تَفقد .

میون اینها نه اختراع و خلق ( و لغات هم معنی ) می بینیم ، نه چیزی که اشاره به کمک به چرخه ی اقتصادی و صنعت داشته باشه .

در اینکه کشور ما برای پیشرفت حالا حالا نیاز به ساخت ساز در حوزه های فنی داره ( مثل عمران و مکانیک و برق و ... ) بحثی نیست . ولی این وسط چیزی که خیلی مهمه اینه که برای رسیدن به سطح اول علمی دنیا بیشتر از اینکه صنعت تأثیرگذار باشه ، این علوم پایه و پیشرفتهای بنیادین هستند که تأثیرگذار اند و یک کشور رو در دنیا مطرح و در رده ی اول و پیشگام نگه می دارن ، که البته ما در این زمینه خیلی کم سرمایه گذاری کردیم . این در حالیه که نه حتی دولتها که شرکتهای صنعتی بزرگ هم مثل فیلیپس یا سونی با سرمایه گذاری های کلان توی این بخش سعی می کنن در این زمینه عقب نمونن . البته این وسط یک استثناء وجود داره و اون علوم پژشکی و پژوهش در اون زمینه ها است که شنیده ام وضع ایران خوبه در دنیا .

البته یک موضوع دیگه هم به طور خاص در مورد آموزشِ پژوهش بخصوص در رده ی دانش آموزی مطرحه . اون هم عدم توقع از یک دانش آموز برای داشتن طرحی مفید در صنعته . مدرسه ی ما خب اسم رو رسم زیادی در کار پژوهشی داشته و داره ، اما من هیچ وقت چه در دوران دانش آموزیم ، چه در دوران تدریسم ندیدم و نشنیدم که حتی در زمینه های گروه هایی که کار صنعتی هم می کردن مدرسه دستاوردیش رو تونسته باشه به عرصه ی تولید انبوه وارد کنه ( حتی با کمک و اصلاح و تغییر طرح) . واقعیت اینه که مهمترین دستاورد پژوهش در دوران مدرسه برای دانش آموزان ، آماده کردن و آموزش دادن اونها برای کارهای پژوهشی ( چه از نوع بنیادین و چه صنعتی ) برای دوران تحصیلات عالی است و اتفاقاً بهترین بخش برای این آموزش بخش پژوهش های علوم پایه است به جای فعالیتهای صنعتی . چون هم مدارس معمولاً امکانات فعالیتهای صنعتی خیلی جدی رو ندارن و هم معمولاً مجبوراً کارهای تکراری انجام بدن و حداکثر تغییرات خیلی جزئی رو متحمل می شن که خیلی خلاقیت نداره و بعدم اینکه بیشتر وقت دانش آموز بجای یادگرفتن و تمرین روش استاندارد پژوهش به کارهای فنی می گذره که هرچند براش تجربه می آره اما خیلی از مغرش برای کلنجار با مسئله استفاده نمی کنه .

بهر حال ، به نظرم تا موقعی که تعریف کشور و دولت از پژوهش و بخشی که باید برایش بودجه گذاشت ، کارهای صنعتی و اختراع و هر چیزی دیگری است که بتواند به چرخه ی صنعت کشور به طور مستقیم کمک برساند ، هنوز جهان سومی هستیم .

پینوشت :

امروز برای دیدن شاگردهامون رفتیم شریف نمایشگاه دستواردهای پژوهشی دانش آموزان. قبل از اینکه برم خوشحال بودم از اینکه فهمیدم بالاخره سیستم آموزشی کشور تصمیم گرفته پژوهش رو به معنی واقعی خودش و نه با معنی اختراع و ساخت دستگاه از روی نمونه های خارچی برای صرفه جویی ارزی و ... هم بپذیره . اما وقتی رفتم نا امید شدم . یکی از شاگردهام که خب اتفاقاً کارش هم کار خوبی بود (شبیه سازی یک پدیده ی فیزیکی ) گفت : "معاون وزیر بعد از سؤال جواب و اینکه کلی کارم رو توضیح دادم براش زد روی شونه ام و گفت پسر جون برو دنبال کاری که به درد صنعت و پیشرفت کشورت بخوره ". حالا این حرفها رو بذار کنار اینکه شعار نمایشگاهشون هم یه چیزی بوده تو همین مایه های کمک به صنعت و ... و اینکه بیشترین تشویق و تمجید رو هم از رباتیکی ها کرده بودند کارهای مشابه .

   + ایمن ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٥
comment نظرات ()

فلسفه ی حفظ کردن !!!

این ترم مکانیک آماری پیشرفته دارم . استادم ( مهدی سرگلزائی ) به قول خودمانی خفن است . در خفن بودن این مرد بعدها شاید نوشتم . جوان است و تازه به ایران آمده و به قول خیلی ها حتی رقبای سرسختش ، می تواند غول بزرگی شود در جامد . این باشد برای بعد . حرفم در مورد امتحان است .

در این نیمه ی ترم ، استاد 10 کتاب منبع برای آماری معرفی کرده . که طبعاً کلی محتوای تکراری دارند . هر بخش را از کتابی می گوید یا ترکیبی از همه ی کتابها . من 3 کتاب را خوانده ام که از میانگین بالاتر است در میان دیگران . تا اینجا حدود 100 تمرین را خودم حل کرده ام و بیش از 200 تمرین و مثال هم از این ور و آن ور خوانده ام که هر کدام کمر شکن . الآن دارم به تمرین های کتاب Kubo نگاه می کنم ، هنوز هم کلی مسئله هست که برایم سخت است . اما بازهم این برایم درد ندارد . طبیعی است ، باید بیشتر می خواندم و البته تمرین ها هم سخت هستند .

چیزی که برایم درد دارد آن است که باید بشینم انواع و اقسام تقریب های ریاضی یا رفتار توابع را حفظ کنم ( حالا فرمولها به کنار که فرض کنیم بخاطر تمرین زیاد ملکه شده باشد در ذهنم - که عمراً ! ) . جدا از آن باید از همه ی شاخه ها کلی بلد باشی ، چون یه سؤال می بینی از توابع N بعدی در فضای فاز برای یک سیستم کوانتمی پیچیده ، بعدی در مورد ذرات بنیادی است ، بعدی را از دینامیک شاره ها می بینی و بعدی تابش در موجبرها و ... حالا شاید شانس بیاوری و این میان چندتایی هم از گرایش خودت ، جامد ، یا فیزیک کلاسیک ببینی . تازه این پله ی اول است ، که باید هامیلتونی را بلد باشی ، بعد می بینی نویسنده ارجاع داده به فلان مقاله ی فلانی در فلان ژورنال که این تقریب را برای حل مسئله زده و بعد هم توجه داده به فلان روش گرفتن انتگرال در فضای مختلط با روش فلانی . اینجا می سوزی که اینها را باید از کجا فردا سر امتحان به ذهنت بیاید . در بسط تابع Arcsinh هم مانده ای . چه برسد به اینها ...

پینوشت : مدتهاست شکایتم به اساتیدم این است که سؤال امتحان را سخت بدهید ، اما برای بردن به خانه در مدت معلوم ... عموماً دخترها که نمی دانم چطور در حفظ کردن تبحر خاصی دارند مخالف اند . به خدا دنیا پیشرفت کرده ،چه اهمیتی دارد حفظ کنم جواب این انتگرال را که فلان ریاضی دان با چه تقریبی بدست آورده وقتی در کل فیزیک فقط همین جا می بینمش و بعد از امتحان هم یادم رفته .  این ریاضی دانهای بدبخت چه کاره اند ؟ با آنها مشورت می کنم. یا این Mathematica ی بیچاره ... نداشت خودم می نویسم برنامه اش را ...

پینوشت 2 : فردا را خدا به خیر بگذراند ...

 

   + ایمن ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٩
comment نظرات ()

An educated man ...

"An educated man is someone who knows everything about something and something about everything"

Landau

   + ایمن ; ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٦
comment نظرات ()

سیستم بدون خدا ...

خدا احتمالاً متحرک نیست ، چون اگه بود اونوقت جزئی از فضای فاز می شد و اونوقت تحت شرط وارونی زمان ، اونم باید در جهت عکس حرکت می کرد و البته این رو نباید می فهمید ! تازه اگه زمان می ایستاد اونم متوقف می شد .

احتمالاً برای همین هم نا متناهیه و همه جا هست ، چون وقتی متحرک نیست ، برای حضور در همه جا شرط لازم نا متناهی بودنه .

نتیجه گیری از کلاس "مکانیک آماری پیشرفته" ی امروز

   + ایمن ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٠
comment نظرات ()

ساعت بیولوژیکی /...

یکی دو ماه یه آزمایش بیولوژیک روی خودم انجام دادم که الآن چند وقتیه دارم نتیجه اش رو می بینم . تا قبل از این من به شدت خوابالو بودم و به طور میانگین 9 صبح از خواب بلند می شدم . کاری که کردم این بود که یه زنگ ملایم انتخاب کردم و روی موبایلم برای هر روز صبح چه روز کاری و چه بیکاری ساعت 7 تنظیمش کردم . زنگ اونقدر ملیم بود که من اصلا حس نمی کردم ساعت موبایلم داره زنگ می زنه و بعد از یکی دو هفته دیگه بدون اینکه متوجه بشم که برای خاموش کردنش از خواب پا شدم اون رو خاموش می کردم و به ادامه ی خوابم ادامه می دادم .

حالا الآن دو هفته ای هست که دیگه زنگ موبایل رو برداشتم . اتفاق جالب اینه که هر روز صبح رأس ساعت 7 بدون اینکه صدایی بیاد از خواب بلند می شم و کاملاً هم هوشیار ! هر چند برای بخش هوشیار بودنش هنوز توجیهی ندارم اما نتیجه ی فوق العاده جالب و البته مفیدی گرفتم !

   + ایمن ; ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۳
comment نظرات ()

What the Bleep!?: Down the Rabbit Hole

چند روز پیش به طور اتفاقی فیلم What the Bleep!?: Down the Rabbit Hole  دستم رسید و دیدمش . یک فیلم مستند که یه جورایی شبیه یه کلاسه که 10- 15  تا از استاد های فیزیک از گرایش های مختلف و چند تا استاد پزشکی و داروسازی و یه چندتا روانکاو و رونشناس در قالب مصاحبه به توضیح ارتباط بین کوانتم مکانیک ، نوروساینس و حقایق و ادراکات و احساسات روزمره ی زندگی برای افراد معمولی می پردازن . نیمه ی اول فیلم بیشتر جنبه ی فیزیکی داره و توش سعی شده به زبان ساده در مورد کوانتم مکانیک و بنیادهای اون و تفاوتهاش با فیزیک کلاسیک صحبت کنه .

یاد سال اول دبیرستان خودم افتادم که توی کلاسهای تابستونی،  نادر نوری ( معلم پژوهشی فیزیک ) یک اقدام عجیب انجام داد و سعی کرد مبانی پیدایش مکانیک موجی و بعد مکانیک کوانتمی رو برامون شرح بده و اینکه از فیزیک کلاسیک چی شد که به اینجا رسیدیم . کلاس فوق العاه ای بود و اون  تونست به زبون ساده و عالی ای به این هدفش برسه . حالا بعد از سالهای منم امسال تابستون یه همچین کلاسی دارم توی همون مدرسه و با دیدن این فیلم ترغیب شدم چند جلسه از کلاس رو به اون اختصاص بدم . به حامد هم پیشنهاد کردم که اگه انجمن بخواد من و جوانه می تونیم یه بخشهایی از فیلم رو آماده کنیم و در قالب یه سمینار توی گردهمایی دانش آموزی امسال به زبون ساده تر و جذابتر که دانش آموزها بفهمن توضیح بدیم .

پی نوشت : یه چیزی که فاینمن رو از خیلی فیزیکدانهای هم سطح خودش برتر می کنه اینکه معلم خوبیه . به نظرم اینکه یک فیزیک پیشه بتونه مبانی علمی کارش رو به زبون ساده به دیگران بفهمونه تواناییه که لازمه و برای خودش هم دانشش رو هیجان انگیز تر و لذت بخش تر می کنه .

   + ایمن ; ٦:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٤
comment نظرات ()

آنالیزهای یک مریض (2) ...

جایگاه ایران در آمارهای سال 2008 در دنیا (تقریباً در جمع 190 الی 210 کشور  ، آمار ها به نقل از اینجا و اینجا  ) :

1. مخارج سالانه : کشور 37 ام با $64,000,000,000

2. درآمد سالانه : کشور 37 ام با $64,000,000,000

3. مهاجرت به داخل : کشور 134 ام با منفی 4.29 مهاجر در هر 1000 نفر جمعیت

4. کاربران اینترنت : کشور 16 ام با 18,000,000 نفر کاربر

5. نیروی انسانی : کشور 20 ام با 28,700,000 نفر

6. نیروی آماده برای دفاع : کشور 12 ام با 15,665,725 نفر

7. در صد جمعیت زیر خط فقر : کشور 68 ام با 18.00 % از کل جمعیت کشور

8. خطوط تلفن ثابت : کشور 14 ام با 21,981,000 خط

9. خطوط تلفن همراه : کشور 40 ام با 13,659,000 خط

10. در صد جمعیت بیکار : کشور 50 ام با 11.00 % از کل جمعیت کشور

11. شادی ( بر اساس امید به زندگی و رضایت از زندگی ) : کشور 95 ام

12. وسعت مناطق سبز : کشور 83 ام

13. جمعیت زندانی : کشور 40 ام با 214 نفر در هر 100,000 نفر جمعیت

14. آزادی مطبوعات ( از نمره ی 0 ( آزادترین ) تا 100 ) :رده ی 71 ام با نمره 85 !

15. صادرات نفت : کشور 6 ام با 2,520,000 bbl/day

16. جمعیت زیر 14 سال : کشور 113 با 23.20 % از جمعیت کل کشور

17 . جمعیت بالای 65 سال : کشور 78 ام با 5.40 % از جمعیت کل کشور

18 . مرگ به خاطر ایدز : کشور 54 ام با 1600 نفر

19 . میانگین سن مردان : کشور 83 ام با 25.60 سال

20. میانگین سن زنان :  کشور 80 ام با 26 سال

21. رشد جمعیت : کشور 140 ام با 0.66 % رشد در جمعیت کل کشور

22. باروری کل ( نسبت تعداد بچه به زن ): کشور 135 ام با 1.71 بچه به ازای یک زن

23. حساب مالی فعلی : کشور 18 ام با $19,000,000,000

24. بدهی مالی : کشور 75 ام با $13,800,000,000

25. با سوادی : کشور 87 با 77 % از جمعیت کل کشور

پی نوشت : چون در بعضی آمار ها دنیا رو هم یک کشور محسوب کرده اعداد رده بندی رو می تونید با خطای یکی بالا یا پایین در نظر بگیرین .

   + ایمن ; ٤:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٥
comment نظرات ()

آنالیزهای یک مریض ...

چند روز پیش از درد بیکاری و بخاطر مریضی ای که داشتم و در بست در بستر بودم یه سری داده دانلود کردم و از سر کنجکاوی شروع کردم همبستگی اونها رو با هم حساب کردن . داده ها مربوط به کشورهای مختلف دنیاست . ایده ی اصلی اون بود که همبستگی میزان مهاجرت رو با پارامترهایی مثل فقر ، شادابی ، بیکاری ، ثروت و ... حساب کنم . اما باز هم بخاطر وقت زیاد همبستگی همه پارامتر ها رو دو به دو با هم حساب کردم . نتایج رو اینجا می تونید ببینید .

پی نوشت :

1. داده ها اکثراً از اینجا و اینجا دانلود شده .

2. آخرین ستون مربوط به تعداد ویزاهایی که سال پیش در لاتاریه دادن گرین کارت آمریکا داده شده ، دلیل اینکه این ستون رو اضافه کردم و فقط به داده های مهاجرت اکتفا نکردم این بود : از کشورهایی مثل ما اکثراً کسانی می تونن مهاجرت کنن که وضع مالی قابل قبولی دارن و می تونن از پس مخارج مهاجرت بر بیان ؛ اما لاتاری چون شرط مالی نداره اصولاً احتمال شرکت آدمهای فقیر هم هست . یه جورایی همگن تره .

3. توی این جدول شاید یکی از جذابترین پارامترها میزان شادی است . این پارامتر بیشترین همبستگی رو با درصد جمعیت زیر خط فقر داره ! که میزانش 58 % است . جالبتر همبستگی منفی این پارامتر با درآمد و هزینه های کشورهاست که حول و حوش منفی 32 % است . تعبیر من از این : جامعه ای رو تصور کنید مثل لیبریا ، که توی آمار از نظر جمعیت زیر خط فقر کشور دومه با میزان 80 % و از نظر جمعیت بیکار کشور دومه با میزان 85 % مردم . خب ، تو کشوری که تقریباً همه ی آدمهای اطرافت ماشین ندارن ، دارن از گشنگی می میرن ، سواد ندارن ، لباس بیشتر از یک تکه پارچه تنشون نیست و ... علاوه بر همه ی اینها اونقدر دارن میدَون برای یه لقمه نون گندیده تا نمیرن از گشنگی که اصلاً خبر ندارن جاهای دیگه ی دنیا رستورانهای فوق العاده شیک و گرون و لباسهای ابریشمی و ماشینها کولردار هست (!)، چرا باید افسرده باشن ؟ همه ی دنیای اطراف اونها همین وضع رو دارن . و خبر هم ندارن که همه ی دنیا همینهایی که می بینن نیست ! خب باور کردن که همینه ، باید زندگی کرد و شاکر بود ! اما اونور دنیا آدمها اونقدر درگیر رقابت و حسادت هستن که اگه تو قله های موفقیت نباشن و درگیر مشکلات زندگی باشن ، دچار افسردگی شده اند و جامعه ی سرد و خشکی رو می بینی که هیچ شادی ای جز شادیه بعد از مست بودن و حشیش کشیدن پیدا نمی شه .

4. لیبریا با مشخصاتی که گفتم ، بیشترین میزان مهاجرت رو داره ! سالی 27 نفر در هر 1000 نفر !

5. امارات در سال 2007 در آمار مهاجرت طبق گفته ی اینجا 62 ام بوده . اما در سال 2008 طبق گفته ی اینجا جایگاهش 2 امِ !!!

6. در پست بعدی جایگاه ایران رو توی این آمارها کمی بررسی می کنیم .

   + ایمن ; ٥:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۳
comment نظرات ()

Complex systems ...

ما یه جلسه ی مقاله خوانی در زمینه ی سیستمهای پیچیده راه انداخته ایم ... چهارشنبه ها ساعت 17:30 در ipm واحد لارک برگزار می شود . دوست داشتید بیایید ... یه گروه اینترنتی هم داریم . سر بزنید .

   + ایمن ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٠
comment نظرات ()

در ادامه !!!

بعد از پست احمق ، محمد که اون خبر رو در ریدر به اشتراک گذاشته بود این کامنت رو به پستم اضافه کرد :

ایمن، تا به حال در مورد پیش‌بینی وضع آب و هوا دقت کرده‌ای؟ وقت و انرژی زیادی بر روی شناخت معادلات حاکم بر رفتار سیالات صرف شده و مدل‌های بسیاری هم برای توصیف رفتار آن‌ها وجود دارد. ولی با این وجود هنوز هیچ جا با قطعیت صددرصد در مورد آب و هوا اظهار نظر نمی‌کنند، با این که کلیه معادلات حاکم کلاسیک هستند و مسئله تنها جمع‌آوری دقیق‌تر داده‌ها و حل گسترده‌تر معادلات است. همان‌طور هم که خودت می‌دانی شروع عملی نظریه آشوب هم با بررسی پدیده‌های جوی بوده. حالا من نمی‌فهمم برای یک سیستم پیچیده و حتی آشوب‌ناک دیگر به اسم مغز چرا موجودیت ویژه‌ای قائل می‌شوی و کلمه «احتمال» برایت این‌جا بار ارزشی منفی دارد. همان‌طور که گفتم، با توجه به روند کنونی علم، در دهه‌های آینده مدل‌های دقیق‌تری در سطوح مختلف برای توصیف رفتار مغز و انسان‌ها معرفی خواهند شد، و در آن زمان به طور مؤثرتری می‌توان در مورد رفتار هم جمعی و هم فردی انسان‌ها اظهار نظر کرد، و مدل‌هایی که رفتار هم جمعی و مه فردی انسان‌ها را توصیف کنند دور از ذهن نیستند. الان یادم نمی‌آید، الهه‌ای که کارش باران فرستادن بود چه بود؟!

گفتم در ادامه هم نظر اون رو نوشته باشم و هم نظر خودم رو شاید با کمی توضیح :

 من هم حرف محمد رو در قسمت اول کاملا قبول دارم و حتی تا حد زیادی در قسمت دوم هر چند که نمی شه این وسط چیزهای دیگه رو 100% حذف کرد .این بحثی بود که یه بار سر کلاس اطلاعات کوانتمی با دکتر صالحی هم داشتیم و بعداً سعی می کنم در موردش بنویسم .در حقیقت بحث من سر خود خبر نبود ، خبر یک کار علمیه که مطمئناً باید در موردش تحقیق کرد تا بشه در موردش نظر داد. بحث من سر نوع بیان خبر بود و بخصوص تیتر اون، راستش می خوام نظر عباس رو هم تآیید کنم ، که گفت تقصیر رسانه است ! و البته به این نظر این رو اضافه کنم که تا حدی تقصیر خود محقق و کلاً جامعه ی علمیه  که جلوی برداشت غلط از یک کار علمی رو نمی گیرن ( شاید یه نظارت جامع رو لازم داره که توسط افراد کاملاً علمی انجام بشه . )

در حقیقت این ترفند خیلی رایجی در رسانه ها است . اکثر اخبار علمی ، توسط مردم عامی  به طور کامل خونده نمی شه ، خب ، چیکار کنیم که خونده بشه ؟ یه تیتر تحریک کننده ! اما نتیجه چیه؟

 اونایی که خبر رو نمی خونن ، تیتر جذابِ اون در ذهنشون می مونه و تا مدتها بعد هرجا حرف از خودکشی بشه می گن:

 آره تو روزنامه خوندم که در فلان کشور دانشمندها تحقیق کردن و فهمیدن که اصلا خودکشی ربطی به روح و روان و این چیزا نداره ، همش مربوط به نوع و میزان مواد شیمیایی داخل مغزه !( خبر مشمول قانون یک کلاغ ؛ چهل کلاغ می شه ! )

اوناییکه خبر رو می خونن اگه از آنالیز داده ها و اینا چیزی سر در نیارن (که خیلی ها هم نمی آرن ) بازم براشون همین اتفاق می افته و برداشت شخصیه خودشون رو با خبر قاطی می کنن ! طبعاً اونها هیچکدوم از اعداد نوشته شده در خبر رو حفظ نمی کنن تا بعداً هم بیانش کن ، شاید یکی در جمع باشه که بتونه مفهوم دقیق خبر رو بیان کنه !

می مونه تعداد اندکی از افراد که برداشت درست رو از خبر می کننو حتی اگه تیتر با خبر نخونه این رو متوجه می شن! اینها دقیقاً همون افرادی هستند که در بحث های عمومی مخالفان اون افراد دسته ی اول یا دوم هستند و البته تعدادشون هم خیلی کمه !

نتیجه فقط یک چیزه : یه خبر تحریف شده و بعضاً غلط که به صورت یک شایعه در بین مردم پخش می شه !!!

اتفاقاً 2 تا نمونه ی خوبش همین اواخر اتفاق افتاد :

 یکی این خبر که به علت قطع برق در یکی از روستاهای هلند ، 9 ماه بعد تعداد زاد و ولد 44 % افزایش یافت !!! نظر محمد در این باره :

جدی این خبر را باور کرده‌اید؟ یعنی واقعاً تا این همه تحت تاثیر لحن و کلمات موجود در یک خبر قرار می‌گیرید؟؟ من فکر می‌کنم فقط خواسته‌اید چیزی را که دوست دارید باور کنید، نه لزوما بررسی یک همبستگی بین دو مجموعه داده را. ( این نظر من هم هست )
 
یکی دیگه هم خبر بازگشایی فاز جدبد LHC بود که خیلی ها با توجه به حرفهای تحریف شده در مورد اون می گفتن : "می گن اگه بزارن این دستگاهه شروع به کار کنه ، زمین و کله منظومه ی شمسی بلعیده می شه !!!! ( می دونین که حتی وکلایی بودن که به دادگاههای بین المللی بخاطر این قضیه شکایت کردن تاشاید جلوش رو بگیرن ؟!!! )

   + ایمن ; ٥:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٠
comment نظرات ()

احمق !!!

یکی از بچه ها این خبر رو در گوگل ریدر به اشتراک گذاشته بود ( به نقل از بی بی سی ) :

در پژوهشی در کانادا مشخص شده که مغز افرادی که دست به خودکشی می زنند از لحاظ ترکیبات شیمیایی با دیگران تفاوت دارد. در مغز این افراد میزان فرایندی که روی رفتار تاثیر دارد، بیشتر است.
بگذارید ببینم من درست متوجه شد ؟ یعنی اگه من الان دست به خودکشی نزنم مغزم مثل بقیه است ، اما اگه الآن من خودم رو بکشم مغزم با بقیه فرق داره ؟ خب حالا من مغزم مثل بقیه هست یا نه ؟ دقیقتر بگم : من می خوام خود کشی بکنم یا نه ؟
الان به کی باید فحش داد : به مترجم ؟ به بیوشیمی دان های کانادایی ؟ به خبرنگاری که این خبر رو گزارش داده ؟ یا به اونایی که خودکشی کردن ؟؟؟
دقت کن :بیشتر شبیه یک جک علمی بود !

   + ایمن ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٧
comment نظرات ()

فاز پرت و پلا ...

نمی دونم قبلا راجع بهش حرف زدم یا نه ، اما یه حالتی خاصی گاهی برای من به وجود می آد بخصوص وقتی به شدت خسته ام و خوابم می آد که به مکاشفات جالبی می رسم ... یه جورایی اعضای بدن و مغزم خودمختار می شن !!! مثلاً توی اون فاز در حالی که کاملاً بیدارم و هشیار ، یه هو می بینم یه مار داره از کنار بهم حمله می کنه و منم یه هو ٣ متر می پرم هوا ...

یا مثلاً دیروز سر کلاس دانشگاه خوابم می اومد ، تو چرت بودم و استاد هم داشت روش رونگ کوتا رو درس می داد . داشت می گفت که ٨ تا معادله داریم که با چهارتاش کار داریم . منم همینجوری که دستم خودکار بود و چرت می زدم رو کاغذ نوشتم چهارتای دیگه می رن تو قصر !!!!!!!!!

اون لحظه در عالم چرت دچار توهم شده بودم که هشت تا کوتوله هستن که چهارتاشون اومدن تو دفترم و باقیشون رو می فرسیم به قصر !

اوایل رو این فاز کنترل نداشتم ،‌یعنی نمی دونسم چه جوری برم به این فاز . اما الان یه یک سالی هست که کاملاً روش هاش رو یاد گرفتم ...

بعداً اگه حوصله داشتم چند تاش رو براتون می گم ... یکبار امتحان کردنش واقعاً می ارزه ، لااقل نسبت به استفاده از مواد مخدر کار بسیار عاقلانه تری محسوب می شه ... اما با همون کیفیت در توهم زایی نیشخند

   + ایمن ; ٧:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۸
comment نظرات ()

بیمه ...

داشتم از روی جدول خیابان راه می رفتم یاد سال پیش افتادم که با داییم کَل انداختیم که از روی یه لوله ی آب کاملاً خیس که از روی رودخانه ی رودبارک در کلاردشت رد می شد عبور کنیم و بریم اونور ... به شدت سخت بود ، زیر پامون حدود 5 متر خالی بود و لوله هم کاملاً خیس ، بدون هیچ دستگیره ای ... بعد مقایسه کردم با جدولی که داشتم روش راه می رفتم . از نظر ابعاد هیج فرقی نداشتن ، اما از روی اون بسختی می شد رد شد و حتی جندین بار نزدیک بود بیافتم ، اما اینجا و از روی جدول هیچ مشکلی نبود .
من رو یاد موضوع بیمه می اندازه ، بیمه مثل همون زمینیه که به جدول نزدیکه ... به تو اطمینان می ده که اگه از روی جدول بی افتی اتفاقی برات نمی افته ... و اون وفته که تو با اطمینان بیشتری قدم بر می داری و کمتر دچار خطر می شی ... به جورایی غیر از حمایت بعد از خطر ، بیمه نقش پیشگیری از خطر رو هم داره ایفا می کنه ...

   + ایمن ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢۳
comment نظرات ()

یه سؤال ...

به نظر شما اگه یه مشت احمق وجود داشته باشند که با هر حرفی زود تغییر مسیر بدن ... کسایی که به قول یه دوست خوب اون cpu  کوچیکه تو اون بالای سرشون رو حتی تا آخرین لحظه هم بکار نمی ندازن ، و درست در همین حال یه مشت آدم با هوش و فرصت طلب هم باشند که بخواند این احمق ها رو به راه خودشون بکشونند ... کدومش درست تره ؟

- احمق ها رو بفرستیم تو یه اتاق که با خودشون سرگرم باشند و اون با هوش ها دستشون به اینها نرسه . ( البته یه ذره سنگ دل باشیم می شه اونا رو کشت )

- اون با هوش ها رو بفرستیم تو یه اتاق و در و ببندیم که تا می تونند مغز همدیگر رو بخورند .(بازم با کمی چاشنیه سنگ دلی همون کار قبلی رو میشه کرد )

- سکوت کنیم ...(معادل همون خفه شو بابا به تو چه ! )

   + ایمن ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

درس امروز : اصفهان تحلیلی

چند وقت پیش به مناسبتی اصفهان بودم ، چیزهای جالبی دیدم که می نویسم . هدف کمی خنده است و امیدوارم به کسی برنخورد :

شاگردان عزیز ، درس امروز مربوط به تحلیل شهر و مردم اصفهان است . در پایان این درس شما باید بتوانید براحتی آنها را بشناسید :

قضیه ی مسیر اصفهانی اساسی ۱ :

انتگرال روی خم مسیری که اصفهانی به شما نشان دهد همیشه MAX مقدار ممکن  است .

مثال : روی دایره ای ۵ نقطه را از  A  تا E  بترتیب در نظر بگیرید ، اگر از یک اصفهانی بخواهید که مسیری از A تا E  را به شما نشان دهد مطمئن باشید حتماً از B و C و D نیز دیدن خواهید کرد .

قضیه ی اساسی ۲ یا اصفهان نصف جهان :

اصفهان نصف جهان است . به بیان دیگر ، اگرچه در نقشه ی کره ی زمین ، اصفهان  یک نقطه است و اگرچه جمعیت آن یک هفتصد میلیونیم جهان است ، اما  اصفهان معادل نصف جهان است و اینجا تنها جایی در ریاضیات است که حضرات دانشمند از اقلیدس کبیر گرفته تا گاوس و غیره در مبانی ریاضی اشتباه می کنند .

برهان :

از هر دو نقطه ی متفاوت روی کره ی زمین یک دایره میگذرد ، که روی این دایره دو فاصله ی کوچکتر و بزرگتر بین این دو نقطه وجود دارد .(  کمان بزرگتر و کوچکتر ) فاصله ی روی کمان بزرگتر وقتی min  میشود که دو نقطه روبروی هم قرار گیرند که در آن صورت معادل نیمی از محیط دایره است . با توجه به این موضوع و قضیه ی اساسی ۱ هرگاه از یک اصفهانی آدرس یک نقطه را بپرسید ( در حقیقت نقطه ی اول مکان شما در آن موقع و نقطه ی دوم نقطه ای است که آدرس آن را جویا شده اید ) حداقل باید نیمی از کره ی زمین را طی کنید ، پس کافیست یک بار به اصفهان بروید و آدرس بپرسید تا نصف جهان را بگردید .

قضیه ی اساسی ۳ یا اصفهانی  ِ زرنگ ( در اینجا ترجیح دادم به دلایل امنیتی معادل زرنگ یا همان خسیس را به کار نبرم ) :

تابع درآمد اصفهانی ها یک تابع هوشمند است که نه تنها هرگز ضرر نمیدهد بلکه همیشه سود هم می دهد . نتیجه آنکه در معامله با اصفهانی هرگز خوشحال نشوید .

قضیه ی اساسی ۴ یا  مهمان نوازی :

اگر در اصفهان مسابقه یا جشنواره ای برگزار کردید ،از میان داوران باید 3/2  اصفهانی و 3/1  دیگر از سایر نقاط جهان باشند .

برهان :

از آنجا که اصفهانی ها مردم مهمان نوازی هستند و نیز با عنایت به نتیجه ی قضیه ی ۲ و ۳ شما در اصفهان یا در حال گشتن به دور نصف جهان هستید یا در حال چانه زدن برای آنکه در هنگام خرید ضرر کمتری بکنید ، بنابر این زیاد وقت نمی کنید به داوری جشنواره برسید ، ضمن آنکه اصلاً شما چرا زحمت بکشید ، دوستان اصفهانی حتی زحمت انتخاب را هم به شما نمی دهند . شما فقط کف بزنید و جایزه بدهید . آنها خودشان انتخاب می کنند و جایزه را می گیرند . ( رجوع شود به آمار داوران بیستمین جشنواره ی بین المللی فیلم کودک و نوجوان در اصفهان )

   + ایمن ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٢٤
comment نظرات ()