پرواز به اوج

پرواز کلاغ ها ممنوع !

یک سال بزرگتر شدم ،27، هرقدر تعداد این سالها زیادتر میشه معنی یکسال توش کمتر میشه، اما برای من هنوز هر سال به اندازه سالهای قبل مهمه. 

زیاد شدن عدد سن اقتضائاتی داری، آدم با دغدغه های جدید تری روبرو میشه و دغدغه های قدیمی کمرنگ تر میشن. یکی از این دغدغه های قدیمی این بلاگه که کمتر درش می نویسم، البته برای خودم دفتری دارم که مدتهاست درش می نویسم. البته دوست دارم اینجا رو نگهش دارم، ضرری در وجودش نمی بینم، بخصوص که حداقل منفعتش اینه که میتونه یه تریبون باشه.

1. حضور جوانه توی زندگی من قطعا و یقینا بهترین اتفاق زندگیم بود. سه سالی که گذشت کاملا بهم نشون داد که چقدر میتونیم همدیگر رو کامل کنیم. خیلی چیزهای زیبا و قشنگ در زندگیمون هست، اما یک چیز هست که خیلی بهش علاقه مندم ، اونم اینه که پشت هم رو خالی نمی کنیم، مهم نیست، کی و کجا و در چه موردی، و هرگز نگذاشتیم اختلاف نظرمون برای دیگران راهی برای نفوذ به رابطه مون باشه. این یعنی یک تیم خوب.

امسال تولد خیلی خوبی داشتم، و این رو هم مدیون جوانه ام با برنامه ی ویژه ای که برام تدارک دیده بود. گل

2. متاسفم که نسل های قدیمی تر و حتی خیلی از هم نسلهای ما فکر می کنن مرد ( اعم از پدر، شوهر یا برادر و ...) حق ولایت بر زن داره. قویا معتقدم که این با تمام تعالیم دینی هم ناسازگاره. این فقط یه دیدگاه سنتیه که در طول زمان به دین تزریق شده. حالا این اونقدر در تعالیم تربیتی قرار گرفته که حتی بسیاری از زنها هم در بخشی از وجودشون این ولایت رو قبول دارند. این حتی شامل جوامع غربی سنتی هم میشه.

3. به شخصه معتقدم هر کس فقط و فقط مامور به تنظیم رفتار و اعتقادات خودشه و هیچ کس هیچ حقی بر دیگری نداره. البته این میون جایی برای محبت هم قائلم. اونجا که فکر می کنم طرفین برای کسب یا حفظ محبت هم از انتخابشون می گذرند. اما این به طرف مقابل حق سوء استفاده از اون محبت رو نمی ده. در واقع هر وقت از اون محبت سوء استفاده بشه، شانس اینکه دفعه ی بعد گذشتن از حقی رخ بده کمتر میشه و این اون رابطه رو به سردی سوق میده. 

4. تا وقتی فقط ظاهر روشنفکرانه بگیریم و نتونیم در باطن خودمون هم برای تصمیم همه چه درست و چه غلط (از دید ما) احترام قائل باشیم نمی تونیم پیشرفت کنیم. قضاوت کردن دیگران از نظر من غیر اخلاقی ترین و بزرگترین آفت در جوامع هستش، بخصوص جوامع سنتی که هنوز بعد صدمه ای که این کار میزنه روشن نشده و هنوز نه تنها به عنوان کاری زشت و ناپسند دیده نمی شه که حتی بخشی از فرهنگ روزمره همه است. امیدوارم هرچه زودتر بفهمیم که هرکس عقاید و انتخابهاش محترمه و ما حق هیچ قضاوتی نداریم. این شاید از زیباترین اصول اخلاقی باشه یاد گرفتم و با تمام وجودم بهش معتقدم. 

   + ایمن ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۳٠
comment نظرات ()

گلدون ...

چند ماه پیش که دو تا از دوستامون رو خونمون دعوت کرده بودیم یک گلدون برامون آوردن. قبل از اون گاهی گل می گرفتیم که برای یه مدتی - یکی دو هفته ای - دووم می آورد، گل مصنوعی هم داشتیم. اما خب این اولین گیاه زنده بود. خیلی نگه داری خاصی نمی خواست. لااقل نه به اندازه ی ماهی های قرمز سفره ی هفت سین که شیش هفت ماهی دووم آوردن و عوض کردن آبشون و تمیز کردن آکواریوم و ... پروژه ای بود برای خودش.

چند وقتی بود گلدونه پژمرده شده بود. نمی دونم آبش کم بود یا نورش - فکر کنم نور. به صرافت افتادیم تر و تازه بشه. سعی کردیم مرتب بهش آب بدیم، هرروز که از خونه می ریم بیرون پرده رو باز کنیم که وقتی نیستیم آفتاب بگیره. امروز که رفتم سراغش دیم کلی تر و تازه شده. کلی برگ جدید. شاید دو برابر قبل. خوبه آدما غیر خودشون موجودات زنده ی دیگه ای هم توی خونه داشته باشن. جدا از افزایش حس طراوت خونه مسئولیت پذیری رو هم زیاد می کنه.

   + ایمن ; ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

یه چیز خوب ...

زن و شوهر بودن خوبه ... قشنگ هم هست ... اما اینکه زن و شوهر رفیق هم باشن خیلی قشنگ تره ... 

   + ایمن ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٦
comment نظرات ()

اهل ریسک ...

یه رابطه ی معکوسی وجود داره بین اهل ریسک بودن و سن و سال. هرچی مسن تر می شی کمتر جرأت ریسک کردن داری ... 

   + ایمن ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱۸
comment نظرات ()

قشنگ ...

گاهی تو اوج خستگی و سرشلوغی و کلافگی ، یه متن ، یه نوشته، یه جمله، یا حتی یه نگاه همه ی خستگیت رو در می کنه. بهت امید میده و انگیزه ... آی قشنگه اون لحظه ... آی قشنگه ... 

 

   + ایمن ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٠
comment نظرات ()

from a Turkish guy!

when Shariat cuts your finger it doesn't hurt brother ! it doesn't hurt,

you only says الحمدلله …

   + ایمن ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٠
comment نظرات ()

نمای خانه ی ما ...

بچه که بودم یکی از جالبترین صحنه های طبیعی که در برنامه های مستند می دیدم ماجرای تولد بچه لاکپشت ها بود. اینکه مادرها به ساحل می اومدن و گودالی می کندن و تخم ها رو توی اون گودال ها دفن می کردن و روش خاک می ریختن و بعد به دریا برمیگشتن. چند وقت بعد هم از زیر خاک بچه لاکپشت ها از زیر خاک بیرون می اومدن.

موقعی که این رو می دیدم هیچ وقت فکر نمی کردم روزی از پنجره ی خونمون بتونم همچین صحنه ای رو زنده ببینم!

اینجا که اومدیم نمای خونه ای که اجاره کردیم دریاچه ای نسبتاً بزرگه که دورش چمن کاریه. به خاطر آب و هوای فلوریدا عملاً هر جا زمین رو کمی بکنی به ماسه می رسی و اینجا هم بعضی گوشه های دریاچه چمن نداره و جاش ماسه است. دیروز لاکپشتی رو دیدیم که از دریاچه بیرون اومد و چاله ای کند و تخم ریزی کرد. بعد از اینکه روی چاله ها خاک ریخت هنوز به دریاچه برنگشته بود که دو تا کلاغ اومدن و خاک ها رو کنار زدن و تخم ها رو برداشتن. نمی دونم چیزی باقی گذاشتن یا نه، اما اگر گذاشته باشن باید منتظر دیدن صحنه ی تولد بچه لاکپشت ها هم بود بزودی ...

ادامه مطلب
   + ایمن ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٥
comment نظرات ()

سالگرد...

چیزی تا اولین سالگرد عقدمون نمونده و حدود یک ماه بعدش هم سالگرد عروسیمونه. امروز تصمیم گرفتم روزشمار بنویسم براش. یعنی از اولین روزی که ماجرای ازدواج مطرح شد تا روزی که از ایران رفتیم. اگرچه از ایران رفتنمون مدتی بعد از ازدواجمونه اما وابستگی ماجراها اونقدر هست که اگر تا موقع ازدواج بنویسم بعضی از ماجراها نصفه می مونه که شدیداً حیفه.

می خوام یه نسخه ی برای خودمون بنویسم، و شاید به مرور برخی بخشهاش رو اینجا بگذارم. این یک سال و دو سه ماه برای من و جوانه پر از ماجرا بود که خاطرات جالبی برامون ساخته. نوشتنش خالی از لطف نیست.

پینوشت: نمی دونم چرا اینجا زمان اینقدر سریع می گذره. هیچی نشده آخر ترم ِ و پس فردا اولین امتحان پایان ترم! باز امتحانها نزدیک شد و ایده های جالب غیر درسی به ذهن من رسید!

   + ایمن ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٤
comment نظرات ()

زندگی جدید ...

نوشتن توی وبلاگ برام خیلی سخت شده. الآن چند روز می خوام بنویسم ولی نمی تونم. دلایل مختلفی داره که بیشتر شبیه خود سانسوریه همش. قبلاً در مورد زندگی شخصیم می نوشتم. حالا زندگی مشترک دارم و برام حریمش محترم تره و نمی خوام در موردش اینجا زیاد بنویسم. قبلاً عقایدم رو زیاد بیان می کردم. الآن بیشتر به عقایدم فکر می کنم و کمتر بیانشون می کنم. و خیلی چیزهای دیگه که باعث می شه سبک و موضوع نوشتهام اینجا عوض بشه. هرچند هنوز برای خودم زیاد می نویسم، اما تو وبلاگ نوشتن برام سخت شده.

خدا رو شکر اولین عید رو کنار همسرم و دور سفره ی هفت سین خودمون جشن گرفتیم. خدا رو بابت سالی که گذشت شکر می کنم و از او طلب سالی پر نعمت تر و نیکوتر برای جوانه ی عزیز، خودم و همه ی عزیزانمون دارم.

زندگی اینجا سریع پیش میره. این شاید مهمترین چیزیه که اینجا به چشمم میاد. باید سریع باشی و با بازدهی بالا و الا جا می مونی. برای من و جوانه که تازه زندگی رو کنار هم شروع کردیم این کلی تجربه ی جدیدیه. گاهی مجبوری برای اینکه از زندگی عقب نمونی بجای بهترین تصمیم اولین تصمیم یا راحت ترین رو بگیری. همین میشه که مثلاً‌ اول سفره می گیری بندازی روی میز موقع غذا خوردن بعد به این نتیجه می رسی که زیر بشقابی بهتره. اول از فلان جا اینترنت می گیری و بعد می بینی فلان جا بهتره. اول از فلان سرویس دهنده موبایل می گیری با متن و بعد می بینی از اون یکی بگیری با دو برابر دقیقه و بدون متن بهتره. خلاصه که سال اول انگار سال تجربه هاست. البته این بیشتر برای امثال من و جوانه صادقه که نه خودمون تجربه ای داشتیم و نه کسی رو در اینجا داشتیم. بالاخره وقتی برادر یا خواهر یا قوم و خویش نزدیکی داشته باشی که اونها اینها رو تجربه کرده باشن تصمیم های غلط کمتر می گیری. با این حال من این تجربه ها رو دوست داشتم. اینها پختمون می کنه. معتقدم اونهایی که سعی می کنن همش به تجربه ی دیگران گوش بدن وقتی جایی برسن که نوبت خودشون بشه و کسی نباشه راهنماییشون کنه کم می آرن و اونوقت گاهی دیره برای کم آوردن.

خدا رو شکر بابت همه ی نعماتش به ما ... خدا رو شکر ...

   + ایمن ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٧
comment نظرات ()

شب آخر ترم ...

ایران که بودیم یه عادتی شده بود شبهای امتحان می اومدم وسط درس خوندن یه هو یه چیزی اینتو می نوشتم. تقریباً برام شده بود یه سنت. دلیلش هم این بود که معمولاً تا خود صبح بیدار بودم و خیلی هنر می کردم دم صبح یکی دو ساعت می خوابیدم.

الآن ساعت 12.30 به وقت اینجا و ما هم فردا امتحان داریم. درسهامون رو تقریباً تموم کردیم و فقط به خاطر وسواس همیشگی دوباره داریم مرور می کنیم. فردا آخرین امتحان این ترم رو می دیم و بعدش برای یه ماهی می زنیم به دل تعطیلات. هنوز برنامه ای براش نریختیم. یه سری کار توی خونه داریم که باید انجام بدیم. اینجا که رسیدیم به شروع ترم نزدیک بود و نرسیدیم همه ی کارها رو انجام بدیم.

دوست داشتم در مورد نظام آموزشی اینجا و روش متفاوت تحصیل در اینجا با ایران بنویسم. الآن خیلی حوصله ندارم کامل حرف بزنم. اما یه عنوان یه شمه،:

من کم کلاسی رو در ایران تجربه کردم که امتحان فاینال کمتر از 25 درصد نمره رو داشته باشه. معمولاً اونجا استادها عادت داشتند بخش زیادی از نمره رو به فاینال و میان ترم اختصاص بدن. ( شاید در مجموع حدود 75 % ) اما اینجا برعکسه، سه تا درسی که من این ترم داشتم، یکی 12.5 % نمره فاینال بود، یکی 20 % و این آخری هم 25 % ! به نظرم این بهتره ... چراش باشه برای بعد ...

خدا رو شکر ...

   + ایمن ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٢
comment نظرات ()

حکایت ...

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد

ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

به خط و خال گدایان مده خزینه دل

به دست شاهوشی ده که محترم دارد

نه هر درخت تحمل کند جفای خزان

غلام همت سروم که این قدم دارد

رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست

نهد به پای قدح هر که شش درم دارد

زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار

که عقل کل به صدت عیب متهم دارد

ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان

کدام محرم دل ره در این حرم دارد

دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل

به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد

مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری

که جلوه نظر و شیوه کرم دارد

ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست

که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد 

   + ایمن ; ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸
comment نظرات ()

دو روز با David M. Lee

David M. Lee

دیروز و امروز David M. Lee برنده ی نوبل فیزیک 1996 مهمان دانشکده ی ما بود. دیروز سخنرانی ای عمومی برای تمام دانشجویان در باب ابرشارگی در هلیوم 3 داشت ( نوبل 96 ) . امروز  هم در مورد آخرین کاری که در حال حاضر در دانشگاه Texas A&M در حال کار کردن بر روی آن هستند برای دانشجویان و اساتید دانشکده سخنرانی کرد. نهار را هم در محیطی صمیمی در یکی کلاسهای کوچک دانشکده همراه با همسرش با دانشجویان دکتری صرف کرد و به سؤالاتمان پاسخ داد. در موقع نهار سؤالات بیشتر به زندگی و حواشی تحقیقاتش مربوط بود تا مستقیماً با تحقیقاتش. چند چیز برایم در مورد ایشان جالب بود:

1. فاندش را در دانشگاه Cornell  که تا 2 سال پیش آنجا بوده قطع کردند! برای همین به Texas A&M رفته است. برای ما کمی عجیب بود که آخر چرا باید فاند یک نوبلیست را قطع کنند ! عجیب تر آن بود که در 79 سالگی و بعد از بازنشستگی چقدر همت داشته که حتماً این مقاله اش را ادامه دهد و برای همین به دانشگاهی دیگر رفته و کلی وقت و انرژی صرف کرده تا دوباره آزمایشگاهی برای خودش علم کند و ...

2. در کار فعلیشان پدیده هایی هست که هنوز در مورد جوابش مطمئن نیستند. در توضیح این پدیده ها خاشع بود و ادعایی نداشت و به راحتی نمی دانم می گفت . کاری که خیلی ها نمی توانند.

3. همسرش دکتری بیو شیمی داشت و استاد دانشگاه بود، با این حال می گفت 40 - 50 سال پیش پیدا کردن کار در آمریکا برای یک استاد زن بسیار سخت بود. برایم عجیب بود شنیدن این حرف ...

4. تأکید داشت که اگر هنوز زمینه ی کاری خود را انتخاب نکرده اید حتماً وارد زمینه ای شوید که در فیزیک حسابی فعال باشد. وقتی از او پرسیدم که خودش کدام زمینه را فعالترین زمینه ی فیزیک می داند گفت قطعاً گرافین !

5. یکی از دوستانمان در مورد فیزیکدان محبوبش پرسید، گفت هیچ کس را نمی گویم چون هر کس یک عیب دارد و هیچ کس شایسته ی کاملاً ایده آل بودن نیست. اما توصیه می کنم زیاد در مورد فیزیکدانهای بزرگ گذشته بخوانید و یاد بگیرید که چگونه کار می کردند.

6. 45 دقیقه سخرانی دائماً ایستاده برای فردی 79 ساله خیلی آسان نیست، آن هم در زمینه ای که خودش مبدأش باشد ، آنهم برای کسانی که شاید هیچ چیز در موردش نخوانده باشند. اما جذاب سخنرانی کرد و مفید.

7. می گفت که زیاد با فیزیکدانهای زمان خود در ارتباط باشید و بخصوص فارغ التحصیل که شدید همیشه با اطرافیانتان تبادل نظر کنید و نامه بنویسید و مقاله بخوانید. می گفت ما این کار را زیاد می کردیم بجز با مقالات و نشریات روسی ! و افسوس می خورد از اینکه چرا با روسها خیلی ارتباط نداشتند.

اینجا می توانید اتوبیوگرافی او را بخوانید.

   + ایمن ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٤
comment نظرات ()

بچه های این دوره زمونه ...

پای وب کم با جوانه نشسته ایم داریم با خواهر 7 ساله ی من در ایران صحبت می کنیم. می گوید در مدرسه شان هر کدام یک قایق ساخته اند. قرار است قایق ها را به مسابقه بگذارند. دنبال اسم می گردد برای قایقش. از ما نظر می خواهد.

من می گویم بگذار کلک ...

می گوید کلک یعنی چی ؟ این که اسم نیست. جوانه می گوید چرا به بعضی قایقها کلک هم می گویند. می گوید نه خیر، قایق به انگلیسی می شود canoe !!!

   + ایمن ; ۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳
comment نظرات ()

لاندائو ...

این ترم دو تا از درسهایی که در این دانشگاه جدیدمان داریم از روی مجموعه

 Course of Theoretical Physics 

لاندائو است. مکانیک کلاسیک و الکترودینامیک. اولی را از روی Mechanics می خوانیم و دومی را از The Classical Theory of Fields . در مورد هر دو کتاب یک چیز را به وضوح می توان دید. تسلط عجیب نویسنده بر موضوع و عمق علمی نوشته. به خصوص در مورد دوم، گاهی چند جمله ی کتاب آنقدر محتوی دارد که برای رسیدن به همان چند جمله چندین صفحه باید نوشت و چندین ساعت وقت گذاشت.

لاندائو : متولد 1908 در باکو ، یهودی، در سن 14 سالگی وارد دانشگاه شد و همزمان در دو دپارتمان فیزیک - ریاضی و شیمی مشغول به تحصیل شد. در 21 سالگی دکتری گرفت. مدتی رو در مؤسسه بور در کپنهاگ و همینطور کمبریج و زوریخ بود. در 1938 به اتهام جاسوسی برای آلمان دستگیر شد. در آن زمان یکی از دوستانش به استالین نامه نوشت و شخصاً مسئولیت آزادی لاندائو را قبول کرد و به همین دلیل پس از 1 سال آزاد شد و مشغول به همکاری با دوستش در زمینه ابررسانایی شد. در 1962 تصادف کرد و چند ماه را در کما به سر برد. در همان سال موفق به کسب جایزه نوبل به خاطر پیشبرد ریاضی تئوری ابرشارگی شد و در 1968 هم از دنیا رفت.

هرچند درس خواندن از روی کتابهای لاندائو کار خیلی آسانی نیست، اما در میان کتابهایی که تا به حال در این زمینه ی فیزیک تئوری خوانده ام کتابهای لاندائو جایگاه خاصی از لحاظ عمق محتوی دارند.

   + ایمن ; ۳:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٩
comment نظرات ()

قیافه ...

هفته ی آخری که داشتیم بار و بنه جمع می کردیم تا بیایم اینجا، تصمیم گرفتم کتابهام رو ببخشم. هر چند اینجا کتاب به شدت گرونه و بابت یه کتاب که در ایران حداکثر 10 هزار تومن پولش بود اینجا 70 دلار پول باید بدی اما بخاطر سنگینی بارهامون نمی تونستیم بیاریم و از طرفی هم اکثر کتابها مال لیسانس بود یا فارسی بود و به هر صورت دیگه خیلی به دردمون نمی خورد. کتابها رو بردم دانشگاه . حراستی ها دیگه می شناختنم و می دونستن که هفته ی پیش دفاع کردم و دیروز هم فارق التحصیل شدم و کارتم رو تحویل دادم. اما باز دم در ازم کارت خواستن. توضیح دادم که اومدم کتاب اهدا کنم. خندید و گفت :

" کتابخانه کتاب دست دوم قبول نمی کنه ! "

بعضی از کتابهایی که برده بودم اهدا کنم نو اش در بازار بالای 10 هزار تومن بود و کیفیت کتابی که من می خواستم اهدا کنم به مراتب بهتر از نمونه های موجود در کتابخانه بود و حتی بعضی ها رو کتابخانه نداشت! اونوقت کتاب دست دوم قبول نمی کنن!!!

   + ایمن ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٧
comment نظرات ()

دوباره درس ...

اولین جلسه ی کلاسهام در این ترم جدید و این دانشگاه جدید و این شهر و کشور جدید شروع شد. با زبان مشکلی ندارم و حرفها رو خوب می فهمم. البته هنوز در فهم لهجه ی آسیای جنوب شرقی ها مشکل دارم که البته خوشبختانه هیچ کدوم از استادهام مال اونجا نیستن . هنوز در تعارفات کمی گیجم. اینجا این چیزها خیلی مرسوم نیست ما ایرانیها تا بخوایم به تعارف نکردن عادت کنیم طول می کشه.

وقتی قبلاً‌ جایی درس خوندی که کلاً ٢-٣ تا گرایش بیشتر کار نمی شده  و به خاطر اینکه تجربی کارهای خوبی هم نداره دور یکیش رو خط کشیدی و بعد می آی به جایی که بیست - سی تا گرایش می ریزن جلوت و می گن از همه ی دپارتمان های فیزیک و مواد و نانو و اپتیک و ... از میون استادهای خود اونها یا مشترک اونها با دانشگاههای دیگه هم می تونی استاد برداری یه جورایی گیج میمونی که آینده ات (لااقل ۴ سال آینده) رو با چه آدمی و چه مبحثی رقم بزنی و این دغدغه ی بزرگی می شه برات. تازه بهش خونه پیدا کردن و اساس خونه خریدن و ۴ تا کلاس حل تمرین بودن رو هم که اضافه کنی تازه می فهمی که اووووفففف ... چقدر وقت نداری ...

فعلاً تا بعد ...

   + ایمن ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱
comment نظرات ()

پشه ...

خانه ی ما تقریباً پشه نداشت، تا اینکه چند سال پیش که یکی از اقواممون به دیدنمون اومده بود بعد از رفتنش تعدادی پشه در آسمان خونه مشاهده کردیم. این البته برای برادر و خواهر و پدرم مهم نبود و فقط من و مادرم شدیداً از این موضوع رنج می بریم و ظاهراً این فقط خون ماست که شیرین و قابل خوردنه. در این چند سال خب طبعاً ما هم بی کار نشستیم و از روشهای مختلف برای از بین بردن پشه ها استفاده می کنیم. روشهای مورد پسند من بیشتر روشهای فیزیکی و الکتریکیه و خیلی از روشهای شیمیایی خوشم نمی آد. برای همین یه راکت پشه کش الکتریکی دارم که به موقع ازش استفاده می کنم. البته در طول این چند سال پشه های اتاق من هم حرفه ای شدن و چریکی عمل می کنن. تا امشب همه چیز خوب بود و من و پشه ها زندگی مسالمت آمیزی با هم داشتیم. معمولاً هر شب بیشتر از یکی دو تا در فضای اتاق ظاهر نمی شد. که اونها هم یا کشته می شدن و یا در معدود شبهای مقداری خون نصیبشون می شد. اما امشب وضع فرق داشت...

من امشب حدود ساعت 1.5 آماده ی خواب شدم. چشمهام داشت گرم می شد که با خارش دستم از خواب پریدم. خب تا اینجا طبیعی بود. گذاشتم پای اینکه جزو شبهایی بوده که پشه تونسته از غفلت من سوء استفاده کنه و نیشی بزنه و صفایی بکنه. اما ماجرا به همین جا ختم نشد. وز وز شدید و مکرر پشه ها به صورت مانور دور سرم نگذاشت بخوابم. نیشهای مکرر که بیش از 10 تا می شدن و البته هر قدر هم که کشتم به جایی نرسید و با اینکه تا الآن که طرفهای 4 صبحه حدود 10 تا رو کشتم هنوز هم هستن!!! خلاصه که خوابم پرید. رفتم راکتم رو بردارم که دیدم اون هم باتری خالی کرده و به ناچار به روش شیمیایی و با پیف پیف فضای اتاق رو انباشته کردم. اما یک چیز در رفتار این پشه ها امشب برام جالب بود. خب من در اکثر حالات پشه ها رو به سرعت با دستم می گرفتم و بدون اینکه لهشون کنم دستم رو می گرفتم زیر آب. و من امشب تکامل رو در این پشه ها به وضوح می دیدم. قدرت مانور فوق العاده بالایی پیدا کردن. نکته ی جالب دیگه دسته جمعی حمله کردنشونه. به هیچ وجه تکی دیده نمی شدن امشب و در دسته های 3 تایی حرکت می کردن. و نکته آخر اینکه واقعاً حمله می کردن. یعنی به وضوح برای آزار دادن من حرکت می کردن ، مثلاً با سرعت به سمت صورتم می اومدن یا وقتی برق رو خاموش می کردم دور سرم می چرخیدن تا صداشون آزارم بده.

نمی دونم اینها توهمه من ناشی از حرصیه که امشب از دست اینها خوردم و خوابم نبرد یا اینکه واقعاً این برداشتهام درسته، اما یه چیز رو مطمئنم اونم اینکه امشب پشه ها رفتارشون با شبهای دیگه فرق داشت...

پی نوشت : الآن که چند دقیقه ای هست پیف پاف زدم می بینم که در فضای اتاق حیران مثل هلیکوپتری که داره سوخت تموم می کنه تلو تلو می خورن بعد هم کم کم ارتفاع کم می کنن و نهایتاً می افتن زمین و بعد هم بعد از کمی بال بال زدن و تلاش برای دوباره بلند شدن که ناکام می مونه جون می دن ...

   + ایمن ; ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۳
comment نظرات ()

 

1. یادم هست سال اولی که درس می دادم رسیدم به مبحث خطا و برای بچه ها توضیح دادم که معمولاً قاعده اینه که خطای دستگاه را معادل کوچکترین واحد اندازه گیری دستگاه می گیرند. یکی از بچه اعتراض کرد که آقا ما فلان جا خوانده ایم که نصف کوچکترین واحد اندازه گیری دستگاه (!) . گفتم اونقدری که من سواد دارم اونیه که من گفتم اما بگذار بروم تحقیق کنم ببینم ماجرا چیست ، جلسه ی بعد جوابت را می دهم. از استادم در دانشگاه پرسیدم و فهمیدم که بعضی از مهندسان رسم دارند نصف کوچکترین واحد را خطا بگیرند. البته همین مهندسین اندازه گیری ها را که انجام دادند و مثلاً در آوردند که مقدار آجر لازم چقدر است یک ضریب اطمینان می گذارند روی عدد برای اطمینان !!!

2. معلم بودن کار سختی بود برام. اما انگار قرار نیست سختی هاش به پایان برسه. یکی از آخرین سختی هاش این بود که بعد از یکسال از بدرود با معلمی، شاگردم زنگ زده و پیغام داده که دو هفته به آخرین مهلت فلان سمینار باقی مونده و به کمک من برای تصحیح برنامه ی پروژه اش نیاز داره و من هم با سنگدلی مجبور به رد درخواستش شدم. راستش شاید وقت داشتم، اما باور داشتم که خودش باید راهی برای حل مشکلش پیدا کنه و باید بفهمه که نمی تونه از روابط دوستی و معلم سابقی برای پیشبرد کارش استفاده کنه و باید بفهمه که دیگه یکساله من معلمش نیستم و مسائل و مشکلات مربوط به خودم رو دارم.

3. فکر می کنم درس علمی دادن اون بخشی از کار معلمه که وظیفه اشِ و هیچ منتی هم بابتش حق نداره سر کسی بگذاره و باید با تمام توانش که باید از حداقل قابل قبول بیشتره هم باشه تلاش کنه، اما درس اخلاقی دادن اون بخشیه که از وظایفش نیست ولی به نظرم مهتر از درس علمیه. نیما همدانی و امیر بزرگ مقام سال دوم دبیرستان برای اولین بار به من همچین درسی دادند. اونجایی که من و اردلان ( یکی از دوستانم ) می خواستیم یک نشریه ی علمی فیزیک در مدرسه چاپ کنیم به نام کائنات ، اما بعد از مدتی اردلان به دلایل شخصی کار رو به طور غیر رسمی رها کرد و وقتی من خواستم به تنهایی ادامه بدم نیما و امیر جلوم رو گرفتن که اخلاق علمی اینه که برای ادامه ی کارت بدون اردلان ، اول با خود اون موضوع رو مطرح کنی و اینکه بدون اینکه به اون بگی و صرفاً به خاطر کم کاریش بخوای تنها ادامه بدی کار به دور از اخلاقِ.

* این روزها برایمان زیاد دعا کنید ...

   + ایمن ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳
comment نظرات ()

لقب مدرکی ...

یکی از چیزهایی که خیلی آزارم می ده احترام بی مورده. مثلاً اینکه چرا توی یه مهمونی خانوادگی به اونی که دکتره با اینکه از خیلی ها جوون تره یه احترام خاصی می گذارن؟ اصولاً این به نظرم احمقانه است که ملت همدیگه رو با لقبهای شغلیشون صدا می کنن. به یکی می گیم آقای دکتر، اون یکی رو مهندس خطاب می کنیم و اون یکی رو سرهنگ .

احترام در محیط کار متفاوته ، خب در خیلی از این محیط ها عملاً عنوان بیانگر یک سلسله مراتبه. بنابر این خطاب کردن با عنوان خیلی آزار دهنده نیست . اما نمی فهمم که چرا فکر می کنیم همین سلسله مراتب باید خارج از محیط کاری هم حفظ بشه. کی گفته توی یه مهمونی اگه داماد فلانی دکتره، شایسته ی احترام خاص تریه تا بردار فلانی که شوفر اتوبوسه ؟ خب ممکنه بگید این احترام بخاطر اون زحمتیه که طرف برای دکتر کشیدن و سالها درس خوندن کشیده، اما به نظر من این احمقانه ترین دلیل ممکنه. همونطور که یکی سالها برای دکتر شدن درس می خونه یک نفر هم سالها برای شوفر شدن زحمت کشیده و کلی شاگردی کرده تا بالاخره شوفر شده. اگه آقای دکتر مدرک دکتری گرفته، شوفر هم گواهی نامه پایه 1 داره.

اصولاً فکر می کنم کسایی که سعی می کنن همه جا شخصیت خودشون یا یکی از نزدیکانشون رو با مدرک یا درجه شغلیشون نمایش بدن بیشتر از هر چیز افراد عقده ای هستن و این کار بیشتر نشون دهنده ی ضعفشونه و به این دلیله که شاید در واقعیت بدون ذکر اون عنوان توانایی جلب احترام و نظر دیگران رو ندارن و برای همین به عنوان و رده ی تحصیلی یا شغلیشون پناه می برن.

جمله ی آخر: این روزها خیلی ها دور و بر ما بیکارن، من خودم چند تا دکتر بی کار می شناسم. به نظر شما یه شوفر تاکسی که هم داره برا خانواده اش پول تهیه می کنه و هم در جامعه اش نقش ایفا می کنه مفیدتره یا اون دکتر بی کار ؟! کدوم شایسته ی احترام بیشترین ؟

   + ایمن ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٦
comment نظرات ()

خیریه ...

دیشب داشتم قدم می زدم که دیدم روی دیوار خیابون شریعتی نزدیکهای میدان قدس یه کاغذی در قطع A3 چسبوندن روش بزرگ نوشته شده :" مسلمانان به دادم برسید " ، بعد هم ریز زیرش نوشته که من فلانی ام که در یک سانحه دچار آسیب شدید شدم و حالا هم در فلان بیمارستان بستری ام احتیاج یه کمک مالی دارم . بعد هم آدرس داده و شماره تلفن و ...

راستش باز هم دچار این دغدغه شدم که آیا این راسته یا دروغ . البته اینبار خیلی فرقی نمی کرد چون اونقدری پول نداشتم که کمک کنم ،‌اما کلاً این برام دغدغه ای شده که چرا این مشکل حل نمی شه. در حقیقت به نظر من مشکل از عدم وجود NGO هاییه که کارشون کمک رسانی به افرادی باشه که در این شرایط هستن و راست می گن. البته خب این وسط وظیفه ی بیمه و اینکه قانوناً همه ی ایرانی ها باید بیمه باشن  اینها به کنار. اما حالا که این شرایط فراهم نیست اگر خیریه ها یه همچین NGO  هایی رو تشکیل می دادن که افرادی که نیازمندن رو در شناسایی کنن خیلی خوب بود . مثلاً می شد شماره ای در بیمارستان قرارداده بشه تا بیمارستان در شرایطی که با مریضی که احتیاج فوری به پول داره و در توانش هم نیست روبرو میشه با این گروه ها تماس بگیره و اونها هم بعد از تحقیق سریع و دقیق اگر شخص رو مستحق دیدن از طریق خیریه بهش کمک کنن.

به نظرم در یک همچین شرایطی دیگه آدمهایی مثل من وقتی با یک همچین آگهی ای روبرو بشن می تونن مطمئن باشن که اون آگهی دروغه و نوعی گدایی ...

   + ایمن ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۱
comment نظرات ()

مرغ و خروس ...

امروز داشتم قدم می زدم رسیدم به یک زمینی که 7-8 تا مرغ و یه خروس داشتن توش می چریدن. یه هو به ذهنم رسید یه آزمایش بکنم.

هیچ سر و صدایی نبود و به شدت اونجا آروم بود. برای اینکه مرغ ها و خروس متوجه حضورم نشن یه جا قایم شدم. بعد یه سوت بلند زدم و نگاه کردم ببینم واکنش اونها چیه. مرغها هیچ واکنشی نشون ندادن. اما خروس سرش رو بلند کرد و اطراف رو نگاه کرد تا ببینه چه خبره ، وقتی چیزی ندید دوباره مشغول شد. دوباره این کار رو تکرار کردم و برای اینکه مطمئن بشم این به حساسیت نسبت به میزان صدا ربطی نداره به شدت های مختلف تکرار کردم و باز هم همین اتفاق افتاد. چند بار تکرار کردم و هر بار مرغ ها به دونه خوردنشون ادامه می دادن و خروس سرش رو بلند می کرد تا ببینه صدا از کجا می آد و هر بار مدت بیشتری نسبت به دفعه ی قبل نگاه می کرد. برام جالب بود، یه جورایی انگار مرغها مسئولیت حراست رو به خروس داده بودن و کاملاً هم به اون اعتماد داشتن و البته خروس هم کاملاً از این مسئولیت آگاه بود.

   + ایمن ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٤
comment نظرات ()

1389 ...

سال نو عجیب شروع شد برای من.

٢ روز قبل از شروعش خبر بسیار خوبی رسید که البته کمی شک و شبهه درش بود اما خوشحالمون کرد. سال تحویل رو تصمیم گرفتیم کلاردشت باشیم بنابر این سفر کردیم به اینجا. چند ساعت قبل از تحویل صالح از اونور دنیا زنگ زد و خبر خوش رو یه جورایی خوشتر کرد با اطلاعاتی که داد. سال تحویل رو در حالی که برقها رفته بود و لحظه ی تحویل رو از رادیو دنبال می کردیم با آیه ای امیدوار کننده و دعایی دلشاد کننده شروع کردم. در حالی که کلیه ی خطوط تا یکی دو ساعت بسته بود من با دو سه بار گرفتن تونستم اولین تبریک عیدم رو تلفنی به تو برسونم. روز اول سال رو به خاطر برف بسیار شدیدی که بیرون می اومد در خانه سر کردیم و البته به دلیل اینکه اینجا آشنایی هم نداریم خیلی فرقی نمی کرد چون عید دیدنی ای در کار نبود. روز دوم دو خبر ناراحت کننده بهم رسید و خبر خوشی هم که رسیده بود با اطلاعات جدیدی که کسب کردم تا حدی ناراحت کننده شد و یا لااقل شک و شبهه اش برگشت.

داشتم فکر می کردم با این فرکانسی که امسال اخبار داره برام نوسان می کنه باید صبر و تحمل عظیمی داشته باشم تا پایان. خدا به خیر بگذرونه امسال رو ان شاء الله.

امسال آبستن اتفاقات زیادی خواهد بود احتمالاً ؛ که امیدوارم همه خوب و خوش و خیر باشند و شاد کننده ان شاء الله و دو آرزوی بزرگ دارم که باعث می شن تا ١٣٨٩ برای من خیلی مهم بشه. شاید مهمترین سال زندگیم ...

یا مقلب القلوب و الابصار ، یا مدبر اللیل و النهار ، یا محول الحول و الاحوال 

 حول حالنا الی احسن الحال

لبخندسال نو مبارکلبخند

   + ایمن ; ٤:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۳
comment نظرات ()

چهار شنبه سوری ...

یه سؤال جدی دارم: اگه واقعاً با جشن و شادی کردن و خوشحال بودن مردم در چهارشنبه سوری مشکلی نیست خب چرا بجای اینجور رفتارهای تهدید آمیز به صورت کاملاً کنترل شده خود دولت و شهرداریها مراسمهای باشکوه آتش بازی رو در محلهایی خاص برگزار نمی کنن؟

پی نوشت : تقریباً هفته ای یکبار توی اخبار ها می بینم که از چین و روسیه و کلی کشور دیگه تصاویر مراسم شادی در تلویزیون خودمون پخش می شه. جشن های فوق العاده با شکوه از مانور هواپیما و جشن پرواز بالنها گرفته تا ساخت مجسمه های یخی و شنی و برگزاری کارناوال های مختلف . در اکثر اونها مردم یا نظاره گرن یا در حال انجام دادن رفتارهای بی خطر. اما در عین حال کلی مراسم هیجان انگیز مثل آتیش بازی توسط متخصصین و به صورت کنترل شده انجام می شه و مردم هم کلی ذوف می کنن و به جای اینکه خودشون رفتارهای پر خطر انجام بدن ، نظاره گر این نمایش ها می شن. اونوقت یارو اومده توی تلویزیون می گه فقط در کشور ما این آسیبها و خطرها در چهارشنبه سوری ایجاد می شه و در سایر جاهای دنیا نمی بینیم که همچین اتفاقاتی در جشن ها بیافته !

   + ایمن ; ٥:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

شغل خوب ، اقتصاد بد ...

صبح یه هو هوس کردم برم ببینم فیزیکدانها از لحاظ حقوق سالانه در رده ی چندمین شغل هستن . اینجا  با استفاده از این این آمار زیر رو می ده :

در آمریکا یک فیزیکدان به طور میانگین سالی 95580 دلار حقوق میگیره که از این نظر در رده ی 30امین شغل قرار داره ( از مجموع 821 شغل )

اما جالبتر اینکه top 10% در فیزیکدانها به طور میانگین 143570 دلار در سال حقوق می گیرن و در از این نظر در رده ی 12امین شغل هستن.

طبق این آمار، پر درآمدترین شغلها متخصص بیهوشی (184340 دلار) و جراحی(184150 دلار) است و کم درآمد ترین شغلها ظرف شویی(20800 دلار)  و آشپزی در فست فود ها(15960 دلار).

بازیگرها با میانگین 44000 دلار در سال در رده ی 347ام هستن که البته top 10% آنها با میانگین 102000 دلار در سال در رده ی 123ام هستن. چیزی که باعث می شه بر خلاف تصور بازیگرها در رده ی پایینی قرار بگیرن تعداد زیاد آنها و مدت زمان کاری کم و غیر دائمه . در حقیقت چون اینجا داره میانگین می گیره ، با زیاد بودن تعداد بازیگرها و اینکه اکثراً حقوق خیلی زیادی نمی گیرن ، حقوق های میلیونی تعداد معدود ستاره ها هم این وسط گم می شه. این حتی در مورد 10 درصد بالایی هم صدق می کنه.

پی نوشت:

 اکثر فیزیک دانها در ایران مجبورن محیط آکادمیک رو برای کار انتخاب کنن. دقیق نمی دونم اما فکر می کنم اعضای هیئت علمی دانشگاه ها در بهترین وضعیت ماهی حدود 2 میلیون تومن حقوق می گیرن که یعنی سالی 24 میلیون تومن و به عبارتی حدود 24000 دلار! تازه این در بهترین وضعیته نه میانگین!

من سال پیش جایی به عنوان مسئول شبکه و سایت کامپیوتر کار می کردم و با کلی چک و چونه ماهی حدود 300 هزار تومن حقوق می گرفتم و البته بیمه هم نشده بودیم. حقوقی که برای یک همچین شغلی در این آمار هست سالی 65260 دلاره که می شه به عبارتی حدود 5438 دلار . یعنی تقریباً ماهی 5میلیون و 400 هزار تومن !!! جالبتر اونکه جایی که کار می کردم دولتی بود و مسئول مالی اونجا گفت صرفنظر از تخصص و توانایی هات ما صرفاً بر اساس مصوب دولت با توجه به درجه ی مدرکت بهت حقوق میدیم و با همین استدلال حقوق من اگر آبدارچی می شدم هم فرقی نداشت و همین مقدار بود . عملاً تنها معیار حقوق دادن مدرک کارمند و مدت زمان کارش و البته در بعضی موارد ساعت کاری ( شیفت شب یا شیفت روز ) محسوب می شد.

سعی می کنم بعداً اعداد بیشتری در بیارم و مقایسه کنم.

   + ایمن ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

انزجار ...

هر روز که می گذره در صد انزجار تو خونم بیشتر می شه ...

   + ایمن ; ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۳
comment نظرات ()

اخبار صحیح !!!

تو خبر رسمی مملکت داره از نمایشگاه فناوری لیزر می گه ، بعد اولش با این شروع می کنه که " اتمهای نور هر کدام به یک سو می رن" !!!!!!!!!!!

آخه هویج، به جهنم اون سواد و مدرکت که باهاش استخدام شدی، از صبح تو نمایشگاه بودی، از یکی از اونها می پرسیدی این نور چیه ؟! خیر سرت خبرنگاری ...

   + ایمن ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
comment نظرات ()

سانسور خوب است ...

چند وقتی بود که وقتی لب تاپ ام روشن بود ، یه هو یه پنجره ی اینترنت اکسپلورر باز می شد و می رفت به یه صفحه ی تبلیغاتی در مورد فایننس . خیلی سعی کردم از شرش خلاص بشم. اسکن ویروس و spyware و این چیزها هم با آپدیت روز جواب نمی داد .

الآن چند روزه دیگه علاوه بر صفحه های فایننس صفحه هایی می آره که عموماً فیلتر شدن و مربوط به سایتهای مستهجن هستن.

فکر کردم خدا رو شکر که ایران این سایت ها رو فیلتر کرده، اگه فیلتر نبود فکر کن چقدر ضایع بود ، یه هو سر سمینار هفته ی دیگه ام ، جلو کلی استاد و دانشجو یه صفحه باز می شد اونم به چه سایتی ...

یکبار هم شده این فیلترینگ برای ما مفید واقع شد .

پی نوشت : من هر روشی بلد بودم رو سعی کردم نشد. آنتی ویروس و آنتی اسپای به روز شده هم چیزی پیدا نکرد. کسی روشی جز تعویض ویندوز بلده ؟ (هی می خوام روشن فکر باشم و به صورت افراطی کلاً کوچ نکنم به لینوکس . هی نمی شه !!! )

   + ایمن ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

Can you speak english ؟

نشسته بودیم توی ماشین داشتیم مدارکمون رو چک می کردیم که بریم پست. دیدم یه مرد تو مایه های قیافیه ی هندی داره از توی پیاده رو دست تکون می ده. نگاه کردم بهش، گفت can you speak english ؟ گفتم Yes و شیشه رو کشیدم پایین ببینم چی می گه. شروع کرد به انگلیسی توضیح داد که تبعه ی پاکستانه و با دوستانش به ایران اومده که حالا اونها رو گم کرده اونها هم به شهر دیگه ای رفتن، پاسپورتش رو به سرعت نشون داد، نتونستم اصل بودنش و اینکه مال خودشه یا نه رو متوجه بشم. گفتم چرا به سفارت مراجعه نکرده. گفت رفتیم و گفتن برگردید پاکستان ولی ما پول نداریم و با تماس با پدرم در پاکستان هم او گفته که 5 روز طول می کشه تا برات پول بفرستم. حالا هم چیزی نخوردیم و گرسنه ایم . بعد هم به زن چادری با روبنده ای به همراه یک بچه در پیاده رو اشاره کرد که گفت زن و بچه اش هستن. خلاصه پول می خواست ...

راستش من قانع نشدم، بهش گفتم که این مورد معمولی نیست و فکر می کنم برای این موضوع باید به سفارتشون مراجعه کنند و مطمئناً اگر قانونی وارد کشور شدند راهی وجود داره از طرف سفارت که مشکلشون حل بشه. اما اون تأکید داشت که سفارت گفته برگردید و کمکی هم نکرده! من هم عذر خواهی کردم و گفتم به نظرم مراجعه به سفارت بهترین کاریه که می تونن بکنن.

نمی دونم من تصمیم درستی گرفتم یا نه، اما یک چیز رو مطمئنم، اگر او دروغ می گفت و گدا بود از نوع خارجی اش، که متأسفم برای کشورمون که نه تنها از این نوع گداهای محترم در کشور پرورش دادیم که حالا گدا وارد هم می کنیم، اگر هم واقعاً راست می گفت، متأسفم برای کشورش که هموطنشون که قانونی وارد ایران شده رو اینجوری باهاش برخورد می کنن و گشنه بدون پول در شهر غریبی که حتی زبان ما رو هم بلد نیست رهاش کردن با زن و بچه .

امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم ...

   + ایمن ; ۸:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
comment نظرات ()

خصوصی سازی ...

سه ماه پیش برای گرفتن مسترکارت از طریق بانک ملی اقدام کردم. توی ایران به دلایل تحریم و غیره بانکها مسترکارت نمی دن، و این میون فقط بانک ملی ظاهراً با یک بانک توی قبرس قرار مداری گذاشتن که این خدمات رو ارائه می دن. برای گرفتن کارت باید دو برابر مقدار مبلغ کارت ودیعه به بانک بدی نصفش برای شارژ کارت و نصف هم ودیعه بلوکه شده در بانک ملی که البته بهش سود تعلق میگیره. علاوه بر اون یه هزینه های اولیه ی دیگه هم میگیرن. خب ما هم به ناچار این هزینه رو دادیم. گفتن کارت 1 الی 1.5 ماه دیگه میاد. گذشت و این مدت شد 3 ماه تا با کلب داد و بیداد ما کارت 2 هفته پیش اومد. امروز تلفن خونه زنگ زد. از بانک بودن.خانم مسئول زنگ زده بود که فردا لطفاً تشریف بیارین برای پرداخت 55 یورو دیگه. گفتند 20 یورو بانک قبرس برای کارت می گیره و ما هم 35 یورو سالانه برای ارائه ی خدمات ! ( هیچ کدام از این دو مورد البته در قراردادی که ما امضا کردیم نبود!!! )

این حکایت حق الزحمه و  کارمزد و اینها هم شده قصه ی جدیدی. بانکها سعی می کنند در هر شرایطی که مشتری چاره ای دیگه ای نداره و یا راههای دیگه براش زحمت زیادی داره، حق الزحمه ای تعیین کنند و سود ببرند. از این مثالها بازم هست. مثل پولی که باید بدی بابت نقد شدن چک یک شعبه در شعبه ای دیگه. به نوعی حتی بانکهای دولتی هم سعی می کنند با مردم و مؤسسات رقابت کنند.

فکر می کنم یکی از بزرگترین موانع بر سر خصوصی سازی هم همینه، نظام اقتصادیمون طوری ساخته شده که دولت خودش بزرگترین رقیب مؤسسات خصوصی محسوب می شه و خب طبعاً در این شرایط حالا خصوصی سازی توی این نظام اقتصادی مثل اینه که یک شرکت قدرتمند بی دلیل تمام سهامهاش و قدرت تصمیم گیریش رو به رقبای خرده پاش واگذار کنه. طبعاً شکست بزرگی می خوره!

نمی دونم اما امیدوارم پیش بینی ام خیلی ساده لوحانه و سطحی باشه، اما اگر سیستم اقتصادی اصلاح نشه و خصوصی سازی با این روالی که داره پیش میره پیش بره، بعد از مدتی دولت با شکست اقتصادی ای روبرو می شه که طبعاً برای رفع این شکست سعی می کنه به سرعت طبعات شکست رو از طریق قدرتش به همون شرکتهای خصوصی برگردونه و یا اینکه فشار شکست بر مردم و وضع اقتصادی کشور وارد می شه.

پینوشت : کلاً چند وقتیه علاقه مندیم به اقتصاد زیاد شده. هرچند هنوز خیلی بی سواد محسوب می شم درش.

   + ایمن ; ٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٥
comment نظرات ()

ما مردها و شما زنها ...

ما پسرها اگه درس نخونیم باید بریم سربازی . تا سربازی نریم نمی تونیم برای تفریح، کار یا هر کوفت دیگه ای از ایران خارج بشیم . تا سربازی نریم نمی تونیم پاسپورت بگیریم . تا سربازی نریم هزار تا غلط دیگه هست که نمی تونیم بکنیم . خیلی هنر کنیم و پذیرش بگیریم هم ١۵ تومن ازمون می گیرن می گن ۵ سال دیگه اینجا باش !

ما پسرها اگه به هر دلیلی از دانشگاه اخراج بشیم باید بریم سربازی . اگه بریم سربازی ممکنه بفرستنمون مناطق محروم . اگه بریم سربازی ممکنه جنگ بشه بفرستنمون جبهه . اگه بریم سربازی ممکنه کشته بشیم .

ما پسرها زن که بخوایم بگیریم ازمون کار می خوان ( دختره بخواد هم باباش بی کار نمی ذاره ! ) ، پول می خوان (‌دختره بخواد هم باباش بی پول نمی ذاره ! )‌، خونه می خوان (‌ دختره بخواد هم باباش بی خونه نمی ذاره ! )  و البته کارت پایان خدمت هم می خوان ( دختره بخواد هم باباش می گه برو سربازی بعد بیا ! )‌

شما دخترها چی ؟ درس نخونین هم مهم نیست . لیسانس رو که دیگه همه دارن . توام می گیری یه جوری . لیسانس رو که گرفتی تازه اگه از تو خود دانشگاه شروع نکرده باشی می زنی تو کار صفا سیتی . جایزه ی مدرکت از باباهه پول می گیری می ری دبی ای ترکیه ای ... از لحظه ای که برای پاسپورت اقدام کنی ١ هفته بعد دستته . ١ قرون هم لازم نیست بزاری وثیقه .

شما دختر ها یه هو وسط فوق لیسانس حال می کنین اپلای کنین ،‌کاراتون رو می کنین و بعدم می رین . حتی انصراف هم نمی دین . ول می کنین می رین . به همین راحتی . اخراج که سهله .

شما دختر ها که می خواین شوهر کنین ، می گن قیافه داره ؟ ( پسر بخوادت اونم مهم نیست ! )‌ ،‌ دور کمرش چنده ؟ ( پسره بخوادت اونم مهم نیست ! )‌ ، خیلی بخوان سختگیری کنن می گن درس خونده ؟ (‌ منظورشون لیسانسه ، بیشترش اهمیت نداره ! )

اونوقت حقوق مساوی می خواین ؟

هر وقت سربازی واسطون اجباری شد ، هر وقت تو فرهنگ مملکت جا انداختین که همونقدری که مرد باید واسه خرجی خونه تلاش کنه زن هم باید بکنه . همون قدری که لازمه مرد خونه داشته باشه زن هم لازمه ، همون قدری که مرد لازمه کار داشته باشه زن هم لازمه و هزارتا همون دیگه ،‌هر وقت برای جامعه جا انداختین که اگه مرد رفتگر داریم ، باید زن رفتگر هم داشته باشیم ، بعد حقوق مساوی حقتونه .

پینوشت ١ : برنارد شاو یه جمله ی مشهوری داره ، میگن یه بار توی یه مهمونی ای نشسته بوده یه زنی داشته خیلی از خودش و تحصیلاتش تعریف می کرده ، به زنه بر میگرده می گه خانمها دو دسته اند ، اونهایی که زیبا هستن و اونهایی که می رن دانشگاه ... خودم : یه استثنا هایی هم هست البته چشمک

پینوشت ٢ :‌ ١ ماهه دارم به هر دری می زنم یه راه پیدا کنم پاسپورتم رو زودتر بگیرم ، از صد جا نامه می خواد و کلی وثیقه . اونوقت جوانه ٣ سوت گرفت . خب خداییش زور نداره واست ؟ ای روزگار ...

   + ایمن ; ٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

کاربردهای اقتصادی نظریه ی بازی ها در مدیریت پروژه

دیروز و امروز با جوانه توی یه کارگاه اقتصادی شرکت کردیم . کارگاه رو حامد معرفی کرده بود و اسمش هم "کاربردهای اقتصادی نظریه ی بازی ها در مدریت پروژه" بود . هر چند نفری 150 تومن برامون آب خورد که تو شرایط مالی فعلیمون کم پولی نیست اما خب ، یه جورایی می ارزید . مدرس دوره دکتر علی دادپی بود که دکتری اقتصادش رو از دانشگاه ویسکانزین آمریکا گرفته و الآن هم مدرس دانشگاه ایالتی کلایتون هستش. راستش برخلاف تقریباً تمام حدود 30 شرکت کننده ی دیگه من و جوانه بیشتر جنبه ی ریاضی و نظریه ی بازی این کارگاه برامون جذاب بود که ثبت نام کردیم . به همین دلیل دیروز که بیشتر تعریف های اقتصادی مطرح بود خیلی برامون ایده آل نبود که البته این اصلاً بخاطر جنبه ی اقتصادی بحث نبود بلکه بیشتر بخاطر جو قالب کارگاه بود که همه جز ما دو نفر از صنایع مختلف و بنگاه های اقتصادی مختلف بودن و خلاصه حسابی در معامله و فایننس و بورس و غیره حرفه ای و بهمین دلیل هم بحث بیشتر به سمت مورد علاقه ی اونها می رفت . اما امروز خوب بود. یه جورایی برعکس شده بود، جنبه ی علمی و ریاضی ماجرا رفته بود بالا و حالا ما دو تا کلی با استاد کل کل می کردیم و بقیه بیشتر ناظر بودن . در کل کارگاه خیلی مفیدی بود ، علاوه بر اینکه با یک سری مفهوم های پایه ی اقتصادی آشنا شدیم تونستیم کلی چیز هم در مورد نظریه بازی یاد بگیریم که مدتها بود دنبال منبع خوبی برای این کار می گشتیم . جنبه ی اقتصادی کلاس هم باعث می شد تا مثالهای خیلی خوبی برای مبانی نظریه بازی و کاربردهاش زده بشه ، گاهی از طرف استاد و گاهی از طرف افراد دیگه ی کلاس که حالا داشتن درک می کردن مثلاً فلان جا اگه این اتفاق افتاد به این دلیل بوده یا اگر در فلان معامله فلان کار رو می کردیم بهتر بود به این دلیل.

چند تا نکته ی جالب در کلاس:

1. بعضی از این حضراتی که توی کلاس بودن اونقدر معلوم بود پولدارن که به جوانه به می گفتم فکر کنم فلانی یک فاز عسلویه رو خریده! جوجه ترینشون دیگه یه پسر کمی از ما بزرگتر بود که مدیر قراردادهای بین المللی یکی از شرکتهای توابع شرکت نفت بود .

2. وقتی دیدگاه های افراد دیگه در مورد درس دیده می شد بیشترین چیزی که به ذهن می رسید این بود که اقتصاد ایران بخصوص در سطح معاملات خصوصی به شدت غیر علمی یا بهتره بگم بدون اتکاء به علم و بیشتر با اتکاء به تجربه و روشهای سنتی اداره می شه . مثلاً برام خیلی جالب بود که در حالی که به قول خود استاد توی آمریکا کلی استاد اقتصاد دارن بر پایه ی نظریه ی بازی به شرکتهای بزرگ سرمایه گذاری مشاوره میدن اما در ایران این آقایونی که اینجا بودند که در مجموع صاحب یا اداره کننده ی سرمایه ی هنگفتی هم بودند تقریباً هیچ کدوم حتی اسم نظریه بازی رو هم نشنیده بودن و قبل از کلاس حداکثر اطلاعاتشون در مورد نظریه بازی این بود که " اون یارو که فیلم ذهن زیبا رو در موردش ساختن ، اون این نظریه رو گفته " این رو البته به عنوان مسخره کردن نمی گم ، اتفاقاً به نظرم خیلی خوب بود که آدم 60-70 ساله ای که معلوم بود هر ساعت کارش می تونه چند صد هزار تومن حداقل ارزش داشته باشه 2 روز کامل از 8 صبح تا 6 بعد از ظهر به این کلاس اومده بود تا پایه های ریاضی نظریه ای در مورد کارش یاد بگیره که با اینکه کارش همینجوری هم لااقل از نظر درآمد فعلاً خیلی موفقه می خواد یاد بگیره چه جوری می شه این رو هم در کارش داخل کنه . این یعنی لااقل افرادی هستن که با وجود سن زیاد و روش سنتی و موفقشون می خوان روشهای مدرن رو وارد تجارت و اقتصاد بکنن .

3. خیلی بستگی داره همه چیز چطور پیش بره اما اگر همه چیز خوب پیش بره و بر وفق مرادمون ان شاء الله ، بدم نمی آد ادامه تحصیلم رو در یه زمینه نزدیک به اقتصاد البته با ابعاد بیشتر عددی و ریاضی پیش ببرم ؛ بخصوص اکونوفیزیک که البته متأسفانه هنوز خیلی رایج نیست .

پی نوشت :

پیرو پست قبلیم، جوانه مثال خوبی زد که بدم نمی آد نقل کنم . گفت به آدمهای این کلاس نگاه کن ، بعضی هاشون چند میلیارد سرمایشونه و خیلی هم دیگه انتظار ادامه ی زندگی ندارن بخاطر سن و سالشون ، یه اتفاق کوچیک توی کارشون اونم در شرایط پر ریسک اقتصادی می تونه تمام محصول یک عمر زندگیشون رو نابود کنه که قطعاً تا الآن برای بعضی هاشون پیش اومده . اما اونقدر احساس جوونی می کنن و امید به آینده دارن ، که اومدن برا همین چند سال آینده هم یه چیز جدید که احتمالاً براشون خیلی هم سخته رو یاد بگیرن شاید بتونن پیشرفت بیشتری بکنن. تا وقتی آدمهایی مثل اینها هستن که اینجوری ریسک می کنن و اونجوری زمین می خورن و اینجوری پا میشن و با امید ادامه می دن ، کسایی مثل من و تو عمراً اجازه نداریم واسه سختی های خیلی کوچیک زندگی که فقط به نوعی نوسانات شرایط محیطیه و تازه چیزی رو هم ازمون نگرفته و حتی اگه گرفته بود هم احتمالاً کلی وقت داشتیم برای جبرانش احساس پیری بکنیم و یا بگیم بریدیم ... این خستگی ها فقط بخش کوچکی از فرآیند بزرگ شدنه ...

   + ایمن ; ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٦
comment نظرات ()

پیری ...

گاهی می برم ...

   + ایمن ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

بی شعور ...

ساعت 1 شب بخیر گفتم و رفتم بخوابم ، تا 2 دارم تو تخت وول می خورم اما خوابم نمی بره ، پا می شم می رم سر لب تاپ . سمینار فردام رو کامل کردم پس می رم یه گشت تو دانشگاه ها بزنم . به سرم می زنه برم Minnesota اپلای کنم . deadline اش 15 ژانویه است ، اما خب کار از محکم کاری که عیب نمی کنه ، یه ذره زودتر کارام رو انجام می دم . از قبل همه ی چیزایی که باید آپلود کنم یا بنویسم رو نوشتم . شروع می کنم . تموم که می شه save می کنم و میرم تو سایت دپارتمان یه گشتی بزنم ببینم جز این یارو که بهش ایمیل زدم آدم دیگه ای که خوشم بیاد داره یا نه . همینجوری یه سرک به بخش راهنمای اپلای هم می زنم . یه هو می بینم ............ دپارتمان dedline واسه دانشجوهای خارجی رو گذاشته 15 دسامبر ........ هاج و واج نیگا می کنم ... چی بگم ؟ shit !!!

   + ایمن ; ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
comment نظرات ()

پژوهش در ایران ...

فکر می کنم یکی از مهمترین پارامترهایی که نشون دهنده ی جهان سومی بودن کشور ماست تصورمون و نوع سرمایه گذاریمون در پژوهشه . در ایران چه در دولت های قبلی و چه این دولت ، خیلی خیلی کم به پژوهش های بنیادین در علوم ، لااقل رشته ی خودم که فیزیکه بها داده می شه . این رو می شه در خیلی جاها دید . مثلاً کافیه برای درک این موضوع وسعت ، امکانات ، بودجه و ... دپارتمانهای فیزیک دانشگاه ها رو بررسی کنین . لااقل در شریف ، بهشتی ، تهران و علم و صنعت که من دیده ام دانشکده های فیزیک نسبت به دانشکده های مهندسی ( مثلاً مکانیک ، عمران ، برق و حتی راه آهن ) در وضع پایینتری هستن . در ایران دولت عموماً پژوهش مناسب رو چیزی می دونه که باعث صرفه جویی ارزی بشه و یا سرعت بیشتری و کیفیت بهتری رو در فرآیندهای صنعتی ایجاد کنه.

فرهنگ دهخدا و معنی "پژوهش" : پی جوئی . جویائی . بازجستن . جستجو. بازجوئی . بازجست . فحص . تفحص . بحث . تجسس . رسیدگی . بررسیدن . تحقیق . استفسار. تتبع. تنقیب . تَفقه . تَعرّف . تَفقد .

میون اینها نه اختراع و خلق ( و لغات هم معنی ) می بینیم ، نه چیزی که اشاره به کمک به چرخه ی اقتصادی و صنعت داشته باشه .

در اینکه کشور ما برای پیشرفت حالا حالا نیاز به ساخت ساز در حوزه های فنی داره ( مثل عمران و مکانیک و برق و ... ) بحثی نیست . ولی این وسط چیزی که خیلی مهمه اینه که برای رسیدن به سطح اول علمی دنیا بیشتر از اینکه صنعت تأثیرگذار باشه ، این علوم پایه و پیشرفتهای بنیادین هستند که تأثیرگذار اند و یک کشور رو در دنیا مطرح و در رده ی اول و پیشگام نگه می دارن ، که البته ما در این زمینه خیلی کم سرمایه گذاری کردیم . این در حالیه که نه حتی دولتها که شرکتهای صنعتی بزرگ هم مثل فیلیپس یا سونی با سرمایه گذاری های کلان توی این بخش سعی می کنن در این زمینه عقب نمونن . البته این وسط یک استثناء وجود داره و اون علوم پژشکی و پژوهش در اون زمینه ها است که شنیده ام وضع ایران خوبه در دنیا .

البته یک موضوع دیگه هم به طور خاص در مورد آموزشِ پژوهش بخصوص در رده ی دانش آموزی مطرحه . اون هم عدم توقع از یک دانش آموز برای داشتن طرحی مفید در صنعته . مدرسه ی ما خب اسم رو رسم زیادی در کار پژوهشی داشته و داره ، اما من هیچ وقت چه در دوران دانش آموزیم ، چه در دوران تدریسم ندیدم و نشنیدم که حتی در زمینه های گروه هایی که کار صنعتی هم می کردن مدرسه دستاوردیش رو تونسته باشه به عرصه ی تولید انبوه وارد کنه ( حتی با کمک و اصلاح و تغییر طرح) . واقعیت اینه که مهمترین دستاورد پژوهش در دوران مدرسه برای دانش آموزان ، آماده کردن و آموزش دادن اونها برای کارهای پژوهشی ( چه از نوع بنیادین و چه صنعتی ) برای دوران تحصیلات عالی است و اتفاقاً بهترین بخش برای این آموزش بخش پژوهش های علوم پایه است به جای فعالیتهای صنعتی . چون هم مدارس معمولاً امکانات فعالیتهای صنعتی خیلی جدی رو ندارن و هم معمولاً مجبوراً کارهای تکراری انجام بدن و حداکثر تغییرات خیلی جزئی رو متحمل می شن که خیلی خلاقیت نداره و بعدم اینکه بیشتر وقت دانش آموز بجای یادگرفتن و تمرین روش استاندارد پژوهش به کارهای فنی می گذره که هرچند براش تجربه می آره اما خیلی از مغرش برای کلنجار با مسئله استفاده نمی کنه .

بهر حال ، به نظرم تا موقعی که تعریف کشور و دولت از پژوهش و بخشی که باید برایش بودجه گذاشت ، کارهای صنعتی و اختراع و هر چیزی دیگری است که بتواند به چرخه ی صنعت کشور به طور مستقیم کمک برساند ، هنوز جهان سومی هستیم .

پینوشت :

امروز برای دیدن شاگردهامون رفتیم شریف نمایشگاه دستواردهای پژوهشی دانش آموزان. قبل از اینکه برم خوشحال بودم از اینکه فهمیدم بالاخره سیستم آموزشی کشور تصمیم گرفته پژوهش رو به معنی واقعی خودش و نه با معنی اختراع و ساخت دستگاه از روی نمونه های خارچی برای صرفه جویی ارزی و ... هم بپذیره . اما وقتی رفتم نا امید شدم . یکی از شاگردهام که خب اتفاقاً کارش هم کار خوبی بود (شبیه سازی یک پدیده ی فیزیکی ) گفت : "معاون وزیر بعد از سؤال جواب و اینکه کلی کارم رو توضیح دادم براش زد روی شونه ام و گفت پسر جون برو دنبال کاری که به درد صنعت و پیشرفت کشورت بخوره ". حالا این حرفها رو بذار کنار اینکه شعار نمایشگاهشون هم یه چیزی بوده تو همین مایه های کمک به صنعت و ... و اینکه بیشترین تشویق و تمجید رو هم از رباتیکی ها کرده بودند کارهای مشابه .

   + ایمن ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٥
comment نظرات ()

بروکراسی احمق ...

صبح ساعت 9 از در اومدم بیرون . تا 9.5 سر کوچه منتظر یک وسیله ی نقلیه ی خالی بودم . تاکسی نبود تقریباً.مردم هم همدیگر رو سوار نمی کردند. از اتوبوس ها هم آدم می چکید . 10 رسیدم تجریش و نهایتاً 10.5 رسیدم ولنجک - دانشگاه شهید بهشتی . سال پیش مهرماه همه ی کارهای فارغ التحصیلیم رو انجام داده بودم. جوانه هم دیروز رفته بود برایم مقدار پولی که برای ریز نمرات گرفتن باید واریز کنیم رو گرفته بود. رفتم بانک پول رو واریز کنم . 660 هزار تومن برای 8 ترم . برقها رفته بود. 20 دقیقه بعد برق آمد . اما تا 15 دقیقه بعدش کسی شروع به کار نکرد . پول را که پرداخت کردم رفتم قله ی  دانشگاه اموزش کل . از دم در پرسیدم کدام اتاق باید بروم . گفت 217 ، رفتم انجا ، خانم کارمند گفت برو 231 ، رفتم آنجا ، خانم دیگری گفت برو 237 ، رفتم ، کسی نبود ، چند دقیقه ای منتظر شدم تا کارمندش آمد . فیش را دادم . گفت گواهی اشتغال به تحصیل دانشگاه جدیدت را بده، گفتم کسی دیروز نگفت گواهی هم می خواهید . گفت خب نمی شود ! گفتم چاره ی دیگری نیست ؟ گفت نشانه ای دیگری از دانشجو بودن داری ؟ گفتم کارت دانشجویی ام هست که اعتبار هم دارد ، گفت برو اتاق 221 تا رئیس نامه دهد . رفتم آنجا . خانم محمودی نامی شدیداً بد اخلاق برخورد کرد . گفت نمی شود . فقط اشتغال . گفتم الآن بروم دانشگاهم 4 ساعت دیگر هم اینجا نمی رسم که شما رفته اید. گفت نمی شود ! گفتم چاره ی دیگری نیست ؟ گفت برو اتاق بغل به منشی بگو زنگ بزند دانشگاهت برایمان فکس کنند . گفتم روال دانشگاه اینگونه است که باید امضا کنیم جایی را . گفت پس نمی شود ! گفتم دانشگاهمان خودش از روی سایت و اینکه انتخاب واحد کرده باشیم اشتغال می دهد . من می توانم پرینت سایتم را به شما بدهم . گفت نمی شود ! برو بیرون بگو شاید فکس کردند . رفتم دیدم اتاق بغل درش بسته است. محمودی گفت صبر کن تا بیاید . نیم ساعت جلوی چشمش صبر کردم ، کسی نیامد . در این مدت تعداد زیادی را دیدم که انها هم شاکی بودند از این قضیه که اینها کار راه نمی اندازند . بعد از نیم ساعت محمودی دوباره صدایم کرد . زنگ زد به کسی و کسب تکلیف کرد . نهایتاً گفت تعهدی بنویس که تا یکشنبه برایمان بیاوری گواهی را ، بعد از کارتت کپی بگیر و بیار . انجام دادم ، کارتم را که دید گفت اینکه فارغ التحصیل 87 است ، گفتم بله ، گفت نمی شود ! گفتم چرا ؟ چند لحظه ساکت ماند بعد پای نامه را امضا زد . رفتم همان اتاق 237 ، نامه را دادم ، مرد بعد از پیوست گفت اینجا مدارک فارغ التحصیلی ات از حراست و کتابخانه نیست . گفتم 1 ماه پس از فارغ التحصیلی همه را آورده ام و تحویل داده ام که اگر نداده بودم اصلاً نامه ی فارغ التحصیلی برایم نمی زدند به دانشگاه مقصد . گفت به هر حال نیست ، پیش می آید که کارمندی اشتباه می کند و گم میکند نامه را ، یا می گذارد در یک پرونده ی دیگر یا هنوز در کارتابلش است ( بعد از 1 سال ) . گفت نمی شود ! گفتم چاره ای هست ؟ گفت با پرونده ات برو اتاق 231 . رفتم کارمندش ارجاعم داد به اتاق 223 . رفتم آنجا . خانم کارمند نبود . چند دقیقه ای ایستادم تا آمد . پرونده را دادم . گفت این نامه ها نیست . نمی شود ! گفتم داده ام قبلاً ، گفت خب گم شده . باید المثنی بگیری . الآن هم ساعت 12 است . نمی شود ! گفتم شما گم کرده اید ، من مقصرم ؟ گفت پیش می آید . گفتم چه کنم ؟ گفت امروز دیگر نمی شود ، برو نامه بگیر دوباره از حراست و کتابخانه . شنبه بیار. بعد هم قبل از 12 بیا . ما 12 به بعد دیگر نیستیم . گفتم ساعت کاری تا 3 است . گفت از 12 تا 1 ناهار نماز است . بعد هم این کار را انجام نمی دهیم . رفتم کتابخانه ، کارمندش آرشیو پرونده ها را گشت . بعد گفت برو حراست بعد بیا . رفتم حراست . کارمندش گفت 500 تومان بده . گفتم آنها گم کرده اند ، من پول بدهم ؟ گفت ندهی گواهی نمی دهم ! قانون است ! پول را دادم . رفتم کتابخانه ، بدون اینکه آرشیو را نگاه کند گواهی داد .

دیروز رفتم بانک برای گرفتن ویزا کارتم . 2.5 ماه پیش ثبت نام کردم . گفتند 1 تا 1.5 ماه دیگر می آید . کارمند بانک گفت آمده ، اما الآن سرمان شلوغ است . 1 ساعت دیگر بیا . کلاس داشتم ، به پدرم زنگ زدم که او برود . رفته بود . گفته بودند نیامده !

هر بار که کارم به کارهای اداری می افتد بیشتر از این کشور متنفر می شوم . نه اینکه بگویم جاهای دیگر بهتر است . نمی دانم . اما اینجا فاجعه است .

پینوشت : رفتار کارمندهای آموزش را که می دیدم یک تخمین زدم . بر اساس میانگین آنسامبلی آدمها مدت زمان کار مفیدشان در یک روز را . کمتر از یک ساعت !

چند رفتار جالب تنفر برانگیز : 1. در روز هر آشنایی از در اتاقشان رد شود صدایش می کنند و باهاش سلام علیک می کنند و اگر مورد خاصی در مورد او جدید باشد چند دقیقه ای با هم حرف می زنند . 2. در لحظه فقط به یک چیز فکر می کنند و بین هر موضوع جدید هم چند دقیقه ای را استراحت می کنند . 3. برای استراحت معمولاً چای می خورند. 4. چای را آبدارچی نمی آورد ، او کارش مهمتر است ، برای اینکه ارباب رجوع ها زیاد مزاحم کارمندها نشوند آبدارچی وظیفه ی از این اتاق به آن اتاق بردن پرونده ها را دارد . آبدارچی کافی است زمین بخورد تا تمام نامه ها و پرونده ها با هم قاطی شود . 5. چای زیاد می خورند ، برای و چای را خودشان می ریزند . برای رسیدن به آبدارخانه با سرعت مورچه راه می روند . 6. دم در هر اتاق خوش و بشی با کارمند آن اتاق می کنند تا بالاخره کسی پیدا شود که بتوانندحرف جدیدی بزنند . به او می گوید بزار چای بریزم برمی گردم . چای را که ریخت برمی گردد و تا پایان چای حرفها را ادامه می دهند . چای که تمام شد می رود لیوانش را می شوید و با همای سرعت مورچه به اتاقش بر می گردد . اگر هم شانس نیاورد و کسی برای حرف زدن گیر نیاورد بهر حال در حین چای خوردن کاری انجام نمی دهد ! 7. اولین لغت که همیشه می گویند "نمی شود" است . بسته به میزان اعصابشان بعدش ممکن است راهی دیگر بهتان پیشنهاد کنند .

نتیجه گیری : گندشان بزند !

   + ایمن ; ۳:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱۸
comment نظرات ()

شیشلیک ...

چه حسی بهت دست می ده وقتی با لباس پلوخوری رفتی شاندیز می بینی 20 - 30 تا دختر مدرسه ای با روپوش خاک و خولی مدرسه ردیف می آن تو ، همه میشینن دور یه میز و همه از دم شیشلیک سفارش می دن اونم نه 2 تا یکی !!!

اونوقت اینا بزرگ بشن چی می شن ؟

اونوقت یاد دوران مدرسه خودمون  می افتم که یه ماه پول تو جیبیمون رو جمع می کردیم و تازه از یکی هم یه ذره قرض می گرفتیم تا به چندتا دوست صمیمیمون بستنی بدیم .

پینوشت : نمی دونم صاحب رستوران از تعداد زیادی مشتری خوشحال شد یا از افت کلاس یهویی مهموناش ناراحت ؟!

   + ایمن ; ۸:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۸
comment نظرات ()

فرهنگ پیچش ...

هفته ی پیش به اینجا ایمیل زدم که آقا جان من 2 تا از امتحان های شما را دادم ولی سایتتان فقط یکی از registration number ها را خواست برای اینکه نمره ام رو ببینم . خودش هوشمند می فهمه اون یکی شماره رو یا اینکه باید یک اکانت دیگه هم باز کنم برای آن یکی ؟ که اگر این است ، سعی کردم نشد .

2 روز بعد یک ایمیل زده که شما به ما یک ایمیل زدین ، وایسین تا جوابش بیاد . 4 روز بعد که امروز باشه ایمیل زده که ایمیلتون رو فوروارد کردیم به فلان واحد ، یه 2 - 3 هفته وایسین جوابتون آماده می شه .

 آخه شلغم تا 2-3 هفته دیگه که خود پست نمره ام رو می آره در خونه ، دیگه آن لاین دیدن نمره رو می خوام چی کار ؟ تازه خودم جوابم رو گرفتم ، بله هوشمند می فهمه .

پی نوشت : فکر کنم بعد از نفت ، فرهنگ پیچوندن دومین صادرات بزرگ ماست . اینا که با ایرانی ها زیاد سر و کار دارن خوب یاد گرفتن . یادمه سر تعمیر لب تابم هم گارانتی می گفت ما با یه واسطه ی عرب می فرستیم دستگاه رو دبی ، چون اونا اگه بفهمن دستگاه از ایران اومده کلی طول می دن تا تعمیر کنن .

   + ایمن ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۳
comment نظرات ()

فلسفه ی حفظ کردن !!!

این ترم مکانیک آماری پیشرفته دارم . استادم ( مهدی سرگلزائی ) به قول خودمانی خفن است . در خفن بودن این مرد بعدها شاید نوشتم . جوان است و تازه به ایران آمده و به قول خیلی ها حتی رقبای سرسختش ، می تواند غول بزرگی شود در جامد . این باشد برای بعد . حرفم در مورد امتحان است .

در این نیمه ی ترم ، استاد 10 کتاب منبع برای آماری معرفی کرده . که طبعاً کلی محتوای تکراری دارند . هر بخش را از کتابی می گوید یا ترکیبی از همه ی کتابها . من 3 کتاب را خوانده ام که از میانگین بالاتر است در میان دیگران . تا اینجا حدود 100 تمرین را خودم حل کرده ام و بیش از 200 تمرین و مثال هم از این ور و آن ور خوانده ام که هر کدام کمر شکن . الآن دارم به تمرین های کتاب Kubo نگاه می کنم ، هنوز هم کلی مسئله هست که برایم سخت است . اما بازهم این برایم درد ندارد . طبیعی است ، باید بیشتر می خواندم و البته تمرین ها هم سخت هستند .

چیزی که برایم درد دارد آن است که باید بشینم انواع و اقسام تقریب های ریاضی یا رفتار توابع را حفظ کنم ( حالا فرمولها به کنار که فرض کنیم بخاطر تمرین زیاد ملکه شده باشد در ذهنم - که عمراً ! ) . جدا از آن باید از همه ی شاخه ها کلی بلد باشی ، چون یه سؤال می بینی از توابع N بعدی در فضای فاز برای یک سیستم کوانتمی پیچیده ، بعدی در مورد ذرات بنیادی است ، بعدی را از دینامیک شاره ها می بینی و بعدی تابش در موجبرها و ... حالا شاید شانس بیاوری و این میان چندتایی هم از گرایش خودت ، جامد ، یا فیزیک کلاسیک ببینی . تازه این پله ی اول است ، که باید هامیلتونی را بلد باشی ، بعد می بینی نویسنده ارجاع داده به فلان مقاله ی فلانی در فلان ژورنال که این تقریب را برای حل مسئله زده و بعد هم توجه داده به فلان روش گرفتن انتگرال در فضای مختلط با روش فلانی . اینجا می سوزی که اینها را باید از کجا فردا سر امتحان به ذهنت بیاید . در بسط تابع Arcsinh هم مانده ای . چه برسد به اینها ...

پینوشت : مدتهاست شکایتم به اساتیدم این است که سؤال امتحان را سخت بدهید ، اما برای بردن به خانه در مدت معلوم ... عموماً دخترها که نمی دانم چطور در حفظ کردن تبحر خاصی دارند مخالف اند . به خدا دنیا پیشرفت کرده ،چه اهمیتی دارد حفظ کنم جواب این انتگرال را که فلان ریاضی دان با چه تقریبی بدست آورده وقتی در کل فیزیک فقط همین جا می بینمش و بعد از امتحان هم یادم رفته .  این ریاضی دانهای بدبخت چه کاره اند ؟ با آنها مشورت می کنم. یا این Mathematica ی بیچاره ... نداشت خودم می نویسم برنامه اش را ...

پینوشت 2 : فردا را خدا به خیر بگذراند ...

 

   + ایمن ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٩
comment نظرات ()

این داستان واقعی است ...

دم در دانشکده ...

دانشجو : سلام دکتر .

استاد : سلام ، خوبی ؟ اینجا چی کار می کنی ؟ کلاس داری مگه ؟

دانشجو : نه . اومدم نماز بخونم . ( اشاره به در نمازخانه )

استاد : آها . Good Luck !

   + ایمن ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٤
comment نظرات ()

مسعود رسام ...

یادش بخیر ، بچه که بودم ، پدرم مدیر گروه کودک شبکه دو بود . همان روزهایی بود که آقای مهدی ارگانی مدیر شبکه دو بود و تلویزیون افتاده بود در خط افزایش سطح کار برای کودک . علاوه بر کلی کارتونی که خریداری می شد ، کلی برنامه ی خوب هم می ساختند که نسل ما ازش خاطرات زیادی داره . یادم اون روزها کلی دوست داشتم هی برم شبکه . کنار حیاط ماشین آقای هاپوکوما بود ( همون سگه تو " خونه ی مادربزرگه " ) که گاهی می رفتم توش بازی کردم . با اینکه بیرونش خیلی خوشگل بود توش بیشتر شبیه ماشین مشدی ممدلی بود تا ماشین آقای هاپوکوما .  پایین هم تو آرشیو عروسکها کلی عروسک خاطره انگیز بود که خیلی هاش رو هنوز باهش برنامه می ساختند ، مثلاً چاق و لاغر . یه بار تو راهرو قلقلی رو دیدم . کلی ذوق کردم که بهم سلام کرد . ( یادتونه که ، قلقلی هیچ وقت حرف نمی زد ) .  خرید کارتون هم اونروزها رونق زیادی داشت . کلی از کارتونهای اون سالها و سالهای بعد مثل فوتبالیستها حاصل سفرهای همون روزها بود . گاهی بابا کاتالوگ کارتونهایی که خریده بودند رو می آورد خونه . مام یواشکی می رفتیم سرشون و کلی ذوق می کردیم که عکس کارتونهای جدید رو ببینیم و بفهمیم قراره چی به زودی تو تلویزیون پخش بشه .

همون موقع ها بود که آقای ارگانی و بابا از مرضیه برومند و بیژن بیرنگ و مسعود رسام و چند نفر دیگه از کسانی که تو کار ساخت برنامه های ژانر کودک بودند دعوت کردند که با شبکه همکاری جدی تری بکنن . مسعود رسام آدم فوق العاده ای بود . جدا از جنبه های شخصیتیش که من فقط تا حدی باهاش آشنا بودم ولی برام جذاب بود ، کارهای فوق العاده ای هم تحویل نسل ما داد که هنوزم دوست داریم ببینیم . سال پیش هم ، بابا اینا تو افتتاحیه ی جشنواره ی فیلم شهر ، از رسام و بیرنگ و خانم برومند و آقای ارگانی قدردانی کردن . من از این حرکت خیلی خوشم اومد . فکر می کنم هیچ کس در تلویزیون خالصانه تر و دلسوزانه تر و خلاقانه تر از آدمهایی که اونروزها برای کودکان کار می کردن پیدا نمی شه . سالهایی که نه پولی توی تلویزیون بود و نه امکاناتی .

دلم سوخت وقتی فهمیدم رسام فوت کرده .خیلی ...  یادش جاودان ... خدا بیامرزتش ...  

   + ایمن ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۱
comment نظرات ()

پیر شدیم رفت D:

این روزها برای درس خوندن با جوانه می آیم دانشگاه قبلیمون ‌ بهشتی ( اینجا به خانه هامون نزدیک تره و مشکل عبور از در حراست رو هم نداریم )‌ . اینجا خب طبعآ کلی خاطره از دوران جوونی یاد آدم می اندازه (‌ حالا انگار الآن چند سالمه ! ) اما چیزی که خیلی با حاله و کلی جالبه برام میزان ریسک پذیریه آدم در دوران جوونیه . الآن که فکر می کنم می بینم خیلی از کارها هست که اون موقع ها ریسکش رو می پذیرفتم و انجام می دادم و الآن حتی فکرش رو هم نمی تونم بکنم .چه در زمینه ی روش زندگی ، چه تفریح ، چه درس خوندن ، چه شیطنت های جوونی و ...

این نتونستنها زیاده . آدم وقتی در زندگیش تغییر فاز می ده یه سری از قابلیت ها رو از دست می ده و قابلیت های جدیدی کسب می کنه . مهمترین قابلیتی که این روزها من روز به روز بهش دارم نزدیک می شم پذیرفتن مسئولیتهای بزرگه ... و از این بابت خوشحالم ...

   + ایمن ; ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٤
comment نظرات ()

این روزها ...

این روزها که چشمان پر از اشکم را خالی نشان می دهم و دل پر از آشوبم را آرام ، این روزها که صبر کردن را تمرین می کنم و پنهان کردن خشم را . این روزها که تقیه پیشه کرده ام ...

این روزها دارم بزرگ می شوم ...

   + ایمن ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٠
comment نظرات ()

بدبخت ...

امروز رفتم دانشگاه دنبال کار یک سری مدارک . یکی دیگه از دانشجو های ارشد اومده بود برای سفارت کانادا معرفی نامه بگیره در مورد وضعیت تحصیلی . آقایی که مسئول بود گفت به خاطر روابط سیاسی به دانشجو ها برای کانادا و آمریکا و انگلیس معرفی نامه نمی دیم !!!

آنقدر خود بزرگ بینیم که فکر می کنیم اگر دانشجوی ما نره کانادا اونا بدبخت می شن !

بیچاره ما دانشجو ها ...

هر چند بالاخره برا هر کاری چاره هست. دانشجوهه گواهی اشتغال به تحصیل بدون نام گرفت !

   + ایمن ; ٥:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢۸
comment نظرات ()

اصالت ...

دبروز همراه گروهی از هنرمندان سینما و خانواده هایشان داشتیم از مشهد بر می گشتیم . در میانمان افرادی نظیر مجید مجیدی و رضا میر کریمی و حسین حقیقی و ... و تعدادی از مدیران سینمایی نظیر معاون سینمایی این دوره (جعفری جلوه ) و دوره قبل ( حیدریان )  و رئیس خانه سینما ( عسگرپور ) و ... بودند . کسانی که آنقدر شهرت دارند که با دیدنشان بدون معرفی بشناسیشان .

در همان پرواز گروهی جوان و میانسال با ظاهری مذهبی تر هم بودند که بعداً فهمیدیم عکاس اند .

در اواسط پرواز سرمهماندار پشت میکروفن گفت : "حضور جمعی از عکاسان انقلاب اسلامی را در این پرواز خیر مقدم عرض می کنیم و برایشان پرواز خوبی آرزو می کنیم ! " بدون اشاره ای به دیگران !

   + ایمن ; ۳:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢۳
comment نظرات ()

شهاب ...

چند سالی هست که از وقتی تلفن شخصی دارم توی اتاقم دیگه هرکس باهام کار داشته باشه یا به اتاقم زنگ می زنه و یا به موبایلم . دیشب حدود ساعت 12.5 بود که یکی به خونه زنگ زد و بابا گوشی و برداشت و بعد من رو صدا کرد که با تو کار دارن . متعجب شدم ، چون خیلی بعیده کسی به خونه زنگ بزنه و با من کار داشته باشه . اول فکر کردم داییم ... اما بعد دیدم که نه . سلام علیک می کردیم و من هر قدر سعی می کردم یادم بیاد کیه نمی شد . گفت عمراً یادت بیاد ... بعد از چند دقیقه که همه ی گزینه هایی که تو ذهنم بود رو حذف کردم خودش رو معرفی کرد . شهاب . یکی از برو بچه های گل دوران دبیرستان که بعد از پیش دیگه ازش هیچ خبری نداشتم . اون موقع ها یه بار چون با کت شلوار اومده بود مدرسه شایعه شد شهاب زن گرفته . من و حسام که باهاش دوست صمیمی تری بودیم دیدیم که نه و بعد هم بهمون قول داد که هر وقت خواست زن بگیره دعوتمون کنه . حالا بعد از اتمام لیسانسش در دانشگاه شاهد و قبول شدن در فوق در رشته ی کامپیوتر دانشگاه شریف داره ازدواج می کنه و زنگ زده بود خبر بده .

گاهی اتفاقهای اینجوری اونقدر آدم رو خوشجال می کنه که حد نداره ...

   + ایمن ; ٤:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٩
comment نظرات ()

زن و وزارت ...

این روزها حرفهای فاطمه رجبی خوب شده نقل هر محفلی . من نه فمنیست هستم و نه ضد زن . معتقدم که هر کسی از دیگران بیشتر عرضه داشت باید بکار گرفته شود . اجمدی نژاد هم این روزها می گوید تحقیق کرده و رسیده که این 3 وزیر زن بیشتر به درد اهدافش در آن وزارت خانه ها می خورند .

سؤالی که برایم پیش می آید این است که زنی که معتقد است زنان نباید وارد سیاست شوند و این وادی وادی ای مردانه است و " قطعاً در هر زمینه ای مردی مجرب تر و ماهر تر از این وزرای زن وجود دارد " ، چرا در کار مردان دخالت می کند و نظر می دهد ؟

" قطعاً در این زمینه هم مردان بیشتر از او می فهمند و پس تصمیمشان بر نظر او ارجح است  "

 بشیند در خانه بچه ها را بزرگ کند کار والاتری نکرده ؟

پی نوشت : فکر می کردم اگر روزی زنی کاندیدای وزارت شود زنان به حمایت از اون شهر را آذین می بندند . چه فکر می کردم و چه شد !

   + ایمن ; ٤:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٤
comment نظرات ()

احساس رضایت

گاهی فکر می کنیم حس موفقیت وقتی بهمون دست می ده که مثلاً جایی جایزه ای ببریم یا ازمون تفدیر بشه . اما اینطور نیست . موفقیت و شادی ناشی از اون می تونه بدون هیج اتفاق بیرونی و یا حتی با عدم کسب مقام هم به سراغت بیاد .

گردهمایی دانش آموزی فیزیک امسال هم تمام شد .خبرش رو اینجا می تونید بخوانید .برای من و جوانه( به عنوان معلم ) و همینطور شاگردهامون کسب 4 تندیس از 7 تندیس اهداء شده و کاندید شدن در اکثر بخشها نتیجه ای خوب محسوب می شه .

از دوران دبیرستان تا الآن من هم اونجا دانش آموز بودم ، هم داور . هم شد که طرحم رد بشه ، هم شد که جایزه ی روزبه بگیرم و هم شد که معلم گروهی از دانش آموزها باشم و باید اعتراف کنم که امسال از هر سال دیگه ای برای من شیرین تر و لذت بخش تر بود . حتی از سالی که خودم برنده بودم .

امسال هم مثل هر سال نقاط ضعفی وجود داشت و نقاط قوتی ، هم در مجری ها و اجرا ، هم در داورها و داوری ، هم در دانش آموزها و کارهاشون و هم در معلم ها و هدایت هاشون . مهم اینه که ضعف ها بر طرف بشه و قوت ها تقویت .

چیزی که امسال رو به عنوان احتمالاً آخرین سال تدریسم برای من شیرین ترین سال کاریم کرد شاگردانم بود. دانش آموزانی که یک سال و شاید بیشتر کنار هم تلاش کردند که به هدفی برسند .به نظر من و مهمتر از اون به نظر خودشون اونها همه موفق شدند . مهم هم همینه . مهم این نیست که گردهمایی بجای اینکه با تبلیغات و آموزش دبیران و ترویج پژوهش نه فقط در گردهمایی که در فاصله ی بین گردهمایی ها سطح خودش رو افزایش بده ، با ندادن جایزه از دانش آموزها این توقع رو داره که سطح کارهاشون رو بالا بیارن تا استانداردهای گردهمایی بالا بیاد . این سیاستیه که یک مجری می تونه انتخاب کنه . شاید در توانشان نیست ، شاید نمی خواهند و شاید دیگران نمی گذارند که مسیر اول رو طی کنند! شاید هم سعی کردند اما خیلی نتیجه نگرفتند .  اما بهر حال این حق انتخاب با مجری و سیاست گذار است که چنین تصمیم بگیرد یا نه و آنها تصمیم گرفتند امسال روزبه ندهند . دلیلش هم مهم نیست چون خودش مهم نیست .

به قول خانم مختاری و به قول قدیمی تر خودم در گردهمایی 2 سال پیش ، چیزی که برای دانش آموزها می مونه جایزه ی روزبه نیست ، اون صرفاً یه تندیس و گاهی لوح تقدیریه که به دانش آموز داده می شه ، که ورژن مال من الآن در تاقچه ی اتاقم خاک می خوره . هیچ جا در رزومه و اعتبارهایی هم که بدست می آریم نامی از روزبه نمی بریم که یک جایزه غیر بین المللی در سطح دانش آموزی برای ما اعتباری بوجود نمی آره . چیزی که می مونه توانایی هاییه که بدست می آریم . آشنایی ای که با فرآیند پژوهش ، فعالیت آزمایشگاهی ، شبیه سازی ، کارهای عددی ، تحلیل مسئله ، خوب دیدن و خوب شرح دادن ، کار گروهی و ... بدست می آریم . اینها همه میشه همون نقطه قوت های ما در دانشگاه نسبت به سایر همکلاسی هامون که ما رو از اونها برتر می کنه و باعث می شه تواناییمون در کار پژوهشی در دانشگاه (که دیگه اون تأثیر مهمی در آینده ی زندگیمون داره ) افزایش پیدا کنه .

و رضایت ، آحر این یک سال اگه این رضایت رو از خودت داشتی که تونستی اون چیزهایی رو که باید ، یاد بگیری یعنی موفق بودی . این همون حسیه که همه ی شاگردهای ما (من و جوانه ) بدون استثناء داشتند و همین بود که باعث شد با افتخار ( هر چند که این موفقیتشون افتخار هم داره ) سرشون رو بالا بگیرن و بدون ناراحتی از اینکه روزبه برنده نداره با اینکه می تونستند مثل خیلی از دوستانشون که جایزه نبرده بودند و نه تنها از داورها تشکر نکردند که به دوستانشون که جایزه برده بودند هم تبریک نگفتند ، رفتار کنند این کار رو نکردند  و از داورها تشکر کردند و حتی به دلجویی از دوستان جایزه نبرده هم پرداختند و با لبخندی از ته دل اونجا رو ترک کردند. باید اعتراف کنم این رفتارشون چقدر در ما تأثیر گذاشت . این بزرگ منشی و دور اندیشی و درک درست واقعیت و ارزشها و رفتار بزرگوارانه چقدر بهمون حس خوبی داد وقتی دیدیم همه شاگردانمون سرشار از اون هستند .چیزی که باعث شد این آخرین سال تدریسم زیبا ترین سال تدریس برام باشه و با دلتنگی ای زیاد از این دوستانمون جدا بشیم و دلمون همیشه براشون تنگ بشه . هرچند که مطمئنیم همشون در زندگیشون انسانهای فوق العاده موفقی می شوند ان شاء الله و امیدواریم که بتونیم هر از گاهی باهاشون ارتباط داشته باشیم تا ما هم از موفقیتهای بعدیشون خوشحال بشیم .

راضیم و خوشحال و به همشون افتخار می کنم . خدا رو شکر ...

شاگردان قبل و دوستان فعلی ما :

١. ساینا احمدنیا ، نگار ابولحسنی ، یاسمین نصیری ، مریم ربیعی (‌گروه بررسی ترک های سطوح گلی - دبیرستان فرزانگان تهران )‌

٢. مریم باقری نژاد ، بهاد بنکدار ، راحیل رحیمی ، ویدا احیایی (‌پدیدار شناسی ترکیدن بادکنک - دبیرستان فرزانگان تهران )

٣. امیر یوسفی ، مهدی سلیمانی (شبیه سازی فندیل  - دبیرستان علامه حلی تهران )‌

۴. ‌امین نیکوکار ، پدرام ملکی ،‌میر سالار رضوی ، بردیا ایزدخواهی  (بررسی شبکه دوستی مدرسه - دبیرستان علامه حلی تهران  )

۵. علی پرتو فرد ، سعید جعفر نژاد ، احسان صالحی  (صوت و جداسازی مواد به وسیله ی آن -  دبیرستان علامه حلی تهران   )

۶. عماد حجازی مهر ، مهران بهمنی ، محمد عرفان محیط ، عماد پور احمدی  ( پدیدار شناسی حرکت حباب در سیالات - دبیرستان علامه حلی تهران )

٧. شاهین نیل فروش ، وهاج محقق ( شبیه سازی پخش گاز - دبیرستان علامه حلی تهران )

٨. علی آبنار ، امین نصر آبادی (‌بررسی حافظه ی بازار طلا - دبیرستان علامه حلی تهران )

. البته وریا پذیرا و علی چیت ساز و نوید پور احمد که هر چند این چند روز باهاشون آشنا شدیم و من از مدتی قبل تر توی مدرسه اما دوستانی خیلی خوب برامون بودند .

   + ایمن ; ٧:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢
comment نظرات ()

در مانده ام ...

این روزها که دغدغه ی ذهنی ام این است که می روم یا می مانم ، که اگر می روم به کجا بروم و اگر می مانم چه می کنم بدجور در مانده ام .

داشتم به استادم می گفتم معتقدم باید حتماً یک دوره از تحصیلم را در محیط آکادمیک متفاوتی نظیر اروپا یا آمریکا بگذرانم ، برای همین در رفتن برای تحصیل شکی ندارم ، اگر بشود و اگر خدا بخواهد ...

درماندگی ام از بعدش است . در ماندگی ام از از آن است که فرهنگ مکانیکی و کم ( گاهی بی  ) اخلاق آنجا را نمی پسندم ، پس ترجیح می دهم برگردم ، پس ترجیح می دهم فرزندانم (‌ اگر قرار است فرزندی داشته باشم )‌ را در اینجا بزرگ کنم ، اما مگر اینجا کجاست ؟ مگر اینجا اخلاق وجود دارد ؟ مگر اینجا دروغگویی بد است ؟ مگر اینجا هوا بوی حقیقت می دهد ؟

درمانده ام ،‌ بین فرهنگ برهنه ی غربی و برهنگی فرهنگ شرقی(!)  ( هر دو در عمل و نه در حرف ،‌که در حرف هر دو خود را پاک منزه نگه داشته اند !‌)‌ درمانده ام . کاش اینجا ١٠٠ سال پیش بود . کاش ٢٠٠ سال پیش بود . کاش چه اینجا و چه آنجا فرهنگی داشتند قابل اعتماد و قابل قبول (‌برای من )‌ . کاش لا اقل یکی را قبول داشتم .

اگر نمی شود ، کاش می توانستم حکومت خودمختاری را در کوچه ای ، خیابانی ،‌ شهری ، جزیره ای ، نه دیگر بزرگتر نه ،‌ همین قدر بس است ، کاش می توانستم تأسیس کنم و همه ی آنهایی که مثل من هستند را دعوت کنم تا در این مدینه کنار هم زیست کنیم و فراموش کنیم که اینجا چطور است و آنجا چطور .

پینوشت ١ : استادم از قول دوستش می گفت ، می دانی این جاذبه ی آنجا نیست که روز به روز بیشتر می شود ،‌ دافعه ی اینجاست .

پینوشت ٢ :‌ نگویید که تو که به نسبیت اخلاق معتقد بودی ، پس چه شد ؟‌ هنوز هم هستم ،‌ اما اصول اولیه ای را می پذیرم ،‌ مشکلم هم همین است . در اینجا و آنجا هر کدام یک سری از آنها را لگد مال کرده اند . درمانده ام ...

   + ایمن ; ٥:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱۸
comment نظرات ()

ساعت بیولوژیکی /...

یکی دو ماه یه آزمایش بیولوژیک روی خودم انجام دادم که الآن چند وقتیه دارم نتیجه اش رو می بینم . تا قبل از این من به شدت خوابالو بودم و به طور میانگین 9 صبح از خواب بلند می شدم . کاری که کردم این بود که یه زنگ ملایم انتخاب کردم و روی موبایلم برای هر روز صبح چه روز کاری و چه بیکاری ساعت 7 تنظیمش کردم . زنگ اونقدر ملیم بود که من اصلا حس نمی کردم ساعت موبایلم داره زنگ می زنه و بعد از یکی دو هفته دیگه بدون اینکه متوجه بشم که برای خاموش کردنش از خواب پا شدم اون رو خاموش می کردم و به ادامه ی خوابم ادامه می دادم .

حالا الآن دو هفته ای هست که دیگه زنگ موبایل رو برداشتم . اتفاق جالب اینه که هر روز صبح رأس ساعت 7 بدون اینکه صدایی بیاد از خواب بلند می شم و کاملاً هم هوشیار ! هر چند برای بخش هوشیار بودنش هنوز توجیهی ندارم اما نتیجه ی فوق العاده جالب و البته مفیدی گرفتم !

   + ایمن ; ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۳
comment نظرات ()

امید ...

قلم می سایم ، در این دیرینه ساعت ، پاسی از شب

می نویسم آنچه می گوید دلم ، نجوا به لب

کار دل یکسره گردیده به دست لطف تو

چون رخ ماه و دل پاک و قد رعنای تو

ماه من ،‌ گیسو فشان ، ابرو کمان

چهره ات قاب دل من هر زمان

هر کجا ، هر وقت ، ما در هر زمان

جنگ باشد یا که صلح و گفتمان

در دیار غربت ار یا در وطن

در کنار بحر و یا طرف چمن

دست در دست ، شانه به شانه ، دوش دوش

پا به پا ، قامت به قامت ، هوش هوش

فصل فصل زندگیمان را ز الطاف حمید

در کنار هم زمان آسوده سازیم و سعید

   + ایمن ; ٥:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳٠
comment نظرات ()

What the Bleep!?: Down the Rabbit Hole

چند روز پیش به طور اتفاقی فیلم What the Bleep!?: Down the Rabbit Hole  دستم رسید و دیدمش . یک فیلم مستند که یه جورایی شبیه یه کلاسه که 10- 15  تا از استاد های فیزیک از گرایش های مختلف و چند تا استاد پزشکی و داروسازی و یه چندتا روانکاو و رونشناس در قالب مصاحبه به توضیح ارتباط بین کوانتم مکانیک ، نوروساینس و حقایق و ادراکات و احساسات روزمره ی زندگی برای افراد معمولی می پردازن . نیمه ی اول فیلم بیشتر جنبه ی فیزیکی داره و توش سعی شده به زبان ساده در مورد کوانتم مکانیک و بنیادهای اون و تفاوتهاش با فیزیک کلاسیک صحبت کنه .

یاد سال اول دبیرستان خودم افتادم که توی کلاسهای تابستونی،  نادر نوری ( معلم پژوهشی فیزیک ) یک اقدام عجیب انجام داد و سعی کرد مبانی پیدایش مکانیک موجی و بعد مکانیک کوانتمی رو برامون شرح بده و اینکه از فیزیک کلاسیک چی شد که به اینجا رسیدیم . کلاس فوق العاه ای بود و اون  تونست به زبون ساده و عالی ای به این هدفش برسه . حالا بعد از سالهای منم امسال تابستون یه همچین کلاسی دارم توی همون مدرسه و با دیدن این فیلم ترغیب شدم چند جلسه از کلاس رو به اون اختصاص بدم . به حامد هم پیشنهاد کردم که اگه انجمن بخواد من و جوانه می تونیم یه بخشهایی از فیلم رو آماده کنیم و در قالب یه سمینار توی گردهمایی دانش آموزی امسال به زبون ساده تر و جذابتر که دانش آموزها بفهمن توضیح بدیم .

پی نوشت : یه چیزی که فاینمن رو از خیلی فیزیکدانهای هم سطح خودش برتر می کنه اینکه معلم خوبیه . به نظرم اینکه یک فیزیک پیشه بتونه مبانی علمی کارش رو به زبون ساده به دیگران بفهمونه تواناییه که لازمه و برای خودش هم دانشش رو هیجان انگیز تر و لذت بخش تر می کنه .

   + ایمن ; ٦:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٤
comment نظرات ()

23 تموم شد !!!

با اندکی تأخیر در حد یک هفته ، تولدم رو تبریک می گم  . ان شاء الله که امسال سال فوق العاده خوبی باشه و پر از خیر و برکت و موفقیت و خبر خوب  فرشته

   + ایمن ; ٦:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٤
comment نظرات ()

جامد ...

امروز سر کلاس جامد قبل از شروع درس بحثی با افشین (استاد راهنمام که این ترم استاد درس جامد هم هست ) داشتیم که جالب بود . داشتیم در مورد امتحان نظر می دادیم و من معتقد بودم که امتحان خوب امتحانیه که حفظی نباشه و او معتقد بود که این حرف فقط تا حدی درسته . بحث رسید به اینجا که افشین گفت که حتی اگه روشش غلط هم هست ما باید به اون روش التزام عملی داشته باشیم و از فرق ایران و خارج مثال زد که توی اونجا همه به قوانین و قواعد التزام عملی کامل دارن اما اینجا نه . من در جواب 2 تا حرف زدم : اول اینکه این درسته اما یه چیزی رو جا انداختیم ، اونم اینه که اونجا اگه هم  مدت زمان یه چراغ قرمز 3 دقیقه است و همه بهش احترام می گذارن با این حال هر هفته( مثلاً ) تصمیم گیرها می شینن و با هم بحث می کنن که آیا این مدت زمان خوبه یا باید کم بشه . اما اینجا تا وقتی که یه تعدادی از مردم چراغ رو رد نکنن کسی اقدام به بررسی زمان زیاد چراغ نمی کنه . دوم اینکه در نظامی که اینجوریه و خود اصلاح کن نیست ، برای اینکه کسی بخواد بدون سر باز زدن از قواعد و اعتراض به اونها سیستم رو اصلاح کنه ، باید به درجه ای برسه که قدرت این کار رو پیدا کنه و این یعنی رسیدن به موفقیت از نظر همون قواعد . خب فرض کنیم طرف این توانایی رو داشت . حالا اون خودش دیگه یکی از همون نظام غلط محسوب می شه و نمی تونه با قواعدی که باعث شده خودش به قدرت برسه مخالفت کنه و اون ها رو تغییر بده . حالا اون خودش یکی از اونهاست و در مسیرش مجبوره باز هم از تابعین همون روش پرورش بده . حالا بگذریم که اصلاً خودش هم دیگه کم کم به اون قواعد اعتقاد پیدا می کنه ...

همه ی اینها از همون فرض اولیه نشأت می گیره که خود اصلاح کن نبودن سیستم باشه ...

پی نوشت :

باید بگم که این روزها یکی از مهمترین چیزایی که به من انگیزه می ده برای درس خوندن استاد راهنمامه و روش درس دادنش و شباهت فوق العاده زیاد اون به خودم ... و من از این خیلی خوشحالم ...

   + ایمن ; ٧:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱۸
comment نظرات ()

عکس و شاعر ...

هر از گاهی از درد خودشیفتگی توی گوگل اسم خودم رو سرچ می کنم و می بینم که مطالب جدیدی در مورد خودم پیدا می کنم . یه بخشی از مطالب تولید خودمه ، مثل وبلاگ و اینها ، اما اون بخشی که تولید دیگرانه معمولاً برام خیلی جالبه . اخیراً که سرچ کردم دیدم یکی از دانش آموزای مدرسه علامه طباطبایی که( معلمش هم نبودم ! )از توی سایتی که عکسهایی که می گیرم رو به برای تحلیل و بررسی به اشتراک می گذارم یکی از عکسهام رو برداشته و در سایت مدرسه شون معرفی کرده . البته خب اسم من رو به عنوان عکاس ذکر کرده بود و از این نظر مشکلی نبود . چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که بخاطر ساختار رنگ عکس اون رو background خوبی معرفی کرده بود برای صرفه جویی در مصرف برق از طریق کم کردن روشنایی مونیتور ... تا حالا خودم به این جنبه ی این عکس فکر نکرده بودم !

یاد اون حکایت افتادم که می گن یه روز یه شاعری داشت از کنار یه مکتب خونه رد می شد ، دید یه مرشدی یکی از شعر های اون رو برای یکی از شاگردها خواند ازش خواست اون رو تعبیر کنه و چند تا از ظرافت های ادبی اش رو بگه . بعد هم پسر که ظاهراً با استعداد هم بود یه سری از آرایه ها رو علاوه بر معنی گفت . شاعر وقتی حرفهای پسرک تموم شد رفت داخل و گفت : موقعی که شعر را می سرودم هم به اینهمه آرایه ای که این جوان گفت را در نظر نداشتم .

پی نوشت : باید اقرار کنم هرچند اسمم رو ذکر کرده بود اما از یک چیز ناراحت شدم .اونم اینکه اینجا برداشته بود یه سخن از گراهام بل رو چسبونده بود روی عکس و البته اون آرم مدرسشون پایین عکس .

   + ایمن ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱۳
comment نظرات ()

The Big Bang Theory ...

Our whole universe was in a hot dense state,
Then nearly fourteen billion years ago expansion started. Wait...
The Earth began to cool,
The autotrophs began to drool,
Neanderthals developed tools,
We built a wall , we built the pyramids,
Math, science, history, unravelling the mysteries,
That all started with the big bang!

این روزا کارم شده درس خوندن و بیگ بنگ دیدن ... وای که چقدر این سریال خداست ! شیفته ی شخصیت sheldon شدم ... فقط باید فیزیک خونده باشین تا شخصیت های سریال رو درک کنین . به همه ی دوستان فیزیکخون توصیه می کنم ...

 

   + ایمن ; ٥:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱٢
comment نظرات ()

حاجی فیروز ...

این هفته رو که همش به خرید گذروندم ، از این مغازه به اون مغازه ... امروز هم که در دو سانس برنامه ی آتیش بازی داریم و خوش گذرونی .

اما در حاشیه ی این ایام ، از یک چیز خیلی لجم گرفت ، اوایل هفته داشتیم توی تجریش خرید می کردیم که یه هو با صدای مأمور مأمور ، یه تعدادی آدم با بساط فروش وسایل آتیش بازی پا گذاشتن به فرار . خب تا اینجا طبیعی بود ، هر سال همینه ، با اینکه به شدت مخالف این حرکتم اما خب کاریش هم نمی شه کرد . اما یه چند دقیقه گذشته بود که دیدم یکی از این مأمورین نفهم (!) دستبند زده به حاجی فیروز و داره می برش . طفلک پسر جوونی بود که داشت دایره می زد و می خوند که آقای مأمور به جرم سد معبر گرفتش .

خیلی وقتهای می گفتم مأمورن و معذور . اما اینبار واقعاً ازشون بدم اومد . و بخصوص از اون کسایی که دستور دادن حتی حاجی فیروز ها رو هم بگیرن . چه مملکتی ساختیم برا خودمون ...

   + ایمن ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

درس ...

حالا کلی وقت دارم که باید همش رو صرف درس خوندن بکنم ... کار و بار دیگه تمومه و فقط می پردازیم به درس و این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ! 

معمولاً تحمل کردن آدمهایی که خیلی سرشون شلوغه برای خانواده و دوستانشون سخته ، چون با اینکه این حق مسلم اونهاست که براشون وقت داشته باشی ، اما خیلی پیش میاد که وقت نداری . ممنونم از تحملت لبخند

   + ایمن ; ٦:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٩
comment نظرات ()

روز سگی ...

امروز

   + ایمن ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

سر شلوغ ...

اینجام ... سرم شلوغه ...

تبلیغ: قراره فیلمهای خوب فجر رو نمایش بدیم . مثل " درباره ی الی " ، " تردید " ، "زادبوم" و ...

   + ایمن ; ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٥
comment نظرات ()

 

١. در راستای گودبای پارکینگ محمد : علیرضا خجالت بکش دستات رو در بیار ! شیطان( احسان نوبت توه چشمک)

2. چند وقته پای هر دستگاهی که میرم دچار گرفتگی الکتریسیته ی ساکن می شم ! اونم نه از اون جرقه های معمولی ، رسماً شک بهم وارد می شه ! این بار آخری همچین جرقه زد ، کامپیوتر ریست شد ! این در مورد ماشین و تاکسی و دستگیره ی در و همه چیز هم صادقه . ربطی هم به لباسهام نداره !

3. امروز سر کار کولاک کردم ! بماند چطور اما برا اینکه هر مدیری فکر نکنه می تونه هر موقع دلش خواست هر دستوری دلش خواست بده . حالا این مدیر هم بشینه لرز خربزه ای رو که خورده تحمل کنه ! این متأسفانه عادتیه که توی مملکت ما همه ی مدیرهایی که کار بلد نیستند دارن !

   + ایمن ; ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢
comment نظرات ()

روش تدریس من و نتایجش !!!

این ترم در کلاسی که درس می دم برای امتحانات پایان ترم اتفاق عجیبی افتاد،از 26 دانش آموزی که دارم ، 14 نفر نمره ی شان بین 8 تا 13 شد و 12 نفر بین 17 تا 20 ! برام خیلی عجیب بود ، تقریباً تمام سؤالها رو قبلاً مشابهش رو بچه ها دیده بودند سر کلاس و براشون حل کرده بودم ، اگر همه بد می شدند کمتر تعجب می کردم تا الآن که این گاف عجیب هست . از بچه ها خواستم تا از نظر خودشون دلیل این اتفاق رو بنویسند . جمله های کلیدی نامه های بچه ها رو اینجا می نویسم :

- هم می توان کم کاری کلاس را گفت هم نوع تدریس شما

- علاقه نداشتن به فیزیک ، درسهای شما را هم مطالعه نمی کنند

- تمرین های کم ، و فشارهای کمی که از طرف شما به بچه ها می آمد .

- کسی که درس نخوانده ، نخوانده ، اما من فکر می کنم تلاش ارزشمندتر از نمره است !

- درس نخواندند !

-در کلاس بچهای نمره پایین تقریباً در یک جا نشسته اند و آن دسته ی دیگر در یک جا ، تنبلها با هم دوست اند و درس خوان ها با هم !

- بچه ها را بیشتر به کار بگیرید ! همه ی بچه ها را ساکت نمی کنید ! بچه ها به فیزیک علاقه ندارند ، در کلاس شخصیت واحد ندارید ! گاهی جدی هستید و گاهی صمیمی !

- مهمترین دلیل غروری است که از طریق شما دریافت کردیم ، با فرض اینکه شما سر گروه فیزیک هستید ! فکر کردیم طراح همه ی سؤالها هستید ! چون شما زیاد سخت نگرفتید در طول ترم درس نخواندم !

- کلاس کلاس خوبی است ، من به فیزیک علاقه ندارم ، نمی توانم این را به گردن شما بیاندازم ! اگر در نحوه ی نمره دادن تجدید نظر کنید به نظرم بهتر است !

- بیشتر خودم را مقصر می دانم ! اما شاید شما هم مقصر بودید !

-من احساس می کنم به تلاش بیشتری نیاز دارم ، البته باید در کلاس هم بیشتر به درس توجه کنم و آنی را که نفهمیدم بپرسم ! البته شاید هم مشکل از تدریس شما باشد !

- مقداری درس نخواندن و مقداری تمرین حل نکردن !

یکی هم برام شعر نوشته بود آخر نامه اش ، این شعر رو بعد از امتحان وقتی دیده خیلی بد داده گفته :

ای روزبه ، ای روزبه ، باری دگر یاریم کن

ای ایمنم ، ای ایمنم ، صفرم نده کاریش کن

ای روزبه ، ای روزبه ، این چاره هم در دست توست

من را گرم ایمن نداد ، ده نمره تیماریش کن

ای روزبه ، ای روزبه ، 1 را کسی آوردیش

یک لب بده با گردیش ، کماه قاجاریش کن

ای روزبه ، ای روزبه ، من را اگر 2 نمره است

یک دایره زن سمت راست ، چون حلقوی ماریش کن

ای روزبه ، ای روزبه ، 20 ار کسی شد نمره اش

تفریق کن از برگه اش ، پنجیش کن ، چاریش کن

ای روزبه ، ای روزبه ، خالیست گرچه برگه ام

از چشم ایمن دور ساز ، صد شب نگه داریش کن

نمی دونم چی بگم ، چرا اینجوری شده رو هنوز نمی دونم و اینکه تقصیر منه یا بچه ها رو نمی دونم ! اما تنها چاره ای که به ذهنم رسید این بود که این ترم هر جلسه از درسی که می خوام بدم کوّئیز بگیرم و دوز ترمرینها رو بالا ببرم ، علاوه بر این جاهاشون هم عوض شده و هر درس خون کنار یه درس نخون نشسته ! ( این آخری ریسک بزرگی بود چون می تونه نتیجه ی معکوس بده ! )

   + ایمن ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

دهن ...

یه دکتر ، دکتره ... پیغمبر که نیست ! نمی تونه مرده رو زنده کنه ، از یه مرده نمی تونه چندتا زنده هم بسازه !

منم نمی تونم از یه کامپیوتر خراب ، 2 تا کامپیوتر سالم تولید کنم !

آقا مدیریتتون رو درست کنین ، به من چه !

   + ایمن ; ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

Happy final ...

بالاخره تموم شد این کنکور ... ( آخیییی )

خسته نباشی ...هورا

   + ایمن ; ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

جشنواره ...

امسال بخاطر کارهای مهمتری که داشتم بر خلاف کل 22 سال گذشته ( دقیقاً از یک سالگی به بعد ! ) که هر سال فیلمهای جشنواره رو می دیدم ، هیچ فیلمی رو نرفتم ببینم . البته افتتاحیه رو به خاطر داییم که امسال در جشنواره فیلم داره رفتم که البته اونقدر مضحک برگزار شد که ترجیح دادیم وسط مراسم بیایم بیرون . اما گفتم برای خالی نبودن عریضه و احترام به اون دوستانی که گفته بودند چیزی در مورد جشنواره و حواشی اش بنویسم چند نکته از جشنواره امسال بگم :

1. روز 11 بهمن ، افتتاحیه در سالن پایین برج میلاد برگزار شد ، مجری مراسم محمدرضا فروتن بود که البته فاجعه اجرا کرد و خودش در جای جای مراسم به اجرای بدش اعتراف می کرد و از مردم می خواست اون رو ببخشند !

2. در اواسط مراسم افتتاحیه ناگهان پرده ی نقره ای نمایش فیلم بدون دلیل شروع به پایین اومدن کرد و البته هیچ کس هیچ اقدامی نکرد تا اینکه پرده به دکور گیر کرد و از یک طرف کج شد و نهایتاً گوشه ی دکور با صدای مهیبی پرده رو پاره کرد . فروتن بیچاره که هیچ کس بهش نگفته بود داره چه اتفاقی می افته یه از ترس 3 متر پرید هوا . بعد از چند دقیقه هواهو و تشویق مردم ( ! ) نهایتاً پس از اجرای یک مراسم موسیقی 10 دقیقه( که تا نیم ساعت ادامه پیدا کرد !) تنفس دادند تا مردم بیرون بروند و آنها دکور را درست کنند .

عکس زیر پرده ی پاره شده رو نشون می ده که هنوز در دکور گیر کرده :

 

3. امسال هرچند که کارگردانهای خیلی مشهور زیادی نیستند ( مثل :مجیدی ، حاتمی کیا ، مهرجویی ، کیمیایی ، فرمان آرا ، درخشنده ، بنی اعتماد ، صدر عاملی ... ) اما بازهم کارگردان خوب هست مثل بیضایی ، میلانی و فرهادی

4. شاید جالب ترین چیز در این جشنواره پربازیگر بودن آن است ، طوری که تقریباً تمام بازیگرهای مهم سینمای ایران ( اعم از پیر و جوان ) در این جشنواره فیلم دارند ، بعضاً حتی دو سه تا فیلم ! مثلاً شهاب حسینی در 3 فیلم بازی می کند . البته این میون به یک نفر ظلم بزرگی شده و اون پرستویی است که از بین 3 فیلمی که امسال بازی کرده ، 2 فیلم توقیف شده و تنها با فیلم "بیست" در جشنواره حاضر شده .( این خبر فکر کنم کمی محرمانه محسوب می شد ! )

5. در مراسم افتتاحیه قرار بود ابتدا از پرستویی و حاتمی کیا و مرحوم شکیبایی و یک نفر دیگر تقدیر شود که پرستویی به همین دلیل که 2 فیلمش توقیف است این دعوت را قبول نکرد و به جای او رسول صدرعاملی جایگزین شد .حاتمی کیا هم در افتتاحیه از برگزاری بد انتقاد کرد.

6.امشب ساعت 19 تا 22 در تالار وحدت اختتامیه برگزار خواهد شد که از طریق اینجا می توانید پخش مستقیم این مراسم رو ببینید .

7. با نگاهی به کاندیدهای بخشهای مختلف می شه حدس زد که فیلم " درباره ی الی " به کارگردانی اصغر فرهای با کاندید شدن در 10 بخش از 15 بخش احتمالاً بهترین فیلم جشنواره می شه . بعد از اون فیلم "پستچی سه بار در نمی‌زند" به کارگردانی حسن فتحی در 8 بخش ، " تردید" به کارگردانی واروژ کریم مسیحی در 8 بخش ، "بیست" به کارگردانی عبدالرضا کاهانی در 6 بخش ، ، "زادبوم" به کارگردانی ابوالحسن داوودی در 6 بخش و "وقتی همه خوابیم" به کارگردانی بهرام بیضایی هم در 6 بخش کاندید شدن که شانسهای بعدی برای بردن سیمرغ بهترین فیلم هستند .

7.در آخر هم اسامی کاندیداهای بخشهای مختلف رو اعلام می کنم : ( امسال که فیلمی ندیدم بتونم نظر بدم ، سال پیش نظرم با دقت 90 % درست بود ، اما از شنیده ها اونهایی که احتمال بردنشون بیشتره رو قرمز می کنم . اما تضمینی وجود نداره ! )

 نامزدهای بهترین کارگردانی

  عبدالرضا کاهانی (بیست)، حسن فتحی (پستچی سه بار در نمی‌زند)، واروژ کریم مسیحی (تردید)، تهمینه میلانی (سوپر استار)، بهرام بیضایی (وقتی همه خوابیم)، اصغر فرهادی (درباره الی ...)

----------------------------

 نامزدهای بهترین فیلمنامه

  حسین مهکام و عبدالرضا کاهانی (بیست)، واروژ کریم مسیحی (تردید)، اصغر فرهادی (درباره الی...)، فرید مصطفوی و ابوالحسن داوودی (زادبوم)، تهمینه میلانی (سوپر استار)، پرویز شهبازی (عیار 14)

----------------------------

نامزد بهترین فیلم

بیست (به تهیه‌کنندگی پوران درخشنده)، پستچی سه بار در نمی‌زند (به تهیه‌کنندگی جواد نوروزبیگی)، تردید (به تهیه‌کنندگی سعید سعدی)، درباره الی... (به تهیه‌کنندگی اصغر فرهادی)، زادبوم (به تهیه‌کنندگی ابوالحسن فرهادی)، وقتی همه خوابیم (به تهیه‌کنندگی بهرام بیضایی)

---------------------------

 نامزد‌های بهترین بازیگر نقش اول زن

لیلا حاتمی (بی‌پولی)، ترانه علیدوستی (تردید)، باران کوثری (حیران)، فریده فرامرزی (صندلی خالی)، مونا احمدی (کودک و فرشته)

---------------------------

 نامزدهای بهترین بازیگر نقش اول مرد

پرویز پرستویی (بیست)، شهاب حسینی (درباره الی...)، مسعود رایگان (زادبوم)، شهاب حسینی (سوپر استار)، محمدرضا فروتن (عیار 14)

---------------------------

نامزد بهترین بازیگر نقش مکمل زن

مهتاب کرامتی (بیست)، لیلا زارع (پستچی سه بار در نمی‌زند)، مریلا زارعی (درباره الی....)، پگاه آهنگرانی (زادبوم)، طناز طباطبایی (صداها)

---------------------------

 نامزد بهترین بازیگر نقش مکمل مرد 

 علیرضا خمسه (بیست)، حامد کمیلی (تردید)، صابر ابر (درباره الی...)، کامبیز دیرباز (عیار 14)، افشین هاشمی (کودک و فرشته)

 ---------------------------

نامزدهای سیمرغ زرین نگاه ملی 

 به کبودی یاس، زادبوم، کودک و فرشته

----------------------------

نامزد بهترین چهره‌پردازی

سعید ملکان (پستچی سه بار در نمی‌زند)، محمدرضا قومی (تردید)، مهرداد میرکانی (درباره الی....)، سودابه خسروی (شبانه روز)، سعید ملکان (وقتی همه خوابیم)

---------------------------

نامزد بهترین جلوه‌های ویژه

داوود رسولیان (به کبودی یاس)، عباس شوقی (پستچی سه بار در نمی‌زند)، جواد شریفی‌راد (کودک و فرشته)، جواد شریفی راد (موش)

---------------------------

نامزد بهترین طراح صحنه و لباس

اصغر نژاد ایمانی (پنالتی)، امیر اثباتی (تردید)، آتوسا قلم‌فرسایی (صداها)، سعید آهنگرانی (کودک و فرشته)، ایرج رامین‌فر، آتوسا قلم‌فرسایی (وقتی همه خوابیم)

---------------------------

 نامزد بهترین صدای فیلم 

 حسین ابوالصدق (پستچی سه بار در نمی‌زند)، پرویز آبنار (تردید)، محمدرضا دلپاک (درباره الی...)، مانی هاشمیان (شبانه‌روز)، پرویز آبنار (صداها)

---------------------------

نامزد بهترین تدوین

حسن حسن‌دوست (پستچی سه بار در نمی‌زند)، واروژ کریم مسیحی (تردید)، هایده صفی یاری (درباره الی....)، محمدرضا مویینی (کودک و فرشته)، بهرام بیضایی، سپیده عبدالوهاب (وقتی همه خوابیم)

---------------------------

 نامزد بهترین موسیقی 

 فردین خلعتبری (پستچی سه بار در نمی‌زند)، علیرضا کهن‌دیری (حیران)، کارن همایونفر (زادبوم)، ناصر چشم‌آذر (سوپر استار)، محمدرضا درویشی (وقتی همه خوابیم)

---------------------------

نامزد بهترین فیلم‌برداری

ساعد نیک‌زاد (پنالتی)، بهرام بدخشانی (تردید)، حسین جعفریان (درباره الی)، علیرضا زرین‌دست (سوپر استار)، مرتضی پورصمدی (شبانه‌روز) 

پینوشت : همین الآن فهمیدم که یکی از کاندیدهای نقش مکمل زن ، یکی از همکارانم در جاییه که کار می کنم ! ( هفته ی پیش همه ی بچه های دفتر رو از جمله من دعوت کرد بریم فیلم صداها رو ببنیم اما من وقت نداشتم و نرفتم ! الآن فهمیدم در اون فیلم بازی می کرده ! )

   + ایمن ; ٦:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٢
comment نظرات ()

از هر در سخنی ...

1. بیچاره کنکوری ها ... خوشحالم که زود داره تموم می شه .بخصوص واسه تو ...

2.بالاخره یه استاد پیدا شد که یه ذره مثل خودمه ( چه تو زندگی ، چه تو درس دادن ! )

3. فردا یا شنبه ، شاید در حد 15 تا 30 دقیقه وقت دارم استادم رو قانع کنم که من !

4. دیسیپلین و قوانین هیون ! اولین چیزهایی که ازش یاد گرفتم !

5. دیروز بعد از اینکه از اون دانشگاه اومدم این دانشگاه ، ساعت 9 اینا که داشتیم می رفتیم خونه برا اولین بار در 5 سال گذشته ، اینجا مه بود ! اونم نه از اون معمولی ها ، حداکثر 5 متر جلوتر خودت رو می دیدی !!! حیف که دوربینم همراهم نبود !

6. شاگردهام و سایر دوستانشون پروژه هاشون رو دارن این روزها در کارگاه دبیرستان فرزانگان ارائه می دن ، سه شنبه از 1 بعد از ظهر تا 8 شب بازدید عمومی است . اینم وبلاگشونه ( آدرس در پوستر هست ) . احتمالاً خوشحال می شن شمام بیاین !

٧. از اظهار لطف و نظرات همه ی دوستان در مورد پست قبلی نه فبلیش ممنون ! اما من هنوزم معتقدم که اینکه نظرم رو به راحتی در مورد یک انسان در وبلاگم مطرح کنم اصلاً کار بدی نیست !‌ کما اینکه اگر کسی در مورد من اینکار رو بکنه ! اون آدم هم می تونه از خودش دفاع کنه ، می تونه بپذیره یا می تونه اهمیت نده ! کما اینکه م.س.ه از خودش دفاع کرد و ...

   + ایمن ; ٧:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٠
comment نظرات ()

آقای پیچ گوشتی !!!

از بچگی عادت داشتم که با وسایل الکترونیکی بازی کنم و تا چشم بزرگترهام رو دور می دیدم با پیچ گوشتی می افتادم به جون دستگاه ( مهم نبود چی ، تلفن ، اسباب بازی ، اطو و ... ).

اول راهنمایی بودم که کامپیوتر دار شدم ، یه پنتیوم 133 با 5 گیگ هارد ! از همون موقع رابطه ام با نرم افزارها خوب بود . هر نرم افزار جدیدی که می دیدم 3 سوت کار کردن باهاش رو یاد می گرفتم و تقریباً همیشه هم اینکار رو با وقت گذاشتن پای کامپیوتر انجام می دادم و ور رفتن با نرم افزار. اگه خیلی تخصصی بود از help خودش هم کمک می گرفتم. هنوزم تا یه نرم افزار جدیدی ببینم زود می رم سروقتش که ازش سر در بیارم . برنامه نویسیم هم بد نبود که البته این رو مدیون مدرسه بودم و کلاسها مختلف کامپیوترش .

اما در زمینه سخت افزار قضیه یه کم فرق داشت . اینبار ور رفتن زیاد معنی نداشت ، یه اشتباه کوچیک می تونست به قیمت از بین رفتن یه بخشی از PC باشه ، تازه عملاً هیچی help ای هم وجود نداشت ، اما با این حال سال دوم راهنمایی ، برای اولین بار تصمیم گرفتم خودم یه دستکاری ای در PC بکنم . رفتم و یه رم بهتر خریدم ، می دونستم که بالا رفتن رم باعث سرعت بیشتر دستگاه می شه ، اما رم رو بد جا زدم و مادربرد سوخت ! بعد هم کلی غر غر خانواده که فضولی کردی و حالا خرج گذاشتی رو دستمون . خلاصه بعد از اون کمتر با سخت افزار کار داشتم ، تو مدرسه هم چون تو گروه فیزیک بودم و با برقی ها و کامپیوتری ها زیاد سر و کاری نداشتیم ، زیاد چیزی یاد نگرفتم . تا اینکه سالی که می خواستم برم دانشگاه PC رو عوض کردیم . یه Athlon 2.8 با 120 گیگ هارد . اینبار از یکی از دوستام ( امین والی ) که تو کار کامپیوتر تقریباً تو بچه ها نفر اول بود کمک گرفتم برای مشاوره ی خرید ، حسین هم باهامون اومد .اون برق می خوند و می خواست کمی از امین چیز یاد بگیره . بعدم رفتیم خونه تا PC رو اسمبل کنیم ، خب طبعاً امین کار رو انجام می داد و ما نگاه می کردیم . اون شب کمی از خودم شاکی شدم که چرا نباید مثل کارهای نرم افزاری در سخت افزارم به خودم متکی باشم . خلاصه از اون روز به بعد بدون اهمیت به اینکه آیا دستگاهی که روبرومه گرونه یا ارزون سعی کردم با کمی مطالعه و البته عمل (!) با بخش سخت افزار هم رابطه ی خوبی برقرار کنم تا جایی که الآن دارم جایی کار می کنم که 80% وظیفه ام پشتیبانی سخت افزاری یک اداره محسوب می شه و 20 % نرم افزاری . در همین راستا دیروز یک سیستم مونتاژ و ادیت فیلم رو که تازه خریدیم اسمبل کردم که اتفاقاً نسبتاً گرون هم محسوب می شد و تا حالا هم در این درجه ی خفنی این کار رو انجام نداده بودم ، اما خدا رو شکر تونستم با موفقیت کار رو تموم کنم .

دیروز با خودم فکر می کردم اگه پیرو اون پستی که توش گفتم حس می کنم اینجا دکتر کامپیوتر ها ، بخوام بگم ، باید گفت که دیروز برای اولین بار یه عمل سزارین انجام دادم ، اونم سزارین یه 9 قلو !!!

   + ایمن ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

لاشخورها به بهشت نمی روند ...

تو این 4-5 سال اخیر ، این روزها که می شد تلفن پشت تلفن به من زده می شد که بلیط جشنواره می خوایم . خب بابا دبیر جشنواره بود و اینم خبری نبود که بشه پنهان کرد . منم از بلیطهایی که برا خانواده ی دبیر بود یه چندتایی رو بین بچه ها تقسیم می کردم و باقی رو هم که معمولاً دوستای صمیمی ترم بودن با خانواده که می رفتیم سینما می بردم . میون این بچه ها بعضی ها آدمهای با معرفتی بودن و هر از چندگاهی سراغی ازم می گرفتن و اگه کاری هم داشتم برام انجام می دادن و خلاصه موجودات نمک به حرومی محسوب نمی شدن و البته اکثر دوستای فعلی ام از همین افراد هستن .

 امسال یه تعدادی از دوستام برای ادامه تحصیل در مقطع فوق از ایران رفتن . این میون یکی از اینها به نام م.س.ر از اونهایی بود که بدون استثناء هر جشنواره زنگ می زد و بلیط می خواست و معمولاً هم از اون دسته ای بود که با خودمون فیلمهای خوب رو می اومد . اما میون تمام دوستام مزخرف ترین آدم اون از آب در اومد . موجودی که حتی برای رفتن ، اس ام اس هم نزد که خداحافظی کنه  و من تقریباً یک ماه بعد از خواهرش که دانشگاه قبلیم درس می خونه فهمیدم که رفته . این در حالی بود که دورترین دوستام اس ام اس که سهله ، زنگ می زدن و به مهمونی خداحافظی شون دعوت می کردن . نمی دونم یه آدم چقدر می تونه مرده خور باشه اما یه چیزی که از این قضیه یاد گرفتم این بود که فقط برا موجوداتی که ارزشش رو دارن و از این موضوع مطمئنم بها قائل بشم ...

   + ایمن ; ٥:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

بازی ممنوع ...

بیشتر از اینکه چجوری شد که یه تیم دختر با یه تیم پسر بازی کردن ، اینکه خبرش رو امروز توی صفحه ی اول یاهو ببینم برام خیلی جالب بود !

   + ایمن ; ۳:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۸
comment نظرات ()

آقای خفن !!!

کم کم زندگیم داره جدی می شه ! اما هنوز به این نتیجه نرسیدم که جدی بگیرمش!

   + ایمن ; ٥:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٥
comment نظرات ()

پیشگو ...

دیروز گفت بار کج هیچ وقت به مقصد نمی رسه . خندیدم و گفتم حالا می بینی که می رسه ... امروز که بارم توقیف شد فهمیدم راست می گفت !

پی نوشت : پس تو هم علم غیب داری !؟

   + ایمن ; ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٧
comment نظرات ()

غزه ، بریتانیا ، ما ...

یک چیزی را نمی فهمم . آیا من دانشجو حق دارم اگر از کارهای سفیر بریتانیا و کشورش خوشم نیامد ، حمله کنم به سفارت ، آنجا را تسخیر کنم ، شیشه های منزل سفیر را بشکنم ، مأمور انتظامی کشور خود را آتش بزنم و در محل سفارت تحصن کنم؟

آنوقت آقای وزیر و سخنگوی دولت حق دارند من دانشجو را متمدن بدانند ؟

آنوقت پلیس حق دارد ساکت بماند ؟

آنوقت اصلاً به وزیر خارجه و روشهای دیپلماتیکی مثل احضار سفیر و یا در بدترین شرایط اخراج آن احتیاج است ؟

آنوقت اگر من را سال بعد به مملکتشان راه ندادند تا از دانشگاه هایشان بهره بگیرم بازهم حق داشتم که این کار ها را کردم ؟ بازهم آنها غیر متمدن هستند ؟

آنوقت اگر هنگام ورود به کشورشان من را انگشت نگاری کنند به من توهین شده ؟

و هزاران آنوقت دیگه که با اتفاقات این روزها تو ذهن خیلی از دانشجو ها در مورد کارهای بعضی دانشجو ها و رفتار های در مقابل اونها شکل گرفته ...

دیدگاه من : راستش من هم مثل خیلی از انسانهای دیگه از فجایع غزه ناراحتم . اما اصلاً اتفاقات این روزهای تهران رو نمی تونم قبول کنم . مگر یک حرکت رو که خیلی ازش خوشم اومد . اینکه یک سری از دانشجو ها در فرودگاه تحصن کردند و خواهان این شدند که آنها را برای کمک همراه با حلال احمر به غزه بفرستند . حرکتی بود که به نظر شجاعانه ، انسانی و متمدنانه بود و البته قدمی برای عمل کردن بود تا حرف زدن ...

   + ایمن ; ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

کپی ...

این کپی این دانشکده بر خلاف دانشگاه قبلی ام ، بسیار کند و ... است . امروز یک دفتر بردم دادم کپی . یک دفتر آبی رنگ ، گفت تا ۵ آماده می شود . ۴ بود که سر زدم و دیدم هنوز دارد کپی می کند . گفت بعد بیا . ۵ که آمدم هنوز روی دفتر من کار می کرد . گفت دستگاه خراب شد و مجبور شدم درستش کنم . منتظر شدم . آخرش دیدم یک کوه کاغذ تحویلم داد ؛ گفت ۵ سری گرفتم !! متعجب گفتم که من فقط ١ سری می خواستم ، گفت که از شانس بدش یک کاغذ افتاده بوده روی دفتر که نوشته بوده ۵ سری . عجله داشتم و برای همین بدون اینکه چک کنم گفتم که می برم یک سری خود را بر می دارم ، فردا باقی را برایتان می آورم . حالا آمده ام ، می بینم نه دفتر ، دفتر من است نه کپی ها !!! دفتری که دارای مشابهت ١٠٠ درصدی با دفتر من بوده را برداشته و کپی کرده ... بعد داده به من و احتمالاً دفتر من را با کپی های من داده به صاحب این دفتر !!! فردا بروم مانده ام چه بگویم ... فقط امیدوارم دفترم هنوز آنجا باشد ...

   + ایمن ; ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۸
comment نظرات ()

تفنگ بازی با بوش ...

یادم می آد اول راهنمایی که بودم ، هنوز در حال و هوای کودکی ، از اینکه تفنگ بازی بکنم خیلی خوشم می اومد . این فقط مختص من هم نبود ، همه همین بودند . منتها رویمان نمی شد ابراز کنیم ، این حس که دیگه برای خودمان مردی شده ایم جلویمان را می گرفت . تا اینکه بالاخره به ذهنمان یک راه رسید . نزدیک ها دهه ی فجر بود و بچه ها گروه گروه شده بودند و من و چند نفر دیگر هم یک گروه نمایش راه انداختیم . رفتم از لالوی کتابهای کتابخانه ی مان یک سناریو ی قدیمی جنگی پیدا کردم . توش همش پر بود از شلیک و ترکوندن تانک و شیرجه توی سنگر و ... خلاصه جاتان خالی ، یکی دو ماهی به بهانه ی تمرین تئاتر کلاس ها رو می پیچوندیم و می رفتیم داخل نماز خانه تفنگ بازی ... تا ناظم هم می آمد می گفتیم تمرین تئاتر است برای دهه ی فجر و از آقای فلانی اجازه داریم ... دم دهه هم که شد به بهانه ی کمبود زمان نه تئاتری اجرا کردیم نه دیالوگی خواندیم ...

حالا شده حکایت این جوون هایی که دختر و پسر با تیپ های مختلف مسابقه ی پرتاب کفش برگزار می کنند . طرف با پا رفته تو عکس بوش ، نیشش هم تا بناگوش بازه ، شرط می بندم بوش و بن لادن نداره واسش ، مهم اینه که تو دانشگاه داره با لگد شیرجه می ره تو دیوار ... کاری که در حالت عادی جلو دوستهاش و غیره رویش نمی شد انجام دهد ...

   + ایمن ; ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٦
comment نظرات ()

هواشناسی ...

برادرم و دوستانش تصمیم گرفتند جمعه بروند اوشون و فشم . برای اطلاع از وضع هوا با هواشناسی تماس گرفتند :

- سلام بفرمایید ؟

- سلام ، خسته نباشید ، ببخشید ما قصد سفر به منطقه فشم رو داریم و الآن هم ساکن تهرانیم ، می خواستیم بدونیم اوضاع آب و هوایی برای سفر مناسبه یا نه ؟

- چند لحظه صبر کنید لطفاً . ( بعد از 1 دقیقه ) ... بله آقا ، یک هوای ایده آل برای سفر.

- شما مطمئنید ؟ با این برف فعلی بعیده !

- بله آقا ، مطمئنم ، همین الآن از yahoo دیدم !!!!!!!!!!

   + ایمن ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۸
comment نظرات ()

سرماخوردگی ...

نکبت

ای بر پدرت لعنت که ٢-٣ روزه من رو از کار و زندگی انداختی

   + ایمن ; ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱۸
comment نظرات ()

Lovely notebook...

This is my first post without use of hand,  I mean a handless dictated post, wow! What  a technology!

   + ایمن ; ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٦
comment نظرات ()

Complex systems 2 ...

در اینترنت دنبال یک دپارتمان خاص سیستمهای پیچیده بودم ، با عبارت department of complex system شروع کردم . اولین جایی که آمد برای اسرائیل بود !

   + ایمن ; ۳:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٢
comment نظرات ()

Complex systems ...

ما یه جلسه ی مقاله خوانی در زمینه ی سیستمهای پیچیده راه انداخته ایم ... چهارشنبه ها ساعت 17:30 در ipm واحد لارک برگزار می شود . دوست داشتید بیایید ... یه گروه اینترنتی هم داریم . سر بزنید .

   + ایمن ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٠
comment نظرات ()

دیدار با اولیاء ...

امسال بر خلاف سال اول تدریسم ، خیلی بچه ها از کلاس راضی اند . من هم همینطور . نتایج امتحان میان ترمشون هم نشون داد که وضع کلاسی که من درس می دم خدا رو شکر خوبه . اما کلاس پژوهشی کمی فرق داره ، نمی تونی راحت نمره بدی ، اولاً بچه ها تازه وسط کارشونند و نمی شه در مورد کارها قضاوت کرد ؛ از اونجا که انتخاب اینکه کدوم پژوهشی رو شرکت کنند هم اجباری نیست ، اکثر کسانی که فیزیک رو انتخاب می کنند با علاقه اومدند. حالا این میون نمره هم باید یه جوری باشه که حق کسی ضایع نشه ، هم اونایی که خوب کار کردند تشویق بشن ، هم اونایی که بد کار کردند تنبیه بشن . این وسط همیشه این باگ وجود داره که آخر سر دانش آموز و اولیاء اش میان می گن با کدوم امتحان نمره دادین ؟ و خب معلم هم نمی تونه اونها رو قانع کنه که بچه تون کار نکرده و اینجا مهمترین کلاس محسوب می شه و اصلاً فرق این مدرسه با باقی مدرسه های خوب همینه ...

من امسال واسه نمره دادن یه روش جدید به ذهنم رسید ، کاملاً غافلگیرانه به بچه ها گفتم این جلسه هر گروه 8 دقیقه با پرسش و پاسخ وقت داره کارش رو برای بقیه توضیح بده ، بعد باقی بچه ها به اون گروه از 1 تا 4 نمره می دادن . آخر سر نمره ی خودم و بچه ها با هم جمع می شد و به 12 نرمال می شد .بعد 8 نمره اضافه می کردم . برای اینکه با هم تبانی نکنند گفتم همبستگی نمره ها با هم حساب می شه و ضریب منفی داره ( این کار رو نکردم چون صرفاً تهدیدش برای نتیجه ی مطلوب کافی بود ) ... نمره ها از 12 شروع شده بود تا 19.5 ... حالا فردا جلسه ی اولیاء و مربیانه ... اگه کسی بیاد اعتراض که چرا بچه ی من نمره اش کم شده می گم ، من نمره ندادم که ، هم کلاسی هاش بهش نمره دادن !

   + ایمن ; ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۳
comment نظرات ()

بد شانسی ...

 می رم پوستر سمینار ماده چگال می بینم ، می فهمم  که deadline امروزه ، پس فردا که استادم رو که تو کمیته علمیه همایشه می بینم می پرسم soft matter هم قبول کردین ؟ می گه آره اگه کاری داره بده ! می گم مگه deadline نگذشه ؟! می گه تمدید شد ، امروز روز آخرشه و قابل تمدید هم نیست ! ( و من در  حسرت اینکه کاش زودتر فهمیده بودم و مقاله رو تکمیل می کردم ! )

دوستم اس ام اس می زنه که دوسالانه عکس داره برگزار می شه ، می رم تو سایت می بینم که dedline 20 ام بوده و امروز 23 ام ، پایین  تر رو نگاه می کنم ، می بینم نوشته مهلت تا 23 ام تمدید شد ! یعنی امروز ! ( و من در حسرت اینکه کاش زودتر فهمیده بودمو عکسها رو چاپ می کردم و ارسال می کردم و ...! )

چقدر این روزا از سیستم اطلاع رسانی ایران بدم می آد ...

   + ایمن ; ٥:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٥
comment نظرات ()

برگی از یک جوانه ...

بالاخره توام بلاگ نویس شدی لبخند

   + ایمن ; ٥:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٧
comment نظرات ()

history ...

If there is anyone out there who still doubts that America is a place where all things are possible; who still wonders if the dream of our founders is alive in our time; who still questions the power of our democracy, tonight is your answer.

 احتمالاً مردم آمریکا از این جمله خیلی لذت بردن ...

* من اجنبی پرست نیستم اما باید اعتراف کنیم اتفاق بزرگی بود .

کنجکاو شدم سخنرانی لوترکینگ رو ببینم ، اینجا می تونید ببینید.

   + ایمن ; ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٦
comment نظرات ()

کار خوب ...

خیلی لذت بخشه وقتی یه مریضی رو تشخیص درست بدی و درمان کنی . من هیچوقت پزشک نبودم ، اما این چند وقته که دارم نقش دکتر کامپیوتر ها رو در محل کارم بازی می کنم از این کار لذت می برم . زنگ می زنن که کجایی که فلان مشکل ایجاد شده ، می گم دارم می آم ، تو راه به حالتهای مختلف ایجاد مشکل فکر می کنم و بعد به دفتر که می رسم ، دو سه سوت طول می کشه تا مشکل حل بشه و به قول یکی انگار ورد می خونم تا دوباره همه چیز درست بشه ، اما ورد نیست ، فقط همون اولین حدسهایی که می زنم درست از آب در می آد !

   + ایمن ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۳
comment نظرات ()

فردا صبح ...

این سنت تا صبح بیدار موندن ما دانشجوهای ایرانی هم حکایتی شده برای خودش . دوره ی کارشناسی که بودم یادمه که تقریباً همه ی شبهای امتحانها رو بیدار موندم ، گاهی فقط 1-2 ساعت دم صبح یه چرتی می زدم و بعد هم می رفتم سر جلسه . جالب این بود که خیلی ها توی کلاس همین سیستم رو اجرا می کردن . البته دلیل فرق داشت . یک سری استرس داشتن و خوابشون نمی برد ، یک سری هم مثل من کل ترم رو درس نخونده بودن ( خوداییش من یکی بخاطر کار کردن بود نه تفریح ) و بعد حالا شب امتحان یه هو آی کیوشون به بی نهایت میل می کرد و کل درس ترم رو یک شبه می خوندن که البته هر چند اکثر جاها جواب می داد اما بعد افسوس می خوردن که کاش تو طول ترم درس خونده بودیم که بهتر می دادیم امتحان رو .

بدترین بخش برای من اونجا بود که یه بار تا صبح برای درس ریاضی فیزیک - که در طول ترم چون کلاس 8 صبح بود یکبار هم حتی سر کلاس نرفته بودم - بیدار موندم ، امتحان میان ترم بود . امتحان رو خوب دادم و نمره ی قابل قبولی گرفتم ، اما بعد از ظهر که داشتم به خونه می اومدم پشت فرمون خوابم برد و تصادف کردم !

فردا هم امتحان دارم ، کوانتم پیشرفته ، اینبار دوره ی ارشده و اصولاً باید جدی تر بگیرم ، که البته نمی گیرم ، کم سر کلاس رفتم - به همون دلیل قدیما ! کلاس 8 صبح - و الآن طبق منوال همیشگی بیدارم تا صبح ... یادمه اولین امتحان دوره ی کارشناسی میان ترم فیزیک 1 بود که من و یکی دیگه بیست شدیم ! فردا رو نمی دونم چه کنم اما اینبار دیگه بعیده 20 بشم ! اصولاً با این درس های سخت و استادهای سخت گیر مشروط نشدن سخته و 20 گرفتن محال !

   + ایمن ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۱
comment نظرات ()

Great ...

هورااااااااااااااا ...

عجب سوپرازیییییییییییییییی قلب

ممنون ... ممنون ... ممنون ... ماچ

   + ایمن ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۸
comment نظرات ()

رمز یا password ...

رفتم تو اتاق استاد تا pdf کتاب درسمون رو ازش بگیرم ، کامپیوتر رو روشن کرد و منتظر شدیم ، قبل از ورود به ویندوز ازش پسورد می خواست ، اول هی خودش رو با کاغذ های روی میز سرگرم کرد بعد 2 بار اشتباه تایپ کرد ، حس کردم نمی خواد پسورد رو بفهمم ، منم به یه بهانه ای سرم رو کردم تو راهرو تا راحت پسورد رو بزنه ، همینطوری که سرم تو راهرو بود شنیدم که استاد بلند بلند می گه : دو ، پنج ، پی ، اچ و ... خنده

- یه بار یه آدم عاقلی گفت وقتی در موقعیتی هستی که می تونی یه رمزی رو بفهمی و صاحب رمز هم می دونه که تو می تونی ، حتماً از اون موقعیت خارج شو تا طرف مطمئن باشه رمز رو نمی دونی ، چون اگه بمونی بعداً هر اتفاقی بیافته همه ی کاسه کوزه ها سر تو شکسته می شه .

   + ایمن ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٥
comment نظرات ()

دعوت ...

بعد از فیلم حاتمی کیا حالا هر جا تو دانشگاه راه می ری یه پوستر می بینی روش نوشتن دعوت .

 یکی دعوت از خاتمی ! ( نفهمیدم واسه حرف زدن یا ریاست جمهوری ! )

یکی دعوت از علی کریمی ! ( واسه آشتی با تیم ملی ! )

ظاهراً مفیدترین کار دانشجوهای این دوره زمونه امضا جمع کردنه ... دانشجو هم دانشجوهای قدیم ...

   + ایمن ; ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٩
comment نظرات ()

مهر مادری ...

داشتم با یه مادری حرف می زدم . گفتم چرا امروز اینقدر خسته اید ؟

گفت دیشب دختر کوچیکم خوابش برد و نرسید تکلیف نقاشی اش رو انجام بده ، منم با اینکه خسته بودم نشستم یک ساعت با دست چپ براش نقاشی کشیدم .

- با دست چپ ؟

- آره ، برا اینکه معلموم نشه من کشیدم !

   + ایمن ; ٤:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٧
comment نظرات ()

CV ...

روز معارفه و گپ و گفت ارشد ها با استادها معاون پژوهشی دانشگاه بعد از کلی توضیح دادن زمینه های فعالیت دانشکده و آزمایشگاه ها غیره به بچه ها توصیه کرد که برن سایت دانشگاه و از اونجا هر اطلاعاتی می خوان راجع به اساتید بگیرن . من دستم رو بالا کردم و گفتم ، دکتر با اجازتون من روز قبل از اینکه بیام اینجا ثبت نام این کار رو کردم . نه اینجا که هر سایت دیگه ای رو که هم می شد گشتم دنبال cv اساتید گرامی . تو سایت دانشگاه که حتی اسم استادهای جدید هم نبود . اونایی هم که بود جز یکی باقی صفحه ای نداشتن و فقط اسمشون رو می شد دید . تو سایت ISI و غیره رو هم کلی گشتم ، اما بازم از خیلی ها چیزی پیدا نکردم ! بد نیست اگه یه cd حاوی cv استادها با عنوان و چکیده ی مقاله ها و پایان نامه های دانشجوهاشون در چند سال اخیر بهمون بدین . حرفم رو زدم و نشستم . دیدم همه ی استادها دارن حیرون من رو نگاه می کنن ! شاید توقع نداشتن یه هو اینجوری زیر ذره بین قرار بگیرن ، اونی که یه چیزایی تو اینترنت داشت کلی با سرش من رو تأیید می کرد تا بقیه رو تحقیر کرده باشه و اونی هم که خیلی احساس می کرد بهش توهین شده کلی راجع به این قضیه توضیح داد که دلیلی نداره اگه آدم کار پژوهشی خوبی کرده باشه  توی اینترنت چیزی ازش پیدا بشه !

فکر کنم به یه همچین تلنگری احتیاج داشتن ...

   + ایمن ; ٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٢
comment نظرات ()

خر تو گل ...

چند وقت پیش بهم پیشنهاد شد که برای اردوی آشنایی بچه های سال اولی که می آن مدرسه براشون در مورد پژوهش توی فیزیک حرف بزنم. منم رفتم و کلی در مورد کارهای خیلی متنوعی که مردم در فیزیک می کنن حرف زدم و اینکه فیزیک الزاماً چیزایی نیست که ما تو کتاب های درسی می خونیم . البته اون موقع چون آزمایشگاه های مدرسه هنوز آماده نشده بود من تنها رفتم سر کلاس و تو 1 ساعت فقط حرف زدم .

این هفته که جلسه ی اول کلاسشون بود معاون پژوهشی مدرسه اومد و گفت که امسال فیزیک ترکونده و حدود 40 نفر ثبت نام کردن ! پرسدم جاهای دیگه چی ؟ مثلاً شیمی ؟ گفت 5 نفر !!! یاد روز معرفی افتادم ، 3 تا معلم شیمی هم زمان می رفتن سر کلاس برای توضیح اونم نه تو کلاس که تو آزمایشگاه با کلی جذابیت ...

حالا عین (!) موندم اینهمه بچه که همه می خوان کلی پروژه ی باحال انجام بدن رو چه جوری تا آخر سال بکشونم ؟ فعلاً از موضوع شروع شده ... الان ذهن خلاق می خوام ، اما خوابم می آد ...

   + ایمن ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢۱
comment نظرات ()

فاز پرت و پلا ...

نمی دونم قبلا راجع بهش حرف زدم یا نه ، اما یه حالتی خاصی گاهی برای من به وجود می آد بخصوص وقتی به شدت خسته ام و خوابم می آد که به مکاشفات جالبی می رسم ... یه جورایی اعضای بدن و مغزم خودمختار می شن !!! مثلاً توی اون فاز در حالی که کاملاً بیدارم و هشیار ، یه هو می بینم یه مار داره از کنار بهم حمله می کنه و منم یه هو ٣ متر می پرم هوا ...

یا مثلاً دیروز سر کلاس دانشگاه خوابم می اومد ، تو چرت بودم و استاد هم داشت روش رونگ کوتا رو درس می داد . داشت می گفت که ٨ تا معادله داریم که با چهارتاش کار داریم . منم همینجوری که دستم خودکار بود و چرت می زدم رو کاغذ نوشتم چهارتای دیگه می رن تو قصر !!!!!!!!!

اون لحظه در عالم چرت دچار توهم شده بودم که هشت تا کوتوله هستن که چهارتاشون اومدن تو دفترم و باقیشون رو می فرسیم به قصر !

اوایل رو این فاز کنترل نداشتم ،‌یعنی نمی دونسم چه جوری برم به این فاز . اما الان یه یک سالی هست که کاملاً روش هاش رو یاد گرفتم ...

بعداً اگه حوصله داشتم چند تاش رو براتون می گم ... یکبار امتحان کردنش واقعاً می ارزه ، لااقل نسبت به استفاده از مواد مخدر کار بسیار عاقلانه تری محسوب می شه ... اما با همون کیفیت در توهم زایی نیشخند

   + ایمن ; ٧:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۸
comment نظرات ()

 

"خوابتون رو برای کسی تعریف نکنین . اصلاً بهش اهمیت ندین ، وقتی اهمیت می دین تعبیر می شه ، مثل اون یارو که تو زندان به یوسف گفت من خواب دیدم پرنده ها دارن از روی ظرف روی سرم غذا می خورن ؛ یوسف گفت تو رو به زودی اعدامت می کنن ؛ طرف گفت دروغ گفتم اصلاً یه همچین خوابی ندیده بودم ...

اما دیگه کار از کار گذشته بود ، حالا که تعریف کرده بود تعبیر می شد و شد !!! "

برگرفته از یکی از سخنرانی های مرحوم دولابی

   + ایمن ; ٦:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٤
comment نظرات ()

دوره ی کارشناسی !!!

بعد از چهار سال درس خوندن ، جلسه ی اول دوره ی کارشناسی ارشد ، استاد محترم کوانتم پیشرفته :

خب عزیزان خوشحالم که با موفقیت به این مقطع قدم گذاشتید ، اما عجیبه برای من ، آدم یک اشتباه رو که دوبار تکرار نمی کنه !

اگه دقت کرده باشین متوجه شدین که دوره ی 4 ساله ی کارشناسی فقط یک دوره ی کتاب شناسی بود !!!

   + ایمن ; ٥:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٥
comment نظرات ()

آدمهای معمولی ...

دیروز افطاری جایی دعوت داشتم . اطرافیانم اکثراً آدمهای مهمی بودند که یا در رده ی مدیریت هنری کشور بودند و یا در رده ی هنرمند ها ... اتفاقا بغلم هم استاد شجریان نشسته بود . در طول افطاری خب حرفهای زیادی رد و بدل شد و بعدش هم یکی دو ساعتی در باغچه ای که در همون محوطه بود به خوش و بش کردن افراد با هم گذشت . از همه تیپ و سبکی هم می شد یکی رو دید . از میرکریمی و درویش گرفته تا وزرای دولت قبلی و ...

سر افطاری به شدت یک موضوعی ذهنم رو مشغول کرده بود ، اینکه الان خیلی ها رو می شناسم که حاضراً کلی پول خرج کنن تا بیان به این افطاری و کنار شجریان نون و پنیر بخورن و بعد هم برن میون هنرمندها و کله گنده های دیگه گشت بزنن و احتمالا عکس یادگاری و امضا بگیرن .این افرادی که اینقدر حاضراً پول بدن اتفاقا اصلا آدمهای عقب افتاده ای هم نیستن ، لااقل اونهایی که من می شناسم کلی ادعای فرهنگی بودن و تحصیل کرده بودن دارن ...

بعد به خودم نگاه کردم که چقدر معمولی نشستم اینجا و اتفاقاً اگه دست خودم بود و میزبان تعارف نکرده بود ترجیح می دادم برم بغل فلان تهیه کننده بشینم که از بچه گی من رو می شناسه و رفاقت خانوادگی داریم ...

هرچی فکر می کنم نمی تونم فلسفه ی این امضا و عکس گرفتنها رو بفهمم ... اینا هم عین همه آدمهای معمولی ای هستن که دارن در رشته ی کاری خودشون فعالیت می کنن . بعضی موفق و بعضی موفق تر ... اما عین دیگرانن . مثل همه غذا می خورن و مثل همه راه می رن و شوخی هاشون هم مثل همه است .

 اما انگار هرچی بیشتر خودشون رو بگیرن آدمهای بیشتری بهشون جذب می شن . مقایسه کردم با خودم . تو افطاری مشابهی که چند روز پیش بود ، یکی از کارگردان های مشهور همزمان با من اومد سر ظرف سوپ ، خیلی ساده چون من زودتر رسیده بودم ایستاد تا من سوپ بریزم و بعد خودش ریخت . این در حالی بود که من حتی سرم رو هم بلند نکردم که بخوام بهش سلام کنم و این رفتار طبیعی ایه که وقتی می بینم طرفم من رو به طور خاص نمی شناسه دلیلی نمی بینم اگه من اون رو از جای دیگه ای می شناسم بهش عرض ادبی بکنم که حکم نوعی از همون رفتارهای امضا گیرانه داشته باشه ...

اما در مقابل عاشق رفتار صمیمانه ی آقای مسجد جامعی ام که در هر مراسمی که میبینیم هم رو ، کلی صمیمانه برخورد می کنه و لپم رو می کشه و من هم علی رغم کلی خجالتی که می کشم کلی لذت می برم که او نه در دوران وزارت و نه بعد از اون هرگز از این برخورد ابایی نداشت و هرگز اینطور نبود که بخواد خودش رو بگیره که مثلا من وزیر هستم یا بودم و ...

خونه که بر می گشتم بعد از همه ی این برخورد ها و فکرها به یه نتیجه رسیدم ، عیب از هر دو طرفه ، هم از طرفی که خودش رو می گیره و فکر می کنه که مقام و پول و استعداد و اینها اون رو برتر از دیگران کرده ، هم از طرفی که فکر می کنه مقام و پول و استعداد و اینها شخص مقابلش رو برتر از خودش کرده ... و متأسفانه همیشه از هر دو نوع هستن و وجود یکی از این رفتارها اون یکی رو تقویت می کنه ...

برام جالبه بدونم این امضا ها به چه درد می خوره !

* این فکر توی کرمان هم به ذهنم رسیده بود ، جایی که دانش آموزها می اومدن تا ازم امضا بگیرن و من امتناع می کردم !

   + ایمن ; ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢۱
comment نظرات ()

user error ...

چند وقته که جایی به عنوان یه شغل جنبی پشتیبانی سخت افزاری و نرم افزاری یه دفتری رو به عهده دارم . یه چیزی حول و حوش 10-15 تا کامپیوتر زیر دست یه سری کارمند . بیشترین چیزی که هر روز باهاش مواجه می شم چیزیه که من اسمش رو گذاشتم user error ! تقریبا اکثر مراجعه هایی که به من می شه بابت عیبیه که وقتی من می رم پای کامپیوتر دیگه وجود نداره ! اما کافیه برم بشینم سر جام که دوباره طرف زنگ بزنه اتاقم و بگه که دوباره همون مشکل ایجاد شد !این یعنی مشکل از کاربره نه کامپیوتر ...

یه چیز جالب دیگه اونه که همه توقع دارن من مهندسی کامپیوتر خونده باشم ! و وقتی می فهمن رشته ام فیزیکه و حتی به فیزیک علاقه مند ترم کلی کف می کنن ! نمی فهمم چرا !!!؟؟

   + ایمن ; ٦:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱۸
comment نظرات ()

من و بچه ها و روزبه ...

شیطنت من به عنوان یک معلم و یک داور که باعث شدم دستگیره ی قطار رو برام بکشن و بعد هم با کلی خنده 20 تومن جریمه شدم! ، تا صبح بیدار موندنمون در قطار برای تکمیل پروژه ، افتتاحیه و اینکه استاندار کرمان هم مدرکش رو از آکسفورد گرفته بود و خنده ی زیر زیرکی من و حامد ، گروه بندی برای داوری و هم تیمی شدن من و فرنوش ، بغض شاگردهام بخاطر اینکه من رهاشون کردم و درست حالا که به کمکم احتیاج دارن محلشون نمی ذارم ، قهر اول! ، خر خر کردن بردیا ! ، سخنرانی من و آماده کردن پاورپوینتم درست چند دقیقه قبل از سخنرانیم ، استقبال بچه ها از سخنرانی ها ،  سخنرانی حامد و حراج یک دلاری ، خریدن 1000 تومن با 60000 تومن نوسط شاگردم ، ادامه ی داوری و همچنان محل نذاشتن من به شاگردام ، با وساطت جوانه دادن لپ تابم به بچه ها برای درست کردن پوسترشون ، بازدید از باغ شاهزاده ی ماهان ، شام با رئیس آموزش و پرورش زورکی ! ، داوری ها ی فردا ، آماده شدن پوستر بچه ها درست در آخرین لحظات ، تمام شدن داوری ها ، گفتگوی داورها و دانش آموزها ، شب داوری ، دعوای اول ! ، تقسیم جایزه ها ، قهر دوم ! ، داوری برای روزبه ، همه نظرشون یک چیزه ، می مونه باقی کاندید ها ، دعوای دوم ! ، صبح بالاخره همه رضایت می دن و می رن بخوابن تا نیم ساعت دیگه بلند بشن ، سخنرانی زهرا و بردیا ، اختتامیه ، جایزه ی خطا رو دادیم به بچه ها ( نوش جونشون ) ، روزبه رو دادیم به علامه حلی ، اونم نوش جونش ، مراسم تموم شد ، عکس گرفتنها ، ایمیل گرفتنها ، خداحافظی ها ، برگشتنه ، دعوای 3 ام ! ، خستگی همه ، خداحافظی ها ...

خلاصه ... اشک ها و لبخندها ...

شاید باید یک اعتراف کنم :

امسال بچه های من روزبه نگرفتن چون من بخاطر خودخواهی خودم و اینکه می خواسم داور باشم تعهدم رو فراموش کردم و یک ماه مونده به گردهمایی اونها رو رها کردم . به قول سعید تو شب داوری ، اگه من بچه ها رو حمایت کرده بودم و رهاشون نمی کردم شب داوری حتی اگه داور نبودم به راحتی روزبه می گرفتن ...

اما خوشحالم ، خوشحال که با درایت حامد لااقل ثابت شد که بچه ها خودشون همه کارا رو انجام دادن و کار من نیست ... و اینکه لا اقل دست خالی برنگشتن و اینکه فهمیدن که روزبه حق کس دیگه ای بود ...

امیدوارم شاگردام من رو ببخشن و امیدوارم سال بعد مثل کسی که امسال روزبه گرفت روزبه بگیرن ...

یادگرفتم که وقتی اینقدر وجدان دارم ، کاری نکنم که عذاب وجدان بگیرم ...

   + ایمن ; ٥:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٤
comment نظرات ()

مغازه ی مواد فروشی !!!

مدتها بود که لا اقل یک روز در هفته شب میدان آزادی بودم و از آنجا برای خانه رفتن سوار خطی های تجریش می شدم ، درست گوشه ی شمال شرقی میدان . در کنار همان تاکسی ها یکی دو نفر جوان ترگل ور گل هستند که به شغل مواد فروشی اشتغال دارند! توی این یکسال گذشته زیاد دیدم که درست جلوی مسافرانی که منتظر  تاکسی اند از جمله خودم ، حتی دخترها می آمدند و از آنها مواد می خریدند !! کمی آنطرف تر هم پشت یه سکو می روند و می کشند و ...

دیروز دیگر آن برنامه ی همیشگی تمام شد و به دلیل اسباب کشی باعث و بانی این تردد به همین نزدیکی های خودمانچشمک  ( احتمالاً برای آخرین بار به صورت مدون ) رفتم که سوار تاکسی شوم .اما قبلش به دلیل وجدان درد زیاد با اینکه مطمئن بودم نیروی انتظامی داخل میدان که با مواد فروشها 20-30 قدم بیشتر  فاصله ندارند همه چیز را می دانند رفتم تا به افسر انتظامی شکایت کنم که چرا آنها را جمع نمی کنند  ( آنهم با این همه طرح امنیت اجتماعی و مبارزه با مفاسد و اشرار و ... ):

- سلام جناب سروان ، خسته نباشید .

- سلام ، ممنون ، شما هم همینطور .

- مگه شما ادعا نمی کنید که با مواد فروشها مبارزه می کنید ؟

- چرا ، چطور مگه ؟

- آنطرف تر ، دم تاکسی های تجریش ، 2-3 نفر هستند که به انواع و اقسام معتادها از دختر گرفته تا پیرمرد مواد می فروشند . اون هم جلوی چشم مردم . واقعاً نمی دونید یا نمی خواید اقدامی بکنید ؟

- جوان ، اونور خیابون  به  ناحیه ی انتظامی 118 ستارخان مرتبط می شه باید بری به اونها گزارش بدی . مثلاً ادعا می کنند که کارشون رو خوب بلدند!

- آها ! خسته نباشید !


* یادتان باشد اگه یک روز خواستید مواد فروش شوید کافیست در مرز دو منطقه ی مختلف کار کنید . حتی می شود مغازه زد ! با بیلبورد و ...

** خنده ام گرفت به وجدان دردی که داشتم !!!

   + ایمن ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٤
comment نظرات ()

توهم ...

 هقته ی پیش اولین گودبای پارتی رو رفتیم ، فعلاً این یکی ، فکر کنم تا آخر تابستون یه 20 تایی بشن این جماعت به فرنگ رفته ...

هوررااااا همسایه شدیم ...

یکی از رئوس مثلث قدیمیه سه کله پوک داره می ره اون دور دورا ... دو تا رأس دیگه کلی دلشون تنگ می شه ... ناراحت

کسی یه مسابقه ی عکس داخلی یا خارجی با جایزه ی خوب سراغ نداره ؟ کلاس چطور ؟‌

   + ایمن ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٤
comment نظرات ()

کار جدید ...

امروز بعد از مدتها قالب بلاگم رو عوض کردم ، قالب قبلی رو خودم ساخته بودم و برا همبن خب خیلی دوسش داشتم اما بهرحال کمی تنوع خوبه ... مهمترین چیزی که لازم داشت همین دسته بندی موضوعی بود ...

امروز برای اولین بار از اینترنت خرید کردم . دم این بانک پارسیان گرم ، تقریبا یه زور به آدم خدمات می دن !

   + ایمن ; ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٩
comment نظرات ()

شکمو ...

تازه فهمیدم من چرا هی دارم چاق تر می شم ...

مشکل از اینجاست که نمی تونم در ریختن خورشت و برنج تعادل ایجاد کنم ، مثال :

اول یه بشقاب برنج می کشم و مقداری هم خورشت ، خورشت تموم می شه اما هنوز برنج مونده ، بعد خورشت می کشم باقی برنج ها رو بخورم اما خورشت زیاد می آد ، دوباره برنج می کشم و خورشت کم می آد و خلاصه ادامه می دم تا اینکه یک قاشق برنج اضافه بیاد و اون رو حاضرم بدون خورشت بخورم ... حالا حساب کنین که بعد از این مدت احتمالاً 2-3 بشقاب غذا خوردم !

   + ایمن ; ٤:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٥
comment نظرات ()