پرواز به اوج

گل نرگس یا نرگس گل ...

وقتی می فهمم چقدر از ایران دور بودم که خواهر فسقلیم که وقتی داشتم می اومدم فقط 5 سالش بود حالا برای خودش خانومی شده و همه از کمالاتش تعریف می کنند، قدی کشیده و برام خوش زبونی می کنه. بهم به انگلیسی اس ام اس می زنه و وقتی زنگ میزنم بهش اول یه ذره انگلیسی حرف می زنه که بگه چقدر پیشرفت کرده. کلی دیگه از موبایل و کامپیوتر سرش می شه و من نمی خواد حرص بخورم وقتی یکی در این موارد ازم سوال داره چون می گم بدین نرگس بلده. یه جورایی یاد بزرگ شدن خودم می اوفتم و همین در کنار هم نبودنمون رو برام سخت تر می کنه. به این فکر می کنم که خدا کنه این دوری جغرافیایی باعث دوری دلهامون نشه. دلم روشنه که نمی شه. 

   + ایمن ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٧
comment نظرات ()

پویا

من و برادرم پویا با هم خیلی فرق داریم. از ظاهر و رفتار بگیر, تا خلق و خو و کلام و عقیده. روزی که از ایران می رفتم, پویا در فرودگاه خیلی بی تابی کرد. من هم همین طور. از وقتی اومدم اینجا خیلی با هم مراوده نداشتیم. مراوده داشتن هامون هم بالا و پایین داشته همیشه. دوست داشتم براش برادر بهتری باشم. متاسفم که نشد. دعای خیرم همیشه پشتشه. امیدوارم یه روزی قدر هم رو بیشتر بفهمیم و برادرهای بهتری برای هم باشیم.

   + ایمن ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٧
comment نظرات ()

پرتغال نصفه ...

این پرتغال ها هر قدر هم خوشمزه باشن، فقط نصفه خوردنشون مزه میده ...

مبل هر قدر هم گرم و نرم باشه، فقط رو نصفش نشستن مزه میده ...

دست پختت هر قدر هم خوشمزه باشه ، با تو خوردنش مزه می ده ...

فیلم هر قدر هم دیدنی باشه ، با تو دیدنش مزه می ده ...

دو روز خانه نیستی ... انگار من هم نیستم ... انگار خانه ای در کار نیست ...

شکلات من ... چراغ همیشه روشن

   + ایمن ; ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳
comment نظرات ()

یه چیز خوب ...

زن و شوهر بودن خوبه ... قشنگ هم هست ... اما اینکه زن و شوهر رفیق هم باشن خیلی قشنگ تره ... 

   + ایمن ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٦
comment نظرات ()

عشق ...

وقتی حلقه ای که توی دستمه رو میبینم انگار انگیزه ام واسه موفقیت و امیدم به زندگی هزار برابر می شه ...

دیوونه ی این پستتم ...

   + ایمن ; ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٠
comment نظرات ()

جوانه ...

مشاهده یادداشت خصوصی

   + ایمن ; ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

آقای ساعتی به رحمت خدا رفتند ...

آقای ساعتی

همین الآن اس ام اس اومد که آقای ساعتی فوت کردند . دلم سوخت . همین ماه رمضون قبل توی افطاری مدرسه ازش تقدیر شد . همه از جامون بلند شدیم و تشویقش کردیم . خیلی ها گریمون گرفت . خودش هم همینطور . اونقدر ضعیف شده بود که باید دستش رو می گرفتن تا از جاش بلند بشه . این سال آخر شاهد ذره ذره آب شدنش بودم.

 آقای ساعتی روحش بزرگ بود . دلش دریا بود . پاک بود و خیلی صفت های بزرگ دیگه توی وجودش بود که ما خیلی باید بدویم تا اونها رو کسب کنیم . فکر نکنم توی تاریخ مدرسه هیچ کس پیدا بشه که از آقای ساعتی ناراحت باشه و فکر نکنم هیچ معلمی رو مثل آقای ساعتی بشه پیدا کرد که تو کل دوران تدریسش هیچ کدوم از شاگردهاش ازش ناراحت نباشن. آقای ساعتی معلم ما نبود فقط . یه جورایی برای هممون پدر محسوب می شد . پدری که از اولین روزهای تأسیس مدرسه بود . تا همین امسال . دلم براش تنگ می شه . خیلی ...

عزیز بود و عزیز رفت ... خدا رحمتش کنه ...

پی نوشت : خیلی ها اینجا نیستند که در مراسمش شرکت کنند . اما هر جا هستین ، کمترین کاری که می تونین بکنین یه فاتحه است واسه این عزیز و بزرگ هممون ...

   + ایمن ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۱
comment نظرات ()

امید ...

قلم می سایم ، در این دیرینه ساعت ، پاسی از شب

می نویسم آنچه می گوید دلم ، نجوا به لب

کار دل یکسره گردیده به دست لطف تو

چون رخ ماه و دل پاک و قد رعنای تو

ماه من ،‌ گیسو فشان ، ابرو کمان

چهره ات قاب دل من هر زمان

هر کجا ، هر وقت ، ما در هر زمان

جنگ باشد یا که صلح و گفتمان

در دیار غربت ار یا در وطن

در کنار بحر و یا طرف چمن

دست در دست ، شانه به شانه ، دوش دوش

پا به پا ، قامت به قامت ، هوش هوش

فصل فصل زندگیمان را ز الطاف حمید

در کنار هم زمان آسوده سازیم و سعید

   + ایمن ; ٥:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳٠
comment نظرات ()

انگار داره می شه ...

وقتی که عشق آخر تصمیمش و بگیره

کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره

ترسیده بودم از عشق ، عاشق تر از همیشه

هر چی محال می شد با عشق داره می شه

انگار داره می شه

تولدت مبارک قلب

   + ایمن ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۳٠
comment نظرات ()

پیشگو ...

دیروز گفت بار کج هیچ وقت به مقصد نمی رسه . خندیدم و گفتم حالا می بینی که می رسه ... امروز که بارم توقیف شد فهمیدم راست می گفت !

پی نوشت : پس تو هم علم غیب داری !؟

   + ایمن ; ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٧
comment نظرات ()

روز اول ...

خسته نباشی ...

   + ایمن ; ٥:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٩
comment نظرات ()

It was hard ...

از جمعه ساعت 8 و 46 دقیقه

تا چهار شنبه ساعت 4 و بیست و پنج دقیقه

چهار روز و 19 ساعت و 39 دقیقه

   + ایمن ; ٥:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۳٠
comment نظرات ()

برگی از یک جوانه ...

بالاخره توام بلاگ نویس شدی لبخند

   + ایمن ; ٥:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٧
comment نظرات ()

Great ...

هورااااااااااااااا ...

عجب سوپرازیییییییییییییییی قلب

ممنون ... ممنون ... ممنون ... ماچ

   + ایمن ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۸
comment نظرات ()

مهر مادری ...

داشتم با یه مادری حرف می زدم . گفتم چرا امروز اینقدر خسته اید ؟

گفت دیشب دختر کوچیکم خوابش برد و نرسید تکلیف نقاشی اش رو انجام بده ، منم با اینکه خسته بودم نشستم یک ساعت با دست چپ براش نقاشی کشیدم .

- با دست چپ ؟

- آره ، برا اینکه معلموم نشه من کشیدم !

   + ایمن ; ٤:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٧
comment نظرات ()

سفید ...

پاک کردم هرآنچه باید پاک می کردم ...

   + ایمن ; ٦:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٥
comment نظرات ()

بیا عشق را زندگی کنیم ...

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

 

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم ، آنوقت

میان دو دیدار تقسیم کنیم ...

سهراب

   + ایمن ; ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٠
comment نظرات ()

22 ...

امروز بهترین روز تولدی بود که توی این 22 سال داشتم ... زیباترین و دوست داشتنی ترین ... قلب ازت ممنونم ...

از خدا خیلی چیزها می خوام ... چیزهایی که خودش خوب می دونه چیه و در چه موردیه ...

بهرحال بالاخره 22 ساله شدم . خاصیت زمان اینه که هرگز متوقف نمی شه و هرگز به عقب هم بر نمی گرده ... این یعنی سال دیگه من 23 سالمه ... امیدوارم بتونم تو این مدت به خیلی از چیزهایی که داریم براشون تلاش می کنیم برسیم و این به خیر و صلاحمون هم باشه ... آمین ...

بهترین کادوم رو از خدا گرفتم ،‌ اونم آخر شهریور سال پیش ،‌ کاذویی ای که یک عمر سپاس هم بابت اش کمه ... امیدوارم کادوش همونطور که تا الآن بوده تا اید جاودانه بمونه برام ... آمین ... قلبفرشته

p.s : برو بچه های تیم ایتالیا هم به مناسبت تولد من سنگ تموم گداشتن تا شب تولدم خوشجالم کنن ... بازم دمشون گرم ... تشویق

   + ایمن ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٩
comment نظرات ()

بیداری ...

این را خیلی دوست دارم ... اینکه بیدارم تا بیدار بمانی ... یاد بچهگی هایمان می افتم ... از همان موقع با طعم قهوه مشکل داشتی و من بر عکس . شب امتحان قهوه را می خوردم و یک کله تا خود صبح بیدار بودم . همین باعث می شد تو هم که امتحان داشتی باز هم من قهوه بخورم ... حالا بازهم من بیدارم که تو بیدار بمانی ... همیشه هم تو زودتر از من خوابت می برد ... خیالم که راحت می شد می رفتم بخوابم که می دیدم صبح شده ،‌ نماز می خواندم راهی می شدم ...امشب هم همین خواهد شد ...  

بیدارم که تو بیدار بمانی ...

   + ایمن ; ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٧
comment نظرات ()

قرمز ...

بی حس شدنشان را دوست دارم . وقتی رنگشان به سفید می زند و دیگر می توان تضمین کرد که خونی در آنها باقی نمانده . در آن لحظات وقتی بر رویشان می ایستم چه احساس بی وزنی ای در وجود فروان می کند . هیچ چیز را حس نمی کنم . انگار روی هیچ ایستاده ام و نیرویی به اندازه ی هیچ من را نگه داشته است . و آنگاه ، ناگهان صدای برخورد خون با دیواره رگ را می شنوم که همچون جوانکی دیوانه در شاهراه رگ جولان می دهد و به در و دیوار می خورد . و بعد نوبت گرماست ، حرارت به ناگه در رگ بالا می رود ، وقتی سرد است انگار نیست ... اما حالا حیات و احساس هم با خون به رگهایم برمی گردد و ... و دوباره قید روی زمین ایستادن را حس می کنم ... و باز مجبورم رنگ عوض کنم ... زندگی کنم ...

   + ایمن ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱٥
comment نظرات ()

نما ...

آهای دخترک نقاش !

 

بیا ...  بیا و این دو قِران پول قلک مرا بگیر ...

 

 بیا و بجای این پول برای من نقاشی بکش ...

 

پنجره ی اتاقم را می خواهم رو به آسمانی آبی بازکنم ، می توانی آسمانم را آبی کنی ؟

 

می توانی کف خیابان ها علف بکشی ؟ از همان ها که بچه که بودیم میانشان می دویدیم و بازی می کردیم ... یادش بخیر ... بلندی بعضی هایشان به قدمان می رسید و آن وقت بود که دیگر می ترسیدیم ... بعد شروع می کردیم به داد زدن ... بی بی اگر نمی آمد بغضمان می ترکید و دیگر تا یک هفته رفتن به علفزار قدغن می شد ...

 

راستی ، تو دروغ را چگونه می کشی ؟ اصلاً در تابلوهایت جایی برایش هست ؟

 

رنگ را قوطی ای چند می خری ؟

 

بیا و برای پنجره ام نمایی بکش ... اما رنگهایش را نخر ...

 

بیا رنگهایش را خودمان بسازیم ...

 

قرمز اگر خواستی خونمان هست ...

 

آبی اگر خواستی آسمان را داریم ...

 

سبز را نیز از برگ کمک می گیریم ...

 

و سفید را با ابر بساز ...

 

بنفش ؟

 

این که دیگر کاری ندارد ... خون بر آسمان می پاشیم ... مگر نمی دانی ... آبی و قرمز بنفش می دهد ...

 

زرد را نیز از خورشید قرض می گیریم ...

 

اما سیاه نه ... در نمای پنجره ی من سیاهی جایی ندارد ... سیاه به اندازه ی کافی می بینم ...

 

می دانی ... من دروغ را سیاه می بینم ، من قهر را سیاه می بینم ، من خیانت را سیاه می بینم ... و من از سیاهی فراری ام ...

 

 از کی شروع می کنی ؟

 

از فردا ؟

 

نه دیر است ... قلمت را بردار ... رنگ بزن ... پنجره ام دلتنگ نمایی جز سیاهی است ... چشمانم دیگر دارند رنگها را فراموش می کنند ... قلمت را بردار ... صبح نزدیک است ... و من صبح پنجره را به امید تو باز خواهم کرد ... به امید قلمت ...

 

و نمایی از جنس خودمان ...

   + ایمن ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٦
comment نظرات ()

آخرین نت ...

مرگ مهتاب ،

                   در زندان ِ حوض ...

و سکون ِ آب ،

                    در فواره ...

سیلی برگ ِ سرخ ،

                            بر صورت ِ زرد ...

وز وز باد ،

               در بیشه ی سرد ...

و قرابت با غربت ...

و ضمانت نامه ی خیسی چشم ...

و نت سمفونی مرگ ،

                                 در ساز زمان ،

                                                    رهبر ارکستر :

                                                                        کابوس ِ حیات ...

          چ

          ک

          چ

          ک

          خون ، از دست جنون ...

                                           رد خنجر ،

                                                          بر سینه ی عشق ...

رنگ سرخ خورشید ،

                                در خط غروب ...

آخرین نت ،

                 افسوس زمین ... 

صحنه ی آخر،

                      تعظیم زمان ...

                                           و صدای تشویق ،  از گورستان ...

   + ایمن ; ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٦
comment نظرات ()

ستاره ، من ، چشم ...

دیشب ، در تاریکی شب ...

چشمانم ،

              دانه دانه ،

                            تک تک ،

                                           یک دو چندی را ، ستاره می شمرد ...

اما ... وای ... اینبار یکی کم شده بود ...

 باز دقت ، دقت ...

             آری ، صحیح است ، صحیح ...

- " در شمال غرب انگار ،

                            یک ستاره ، پیدا نیست دگر ..."

- " شاید آن سوی زمین است ،

                                      و شاید مرده است ...

                                                 یا که حتی ، زور تاریکی شب افزون است ..."

- " لیک ، ای کاش ، نباشد اینطور ... "

- "  و چگونه ؟‌ و چطور ؟‌ پس کجا رفته در این پهنه ی ظلمت - در  شب -  ؟ "

- " هیچ ، همین جا ، همین بالا سر ! 

                                                      کاش چشمانم ، کم سو باشد ... "

 

   + ایمن ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢۱
comment نظرات ()

نورالدین ...

چرا نورالدین ؟‌

چرا نورالدین ؟‌

نورالدین مهربون بود ... نورالدین آقا بود ... نورالدین ماه بود ... نورالدین عزیز بود ... نورالدین غریب بود ... نورالدین مظلوم بود ...  چرا نورالدین ؟

تو می دونی من چقدر نورالدین دوست داشتم ... حالا که نیست این رو داد می زنم ... امروز فقط وایسادم و نگاه کردم ... تو می دونی فرقش چیه !!!

* امروز عزیزی رو به خاک سپردم که شاید در ظاهر من و اون هیچ نسبت آنچنان صمیمانه ای با هم نداشتیم ... اما ... نورالدین ... عزیز بود پیش من ... خیلی ... نمی تونم ادامه بدم ...

   + ایمن ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

میم مثل رسول ...

و صدایت را همچنان می توان در میان انبوه تشویق ها شنید ...

و صدای تپش قلبت را

که می گوید : " کار بعدی هم از درون قلبم ،  بیشتر  ... "

و نیایشت را در پس نماهایت ...

و چه زیبا تمام کردی آخرین صحنه را ...

با سکوت ...

*  رسول ملا قلی پور تنها یک کارگردان خوب نبود ... او ... بماند ...

   عزیزی بود که رفت ... جایش خالیست ...

   با عزت رفت ... برای همه ...

   + ایمن ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

یه دسته گل رز قرمز ( سفیدش رو بیشتر دوست دارم ) ...

مرسی ... با « می دونم » ِ‌ امروزت از حرفی که به « ... » زدم ، مطمئن شدم ... که ما فرق داریم ... اون روز اگه اون تونسته بود یه ذره ، فقط یه ذره تو دلم شک بندازه ... امروز تو تمام اون شک رو از بین بردی ... حالا دیگه مطمئنم ... راستی ... نه هیچی ... بعداً می گم ...

   + ایمن ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

آخرین واقعه ...

تمام شد ...

۱۰ مرداد ۱۳۸۵ هیچ وقت یادم نمی ره ...

امروز خداحافظی کردیم ...

اما خداکنه یه روزی برگرده ...

جفتمون کار بزرگی کردیم ...

برای این بود که نشون بدیم شرف داریم ... و انسانیم ... نه به اون ... که به خودمون ...  حتی جلوی کسی که  شرف نداره و انسان نیست  ...

از خدا صبر می خوام ...

به خدا سپردمش ... از خود خدا هم می خواهمش ...

* پی نوشت :

امیدوارم تا وقتی زنده ام هیچ وقت این تیپ رو نزنم :

 یه کت و شلوار مشکی ، یه پیراهن سفید ، یه عینک آفتابی فوق العاده با کلاس و زیبای مشکی ... یه شاخه گل رز ...  بدون حتی یک قطره ... 

   + ایمن ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٠
comment نظرات ()

برگشتم ...

رفته بودم سفر ... دیدن یه دوست قدیمی ... کسی که از بچه گی هام باهاش دوستم ...

یه دوست واقعی نه از اون نوعی که امسال زیاد باهاشون برخورد داشتم ...

کلی باهاش حرف زدم ... در و دل کردم ... یه خاصیتی داره اونم اینه که همیشه کنارم بوده ... هیچ وقت تنهام نگذاشته ... ذاتاً آدمیه که حتی اگه ناراحتش کنم به محض اینکه واقعاً از ته دل پشیمون شم و معذرت بخوام می بخشتم ... تازه یه خاصیته دیگه ای هم داره اونم اینه که هیچ وقت به من احتیاج نداشته ... هرگز ... آدم فوق العاده ایه ... یه دوست واقعی ...

این سفر هیچ وقت یادم نمی ره ... بهم کمک کرد در مورد خیلی آدمها و خیلی چیزها تصمیم بگیرم ...  تصمیم های مهم ...

   + ایمن ; ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٥
comment نظرات ()

فقط برای تو ...

- به ۲۰ ربط داره .

- خوب نمی تونم حدس بزنم بگو خودت دیگه .

- نه دیگه باید حدس بزنی .

- به بیست ساله شدنت ربط داره ؟ یا به بیست ساله شدن من ؟ یا به نمره ی بیست ؟ چه می دونم بگو دیگه ... مهمه برام بدونم .

- ۲۰ روز ...

- وای ... اصلاً فکرشم نمی کردم منظورت این باشه ... 

************************  

پینوشت :

- ۲۰ روز کم ِ بعد از این همه وقت دوری ... بعدش دوباره باید صبر کنم ... کاش زمان می ایستاد ...

- می دونی صبر چرا سبزه ؟

- برا همینم می گم شُکر .

   + ایمن ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٢
comment نظرات ()

قمار عشق ...

امروز دلم را ،

زندگی ام را ،‌

عشقم را ،

همه چیزم را

بر میز قمار گذاشتم ...

باخت یعنی نابودی من ...

نابودی هستی ام ...

نابودی هر آنچه ایمن می شناسمش ...

این بار بر لبه راه میروم ...

  

----------------------------------------

اسم این پینوشت نیست چون مهمه به اندازه ی یه پست :

امروز روز مهم دیگری  هم بود ...

۱۵ سال پیش شهابی از بالای سرم گذر کرد ...

از دل بر آسمان نگاهی کردم ، فریادی زدم ...

سه سال پیش ...

فریادم با حضور کودکی در زندگی ام تعبیر شد ...

یگانه خواهرم ، نرگس ...

امروز آن شهاب را بالای سرم دیدم ...

این بار ایستاده مرا نظاره می کرد ...

امروز تولد او بود ...

   + ایمن ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢٠
comment نظرات ()

سفر...

چند روزی از شهر فرار کردم ...

از دود گازوئیل ، از صدای بوق ماشینها ...

از قوانین خاصی که مرا به تبعیت از خود می خوانند ...

از آزادی ، آزادی گفتن هایی که وقتی می آمدم در جواب بگویم آری زنده باد آزادی می دیدم طرف صحبتم راننده ای است که صرفاً به دنبال مسافری برای میدان آزادی می گردد ... میدانی از سنگ ...

از مردمی که همدیگر را از پشت عینک دودی می بینند ...

از مردمی که چشمهایشان خسته است و لبخندی تلخ بر لب دارند ...

از فکرهای کسالت آور به دنبال یک لقمه نان بودن بزرگتر ها

                              به دنبال لباس مد روز بودن جوانتر ها

                              به دنبال توپ پسر همسایه بودن بچه ها

به سفر رفتم ... به دامان طبیعت پناه بردم ...

و چه صفایی داشت آنجا ... مردم آنجا فقط فکرهای زیبا داشتند ... زشتی نابود شده بود ...

و حسرت می خوردم به زندگی آنها  ... چند روزی را مثل آنها زندگی کردم :

دور از ماشین ، دور از تلویزیون ، دور از زنگ مکرر تلفن و موبایل ، دور از کامپیوترو اینترنت و چت و حتی دور از ساعت...

و چه زیبا بود با حس کردن گرمای خورشید روی صورت از خواب بلند شدن و با صدای جیک جیک گنجشک ها ... نه با صدای مصنوعی ناشی از جریان برق از داخل باطری به بلندگوی کوچک ساعت ...

زندگی با بوی خاک ، با صدای شرشر آب ، ‌با صدای در هم آمیختن شاخه های درختان در باد ، با گرمای مطبوع خورشید که با نسیمی خنک در هوا به جریان در آمده بود ، با صدای چه چه پرندگان ...

و انگار همه به من یک پیغام می دادند ...

اینجا سرشار از امید به فردای بهتر است ...

و این عین حیات است ...

لحظه لحظه اش لذت بخش بود اما به پایانش نزدیک می شدم ...

چاره ای نبود ... ذات سفر بازگشت دارد ...

بازگشتم ...

اما با امید به فردای بهتر

              امید به زیبا شدن شهر

                    امید به دیدن مردمی با ذهن زیبا ...

   + ایمن ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٤
comment نظرات ()