پرواز به اوج

پرواز کلاغ ها ممنوع !

یک سال بزرگتر شدم ،27، هرقدر تعداد این سالها زیادتر میشه معنی یکسال توش کمتر میشه، اما برای من هنوز هر سال به اندازه سالهای قبل مهمه. 

زیاد شدن عدد سن اقتضائاتی داری، آدم با دغدغه های جدید تری روبرو میشه و دغدغه های قدیمی کمرنگ تر میشن. یکی از این دغدغه های قدیمی این بلاگه که کمتر درش می نویسم، البته برای خودم دفتری دارم که مدتهاست درش می نویسم. البته دوست دارم اینجا رو نگهش دارم، ضرری در وجودش نمی بینم، بخصوص که حداقل منفعتش اینه که میتونه یه تریبون باشه.

1. حضور جوانه توی زندگی من قطعا و یقینا بهترین اتفاق زندگیم بود. سه سالی که گذشت کاملا بهم نشون داد که چقدر میتونیم همدیگر رو کامل کنیم. خیلی چیزهای زیبا و قشنگ در زندگیمون هست، اما یک چیز هست که خیلی بهش علاقه مندم ، اونم اینه که پشت هم رو خالی نمی کنیم، مهم نیست، کی و کجا و در چه موردی، و هرگز نگذاشتیم اختلاف نظرمون برای دیگران راهی برای نفوذ به رابطه مون باشه. این یعنی یک تیم خوب.

امسال تولد خیلی خوبی داشتم، و این رو هم مدیون جوانه ام با برنامه ی ویژه ای که برام تدارک دیده بود. گل

2. متاسفم که نسل های قدیمی تر و حتی خیلی از هم نسلهای ما فکر می کنن مرد ( اعم از پدر، شوهر یا برادر و ...) حق ولایت بر زن داره. قویا معتقدم که این با تمام تعالیم دینی هم ناسازگاره. این فقط یه دیدگاه سنتیه که در طول زمان به دین تزریق شده. حالا این اونقدر در تعالیم تربیتی قرار گرفته که حتی بسیاری از زنها هم در بخشی از وجودشون این ولایت رو قبول دارند. این حتی شامل جوامع غربی سنتی هم میشه.

3. به شخصه معتقدم هر کس فقط و فقط مامور به تنظیم رفتار و اعتقادات خودشه و هیچ کس هیچ حقی بر دیگری نداره. البته این میون جایی برای محبت هم قائلم. اونجا که فکر می کنم طرفین برای کسب یا حفظ محبت هم از انتخابشون می گذرند. اما این به طرف مقابل حق سوء استفاده از اون محبت رو نمی ده. در واقع هر وقت از اون محبت سوء استفاده بشه، شانس اینکه دفعه ی بعد گذشتن از حقی رخ بده کمتر میشه و این اون رابطه رو به سردی سوق میده. 

4. تا وقتی فقط ظاهر روشنفکرانه بگیریم و نتونیم در باطن خودمون هم برای تصمیم همه چه درست و چه غلط (از دید ما) احترام قائل باشیم نمی تونیم پیشرفت کنیم. قضاوت کردن دیگران از نظر من غیر اخلاقی ترین و بزرگترین آفت در جوامع هستش، بخصوص جوامع سنتی که هنوز بعد صدمه ای که این کار میزنه روشن نشده و هنوز نه تنها به عنوان کاری زشت و ناپسند دیده نمی شه که حتی بخشی از فرهنگ روزمره همه است. امیدوارم هرچه زودتر بفهمیم که هرکس عقاید و انتخابهاش محترمه و ما حق هیچ قضاوتی نداریم. این شاید از زیباترین اصول اخلاقی باشه یاد گرفتم و با تمام وجودم بهش معتقدم. 

   + ایمن ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۳٠
comment نظرات ()

اهل ریسک ...

یه رابطه ی معکوسی وجود داره بین اهل ریسک بودن و سن و سال. هرچی مسن تر می شی کمتر جرأت ریسک کردن داری ... 

   + ایمن ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱۸
comment نظرات ()

 

1. یادم هست سال اولی که درس می دادم رسیدم به مبحث خطا و برای بچه ها توضیح دادم که معمولاً قاعده اینه که خطای دستگاه را معادل کوچکترین واحد اندازه گیری دستگاه می گیرند. یکی از بچه اعتراض کرد که آقا ما فلان جا خوانده ایم که نصف کوچکترین واحد اندازه گیری دستگاه (!) . گفتم اونقدری که من سواد دارم اونیه که من گفتم اما بگذار بروم تحقیق کنم ببینم ماجرا چیست ، جلسه ی بعد جوابت را می دهم. از استادم در دانشگاه پرسیدم و فهمیدم که بعضی از مهندسان رسم دارند نصف کوچکترین واحد را خطا بگیرند. البته همین مهندسین اندازه گیری ها را که انجام دادند و مثلاً در آوردند که مقدار آجر لازم چقدر است یک ضریب اطمینان می گذارند روی عدد برای اطمینان !!!

2. معلم بودن کار سختی بود برام. اما انگار قرار نیست سختی هاش به پایان برسه. یکی از آخرین سختی هاش این بود که بعد از یکسال از بدرود با معلمی، شاگردم زنگ زده و پیغام داده که دو هفته به آخرین مهلت فلان سمینار باقی مونده و به کمک من برای تصحیح برنامه ی پروژه اش نیاز داره و من هم با سنگدلی مجبور به رد درخواستش شدم. راستش شاید وقت داشتم، اما باور داشتم که خودش باید راهی برای حل مشکلش پیدا کنه و باید بفهمه که نمی تونه از روابط دوستی و معلم سابقی برای پیشبرد کارش استفاده کنه و باید بفهمه که دیگه یکساله من معلمش نیستم و مسائل و مشکلات مربوط به خودم رو دارم.

3. فکر می کنم درس علمی دادن اون بخشی از کار معلمه که وظیفه اشِ و هیچ منتی هم بابتش حق نداره سر کسی بگذاره و باید با تمام توانش که باید از حداقل قابل قبول بیشتره هم باشه تلاش کنه، اما درس اخلاقی دادن اون بخشیه که از وظایفش نیست ولی به نظرم مهتر از درس علمیه. نیما همدانی و امیر بزرگ مقام سال دوم دبیرستان برای اولین بار به من همچین درسی دادند. اونجایی که من و اردلان ( یکی از دوستانم ) می خواستیم یک نشریه ی علمی فیزیک در مدرسه چاپ کنیم به نام کائنات ، اما بعد از مدتی اردلان به دلایل شخصی کار رو به طور غیر رسمی رها کرد و وقتی من خواستم به تنهایی ادامه بدم نیما و امیر جلوم رو گرفتن که اخلاق علمی اینه که برای ادامه ی کارت بدون اردلان ، اول با خود اون موضوع رو مطرح کنی و اینکه بدون اینکه به اون بگی و صرفاً به خاطر کم کاریش بخوای تنها ادامه بدی کار به دور از اخلاقِ.

* این روزها برایمان زیاد دعا کنید ...

   + ایمن ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳
comment نظرات ()

مکر خدا ...

وَمَکَرُواْ وَمَکَرَ اللّهُ وَاللّهُ خَیْرُ الْمَاکِرِینَ

ترجمه ی‌ فولادوند‌ :

و [دشمنان‏] مکر ورزیدند، و خدا [در پاسخشان‏] مکر در میان آورد، و خداوند بهترین مکرانگیزان است. 

از تفسیر نمونه :

بنابراین منظور از آیه مورد بحث و آیات متعدد دیگری که مکر را به خدا نسبت می دهد این است که دشمنان مسیح با طرحهای شیطانی خود میخواستند جلو این دعوت الهی را بگیرند اما خداوند برای حفظ جان پیامبر خود و پیشرفت آیینش تدبیر کرد و نقشه های آنها نقش بر آب شد و همچنین در موارد دیگر.

پینوشت :

این روزها به نظرم مظلوم ترین امام حسین بود. چه در مجلس عزاداری ای که طرفین به جای عزاداری بر علیه هم شعار دادند و مجلس بهم خورد و چه در روزی که گروهی چنین کردند و گروهی چنان ... من و خیلی های دیگر فارغ از هر جناحی و حتی عقیده و مذهب و دینی، دوست نداریم این غائله بهانه ای شود برای حمله به ایران یا برای انقلاب فرهنگی و یا هر اتفاق دیگری که نسلی را بخصوص نسل جوان را قربانی خود کند. واضح است که هرگونه تصمیم اشتباه و غلط از سوی هر کدام از طرفین می تواند تبعاتش به ضرر خاک کشور و جان و مال و عمر مردم باشد. معتقدم هنوز هم می شود شرایط را با تدابیر مناسب آرام کرد .

   + ایمن ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٦
comment نظرات ()

عاشورا می خواهد عاقل باشی ...

چیزی نوشتم در مورد عاشورا و زمانه ی عاشورا ...

خواستم بگذارم در وبلاگ ...  جوانه مانع شد . پدرم هم ...

می گذارمش گوشه ای ، شاید برای وقتی دیگر ...

فقط عنوانش را می گذارم ...

   + ایمن ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٤
comment نظرات ()

این روزها ...

این روزها که چشمان پر از اشکم را خالی نشان می دهم و دل پر از آشوبم را آرام ، این روزها که صبر کردن را تمرین می کنم و پنهان کردن خشم را . این روزها که تقیه پیشه کرده ام ...

این روزها دارم بزرگ می شوم ...

   + ایمن ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٠
comment نظرات ()

در مانده ام ...

این روزها که دغدغه ی ذهنی ام این است که می روم یا می مانم ، که اگر می روم به کجا بروم و اگر می مانم چه می کنم بدجور در مانده ام .

داشتم به استادم می گفتم معتقدم باید حتماً یک دوره از تحصیلم را در محیط آکادمیک متفاوتی نظیر اروپا یا آمریکا بگذرانم ، برای همین در رفتن برای تحصیل شکی ندارم ، اگر بشود و اگر خدا بخواهد ...

درماندگی ام از بعدش است . در ماندگی ام از از آن است که فرهنگ مکانیکی و کم ( گاهی بی  ) اخلاق آنجا را نمی پسندم ، پس ترجیح می دهم برگردم ، پس ترجیح می دهم فرزندانم (‌ اگر قرار است فرزندی داشته باشم )‌ را در اینجا بزرگ کنم ، اما مگر اینجا کجاست ؟ مگر اینجا اخلاق وجود دارد ؟ مگر اینجا دروغگویی بد است ؟ مگر اینجا هوا بوی حقیقت می دهد ؟

درمانده ام ،‌ بین فرهنگ برهنه ی غربی و برهنگی فرهنگ شرقی(!)  ( هر دو در عمل و نه در حرف ،‌که در حرف هر دو خود را پاک منزه نگه داشته اند !‌)‌ درمانده ام . کاش اینجا ١٠٠ سال پیش بود . کاش ٢٠٠ سال پیش بود . کاش چه اینجا و چه آنجا فرهنگی داشتند قابل اعتماد و قابل قبول (‌برای من )‌ . کاش لا اقل یکی را قبول داشتم .

اگر نمی شود ، کاش می توانستم حکومت خودمختاری را در کوچه ای ، خیابانی ،‌ شهری ، جزیره ای ، نه دیگر بزرگتر نه ،‌ همین قدر بس است ، کاش می توانستم تأسیس کنم و همه ی آنهایی که مثل من هستند را دعوت کنم تا در این مدینه کنار هم زیست کنیم و فراموش کنیم که اینجا چطور است و آنجا چطور .

پینوشت ١ : استادم از قول دوستش می گفت ، می دانی این جاذبه ی آنجا نیست که روز به روز بیشتر می شود ،‌ دافعه ی اینجاست .

پینوشت ٢ :‌ نگویید که تو که به نسبیت اخلاق معتقد بودی ، پس چه شد ؟‌ هنوز هم هستم ،‌ اما اصول اولیه ای را می پذیرم ،‌ مشکلم هم همین است . در اینجا و آنجا هر کدام یک سری از آنها را لگد مال کرده اند . درمانده ام ...

   + ایمن ; ٥:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱۸
comment نظرات ()

جامد ...

امروز سر کلاس جامد قبل از شروع درس بحثی با افشین (استاد راهنمام که این ترم استاد درس جامد هم هست ) داشتیم که جالب بود . داشتیم در مورد امتحان نظر می دادیم و من معتقد بودم که امتحان خوب امتحانیه که حفظی نباشه و او معتقد بود که این حرف فقط تا حدی درسته . بحث رسید به اینجا که افشین گفت که حتی اگه روشش غلط هم هست ما باید به اون روش التزام عملی داشته باشیم و از فرق ایران و خارج مثال زد که توی اونجا همه به قوانین و قواعد التزام عملی کامل دارن اما اینجا نه . من در جواب 2 تا حرف زدم : اول اینکه این درسته اما یه چیزی رو جا انداختیم ، اونم اینه که اونجا اگه هم  مدت زمان یه چراغ قرمز 3 دقیقه است و همه بهش احترام می گذارن با این حال هر هفته( مثلاً ) تصمیم گیرها می شینن و با هم بحث می کنن که آیا این مدت زمان خوبه یا باید کم بشه . اما اینجا تا وقتی که یه تعدادی از مردم چراغ رو رد نکنن کسی اقدام به بررسی زمان زیاد چراغ نمی کنه . دوم اینکه در نظامی که اینجوریه و خود اصلاح کن نیست ، برای اینکه کسی بخواد بدون سر باز زدن از قواعد و اعتراض به اونها سیستم رو اصلاح کنه ، باید به درجه ای برسه که قدرت این کار رو پیدا کنه و این یعنی رسیدن به موفقیت از نظر همون قواعد . خب فرض کنیم طرف این توانایی رو داشت . حالا اون خودش دیگه یکی از همون نظام غلط محسوب می شه و نمی تونه با قواعدی که باعث شده خودش به قدرت برسه مخالفت کنه و اون ها رو تغییر بده . حالا اون خودش یکی از اونهاست و در مسیرش مجبوره باز هم از تابعین همون روش پرورش بده . حالا بگذریم که اصلاً خودش هم دیگه کم کم به اون قواعد اعتقاد پیدا می کنه ...

همه ی اینها از همون فرض اولیه نشأت می گیره که خود اصلاح کن نبودن سیستم باشه ...

پی نوشت :

باید بگم که این روزها یکی از مهمترین چیزایی که به من انگیزه می ده برای درس خوندن استاد راهنمامه و روش درس دادنش و شباهت فوق العاده زیاد اون به خودم ... و من از این خیلی خوشحالم ...

   + ایمن ; ٧:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱۸
comment نظرات ()

در ادامه !!!

بعد از پست احمق ، محمد که اون خبر رو در ریدر به اشتراک گذاشته بود این کامنت رو به پستم اضافه کرد :

ایمن، تا به حال در مورد پیش‌بینی وضع آب و هوا دقت کرده‌ای؟ وقت و انرژی زیادی بر روی شناخت معادلات حاکم بر رفتار سیالات صرف شده و مدل‌های بسیاری هم برای توصیف رفتار آن‌ها وجود دارد. ولی با این وجود هنوز هیچ جا با قطعیت صددرصد در مورد آب و هوا اظهار نظر نمی‌کنند، با این که کلیه معادلات حاکم کلاسیک هستند و مسئله تنها جمع‌آوری دقیق‌تر داده‌ها و حل گسترده‌تر معادلات است. همان‌طور هم که خودت می‌دانی شروع عملی نظریه آشوب هم با بررسی پدیده‌های جوی بوده. حالا من نمی‌فهمم برای یک سیستم پیچیده و حتی آشوب‌ناک دیگر به اسم مغز چرا موجودیت ویژه‌ای قائل می‌شوی و کلمه «احتمال» برایت این‌جا بار ارزشی منفی دارد. همان‌طور که گفتم، با توجه به روند کنونی علم، در دهه‌های آینده مدل‌های دقیق‌تری در سطوح مختلف برای توصیف رفتار مغز و انسان‌ها معرفی خواهند شد، و در آن زمان به طور مؤثرتری می‌توان در مورد رفتار هم جمعی و هم فردی انسان‌ها اظهار نظر کرد، و مدل‌هایی که رفتار هم جمعی و مه فردی انسان‌ها را توصیف کنند دور از ذهن نیستند. الان یادم نمی‌آید، الهه‌ای که کارش باران فرستادن بود چه بود؟!

گفتم در ادامه هم نظر اون رو نوشته باشم و هم نظر خودم رو شاید با کمی توضیح :

 من هم حرف محمد رو در قسمت اول کاملا قبول دارم و حتی تا حد زیادی در قسمت دوم هر چند که نمی شه این وسط چیزهای دیگه رو 100% حذف کرد .این بحثی بود که یه بار سر کلاس اطلاعات کوانتمی با دکتر صالحی هم داشتیم و بعداً سعی می کنم در موردش بنویسم .در حقیقت بحث من سر خود خبر نبود ، خبر یک کار علمیه که مطمئناً باید در موردش تحقیق کرد تا بشه در موردش نظر داد. بحث من سر نوع بیان خبر بود و بخصوص تیتر اون، راستش می خوام نظر عباس رو هم تآیید کنم ، که گفت تقصیر رسانه است ! و البته به این نظر این رو اضافه کنم که تا حدی تقصیر خود محقق و کلاً جامعه ی علمیه  که جلوی برداشت غلط از یک کار علمی رو نمی گیرن ( شاید یه نظارت جامع رو لازم داره که توسط افراد کاملاً علمی انجام بشه . )

در حقیقت این ترفند خیلی رایجی در رسانه ها است . اکثر اخبار علمی ، توسط مردم عامی  به طور کامل خونده نمی شه ، خب ، چیکار کنیم که خونده بشه ؟ یه تیتر تحریک کننده ! اما نتیجه چیه؟

 اونایی که خبر رو نمی خونن ، تیتر جذابِ اون در ذهنشون می مونه و تا مدتها بعد هرجا حرف از خودکشی بشه می گن:

 آره تو روزنامه خوندم که در فلان کشور دانشمندها تحقیق کردن و فهمیدن که اصلا خودکشی ربطی به روح و روان و این چیزا نداره ، همش مربوط به نوع و میزان مواد شیمیایی داخل مغزه !( خبر مشمول قانون یک کلاغ ؛ چهل کلاغ می شه ! )

اوناییکه خبر رو می خونن اگه از آنالیز داده ها و اینا چیزی سر در نیارن (که خیلی ها هم نمی آرن ) بازم براشون همین اتفاق می افته و برداشت شخصیه خودشون رو با خبر قاطی می کنن ! طبعاً اونها هیچکدوم از اعداد نوشته شده در خبر رو حفظ نمی کنن تا بعداً هم بیانش کن ، شاید یکی در جمع باشه که بتونه مفهوم دقیق خبر رو بیان کنه !

می مونه تعداد اندکی از افراد که برداشت درست رو از خبر می کننو حتی اگه تیتر با خبر نخونه این رو متوجه می شن! اینها دقیقاً همون افرادی هستند که در بحث های عمومی مخالفان اون افراد دسته ی اول یا دوم هستند و البته تعدادشون هم خیلی کمه !

نتیجه فقط یک چیزه : یه خبر تحریف شده و بعضاً غلط که به صورت یک شایعه در بین مردم پخش می شه !!!

اتفاقاً 2 تا نمونه ی خوبش همین اواخر اتفاق افتاد :

 یکی این خبر که به علت قطع برق در یکی از روستاهای هلند ، 9 ماه بعد تعداد زاد و ولد 44 % افزایش یافت !!! نظر محمد در این باره :

جدی این خبر را باور کرده‌اید؟ یعنی واقعاً تا این همه تحت تاثیر لحن و کلمات موجود در یک خبر قرار می‌گیرید؟؟ من فکر می‌کنم فقط خواسته‌اید چیزی را که دوست دارید باور کنید، نه لزوما بررسی یک همبستگی بین دو مجموعه داده را. ( این نظر من هم هست )
 
یکی دیگه هم خبر بازگشایی فاز جدبد LHC بود که خیلی ها با توجه به حرفهای تحریف شده در مورد اون می گفتن : "می گن اگه بزارن این دستگاهه شروع به کار کنه ، زمین و کله منظومه ی شمسی بلعیده می شه !!!! ( می دونین که حتی وکلایی بودن که به دادگاههای بین المللی بخاطر این قضیه شکایت کردن تاشاید جلوش رو بگیرن ؟!!! )

   + ایمن ; ٥:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٠
comment نظرات ()

Advise ...

The point is that you can not ELIMINATE the OTHERS by a prayer and so your life should be resistant in front of their behavior!

   + ایمن ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٤
comment نظرات ()

آدمهای معمولی ...

دیروز افطاری جایی دعوت داشتم . اطرافیانم اکثراً آدمهای مهمی بودند که یا در رده ی مدیریت هنری کشور بودند و یا در رده ی هنرمند ها ... اتفاقا بغلم هم استاد شجریان نشسته بود . در طول افطاری خب حرفهای زیادی رد و بدل شد و بعدش هم یکی دو ساعتی در باغچه ای که در همون محوطه بود به خوش و بش کردن افراد با هم گذشت . از همه تیپ و سبکی هم می شد یکی رو دید . از میرکریمی و درویش گرفته تا وزرای دولت قبلی و ...

سر افطاری به شدت یک موضوعی ذهنم رو مشغول کرده بود ، اینکه الان خیلی ها رو می شناسم که حاضراً کلی پول خرج کنن تا بیان به این افطاری و کنار شجریان نون و پنیر بخورن و بعد هم برن میون هنرمندها و کله گنده های دیگه گشت بزنن و احتمالا عکس یادگاری و امضا بگیرن .این افرادی که اینقدر حاضراً پول بدن اتفاقا اصلا آدمهای عقب افتاده ای هم نیستن ، لااقل اونهایی که من می شناسم کلی ادعای فرهنگی بودن و تحصیل کرده بودن دارن ...

بعد به خودم نگاه کردم که چقدر معمولی نشستم اینجا و اتفاقاً اگه دست خودم بود و میزبان تعارف نکرده بود ترجیح می دادم برم بغل فلان تهیه کننده بشینم که از بچه گی من رو می شناسه و رفاقت خانوادگی داریم ...

هرچی فکر می کنم نمی تونم فلسفه ی این امضا و عکس گرفتنها رو بفهمم ... اینا هم عین همه آدمهای معمولی ای هستن که دارن در رشته ی کاری خودشون فعالیت می کنن . بعضی موفق و بعضی موفق تر ... اما عین دیگرانن . مثل همه غذا می خورن و مثل همه راه می رن و شوخی هاشون هم مثل همه است .

 اما انگار هرچی بیشتر خودشون رو بگیرن آدمهای بیشتری بهشون جذب می شن . مقایسه کردم با خودم . تو افطاری مشابهی که چند روز پیش بود ، یکی از کارگردان های مشهور همزمان با من اومد سر ظرف سوپ ، خیلی ساده چون من زودتر رسیده بودم ایستاد تا من سوپ بریزم و بعد خودش ریخت . این در حالی بود که من حتی سرم رو هم بلند نکردم که بخوام بهش سلام کنم و این رفتار طبیعی ایه که وقتی می بینم طرفم من رو به طور خاص نمی شناسه دلیلی نمی بینم اگه من اون رو از جای دیگه ای می شناسم بهش عرض ادبی بکنم که حکم نوعی از همون رفتارهای امضا گیرانه داشته باشه ...

اما در مقابل عاشق رفتار صمیمانه ی آقای مسجد جامعی ام که در هر مراسمی که میبینیم هم رو ، کلی صمیمانه برخورد می کنه و لپم رو می کشه و من هم علی رغم کلی خجالتی که می کشم کلی لذت می برم که او نه در دوران وزارت و نه بعد از اون هرگز از این برخورد ابایی نداشت و هرگز اینطور نبود که بخواد خودش رو بگیره که مثلا من وزیر هستم یا بودم و ...

خونه که بر می گشتم بعد از همه ی این برخورد ها و فکرها به یه نتیجه رسیدم ، عیب از هر دو طرفه ، هم از طرفی که خودش رو می گیره و فکر می کنه که مقام و پول و استعداد و اینها اون رو برتر از دیگران کرده ، هم از طرفی که فکر می کنه مقام و پول و استعداد و اینها شخص مقابلش رو برتر از خودش کرده ... و متأسفانه همیشه از هر دو نوع هستن و وجود یکی از این رفتارها اون یکی رو تقویت می کنه ...

برام جالبه بدونم این امضا ها به چه درد می خوره !

* این فکر توی کرمان هم به ذهنم رسیده بود ، جایی که دانش آموزها می اومدن تا ازم امضا بگیرن و من امتناع می کردم !

   + ایمن ; ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢۱
comment نظرات ()

بعد از مدتها ...

بعد از مدتها دارم آپ می کنم . با برو بچه ها هفته ی پیش رفته بودیم تنگه واشی یا به قول محلی ها ساوشی ... یه اتفاقاتی افتاد گفتم یه نظر خواهی بکنم ، اگه دوست داشتین می تونین نظر بدین :‌

نمی دونم مسیر نیاوران به تجریش رو رفتید تا به حال یا نه ،‌ مسیریه که من لا اقل روزی 2 بار می رم و می آم . کرایه اش هم 300 تومان شده جدیداً . قبلش این رو هم بگم که قدیما به تجریش امروزی می گفتن سر پل تجریش و به میدون قدس امروزی می گفتن تجریش . و احتمالا هم می دونید که الانا ورودیه تاکسی حداقل 100 تومن هست . حالا تصور کنید شما سوار تاکسی نمی شین و برای پرهیز از هرگونه اشتباه می گین سر پل تجریش . راننده هم تا میدون قدس می ره و می گه من دور می زنم یا مثلا شریعتی رو می رم پایین . خب طبعاً با توجه به اینکه اصل مسیر رو هم شما رو آورده توقع داره که کرایه رو کامل بگیره ( تقریبا هفت هشتم مسیر رو آوردتون ! ) دقت کنین که اگه کرایه رو هم ندین احتمالاً مشاجره ی لفظی ای در خواهد گرفت ! این فرض رو هم بکنید که کلی بار دارین و رسیدن به مقصد با توجه به شیب زیاد بسیار سخت خواهد بود !

خب حالا سؤال اینه که شما چکار می کنین ؟‌

1. کرایه رو کامل می دین و می رید اون طرف خیابون و دوباره  100 تومن کرایه تاکسی می دین تا یکی ببرتون میدون تجریش !

2. به اندازه یک هشتم کرایه یعنی تقریبا معدل 40 تومن رو از کرایه کسر کنین و اگر راننده اعتراضی کرد می گین که این سهم اون بخشیه که من رو نمی بری و  بعد هم می رید اونطرف  و یک تاکسی می گیرید و 60 تومن باقی مونده رو از جیب مبارک می دید تا به تجریش برسید !

3. 100 تومن معادل کرایه ای که باید برای رسیدن به تجریش بدین رو کسر می کنین و به داد و بیداد های احتمالی راننده هم توجهی نمی کنین و می رید اون سمت خیابون و تاکسی می گیرید .

4. کرایه ای کسر نمی کنین و برای اینکه پول بیشتری هم ندین علی رغم بار سنگینی که دارین از پای مبارک استفاده کنین و سختی راه رو به جون می خرین .

   + ایمن ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۸
comment نظرات ()

ٍESR ...

تشدید دقیقاً وقتی رخ می ده که الکترون تصمیم می گبره تنها باشه !

می فهمی که ؟ ESR رو می گم ... با الکترونهای کوپل شده کاری نداره !

 

پینوشتهای بی ربط :

1. از وقتی این گوگل ریدر اومده نون این کانتر بلاگ ما آجر شده . الآن فقط روزانه ۲۰ تا ۳۰ بار از طریق خود بلاگ باز می شه که توی کانتر بیافته ... حالا بماند که نمی دونم 20 ام و 21 ام خرداد چه خبر بوده که 155 تا بازدید در یکی و 83 در اون یکی ثبت شده !

2. شدم مثل علی دایی ، بعد از دوران بازیگری , حالا می خوام در قالب مربی هم جام رو کسب کنم ...

   + ایمن ; ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۳
comment نظرات ()

بیمه ...

داشتم از روی جدول خیابان راه می رفتم یاد سال پیش افتادم که با داییم کَل انداختیم که از روی یه لوله ی آب کاملاً خیس که از روی رودخانه ی رودبارک در کلاردشت رد می شد عبور کنیم و بریم اونور ... به شدت سخت بود ، زیر پامون حدود 5 متر خالی بود و لوله هم کاملاً خیس ، بدون هیچ دستگیره ای ... بعد مقایسه کردم با جدولی که داشتم روش راه می رفتم . از نظر ابعاد هیج فرقی نداشتن ، اما از روی اون بسختی می شد رد شد و حتی جندین بار نزدیک بود بیافتم ، اما اینجا و از روی جدول هیچ مشکلی نبود .
من رو یاد موضوع بیمه می اندازه ، بیمه مثل همون زمینیه که به جدول نزدیکه ... به تو اطمینان می ده که اگه از روی جدول بی افتی اتفاقی برات نمی افته ... و اون وفته که تو با اطمینان بیشتری قدم بر می داری و کمتر دچار خطر می شی ... به جورایی غیر از حمایت بعد از خطر ، بیمه نقش پیشگیری از خطر رو هم داره ایفا می کنه ...

   + ایمن ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢۳
comment نظرات ()

وات آی سِی چوز ...

تو راه که داشتم می اومدم خونه به خودم فکر کردم . به آینده ای که برای خودم ترسیم کردم و اینکه چقدر ممکنه به وقوع بپیونده ... بچه ها انتخاب رشته کردن ، من هم ... و حالا تقریباً می شه گفت هر کس با تقریب خوبی مسیر انتخابی خودش رو برای 50 سال آینده انتخاب کرده . یکی می شه آقا مهندس ولی قید از ایران رفتن رو می زنه ، اون یکی می خواد بره ، یکی دیگه می ره سربازی و بعد هم می خواد کار کنه ، یکی می خواد مدیریت بخونه و خلاصه هر کی یه جوری خودش رو در یه مسیری فرار داده ...

به این فکر کردم که اگه من بچه ی اول خانواده مون نبودم حتماً کلی همه جیز فرق داشت . مدرسه ام ، درس خوندنم ، تفریح ام ، برای کنکور خوندنم ، وارد دانشگاه شدن ، دوستی هام ، فوق دادن و ...

با تقریب خوبی برادرم دقیقاً زندگی من رو نگاه می کنه و می بینه که از کدوم بخشهاش خوشش می آد اونها رو عیناً انجام می ده و از کدوم بدش می آد و اونها رو انجام نمی ده ...

اما من هرگز همچین موقعیتی رو نداشتم ، همیشه خودم باید تصمیم می گرفتم این مسیر رو برم یا نه ، برم علامه حلی یا نه ، فیزیک بخونم یا نه ، برم فیزیک بهشتی یا نه ، مستقل بشم یا نه ، با فلان استاد کار بکنم یا نه ، سال کنکور کار رو بزارم کنار یا نه و حالا هم انتخاب رشته ...

ناراضی نیستم ، اصلاً هم پشیمون نیستم ، تجربه هایی که دارم رو دوست دارم ، استقلال و حتی لذت پول نداشتن ! و خیلی سختی های دیگه رو دوست دارم ... اما گاهی زیاد باید فکر کنی و گاهی از عدم موفقیت می ترسی ... گاهی حس می کنی شاید راه برگشتی نباشه ... گاهی می خوای یه علامت ، یه نشانه ، یه چراغ مسیر درست رو بهت نشون بده ... اینجور مواقع فقط اینجوری می شه خودت رو راضی کنی که تو انسانی ... برای فکر آفریده شدی نه برای تقلید ...

   + ایمن ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۱
comment نظرات ()

عاشورا ، فردا ، کربلا ، غوغا

فردا ، ‌کربلا ، ظهر عاشورا

انگار سهم این خاندان فرق شکافته است ...

فردا فرق عباس ،‌ فرزند علی ،‌ ماه بنی هاشم  را به عمود خواهند شکافت .

فردا چشمان طفلان عطشان کاروان ، به دنبال سقا دشت را خواهد شکافت .

فردا صدای العطش در بیابان طنین خواهد افکند .

فردا چشمان عباس بسته خواهد شد ، اما همچنان آب در مشک خواهد ماند .

فردا دستان عباس بریده خواهد شد ، اما هنوز اندکی آب در مشک خواهد ماند .

فردا زمین بر فرق عباس بوسه خواهد داد و دیگر قطره ای آب در مشک نخواهد ماند .

فردا سرو قامت حسین به رفتن عباس کمان خواهد شد .

فردا از کمان قامت حسین قاصدکهای پند بر دشمنان خواهد بارید .

فردا شهادت بر علی ِ بیست ساله از عسل شیرین تر خواهد شد .

فردا لبهای تشنه ی طفل شش ماهه را با تیر سه شاخه سیراب خواهند نمود .

فردا عشق را به مسلخ خواهند برد .

فردا زینب بر بلندای دشت در سوگ عشق فریاد  " أَ مَّن یُجیب ... " سر خواهد داد .

فردا در بوستان عشق ۷۲ غنچه ی از قامت جدا بر ساقه های نیزه خواهند نشست .

فردا حسین بر بلندای نیزه نوای وحی سر خواهد داد .

فردا دخترِ علی را به اسارت می برند .

فردا دختر سه ساله ی حسین ،‌ با  سرِ بریده ی پدر ، سخن خواهد گفت .

فردا در کربلا غوغاست

فردا عاشوراست .

   + ایمن ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

شب قدر ...

حرف هام کم شده .... بیشتر فکر می کنم .... در مورد همه چیز و هیچ چیز ... اما این دلیل  نمی شه که شب قدر رو فراموش کنم ...

خیلی ها عقیده دارن و خیلی ها عقیده ندارن ، اما فکر کنم همه این رو قبول دارن که خوبه آدم یه شب تو سال رو لا اقل با خودش خلوت کنه ... حالا بعضی ها در این خلوت خدا رو هم پیش خودشون دارن بعضی ها ندارن ... شما ها خودتون رو بخشیدین ؟ به این فکر کردین که از زندگی ای که تا آلان کردین راضی هستید یا نه ؟‌ به این فکر کردین که جایی که دارین می روید رو دوست دارین با تمام وجود یا نه ؟ ‌به این فکر کردین هدفی که زندگی خودتون رو دارین براش صرف می کنید ارزش اون رو داره یا نه ؟‌

 اینها  می تونه چیزایی باشه که ما تو شب قدر خودمون باید بهشون فکر کنیم و البته خیلی چیزای دیگه که باید فکر کنیم و نگفتم ..... و مهمترین سؤال برای خیلی ها : خدا ، الله ، GOD ، اهورامزدا یا هر اسم دیگه ای که براش تو ادیان مختلف در نظر دارن ... اون از ما راضی هست یا نه ؟

ما در کدام آسمان و برای کدامین هدف بالهایمان را گشوده ایم ... کوه های پیش رو را به امید کدامین اِلدورادو پشت سر می گذاریم ؟ آیا جوابی برای این سؤالهای خود داریم ؟

   + ایمن ; ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۳
comment نظرات ()

زندگی ...

داشتم وبلاگ یکی از دوستام رو می خوندم که مطلبی رو دیدم و بعد یه نظر براش گذاشتم ... بهر حال بخاطر اینکه صرفاً نظر بود زیاد بلند ننوشتم , بدم نیومد اینجا هر چی میخوام بنویسم :

خیلی ها فکر می کنن که اگه زندگی مشکله ؛ باید از خدا خواست مشکلش رو بر طرف کنه ... من می گم این اتکاء به خدا تا اونجا که وقتی به مشکلی می رسیم دست بلند کنیم که ای خدا فقط تو می تونی مشکل من رو حل کنی پس حل کن تا من بتونم وایسم رو پای خودم زیاد خوب نیست ... حرفم عدم اعتقاد به خدا نیست ؛ دقیقاً ‌برعکس , می گم این اعتقاد درستی نیست , این روی پای خود ایستادن نیست که از یکی بخوایم کمکمون کنه تا از جامون بلند بشیم , خدا خودش داره همه چیز رو می بینه خودش می دونه کجا فقط از دسته خودش کاری بر میاد ... بازم نمیگم دعا نکنیم , می گم منتظر معجزه نباشیم از طرف اون ... آخه چرا فکر می کنیم خون ما رنگین تر از دیگرانه که خدا باید بیاد مشکل ما رو با یه معجزه حل کنه ؟؟؟ پس این نظم طبیعت برا کی درست شده ؟؟؟ مشکلات تو این نظم بوجود اومدن باید سعی کنیم تو این نظم هم حلشون کنیم ... باید دعا کرد اما نباید همه ی امید رو به برآوده شدن دعا بست و بعد ایستاد و نگاه کرد و منتظر موند ... باید تو مشکلات زندگی غوطه ور شد و بعد شنا کرد البته همیشه ممکنه یه دستی از آب  آدم رو بکشه بیرون , اما این دلیل نمیشه که وایسیم و منتظر ناجی باشیم اینجوری غرق میشیم ... دل در یار و سر در کار یعنی همین ... یعنی با مردم باشی و عین همه تلاش کنی اما به فکر یار باشی و دلت پیشه اون ... اون وقت اگه دعا کنی به حکم نظم ِ  " از تو حرکت , از خدا برکت " نتیجه می گیری ... تازه بدتر از همه اینه که وقتی به مشکلی بر بخوری فکر کنی بجای خدا بری سراغ بنده ی خدا ... اگه مشکل با معجزه حل می شه که از دست بنده کاری بر نمی یاد ... اگه عادی حل می شه که خدا هم می تونه بدون بهم خوردن نظم در اون مورد کمکت کنه , اگر چه اگه بخواد , این بار دستش رو از تو آستین یکی از بنده هاش در میاره ... اما یادمون باشه وقتی یوسف خدا رو یک لحظه یادش رفت و تو زندان از زندانیی که داشت آزاد می شد طلب کمک کرد و نه از خدا ,  ۱۰ سال دیگه تو زندان باقی موند ...

پرواز کنیم و بدانیم که فقط با پرواز بالها قوی تر میشود ...

   + ایمن ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢٠
comment نظرات ()

مرگ ...

هر وقت این لغت رو می شنوم حس عجیبی بهم دست می ده ... ترس نیست ؛ چون تا نزدیکی هاش رفتم  ... الآن هم به هم عادت داریم ... اما نگرانیه ... نگرانی برای اونهایی که ممکنه ناراحت بشن ... البته من فعلاً قصد مردن ندارم  ۱۰۰ تا جون هم دارم  

چند روز پیش دوست یکی از دوستانم فوت کرد ... هم سن ما بود ... سکته کرد ... وقتی شنیدم خیلی جا خوردم ... به قول بعضی بزرگترها اون بنده خدا خودش راحت شد اما بقیه رو ناراحت کرد ... بدتر از همه این که بهترین دوست اون شخص ایران نیست و چند وقت دیگه میاد و هنوز خبر نداره که همچین اتفاقی افتاده ... این نهایت وظیفه ی خطیره که کسی باید به اون اطلاع بده ... خودم مشابه این کار رو کردم و می دونم تجربه ی سختیه ...

فکر این که یه جوان بگه اگه من مردم رو قبرم ننویسین جوان ناکام و یه هو چند روز بعد فوت کنه خیلی اذیت کننده است .... اما می دونی در هر صورت این شتر در خونه ی همه ی ما می خوابه ... دیر یا زود ... در خونه ی دوستای ما هم همینطور ... پس خودت باهاش کنار بیا کاری هم کن تا دیگران هم باهاش کنار بیان ... اونجور شه که ملک الموت به وقت رفتنت از آمادگیت جا بخوره ...

آرزوی مرگ نکن هرگز ... به وقتش اون خودش می یاد سراغت ... اما جوری زندگی کن که وقتی اومد سراغت بگی رو قبرم ننویسین ناکام ...

   + ایمن ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٥
comment نظرات ()

مرد...نامرد...

روز پدر رو با کمی تأخیر به هر کی بابا شده و هر کی قراره بشه و هر کی بعد ها میشه تبریک میگم .... می خواستم جای این بگم روز مرد رو به همه ی مردها تبریک می گم ، اما یه هو یادم افتاد چند روز پیش در یک برنامه معمولی تلویزیونی که البته بعضی وقتها انتقاد های بدی  هم توش نمی شه موضوع برنامه این بود که مرد کیه ؟ نامرد کیه ؟

حیفم اومد صفت مرد رو به هر مذکری بدم ... یه مرد از نظر شما چه خاصیتی داره که عین علی مرد بودنش همه جا سر زبان ها است ...

یکیش رو که خیلی ها گفتن خودم می گم : جوانمرد ...

باقیش رو هر کی دلش خواست بگه ...

* پی نوشت : دیگه با توجه به شرایط جداً به پست قبلی توجه کنید تا ببینید کدومتون نفر هزارم می شین ...

   + ایمن ; ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٩
comment نظرات ()

فاطمه...

خواستم بگویم فاطمه دختر محمد است   ، دیدم نیست...

خواستم بگویم فاطمه همسر علی است ،‌ دیدم نیست ...

خواستم بگویم فاطمه مادر حسین است ، دیدم نیست ...

خواستم بگویم فاطمه مادر زینب است  ، دیدم نیست ...

آری ...

اینها همه فاطمه اند و این همه فاطمه نیست ...

                                                       فاطمه ، فاطمه است ...

                                                             دکتر علی شریعتی

   + ایمن ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱۸
comment نظرات ()