پرواز به اوج

اخبار صحیح !!!

تو خبر رسمی مملکت داره از نمایشگاه فناوری لیزر می گه ، بعد اولش با این شروع می کنه که " اتمهای نور هر کدام به یک سو می رن" !!!!!!!!!!!

آخه هویج، به جهنم اون سواد و مدرکت که باهاش استخدام شدی، از صبح تو نمایشگاه بودی، از یکی از اونها می پرسیدی این نور چیه ؟! خیر سرت خبرنگاری ...

   + ایمن ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
comment نظرات ()

ما مردها و شما زنها ...

ما پسرها اگه درس نخونیم باید بریم سربازی . تا سربازی نریم نمی تونیم برای تفریح، کار یا هر کوفت دیگه ای از ایران خارج بشیم . تا سربازی نریم نمی تونیم پاسپورت بگیریم . تا سربازی نریم هزار تا غلط دیگه هست که نمی تونیم بکنیم . خیلی هنر کنیم و پذیرش بگیریم هم ١۵ تومن ازمون می گیرن می گن ۵ سال دیگه اینجا باش !

ما پسرها اگه به هر دلیلی از دانشگاه اخراج بشیم باید بریم سربازی . اگه بریم سربازی ممکنه بفرستنمون مناطق محروم . اگه بریم سربازی ممکنه جنگ بشه بفرستنمون جبهه . اگه بریم سربازی ممکنه کشته بشیم .

ما پسرها زن که بخوایم بگیریم ازمون کار می خوان ( دختره بخواد هم باباش بی کار نمی ذاره ! ) ، پول می خوان (‌دختره بخواد هم باباش بی پول نمی ذاره ! )‌، خونه می خوان (‌ دختره بخواد هم باباش بی خونه نمی ذاره ! )  و البته کارت پایان خدمت هم می خوان ( دختره بخواد هم باباش می گه برو سربازی بعد بیا ! )‌

شما دخترها چی ؟ درس نخونین هم مهم نیست . لیسانس رو که دیگه همه دارن . توام می گیری یه جوری . لیسانس رو که گرفتی تازه اگه از تو خود دانشگاه شروع نکرده باشی می زنی تو کار صفا سیتی . جایزه ی مدرکت از باباهه پول می گیری می ری دبی ای ترکیه ای ... از لحظه ای که برای پاسپورت اقدام کنی ١ هفته بعد دستته . ١ قرون هم لازم نیست بزاری وثیقه .

شما دختر ها یه هو وسط فوق لیسانس حال می کنین اپلای کنین ،‌کاراتون رو می کنین و بعدم می رین . حتی انصراف هم نمی دین . ول می کنین می رین . به همین راحتی . اخراج که سهله .

شما دختر ها که می خواین شوهر کنین ، می گن قیافه داره ؟ ( پسر بخوادت اونم مهم نیست ! )‌ ،‌ دور کمرش چنده ؟ ( پسره بخوادت اونم مهم نیست ! )‌ ، خیلی بخوان سختگیری کنن می گن درس خونده ؟ (‌ منظورشون لیسانسه ، بیشترش اهمیت نداره ! )

اونوقت حقوق مساوی می خواین ؟

هر وقت سربازی واسطون اجباری شد ، هر وقت تو فرهنگ مملکت جا انداختین که همونقدری که مرد باید واسه خرجی خونه تلاش کنه زن هم باید بکنه . همون قدری که لازمه مرد خونه داشته باشه زن هم لازمه ، همون قدری که مرد لازمه کار داشته باشه زن هم لازمه و هزارتا همون دیگه ،‌هر وقت برای جامعه جا انداختین که اگه مرد رفتگر داریم ، باید زن رفتگر هم داشته باشیم ، بعد حقوق مساوی حقتونه .

پینوشت ١ : برنارد شاو یه جمله ی مشهوری داره ، میگن یه بار توی یه مهمونی ای نشسته بوده یه زنی داشته خیلی از خودش و تحصیلاتش تعریف می کرده ، به زنه بر میگرده می گه خانمها دو دسته اند ، اونهایی که زیبا هستن و اونهایی که می رن دانشگاه ... خودم : یه استثنا هایی هم هست البته چشمک

پینوشت ٢ :‌ ١ ماهه دارم به هر دری می زنم یه راه پیدا کنم پاسپورتم رو زودتر بگیرم ، از صد جا نامه می خواد و کلی وثیقه . اونوقت جوانه ٣ سوت گرفت . خب خداییش زور نداره واست ؟ ای روزگار ...

   + ایمن ; ٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

چت ...

طرف رفته پژوهشکده از استادش بخواد پاسش کنه ، تا استاد کارش تموم بشه ، لب تابش رو باز کرده status می ذاره AT LAB !!!!

   + ایمن ; ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٤
comment نظرات ()

فرهنگ پیچش ...

هفته ی پیش به اینجا ایمیل زدم که آقا جان من 2 تا از امتحان های شما را دادم ولی سایتتان فقط یکی از registration number ها را خواست برای اینکه نمره ام رو ببینم . خودش هوشمند می فهمه اون یکی شماره رو یا اینکه باید یک اکانت دیگه هم باز کنم برای آن یکی ؟ که اگر این است ، سعی کردم نشد .

2 روز بعد یک ایمیل زده که شما به ما یک ایمیل زدین ، وایسین تا جوابش بیاد . 4 روز بعد که امروز باشه ایمیل زده که ایمیلتون رو فوروارد کردیم به فلان واحد ، یه 2 - 3 هفته وایسین جوابتون آماده می شه .

 آخه شلغم تا 2-3 هفته دیگه که خود پست نمره ام رو می آره در خونه ، دیگه آن لاین دیدن نمره رو می خوام چی کار ؟ تازه خودم جوابم رو گرفتم ، بله هوشمند می فهمه .

پی نوشت : فکر کنم بعد از نفت ، فرهنگ پیچوندن دومین صادرات بزرگ ماست . اینا که با ایرانی ها زیاد سر و کار دارن خوب یاد گرفتن . یادمه سر تعمیر لب تابم هم گارانتی می گفت ما با یه واسطه ی عرب می فرستیم دستگاه رو دبی ، چون اونا اگه بفهمن دستگاه از ایران اومده کلی طول می دن تا تعمیر کنن .

   + ایمن ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۳
comment نظرات ()

این داستان واقعی است ...

دم در دانشکده ...

دانشجو : سلام دکتر .

استاد : سلام ، خوبی ؟ اینجا چی کار می کنی ؟ کلاس داری مگه ؟

دانشجو : نه . اومدم نماز بخونم . ( اشاره به در نمازخانه )

استاد : آها . Good Luck !

   + ایمن ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٤
comment نظرات ()

سیاست بی پدر و مادر ...

-  می گم اینکه جایزه صلج نوبل رو دادن به اوباما برا ما خیلی خوب شد . تو رو در بایستی این جایزه هم که شده دیگه به ایران حمله نمی کنه .

- زیاد مطمئن نباش . سیاست بی پدر و مادر تر از این حرفهاست !

   + ایمن ; ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱۸
comment نظرات ()

خودشیفته ...

مشهور شدن خیلی جذابه . اما من از یه چیزش به شدت متنفرم . اونم اینه که اسمم مشهور می شه و خیلی ها ممکنه اسم من رو روی بچهاشون بزارن ... نمی خوام هم اسم من زیاد بشه .

هی با توام . می کشمت اسم بچه ات رو بزاری ایمن عصبانی

پی نوشت : حداکثر به بچه های خودم این افتخار رو می دم که اسم من رو داشته باشن !

پی نوشت 2 : در راستای این .

   + ایمن ; ٤:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٤
comment نظرات ()

The Big Bang Theory ...

Our whole universe was in a hot dense state,
Then nearly fourteen billion years ago expansion started. Wait...
The Earth began to cool,
The autotrophs began to drool,
Neanderthals developed tools,
We built a wall , we built the pyramids,
Math, science, history, unravelling the mysteries,
That all started with the big bang!

این روزا کارم شده درس خوندن و بیگ بنگ دیدن ... وای که چقدر این سریال خداست ! شیفته ی شخصیت sheldon شدم ... فقط باید فیزیک خونده باشین تا شخصیت های سریال رو درک کنین . به همه ی دوستان فیزیکخون توصیه می کنم ...

 

   + ایمن ; ٥:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱٢
comment نظرات ()

آقایان احمدی نژاد و خاتمی ( به ترتیب حروف الفبا ! )

وقتی ترتیب حروف الفبا وجود دارد ، انتخابات چرا ؟

   + ایمن ; ٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
comment نظرات ()

تفنگ بازی با بوش ...

یادم می آد اول راهنمایی که بودم ، هنوز در حال و هوای کودکی ، از اینکه تفنگ بازی بکنم خیلی خوشم می اومد . این فقط مختص من هم نبود ، همه همین بودند . منتها رویمان نمی شد ابراز کنیم ، این حس که دیگه برای خودمان مردی شده ایم جلویمان را می گرفت . تا اینکه بالاخره به ذهنمان یک راه رسید . نزدیک ها دهه ی فجر بود و بچه ها گروه گروه شده بودند و من و چند نفر دیگر هم یک گروه نمایش راه انداختیم . رفتم از لالوی کتابهای کتابخانه ی مان یک سناریو ی قدیمی جنگی پیدا کردم . توش همش پر بود از شلیک و ترکوندن تانک و شیرجه توی سنگر و ... خلاصه جاتان خالی ، یکی دو ماهی به بهانه ی تمرین تئاتر کلاس ها رو می پیچوندیم و می رفتیم داخل نماز خانه تفنگ بازی ... تا ناظم هم می آمد می گفتیم تمرین تئاتر است برای دهه ی فجر و از آقای فلانی اجازه داریم ... دم دهه هم که شد به بهانه ی کمبود زمان نه تئاتری اجرا کردیم نه دیالوگی خواندیم ...

حالا شده حکایت این جوون هایی که دختر و پسر با تیپ های مختلف مسابقه ی پرتاب کفش برگزار می کنند . طرف با پا رفته تو عکس بوش ، نیشش هم تا بناگوش بازه ، شرط می بندم بوش و بن لادن نداره واسش ، مهم اینه که تو دانشگاه داره با لگد شیرجه می ره تو دیوار ... کاری که در حالت عادی جلو دوستهاش و غیره رویش نمی شد انجام دهد ...

   + ایمن ; ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٦
comment نظرات ()

هواشناسی ...

برادرم و دوستانش تصمیم گرفتند جمعه بروند اوشون و فشم . برای اطلاع از وضع هوا با هواشناسی تماس گرفتند :

- سلام بفرمایید ؟

- سلام ، خسته نباشید ، ببخشید ما قصد سفر به منطقه فشم رو داریم و الآن هم ساکن تهرانیم ، می خواستیم بدونیم اوضاع آب و هوایی برای سفر مناسبه یا نه ؟

- چند لحظه صبر کنید لطفاً . ( بعد از 1 دقیقه ) ... بله آقا ، یک هوای ایده آل برای سفر.

- شما مطمئنید ؟ با این برف فعلی بعیده !

- بله آقا ، مطمئنم ، همین الآن از yahoo دیدم !!!!!!!!!!

   + ایمن ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۸
comment نظرات ()

احمق !!!

یکی از بچه ها این خبر رو در گوگل ریدر به اشتراک گذاشته بود ( به نقل از بی بی سی ) :

در پژوهشی در کانادا مشخص شده که مغز افرادی که دست به خودکشی می زنند از لحاظ ترکیبات شیمیایی با دیگران تفاوت دارد. در مغز این افراد میزان فرایندی که روی رفتار تاثیر دارد، بیشتر است.
بگذارید ببینم من درست متوجه شد ؟ یعنی اگه من الان دست به خودکشی نزنم مغزم مثل بقیه است ، اما اگه الآن من خودم رو بکشم مغزم با بقیه فرق داره ؟ خب حالا من مغزم مثل بقیه هست یا نه ؟ دقیقتر بگم : من می خوام خود کشی بکنم یا نه ؟
الان به کی باید فحش داد : به مترجم ؟ به بیوشیمی دان های کانادایی ؟ به خبرنگاری که این خبر رو گزارش داده ؟ یا به اونایی که خودکشی کردن ؟؟؟
دقت کن :بیشتر شبیه یک جک علمی بود !

   + ایمن ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٧
comment نظرات ()

رمز یا password ...

رفتم تو اتاق استاد تا pdf کتاب درسمون رو ازش بگیرم ، کامپیوتر رو روشن کرد و منتظر شدیم ، قبل از ورود به ویندوز ازش پسورد می خواست ، اول هی خودش رو با کاغذ های روی میز سرگرم کرد بعد 2 بار اشتباه تایپ کرد ، حس کردم نمی خواد پسورد رو بفهمم ، منم به یه بهانه ای سرم رو کردم تو راهرو تا راحت پسورد رو بزنه ، همینطوری که سرم تو راهرو بود شنیدم که استاد بلند بلند می گه : دو ، پنج ، پی ، اچ و ... خنده

- یه بار یه آدم عاقلی گفت وقتی در موقعیتی هستی که می تونی یه رمزی رو بفهمی و صاحب رمز هم می دونه که تو می تونی ، حتماً از اون موقعیت خارج شو تا طرف مطمئن باشه رمز رو نمی دونی ، چون اگه بمونی بعداً هر اتفاقی بیافته همه ی کاسه کوزه ها سر تو شکسته می شه .

   + ایمن ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٥
comment نظرات ()

دعوت ...

بعد از فیلم حاتمی کیا حالا هر جا تو دانشگاه راه می ری یه پوستر می بینی روش نوشتن دعوت .

 یکی دعوت از خاتمی ! ( نفهمیدم واسه حرف زدن یا ریاست جمهوری ! )

یکی دعوت از علی کریمی ! ( واسه آشتی با تیم ملی ! )

ظاهراً مفیدترین کار دانشجوهای این دوره زمونه امضا جمع کردنه ... دانشجو هم دانشجوهای قدیم ...

   + ایمن ; ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٩
comment نظرات ()

دوره ی کارشناسی !!!

بعد از چهار سال درس خوندن ، جلسه ی اول دوره ی کارشناسی ارشد ، استاد محترم کوانتم پیشرفته :

خب عزیزان خوشحالم که با موفقیت به این مقطع قدم گذاشتید ، اما عجیبه برای من ، آدم یک اشتباه رو که دوبار تکرار نمی کنه !

اگه دقت کرده باشین متوجه شدین که دوره ی 4 ساله ی کارشناسی فقط یک دوره ی کتاب شناسی بود !!!

   + ایمن ; ٥:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٥
comment نظرات ()

کاندیداتوری ...

با توجه به قبولی در دانشگاه علم و صنعت از هم اکنون خود را کاندید ریاست جمهوری در دوره های آینده اعلام می دارم !

   + ایمن ; ٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٦
comment نظرات ()

گرایش ...

گرایش فوق لیسانس : سیستمهای پیچیده ...

گرایش دکترا : سیستمهای خفن پبجیده !

   + ایمن ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢۱
comment نظرات ()

شکمو ...

تازه فهمیدم من چرا هی دارم چاق تر می شم ...

مشکل از اینجاست که نمی تونم در ریختن خورشت و برنج تعادل ایجاد کنم ، مثال :

اول یه بشقاب برنج می کشم و مقداری هم خورشت ، خورشت تموم می شه اما هنوز برنج مونده ، بعد خورشت می کشم باقی برنج ها رو بخورم اما خورشت زیاد می آد ، دوباره برنج می کشم و خورشت کم می آد و خلاصه ادامه می دم تا اینکه یک قاشق برنج اضافه بیاد و اون رو حاضرم بدون خورشت بخورم ... حالا حساب کنین که بعد از این مدت احتمالاً 2-3 بشقاب غذا خوردم !

   + ایمن ; ٤:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٥
comment نظرات ()

هر کسی از " زن " خود شد یار من ...

١. سه تا دوست قدیمی (‌ پسر ) دارن با هم حرف می زنن . دو تای اول زن نگرفتن . یکی کار آزاد داره و اون یکی هم از این بچه سوسولهای از جیب پدر خور ِ ! سومی هم دانشجوی پزشکیه و تازه گی ها زن گرفته :

اولی به سومی : خاک تو سرت ، رفتی خودت رو بدبخت کردی ، هرچی پول داری حالا باید خرج زنت کنی ...

دومی به سومی : راس می گه ، تازه خره ، کلی مسافرت مجردی و عشق و حال رو هم از دست دادی .

سومی به اولی و دومی : ساکت شین بابا ... شما ها نمی فهمین چقدر برا پروستات خوبه !!!!!!!

 

2. پیامک تبلیغاتی : هقته ی قوه ی قضاییه در سال توآوری و شکوفایی گرامی باد ( آیا می دانید تا پایان تیر 1387 تمام دادگاه های تهران مکانیزه می شوند ؟‌‌ )

فکر کنید : از آخر تیر بجای قاضی ربات می زارن ، تازه دیگه به منشی دادگاه هم نمی شه زیر میزی داد چون هم میزی وجود نداره هم  احتمالاً منشی هم از این خانوماییه که فقط صداشون می آد!!  (‌مثل تو بانک )

 این دومی قابل توجه آقایونی که کارشون زیاد گیر دادگاه ...

 

پینوشت : دوستان دبستانی که دنبال غلط دیکنه ای هستن ، اسم به عمد اینجوری نوشته شده !

   + ایمن ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱
comment نظرات ()

وقتی من کثیف می شوم ...

چند روز پیش داشتیم با جمعی از بروبچه ها سوار بر اتول آقا مهرتاش به سمت تهران می اومدیم که ...

 

راستش از شب زنده داری ِ 2 شب قبل من بس خسته بودم و دیگه تو ماشین در راه برگشت خمار ِ خمار ، در حقیقت به فاز پرت و پلا رسیده بودم که خودش ماجراها داره که بعداً شرح می دم . تو راه با اینکه در خواب و بیداری به سر می بردم یه چیزایی هم می شنیدم و می فهمیدم که بحث ، بحث ِ نسبی بودن اخلاق ِ . خوب من خودم هم از طرفداران نسبیه نسبی بودن اخلاقم ... در این مورد هم اگه جون دفاع داشتم با مهرتاش هم جبهه می شدم که آره آقا جون اخلاق در خیلی از موارد نسبیه . اما خوب هیچ چیز بهتر از تجربه ی عملی نیست و منم اون موقع اونقدر خوابم می اومد که توان شرکت در بحث رو نداشتم ...

 

من تو همون شیش و بِش ِخواب و بیداری بودم که یه هو از پشت یه 260 زد بهمون و ما هم متعاقباً با اتوبوسی که جلومون بود برخورد کردیم . خسارت به اتوبوس در حد 200 تومان بود و به عقب ماشین ما هم همین حدود . اما از بد شانسی جلوی ماشین ما درست در ناحیه ی قفل کاپوت با اتوبوس برخورد کرده بود که ظاهراً طبق نظر اهل فن در این شرایط تنها چاره تعویض کاپوته که خرجش یه 400 تومانی می شد . خب این وسط ضرر کرده ی اصلی مهرتاش بود که باید طبق قانون خرج جلوی ماشین رو خودش می داد و بیمه فقط خرج اتوبوس رو می داد و البته بیمه ی ماشین عقبی هم خرج عقب ماشین مهرتاش رو ...

 

بنده از اونجا که گوش شیطون کر سابقه ی ترکوندن ماشین زیاد دارم نسبت به باقی حضار آشانایی بیشتری با مراتب افسر آمدن و بیمه و این چیزها داشتم و این میون مهرتاش هم که بار اولش بود تصادف کرده بود ، کمی هول شده بود .

 

خلاصه ما منتظر افسر شدیم و ایشون که تشریف آوردن همین نظرات رو تکرار کرد و در ادامه هم عنوان کرد که اگر راننده ها توافق نکنن باید هر 3 برن پارکینگ تا فردا البته منظور ماشین راننده هاست نه خودشون ... مهرتاش که کمی ناراحت هم بود از قضیه ی کاپوت و اینکه باید خرجش رو خودش می داد به آقای پلیس با اعتراض داشت می گفت که خوب مقصر که من نبودم و اون اگه به من نمی زد من به اتوبوس نمی خوردم . در همین لحظات من هم تو ذهنم داشتم به راههای غیر اخلاقی از جمله رشوه فکر می کردم که خود آقا پلیسه چشمک رو زد و با گفتن این جمله که " این راننده ی منم آدم سگیه و باید دمش رو دید " دستم اومد که بله ایشون هم اهلشه...

 

خلاصه جَلدی با مهرتاش پریدیم تو ماشین و 30 تومان جمع کردیم و اومدیم پایین . منم اول اومدم مزه دهن یارو رو ببینم که وقتی گفت هر قدر داری بده منم 20 تومان بهش دادم و اونم راضی ... نتیجه اینکه این آقا هم فقط ماشین عقبی رو مقصر کرد و نهایتاً کل خرج قرار شد از بیمه ی ماشین عقبی پرداخت بشده و نهایتاً هم کروکی رو داد به ما و ما هم نیشمون تا بناگوش باز شد و ...

 

سوار که شدیم از اونی که کمی مخالف کار ما بود و به من که باعث و بانیه این کار بودم گفته بود کارم پست ِ گفتم تقصیر کی بود ؟ اونم اضعان کرد که عقبی ... گفتم خوب انصاف بود مهرتاش 400 از جیبش می داد صرفاً به خاطر عاجز بودن قانون در رعایت عدالت ؟ گفت نه ... منم گفتم ، آفرین ، پس می بینیم با اینکه رشوه در عامه چیزه بدیه اما اینجا باعث به نون و نوایی رسید یک آدم زحمت کش و در عین حال اجرا شدن کامل عدالت بود ... پس در اینجا دیدیم که اخلاق یک چیزه نسبیه ...

 

 

پینوشت :

 

اون موقعی که تو خواب و بیداری بودم و در عین حال به این فکر می کردم که کاش مثل کلاسهام می شد اینجا هم همه چیز رو عملی اثبات کرد ، عمراً فکر نمی کردم موقعیتش به این خوبی ایجاد بشه ...

 

یادمه از دوران دبیرستان هم هر وقت به حرفهای کتاب دینی فکر می کردم در این مورد نمی تونستم خودم رو قانع کنم که اخلاق نسبی نیست !

 

خوب شما چی میگین ؟ اخلاق نسبیه یا نه ؟

   + ایمن ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱۳
comment نظرات ()

I am a student ...

امروز اتفاق جالبی افتاد ...

من ۸ - ۱۰ کلاس داشتم دانشگاه ، بعدم رفتم سایت ... یه ذره اونجا بودم و بعد از اونجا که طبق معمول اصلاً از دانشگاه خوشم نمی آد پاشدم برم شرکت ... توی میدون دانشگاه منتظر تاکسی بودم که یه آقای نسبتاً مسن ( حدود ۶۰ سال ) بوق زد و منم هم سوار شدم ... یه هو یارو برگشت گفت که :

- it seems you`re student ... what is your field ?

من و می گی ... همچین جا خوردم که " اِ دِ بیا " ؟ آخه پدرت خوب ، مادرت خوب ، فارسی مگه چشه که سر پیری افتادی تو خط زبون اجنبی ؟ خلاصه اینکه بعدِ یه ذره که از هَپَروت اینکه" این حاجی چشه ؟" در اومدم ، دیدم که ضایع است کم بیارم و منم که پرررررووووووو ... آقا شروع کردم عین بلبل انگلیسی حرف زدن و هر چی هم لغت قلبمه سلمبه تو این کلاس تافل و تو فیلم و آهنگ و غیره یاد گرفته بودم رو با انواع و اقسام اصطلاحات قاطی می کردم و فِر و فِر آش شله قلم کاری بود که تحویل آقای راننده می دادم ... اونم که کم نمی آورد و ادامه می داد ... البته چند جا از جمله ها رو حس کردم که نفهمیده منظورم رو که با اون حرفهایی که من می زدم بیشتر می خورد اشکال از فرستنده باشه تا گیرنده ...

رسیدیم سر ولنجک که 2 تا مرد دیگه هم سوار شدن ... یکی پیر بود و اون یکی هم 40 تا رو داشت ... از قضای روزگار درست وقتی سوار شدن که جمله ی من تموم شده بود و منتظر جواب پیرمرد بودم ... آقا اینا که سوار شدن اول چیزی که جلب توجه کرد بلند بلند خارجکی حرف زدن راننده بود ... اول فکر کردن با اونهاست ... اما بعد که جواب من رو شنیدن متوجه شدن که نه خیر! هر دومون دیوونه شدیم !!! ظاهراً هیچ کدوم انگلیسی بلد نبودند ... چون در تمام طول مسافتی که سوار تاکسی بودن صرفاً سرشون رو نوسان می دادند !!! خلاصه اونا پیاده شدن و بعد نوبت یه مادر و دختر بود که سوار شن ... پیرمرد تو این مدت بحث رو از معنی لغت science به دولت آمریکا و ایران کشونده بود و منم که یه جوری حرف می زدم انگار دارم مصاحبه ی ورودی MIT رو میدم ... خلاصه... اینام دوباره جا خوردن اما اینبار معلوم بود هر دو نفر زبان بلدن ... چون به موقع کله ها رو تکون می دادند !!! نکته ی جالب این که اینبار مادرِ فکر کرده بود من خارجی ام و آقای راننده هم  بعد از مدتها یه مسافر خارجکی گیرش اومده و داره یه گپی می زنه ... منتها همش در عجب بود که پس کو موی blond  و چرا قیافه ی من  شرقی بجا غربی ؟ نهایتاً هم  ظاهراً تو ذهنش به این رضایت داد که من یا دو رگه ام یا ایرانی ام منتها همه ی عمر رو در خارجه به سر بردم ... غافل از اینکه نخیر ، بنده بچه خود خود تهرونم ...  منم که کم نمی آوردم و برا اینکه این مادر دختر هم فیضی برده باشن یه ته لهجه ای هم انداخته بودم پشت زبون و دِ برو که رفتیم ... خلاصه این روال اونقدر ادامه پیدا کرد تا رسیدیم تجریش ... پیرمرد اونقدر جو گیر شده بود که آخر سر بجا تومان گفت دلار ... بعد از آرزوی سلامت برا همدیگه و از این تعارفات  بالاخر پیاده شدم ... هنوز پیاده نشده بودم که از روی بوق ممتدی که یه راننده ی عزیز برا اون یکی زد و بعدم چندتا فحش که ملقمه ای از ترکی و فارسی بود و بعد  سوت پلیس که  "هوی یارو یالا را بیفت " و البته صدای زیر لب یه جوون گوشه ی میدون که می گفت " عرق ، ورق ، زَر ورق " و بوی قاطی گازوئیل و پیتزا و خلاصه از این دست خواص طبیعی و روزمره ی میادین شهرمون تهران ، یادم اومد که هرچی بود  اگه توهم هم نبود به هر حال تموم شده رفته و دوباره " اینجا تهران است ، صدای جمهوری اسلامی ایران  " !!!

* برا خیلی از ما ها که بدمون نمی آد برا ادامه تحصیل از ایران بریم ، تجربه ی جالبیه ... اونجا دیگه وقتی از تاکسی پیاده می شی نور آفتاب زیر سایه ی برجهای شهر گم شده و فحش ها همه به انگلیسیه و کرایه ات رو هم به دلار می دی ... راننده هم بجای صدای تو ترجیح می ده به ضبط خودش گوش بده ...

   + ایمن ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٥
comment نظرات ()

کلی هیجان ...

خب من از هیجان خیلی خوشم می آد ... الآن یه اتفاق هیجان انگیز افتاد کلی حال کردم ... گفتم بیام بگم ... البته برا شما ها ممکنه زیاد هیجانی نداشته باشه ...

دکتر غفوری استاد مکانیک کوانتم ما بود این ترم ... چند روز پیش نمره ها رو توی یه فایل pdfگذاشته بود رو اینترنت ... یه ۵۸ نفری این درس رو داشتن که از این میون ۲۱ نفر رو انداخته بود ( البته برا اینکه معدلشون زیاد گند نخوره با ۹ انداخته بود )... من که امتحان رو خوب داده بودم شده بودم ۱۲.۵ ...

امروز این سجاد که خدا خیرش بده  همینجوری برای اینکه یه حالی به ملت داده باشه فایل رو برا همه فرستاده بود ... منم همینجوری از درد بی کاری گفتم یه نگاهی بکنم و از درد فضولی ببینم ملت چند شدن ... البته نمره ها از روی شماره دانشجویی بود اما خوب شماره بعضی از برو بچس رو بلد بودم ...  از اون بالای لیست داشتم سیر و سیاحت می کردم و میومدم پایین که چشمم افتاد به ۸۳۲۱۶۰۳۴ این شماره دانشجویی منه ( بدویین برین بنویسین یه جا که بعداْ خواستین فضولی کنین یکی از سوژه ها من باشم ... ) ... خب جلو شماره دانشجویی نوشته بودن ۱۲.۵ و منم با اینکه دیده بودم نمرم رو ، یه ور لبم رفت بالا که خب بازم بد نیست و یه ور لبم هم اومد پایین که کاش بیشتر بود تا معدلم بهتر می شد ... نمره ی بعدی تو لیست ۲۰ بود ... همین یه نفر ۲۰ شده بود که این بار استثناْ اسکندری ( خر خون دوره ی ما با معدل کل  ۱۹.۸) نبود و یکی دیگه بود ... اما ...

حدس بزنین چی شد ؟؟؟

درست بعد از نمره ی بیست یه بار دیگه شماره دانشجویی ۸۳۲۱۶۰۳۴ تکرار شده بود ... من دفعه ی پیش اصلاً به باقی نمره ا دقت نکردم و این رو ندیده بودم و با اولین بار دیدن شماره دانشجویی خودم نمرم رو دیدم و رفتم ... جلوی این یکی نوشته بود  ۱۵ ... کف کردم ... به تِه تِه پِه تِه افتادم که عجب اتفاق خفنی ... جَلدی رفتم تو لیست یه گشت زدم که شاید بازم از این اتفاقا برا کسای دیگه افتاده باشه ... اما نه ، خبری نبود ... امروز صبح داشتم فکر می کرد که اگه این نمره ی کوانتم لعنتیم یه ذره بالاتر بود الآن کلی معدلم بهتر بود ... کلی حال کردم ... البته هنوزم خبری نیست ... نمی دونم خودتون حس کردین یا نه ... وقتی آدم یه چیزی رو که محاله آرزو می کنه بعد یه هو حتی احتمال وقوعش بوجود میاد دیگه سر از پا نمی شناسه ... منم الآن همونجوری ام ...

 بعد از زنگ زدن به سجاد و مطمئن شدن از اینکه این همون فایل اصلیه زنگ زدم به دکتر غفوری ... بعد از یک بار که نگرفت بار دوم گوشی رو برداشت ... بعد از سلام و علیک با یه لحن حق به جانب و در عین حال معصومانه  گفتم دکتر یه همچین اتفاقی افتاده و من هم برا اینکه حق خودم یا کس دیگه ای ضایع نشه گفتم با شما تماس بگیرم ... دکتر هم در جواب گفت که نمره ی من رو یادش نیست که بگه الآن کدومش دقیقاً مال منه اما نمره ها رو برای آموزش از روی لیست با اسم ها چک می کنه و لزومی نداره نگران باشم ...

خلاصه اینکه الآن یه ذره هیجان خونم بعد از مدتها رفته بالا  ... خدا کنه من اون نمره ی ۱۵ باشم  ... نه اینکه فکر کنید نمره برام خیلی مهمه ها ... اما خوب از پارامترهای مهم برام محسوب می شه و از اون مهمتر معدلمه ... که الآن ۲.۵ نمره اونم از یه درس ۴ واحدی می کنه به عبارتی ۰.۵۵۵ تغییر معدل که خودش کلی تغییر محسوب می شه ...

اونایی که دوست محسوب می شن دعا کنن که این اتفاق میمون رخ بده ... اونای دیگم اگه لطف کنن و دعا کنن ممنون می شم ...

آهان یه نکته ی دیگه ... با توجه به این اتفاق اونایی هم که افتادن زیاد ناراحت نباشن ... خدا رو چه دیدین ... شاید نمره ی شما هم جابجا نوشته شده بود و درس رو پاس کرده بودین ... من اهل روضه خوندن و این قصه ها نیستم ... الآنم همونقدری که این حرف رو به خودم می زنم به شما هم می گم ... یادتونه می گفتم خدای من خیلی بزرگه ... می بینین چقدر راحت می تونه یه آرزو با احتمال تقریباً  ۰ در واقعیت و قطعاً ۰ در ذهن آدم رو تبدیل کنه به آرزویی با احتمال ۵۰ درصد ... به همین راحتی اگه بخواد می تونه از ۵۰ هم برسونه به ۱۰۰ ... اینه ...

   + ایمن ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

راننده های تیزهوش ...

روی شیشه ی تاکسی نوشته بود :

نرخ تاکسی های داخل شهری :

ورودی ۱۰۰۰ ریال تا ۵۰۰ متر مسافت آزاد

پس از طی ۵۰۰ متر تا کیلومتر ۷ هر ۱۰۰ متر ۳۵ ریال اضافه

پس از کیلومتر ۷ هر ۱۰۰ متر ۲۵ ریال اضافه

در سرعت های کمتر از ۱۰ کیلومتر بر ساعت هر دقیقه ۲۰ ریال

از ساعت ۲۴ تا ۶ صبح ۲۰ درصد به این نرخ افزوده می شود .

* نتیجه ی اخلاقی :

شهروندان گرامی ، اگر مایل هستید سر مبارکتان کلاه نرود قبل سوار شدن به تاکسی ابتدا دیپلم رشته ی ریاضی گرفته و ترجیحاً برای سهولت در استفاده از این وسیله ی نقلیه ی همگانی ، همراه خود ماشین حساب داشته باشید .

خداییش این راننده ها عجب هوشی دارند که بدون استفاده از تاکسی متر همه ی نرخ ها رو محاسبه می کنند و تا قرون آخرشم می گیرن

   + ایمن ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٢
comment نظرات ()

فقط یک اتفاق ...

چند وقت پیش خونه ی ما مراسم خواستگاری بود ... قرار بود دو نفر از آشنایان که میان سال هم بودن با هم آشنا بشن تا اگه از هم خوششون می آد :

 بادا بادا مبارک بادا

خوب جلسه ی اول خواستگاری به دلیل آشناییت هر دو طرف با ما  ، در خانه ی ما برگزار شد و دو طرف کمی همدیگر رو شناختند و قرار شد یک جلسه ی دیگر هم برگزار بشه...

جلسه ی دوم به پیشنهاد ما و موافقت هر دو طرف خارج از خانه بود تا طرفین از ظاهر همیدیگه در محیط اجتماع و طرز برخورد یکدیگر با آدمهای اجتماع هم ، آشنا بشن ...

قرار شد برن یک رستوران ... عروس خانم که از دوستان مادرم محسوب می شد گفت اول می آد خونه ی ما و بعد از اینجا قرار شد مادرم تا رستوران همراهیش کنه ...

درست موقعی که قرار بود از در خونه بیان بیرون  ، مادر من رفت تا کیفش رو برداره که ...

دست مادرم می خوره به یه گلدون تزئینی و اون گلدون  از کنار بر می گرده روی میز ... صدای جیرینگ خفیفی شنیده می شه ...

چیزی که مادرم ، من و باقی اعضای خونه دیدیم غیر قابل باور بود ...

اونقدر عجیب بود که می تونستیم شرط ببندیم این دو نفر با هم ازدواج می کنن ...

تصویر گلدون شکسته شده رو ببنید تا بفهمید چرا این حرف رو می زنم :

البته بگم که اون دو نفر بعد از دومین جلسه ی خواستگاری به این نتیجه رسیدند که به درد هم نمی خورن ...

پینوشت :

من به عنوان یک دانشجوی فیزیک خیلی کم پیش می آد که بتونم این جور چیزها رو باور کنم اما این یکی رو چون خودم دیدم مجبورم قبول کنم و فقط بگم یک اتفاق بوده ... نظر شما چیه ؟

   + ایمن ; ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٢
comment نظرات ()

سفرنامه یا قصه های من و جدم کوروش (۱)

سلام ...

تصمیم گرفتم یه سفرنامه بنویسم ... نمی دونم اصلاْ بهش می شه گفت سفر نامه یا نه ... بهر حال شامل دو بخش می شه ... بخش اول رو امروز می گذارم تا بخوانید ... بخش دوم رو ۲ روز دیگه ... انتهای بخش دوم عیدیتون رو هم می تونید بگیرید

--------------------------------------------------

فرهنگ واژه های نا مفهوم :

کله خر : به آدمی که با ۱۹۱ کیلومتر در ساعت سرعت تو جاده رانندگی کنه می گن کله خر .

دیوونه : به آدمی که تو یه جاده ی شلوغ و پر پیچ و خم با میانگین سرعت km/h  ۱۵۰  حرکت کنه و شرط ببنده بدون ترمز رانندگی کنه ،  می گن دیوونه.

بابا دست فرمون : به دیوونه ای که بتونه از کار بالا سربلند بیرون بیاد باید گفت بابا دست فرمون ( معادل همون بابا خوش شانس )  cowboy

خمار : به پلیسی که  به راننده ی دیوونه ی بالا فقط بگه آقا لطفاً آرامتر حرکت کنید می گن یه پلیس خمار .rolling on the floor

... : به آدمی که تو یه جاده ی دو طرفه بندازه تو لاین مخالف با ۱۵۰ تا حرکت کنه و از روبرو همون موقع یه ماشین پلیس بیاد و چراغ بزنه که برو تو لاین خودت الآن که بخوریم بهم و اون راننده ی عزیز هم تو ۱۰ متری ماشین پلیس تازه برگرده سر جاش هیچی نمی شه گفت ...

پینوشت : حالا به من کدومش و باید گفت ؟؟؟

---------------------------------------------

این شیرازی ها خداییش عجب آدمهای مهمان نوازی هستن ، قشنگ همه ی خیابون ها رو تمیز کرده بودند که مهمانهاشون بتونند شبها  راحت تو پیاده رو استراحت کنند ... خدا رو شکر ما سر پناه داشتیم و الا تو خیابون هم جا بهمون نمی رسید .

البته یه تفاوت عمده با اصفهانی های عزیز دارن ، از یه اصفهانی آدرس بپرسی مطمئناً از طولانی ترین مسیر به مقصد می رسی اما از یه شیرازی : " برو مستقیم چهار راه اول دست راست ، بعد سه تا چراغ قرمز رد می کنی بعدش می ری دست چپ ، بعد کوچه سوم رو برو دست راست ، تا می رسی به یه خیابون یه طرفه ، اون رو تا فلکه اول برو جلو ، اونجا بپرسی بهت می گن کجا باید بری ... rolling on the floor "

برا همین ما ترجیح دادیم یه نقشه بخریم ...

البته هیچ جوره نمی شه از فالوده شیرازی و هویج بستنی گذشت  ... جاتون حسابی خالی  (معادل همون  ) ... البته جز اونجا که تو سعدیه یه چند نفری بخاطر ازدحام خرید فالوده زیر دست و پا له شدن ...

پینوشت : صرفاً شوخی بود و امیدوارم شیرازی ها و اصفهانی های عزیز ناراحت نشده باشن

---------------------------------------

حافظ ...

شیراز جاهای دیدنی تا دلتون بخواد داره ... چندین روز آدم رو سرگرم می کنه ... میون این جا ها تخت جمشید و پاسارگاد و نقش رستم که جای خود دارن ( البته اونها بیرون شیراز هستن ) اما حافظیه فوق العاده است ... آدم از لحظه ی ورود به اونجا یه آرامش خاصی داره ...

تو حافظیه یه کار جالب کردم ( یعنی خودم که با این کار خیلی حال کردم ، شاید شما هم خوشتون بیاد و امیدوارم حافظ هم خوشش اومده باشه )  ... دیدم ملت این همه برای خودشون فال حافظ می گیرند ، یه بار یکی نیومد برا خود حافظ فال بگیره  ... من براش فال گرفتم ، غزل زیر اومد  ( من این غزل رو خیلی دوست دارم چون ازش خاطره ی خوبی دارم  ، اولین غزلی  هم هست که کامل حفظ کرده بودم ) :

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل غم دیده حالش به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دایماً یکسان نباشد کار دوران غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوش خوان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند

چون تو را نوح است کشتی بان ز طوفان غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب

باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی را نیست کانرا نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

-----------------------------------------------------------

این بخش اول ... ۲ روز دیگه بخش دوم که خیلی کوتاه هستش رو می تونید بخونید و عیدیتون رو هم بگیرید

   + ایمن ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۸
comment نظرات ()

sms ای از آینده ...

چند دقیقه پیش یه sms بهم رسید ... زمان sms  مال ِ ۴۰ دقیقه بعد بود ... یه sms از آینده حس خوبی به آدم می ده ... حالا دارم فکر می کنم شاید من تو گذشته دارم زندگی می کنم ... بحث یه ذره فیزیکیه ... بر می گرده به مبداء زمان ... چون آینده رو بیشتر دوست دارم فعلاً من در زمان حال زندگی می کنم و اون sms  هم از آینده بود ... حس فوق العاده ای بود ...

---------------------------------------------------------

پینوشت :

سلام ، من از سفر برگشتم ، دارم عیدی تون رو آماده می کنم ...  بزودی بهتون می دمش

   + ایمن ; ٦:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٧
comment نظرات ()

یه سؤال ...

به نظر شما اگه یه مشت احمق وجود داشته باشند که با هر حرفی زود تغییر مسیر بدن ... کسایی که به قول یه دوست خوب اون cpu  کوچیکه تو اون بالای سرشون رو حتی تا آخرین لحظه هم بکار نمی ندازن ، و درست در همین حال یه مشت آدم با هوش و فرصت طلب هم باشند که بخواند این احمق ها رو به راه خودشون بکشونند ... کدومش درست تره ؟

- احمق ها رو بفرستیم تو یه اتاق که با خودشون سرگرم باشند و اون با هوش ها دستشون به اینها نرسه . ( البته یه ذره سنگ دل باشیم می شه اونا رو کشت )

- اون با هوش ها رو بفرستیم تو یه اتاق و در و ببندیم که تا می تونند مغز همدیگر رو بخورند .(بازم با کمی چاشنیه سنگ دلی همون کار قبلی رو میشه کرد )

- سکوت کنیم ...(معادل همون خفه شو بابا به تو چه ! )

   + ایمن ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

درس امروز : اصفهان تحلیلی

چند وقت پیش به مناسبتی اصفهان بودم ، چیزهای جالبی دیدم که می نویسم . هدف کمی خنده است و امیدوارم به کسی برنخورد :

شاگردان عزیز ، درس امروز مربوط به تحلیل شهر و مردم اصفهان است . در پایان این درس شما باید بتوانید براحتی آنها را بشناسید :

قضیه ی مسیر اصفهانی اساسی ۱ :

انتگرال روی خم مسیری که اصفهانی به شما نشان دهد همیشه MAX مقدار ممکن  است .

مثال : روی دایره ای ۵ نقطه را از  A  تا E  بترتیب در نظر بگیرید ، اگر از یک اصفهانی بخواهید که مسیری از A تا E  را به شما نشان دهد مطمئن باشید حتماً از B و C و D نیز دیدن خواهید کرد .

قضیه ی اساسی ۲ یا اصفهان نصف جهان :

اصفهان نصف جهان است . به بیان دیگر ، اگرچه در نقشه ی کره ی زمین ، اصفهان  یک نقطه است و اگرچه جمعیت آن یک هفتصد میلیونیم جهان است ، اما  اصفهان معادل نصف جهان است و اینجا تنها جایی در ریاضیات است که حضرات دانشمند از اقلیدس کبیر گرفته تا گاوس و غیره در مبانی ریاضی اشتباه می کنند .

برهان :

از هر دو نقطه ی متفاوت روی کره ی زمین یک دایره میگذرد ، که روی این دایره دو فاصله ی کوچکتر و بزرگتر بین این دو نقطه وجود دارد .(  کمان بزرگتر و کوچکتر ) فاصله ی روی کمان بزرگتر وقتی min  میشود که دو نقطه روبروی هم قرار گیرند که در آن صورت معادل نیمی از محیط دایره است . با توجه به این موضوع و قضیه ی اساسی ۱ هرگاه از یک اصفهانی آدرس یک نقطه را بپرسید ( در حقیقت نقطه ی اول مکان شما در آن موقع و نقطه ی دوم نقطه ای است که آدرس آن را جویا شده اید ) حداقل باید نیمی از کره ی زمین را طی کنید ، پس کافیست یک بار به اصفهان بروید و آدرس بپرسید تا نصف جهان را بگردید .

قضیه ی اساسی ۳ یا اصفهانی  ِ زرنگ ( در اینجا ترجیح دادم به دلایل امنیتی معادل زرنگ یا همان خسیس را به کار نبرم ) :

تابع درآمد اصفهانی ها یک تابع هوشمند است که نه تنها هرگز ضرر نمیدهد بلکه همیشه سود هم می دهد . نتیجه آنکه در معامله با اصفهانی هرگز خوشحال نشوید .

قضیه ی اساسی ۴ یا  مهمان نوازی :

اگر در اصفهان مسابقه یا جشنواره ای برگزار کردید ،از میان داوران باید 3/2  اصفهانی و 3/1  دیگر از سایر نقاط جهان باشند .

برهان :

از آنجا که اصفهانی ها مردم مهمان نوازی هستند و نیز با عنایت به نتیجه ی قضیه ی ۲ و ۳ شما در اصفهان یا در حال گشتن به دور نصف جهان هستید یا در حال چانه زدن برای آنکه در هنگام خرید ضرر کمتری بکنید ، بنابر این زیاد وقت نمی کنید به داوری جشنواره برسید ، ضمن آنکه اصلاً شما چرا زحمت بکشید ، دوستان اصفهانی حتی زحمت انتخاب را هم به شما نمی دهند . شما فقط کف بزنید و جایزه بدهید . آنها خودشان انتخاب می کنند و جایزه را می گیرند . ( رجوع شود به آمار داوران بیستمین جشنواره ی بین المللی فیلم کودک و نوجوان در اصفهان )

   + ایمن ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٢٤
comment نظرات ()

دوباره سلام ...

یه چند وقتی کارت اینترنت نمی گرفتم ... البته دلیلش خر زدن و اینها نبود که جوجو ی عزیز می گه ... صرفاً دلیلش عدم صرفه ی اقتصادی بود که شما اگه نفهمیدید یعنی چی فقط یه معنی داره : اِی مرفه بی درد

   + ایمن ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٢٤
comment نظرات ()