پرواز به اوج

پویا

من و برادرم پویا با هم خیلی فرق داریم. از ظاهر و رفتار بگیر, تا خلق و خو و کلام و عقیده. روزی که از ایران می رفتم, پویا در فرودگاه خیلی بی تابی کرد. من هم همین طور. از وقتی اومدم اینجا خیلی با هم مراوده نداشتیم. مراوده داشتن هامون هم بالا و پایین داشته همیشه. دوست داشتم براش برادر بهتری باشم. متاسفم که نشد. دعای خیرم همیشه پشتشه. امیدوارم یه روزی قدر هم رو بیشتر بفهمیم و برادرهای بهتری برای هم باشیم.

   + ایمن ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٧
comment نظرات ()

پرواز کلاغ ها ممنوع !

یک سال بزرگتر شدم ،27، هرقدر تعداد این سالها زیادتر میشه معنی یکسال توش کمتر میشه، اما برای من هنوز هر سال به اندازه سالهای قبل مهمه. 

زیاد شدن عدد سن اقتضائاتی داری، آدم با دغدغه های جدید تری روبرو میشه و دغدغه های قدیمی کمرنگ تر میشن. یکی از این دغدغه های قدیمی این بلاگه که کمتر درش می نویسم، البته برای خودم دفتری دارم که مدتهاست درش می نویسم. البته دوست دارم اینجا رو نگهش دارم، ضرری در وجودش نمی بینم، بخصوص که حداقل منفعتش اینه که میتونه یه تریبون باشه.

1. حضور جوانه توی زندگی من قطعا و یقینا بهترین اتفاق زندگیم بود. سه سالی که گذشت کاملا بهم نشون داد که چقدر میتونیم همدیگر رو کامل کنیم. خیلی چیزهای زیبا و قشنگ در زندگیمون هست، اما یک چیز هست که خیلی بهش علاقه مندم ، اونم اینه که پشت هم رو خالی نمی کنیم، مهم نیست، کی و کجا و در چه موردی، و هرگز نگذاشتیم اختلاف نظرمون برای دیگران راهی برای نفوذ به رابطه مون باشه. این یعنی یک تیم خوب.

امسال تولد خیلی خوبی داشتم، و این رو هم مدیون جوانه ام با برنامه ی ویژه ای که برام تدارک دیده بود. گل

2. متاسفم که نسل های قدیمی تر و حتی خیلی از هم نسلهای ما فکر می کنن مرد ( اعم از پدر، شوهر یا برادر و ...) حق ولایت بر زن داره. قویا معتقدم که این با تمام تعالیم دینی هم ناسازگاره. این فقط یه دیدگاه سنتیه که در طول زمان به دین تزریق شده. حالا این اونقدر در تعالیم تربیتی قرار گرفته که حتی بسیاری از زنها هم در بخشی از وجودشون این ولایت رو قبول دارند. این حتی شامل جوامع غربی سنتی هم میشه.

3. به شخصه معتقدم هر کس فقط و فقط مامور به تنظیم رفتار و اعتقادات خودشه و هیچ کس هیچ حقی بر دیگری نداره. البته این میون جایی برای محبت هم قائلم. اونجا که فکر می کنم طرفین برای کسب یا حفظ محبت هم از انتخابشون می گذرند. اما این به طرف مقابل حق سوء استفاده از اون محبت رو نمی ده. در واقع هر وقت از اون محبت سوء استفاده بشه، شانس اینکه دفعه ی بعد گذشتن از حقی رخ بده کمتر میشه و این اون رابطه رو به سردی سوق میده. 

4. تا وقتی فقط ظاهر روشنفکرانه بگیریم و نتونیم در باطن خودمون هم برای تصمیم همه چه درست و چه غلط (از دید ما) احترام قائل باشیم نمی تونیم پیشرفت کنیم. قضاوت کردن دیگران از نظر من غیر اخلاقی ترین و بزرگترین آفت در جوامع هستش، بخصوص جوامع سنتی که هنوز بعد صدمه ای که این کار میزنه روشن نشده و هنوز نه تنها به عنوان کاری زشت و ناپسند دیده نمی شه که حتی بخشی از فرهنگ روزمره همه است. امیدوارم هرچه زودتر بفهمیم که هرکس عقاید و انتخابهاش محترمه و ما حق هیچ قضاوتی نداریم. این شاید از زیباترین اصول اخلاقی باشه یاد گرفتم و با تمام وجودم بهش معتقدم. 

   + ایمن ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۳٠
comment نظرات ()

ما، زمین، بی نظمی ...

همیشه بین نسلها تفاوت هست و هر نسل یک سری سنت ها رو میشکنه. یکی از چیزایی که باعث تفاوت بین ملتها میشه واکنش نسل قدیم و جدید به تفاوت هاشونه. اما از بیرون کره ی زمین که نگاه کنی میبینی انگار این روال همه جا هست. انگار ملتها همه دارن با هم هم دما می شن. دوست داشتم می شد یک مدل فیزیکی ازش درست کرد. خوندن آنالیز یه همچین سیستم پیچیده ای جذابه. درست عین یک سری محیط بسته با دماهای مختلفه که حالا بین همشون دریچه هایی باز شده از جنس اینترنت، رسانه های مختلف، راحت شدن سفر و ... یک سری سیستم ها دماشون داره کم می شه. و جالب تر اینکه یک سری سیستمها دماشون داره زیاد می شه. این آدم رو امیدوار می کنه که سیستم نهایتاً به تعادل می رسه. اما واقعیت این نیست. مسئله اینه که ذرات تشکیل دهنده ی این سیستم تابع قوانین سیستم نیستن. برای خودشون به صورت محلی قانون وضع می کنن. نتیجه یه سری شبه  پلاریزیشن محلیه که شروع می کنن به رشد. اینکه تا کجا جلو می رن معلوم نیست. اما تعادل رو بهم می زنن. و دوباره سیستم باید سعی کنه خودش رو به تعادل برسون و دوباره ...

فیلم جان کارتر رو می دیدم ... فیلم معمولی ای بود ... اما یه جمله اش جالب بود، چیزی که می دونیم اما گاهی متوجهش نیستیم . جایی که شیطان ماجرا می گه:

We do not cause the destruction of a world, Captain Carter. We simply manage it. Feed off it, if you like.

 

   + ایمن ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢۸
comment نظرات ()

گلدون ...

چند ماه پیش که دو تا از دوستامون رو خونمون دعوت کرده بودیم یک گلدون برامون آوردن. قبل از اون گاهی گل می گرفتیم که برای یه مدتی - یکی دو هفته ای - دووم می آورد، گل مصنوعی هم داشتیم. اما خب این اولین گیاه زنده بود. خیلی نگه داری خاصی نمی خواست. لااقل نه به اندازه ی ماهی های قرمز سفره ی هفت سین که شیش هفت ماهی دووم آوردن و عوض کردن آبشون و تمیز کردن آکواریوم و ... پروژه ای بود برای خودش.

چند وقتی بود گلدونه پژمرده شده بود. نمی دونم آبش کم بود یا نورش - فکر کنم نور. به صرافت افتادیم تر و تازه بشه. سعی کردیم مرتب بهش آب بدیم، هرروز که از خونه می ریم بیرون پرده رو باز کنیم که وقتی نیستیم آفتاب بگیره. امروز که رفتم سراغش دیم کلی تر و تازه شده. کلی برگ جدید. شاید دو برابر قبل. خوبه آدما غیر خودشون موجودات زنده ی دیگه ای هم توی خونه داشته باشن. جدا از افزایش حس طراوت خونه مسئولیت پذیری رو هم زیاد می کنه.

   + ایمن ; ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

حجاب ...

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

   + ایمن ; ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

شروع ...

شروع خیلی مهمه . اولش اگه خوب نباشه، تا آخر یه جای کار می لنگه. شروع خوب هم فقط مهم نیست. شروع درست مهمه. حتی اگه خوش آیند نباشه.

   + ایمن ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

یه چیز خوب ...

زن و شوهر بودن خوبه ... قشنگ هم هست ... اما اینکه زن و شوهر رفیق هم باشن خیلی قشنگ تره ... 

   + ایمن ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٦
comment نظرات ()

اهل ریسک ...

یه رابطه ی معکوسی وجود داره بین اهل ریسک بودن و سن و سال. هرچی مسن تر می شی کمتر جرأت ریسک کردن داری ... 

   + ایمن ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱۸
comment نظرات ()

حکایت ...

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد

ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

به خط و خال گدایان مده خزینه دل

به دست شاهوشی ده که محترم دارد

نه هر درخت تحمل کند جفای خزان

غلام همت سروم که این قدم دارد

رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست

نهد به پای قدح هر که شش درم دارد

زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار

که عقل کل به صدت عیب متهم دارد

ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان

کدام محرم دل ره در این حرم دارد

دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل

به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد

مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری

که جلوه نظر و شیوه کرم دارد

ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست

که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد 

   + ایمن ; ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸
comment نظرات ()

جام جهانی، اقتصاد و Vuvuzela ...

یه مثال واضح از اینکه چرا چینی ها اینقدر بازارهای جهانی رو خوب اشغال کردند ( لا اقل فعلاً ) و کشوری مثل آفریقای جنوبی اوضاعی خوبی نداره رو می شه الآن در جام جهانی دید.

این ساز Vuvuzela از سازهاییه که مدتهاست داره در آفریقای جنوبی استفاده می شه ، کافی بود یکی از این آفریقایی ها به این فکر بیافته که کلی محصول برای کم کردن صدای این در موقعیت های مختلف ( مثل تماشگرهای توی استادیوم، تماشاچی پای تلویزیون و ... ) بخره و موقع بازی ها در سرتاسر دنیا بفروشه ... اما هیچ آفریقایی ای این کار رو به طور جدی نمی کنه ، اونوقت یه چینی از اون سر دنیا در حالی که حتی تیم کشورش توی جام جهانی نیست داره کلی از این راه پول در می آره ...

   + ایمن ; ٥:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٧
comment نظرات ()

 

1. یادم هست سال اولی که درس می دادم رسیدم به مبحث خطا و برای بچه ها توضیح دادم که معمولاً قاعده اینه که خطای دستگاه را معادل کوچکترین واحد اندازه گیری دستگاه می گیرند. یکی از بچه اعتراض کرد که آقا ما فلان جا خوانده ایم که نصف کوچکترین واحد اندازه گیری دستگاه (!) . گفتم اونقدری که من سواد دارم اونیه که من گفتم اما بگذار بروم تحقیق کنم ببینم ماجرا چیست ، جلسه ی بعد جوابت را می دهم. از استادم در دانشگاه پرسیدم و فهمیدم که بعضی از مهندسان رسم دارند نصف کوچکترین واحد را خطا بگیرند. البته همین مهندسین اندازه گیری ها را که انجام دادند و مثلاً در آوردند که مقدار آجر لازم چقدر است یک ضریب اطمینان می گذارند روی عدد برای اطمینان !!!

2. معلم بودن کار سختی بود برام. اما انگار قرار نیست سختی هاش به پایان برسه. یکی از آخرین سختی هاش این بود که بعد از یکسال از بدرود با معلمی، شاگردم زنگ زده و پیغام داده که دو هفته به آخرین مهلت فلان سمینار باقی مونده و به کمک من برای تصحیح برنامه ی پروژه اش نیاز داره و من هم با سنگدلی مجبور به رد درخواستش شدم. راستش شاید وقت داشتم، اما باور داشتم که خودش باید راهی برای حل مشکلش پیدا کنه و باید بفهمه که نمی تونه از روابط دوستی و معلم سابقی برای پیشبرد کارش استفاده کنه و باید بفهمه که دیگه یکساله من معلمش نیستم و مسائل و مشکلات مربوط به خودم رو دارم.

3. فکر می کنم درس علمی دادن اون بخشی از کار معلمه که وظیفه اشِ و هیچ منتی هم بابتش حق نداره سر کسی بگذاره و باید با تمام توانش که باید از حداقل قابل قبول بیشتره هم باشه تلاش کنه، اما درس اخلاقی دادن اون بخشیه که از وظایفش نیست ولی به نظرم مهتر از درس علمیه. نیما همدانی و امیر بزرگ مقام سال دوم دبیرستان برای اولین بار به من همچین درسی دادند. اونجایی که من و اردلان ( یکی از دوستانم ) می خواستیم یک نشریه ی علمی فیزیک در مدرسه چاپ کنیم به نام کائنات ، اما بعد از مدتی اردلان به دلایل شخصی کار رو به طور غیر رسمی رها کرد و وقتی من خواستم به تنهایی ادامه بدم نیما و امیر جلوم رو گرفتن که اخلاق علمی اینه که برای ادامه ی کارت بدون اردلان ، اول با خود اون موضوع رو مطرح کنی و اینکه بدون اینکه به اون بگی و صرفاً به خاطر کم کاریش بخوای تنها ادامه بدی کار به دور از اخلاقِ.

* این روزها برایمان زیاد دعا کنید ...

   + ایمن ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳
comment نظرات ()

لقب مدرکی ...

یکی از چیزهایی که خیلی آزارم می ده احترام بی مورده. مثلاً اینکه چرا توی یه مهمونی خانوادگی به اونی که دکتره با اینکه از خیلی ها جوون تره یه احترام خاصی می گذارن؟ اصولاً این به نظرم احمقانه است که ملت همدیگه رو با لقبهای شغلیشون صدا می کنن. به یکی می گیم آقای دکتر، اون یکی رو مهندس خطاب می کنیم و اون یکی رو سرهنگ .

احترام در محیط کار متفاوته ، خب در خیلی از این محیط ها عملاً عنوان بیانگر یک سلسله مراتبه. بنابر این خطاب کردن با عنوان خیلی آزار دهنده نیست . اما نمی فهمم که چرا فکر می کنیم همین سلسله مراتب باید خارج از محیط کاری هم حفظ بشه. کی گفته توی یه مهمونی اگه داماد فلانی دکتره، شایسته ی احترام خاص تریه تا بردار فلانی که شوفر اتوبوسه ؟ خب ممکنه بگید این احترام بخاطر اون زحمتیه که طرف برای دکتر کشیدن و سالها درس خوندن کشیده، اما به نظر من این احمقانه ترین دلیل ممکنه. همونطور که یکی سالها برای دکتر شدن درس می خونه یک نفر هم سالها برای شوفر شدن زحمت کشیده و کلی شاگردی کرده تا بالاخره شوفر شده. اگه آقای دکتر مدرک دکتری گرفته، شوفر هم گواهی نامه پایه 1 داره.

اصولاً فکر می کنم کسایی که سعی می کنن همه جا شخصیت خودشون یا یکی از نزدیکانشون رو با مدرک یا درجه شغلیشون نمایش بدن بیشتر از هر چیز افراد عقده ای هستن و این کار بیشتر نشون دهنده ی ضعفشونه و به این دلیله که شاید در واقعیت بدون ذکر اون عنوان توانایی جلب احترام و نظر دیگران رو ندارن و برای همین به عنوان و رده ی تحصیلی یا شغلیشون پناه می برن.

جمله ی آخر: این روزها خیلی ها دور و بر ما بیکارن، من خودم چند تا دکتر بی کار می شناسم. به نظر شما یه شوفر تاکسی که هم داره برا خانواده اش پول تهیه می کنه و هم در جامعه اش نقش ایفا می کنه مفیدتره یا اون دکتر بی کار ؟! کدوم شایسته ی احترام بیشترین ؟

   + ایمن ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٦
comment نظرات ()

خیریه ...

دیشب داشتم قدم می زدم که دیدم روی دیوار خیابون شریعتی نزدیکهای میدان قدس یه کاغذی در قطع A3 چسبوندن روش بزرگ نوشته شده :" مسلمانان به دادم برسید " ، بعد هم ریز زیرش نوشته که من فلانی ام که در یک سانحه دچار آسیب شدید شدم و حالا هم در فلان بیمارستان بستری ام احتیاج یه کمک مالی دارم . بعد هم آدرس داده و شماره تلفن و ...

راستش باز هم دچار این دغدغه شدم که آیا این راسته یا دروغ . البته اینبار خیلی فرقی نمی کرد چون اونقدری پول نداشتم که کمک کنم ،‌اما کلاً این برام دغدغه ای شده که چرا این مشکل حل نمی شه. در حقیقت به نظر من مشکل از عدم وجود NGO هاییه که کارشون کمک رسانی به افرادی باشه که در این شرایط هستن و راست می گن. البته خب این وسط وظیفه ی بیمه و اینکه قانوناً همه ی ایرانی ها باید بیمه باشن  اینها به کنار. اما حالا که این شرایط فراهم نیست اگر خیریه ها یه همچین NGO  هایی رو تشکیل می دادن که افرادی که نیازمندن رو در شناسایی کنن خیلی خوب بود . مثلاً می شد شماره ای در بیمارستان قرارداده بشه تا بیمارستان در شرایطی که با مریضی که احتیاج فوری به پول داره و در توانش هم نیست روبرو میشه با این گروه ها تماس بگیره و اونها هم بعد از تحقیق سریع و دقیق اگر شخص رو مستحق دیدن از طریق خیریه بهش کمک کنن.

به نظرم در یک همچین شرایطی دیگه آدمهایی مثل من وقتی با یک همچین آگهی ای روبرو بشن می تونن مطمئن باشن که اون آگهی دروغه و نوعی گدایی ...

   + ایمن ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۱
comment نظرات ()

چهار شنبه سوری ...

یه سؤال جدی دارم: اگه واقعاً با جشن و شادی کردن و خوشحال بودن مردم در چهارشنبه سوری مشکلی نیست خب چرا بجای اینجور رفتارهای تهدید آمیز به صورت کاملاً کنترل شده خود دولت و شهرداریها مراسمهای باشکوه آتش بازی رو در محلهایی خاص برگزار نمی کنن؟

پی نوشت : تقریباً هفته ای یکبار توی اخبار ها می بینم که از چین و روسیه و کلی کشور دیگه تصاویر مراسم شادی در تلویزیون خودمون پخش می شه. جشن های فوق العاده با شکوه از مانور هواپیما و جشن پرواز بالنها گرفته تا ساخت مجسمه های یخی و شنی و برگزاری کارناوال های مختلف . در اکثر اونها مردم یا نظاره گرن یا در حال انجام دادن رفتارهای بی خطر. اما در عین حال کلی مراسم هیجان انگیز مثل آتیش بازی توسط متخصصین و به صورت کنترل شده انجام می شه و مردم هم کلی ذوف می کنن و به جای اینکه خودشون رفتارهای پر خطر انجام بدن ، نظاره گر این نمایش ها می شن. اونوقت یارو اومده توی تلویزیون می گه فقط در کشور ما این آسیبها و خطرها در چهارشنبه سوری ایجاد می شه و در سایر جاهای دنیا نمی بینیم که همچین اتفاقاتی در جشن ها بیافته !

   + ایمن ; ٥:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

انتخاب غلط ...

یکی از مهمترین دغدغه های دوران تدریسم این بود که در جلسه های دیدار با اولیا به مادر و پدرها و بخصوص مادرها بفهمونم که تنها راه سعادت بچه هاتون این نیست که حتماً المپیادی بشن یا دکتری بگیرن یا رتبه ی 1 کنکور بشن. البته هرچند اونجا سرشون رو تکون می دادن و افه ی روشنفکری می گرفتن که درست می گم و حرفم رو قبول دارن اما باز هم همون نگرانی ها بود و همین باعث فشار روی بچه ها می شد.

یکی از قربانی های این ماجرا یکی از نزدیکان من بود که در سه مقطع قربانی این حس مادر و پدرها شد. اول موقع انتخاب رشته ی دبیرستان خانواده اش قانعش کردن که به مدرسه اش که انسانی نداشت رو عوض نکنه و همین رشته ی ریاضی رو بخونه. اون هم به قول مدرسه که پیش دانشگاهی براشون فشرده دوره ی انسانی می گذاره اگر بخوان اعتماد کرد. مقطع دوم وقتی بود که مدرسه زمان پیش دانشگاهی زیر قولش زد و به جاش این امکان رو داد که کسایی که می خوان انسانی بخونن برن به یکی بهترین مدارس انسانی تهران. اون موقع خانواده اش سعی کردن قانعش کنن که همین ریاضی فیزیک بخونه. بعد از یک سال تلاش زیاد رتبه ی خوبی آورد طوری که می تونست اکثر مهندسی ها رو بخونه. اینبار خانواده اش به شدت سعی کردن قانعش کنن که بره مهندسی و در مقابل اینکه اون نمی خواست رشته ای رو بخونه که فیزیک و ریاضی زیادی داشته باشه با مشاوره ها و ترغیب های غلط مادر و پدرش که احساسی برخورد می کردن و مشاورهاش که معتقد بودن عقلش نمی رسه قانع شد که بره مهندسی متالوژی بخونه!

نتیجه اینکه بعد از یک ترم مشروط شدن و یک ترم رو لبه ی مشروطی تصمیم گرفت تغییر رشته بده و با هزار تا بدبختی حالا رفته مدیریت بازرگانی دانشگاه تهران اونهم با کسایی که یک سال از خودش کوچکترن . اونهم کسی که همه معتقد بودن اگه از اول انسانی می خوند می تونست رتبه ی خیلی خوبی بیاره و حتی حقوق قبول بشه. تازه این خیلی مثال ساده ای بود که عاقبتش هم خیلی بد نبود.

این بیماریه ای که شدیداً توی کشور ما رایج شده اخیراً . خانواده ها به شدت علاقه مند به اسم دکتر و مهندس برای فرزاندانشون هستن. من اتفاقاً خیلی با افرادی که خودشون برا خودشون دیوونه ی اسم دکتر یا مهندسن مشکل ندارم. به نظرم چشمشون کور دندشون نرم. اما وقتی خود بچه ها که عموماً خیلی ذهن درگیری ندارن توی فشار خانواده ها قرار می گیرن این دیوونم می کنه.

بابا یکی استعداد موسیقی داره ، یکی استعداد نقاشی، یکی خوب فوتبال بازی می کنه، یکی تو بازار می تونه خوب پول در بیاره و حتی یکی خوب می تونه حرف بزنه و جون می ده واسه بالا منبر رفتن. چرا همه ی این موجودات باید ریاضی 1 و فیزیک 1 پاس کنن چون مادر و پدرهاشون از جهل و سادگی و احساس بچه شون سوء استفاده می کنن تا بچه شون لیسانس بگیره و در مسیر دکتر یا مهندس شدن قرار بگیره؟! کی می خواد این فرهنگ غلط از بین بره؟ موندم الآن که کلی دکتر و مهندس بیکار داریم چرا هنوز این تفکر غلط از بین نرفته ؟

پینوشت : جوانه امروز ازم پرسید تفکری بوده که قبلاً داشته باشی اما نظرت عوض شده باشه الآن ؟ گفت آره. دبیرستان و سالهای اول لیسانس که بودم فکر می کردم تنها راه موفقیت اینه که دکتری بگیرم. الآن در بهترین وضع معتقدم فقط یکی از میلیونها راه موفقیت ( که به قول فیلم مارمولک به تعداد آدمهاست ) دکتری گرفتنه! ( به شخصه دکتری فیزیک گرفتن رو در ایران در 10 درصد پایین این میلیونها راه موفقیت قرار می دم. *)

* حضرات دکترای فیزیک ناراحت نشن . نظرم شخصیه .

   + ایمن ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

برو بمیر ...

بعضی ها مرده شون هم برای اطرافیانشون سودمندتره هم برای خودشون. برای اطرافیانشون بخاطر اینکه دیگه به اونها ضرر نمی رسونن. برای خودشون برای اینکه دیگه کسی بیشتر از این نفرینشون نمی کنه!

   + ایمن ; ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٧
comment نظرات ()

Unique International Statute Law

There is something which is bothering me for a while. If there was a unique international statute law which was accepted by all countries, wasn't the life better?

Maybe it’s ridiculous by first thought, specially law has a tight relation with ideology. As an example, French government believes in full separation between politics and religious and in return Iran's government believes there should be a strong relation. So it’s a complete paradox between these two ideologies.

But let’s think as a physicist. This sounds like particle and wave behavior of light which was thought as a paradox in early previous century. But what some more open-minded guys created, made a new window of thought which both wave and particle behaviors can be co-exist in this new model.

It may seem stupid, but nowadays among all of my daily problems some part of my mind is considerably working on probability of existence of a suitable frame for such a Unique International Statute Law.

So is there any comment? Any thought that would help me in this?

 

   + ایمن ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٤
comment نظرات ()

انزجار ...

هر روز که می گذره در صد انزجار تو خونم بیشتر می شه ...

   + ایمن ; ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۳
comment نظرات ()

Can you speak english ؟

نشسته بودیم توی ماشین داشتیم مدارکمون رو چک می کردیم که بریم پست. دیدم یه مرد تو مایه های قیافیه ی هندی داره از توی پیاده رو دست تکون می ده. نگاه کردم بهش، گفت can you speak english ؟ گفتم Yes و شیشه رو کشیدم پایین ببینم چی می گه. شروع کرد به انگلیسی توضیح داد که تبعه ی پاکستانه و با دوستانش به ایران اومده که حالا اونها رو گم کرده اونها هم به شهر دیگه ای رفتن، پاسپورتش رو به سرعت نشون داد، نتونستم اصل بودنش و اینکه مال خودشه یا نه رو متوجه بشم. گفتم چرا به سفارت مراجعه نکرده. گفت رفتیم و گفتن برگردید پاکستان ولی ما پول نداریم و با تماس با پدرم در پاکستان هم او گفته که 5 روز طول می کشه تا برات پول بفرستم. حالا هم چیزی نخوردیم و گرسنه ایم . بعد هم به زن چادری با روبنده ای به همراه یک بچه در پیاده رو اشاره کرد که گفت زن و بچه اش هستن. خلاصه پول می خواست ...

راستش من قانع نشدم، بهش گفتم که این مورد معمولی نیست و فکر می کنم برای این موضوع باید به سفارتشون مراجعه کنند و مطمئناً اگر قانونی وارد کشور شدند راهی وجود داره از طرف سفارت که مشکلشون حل بشه. اما اون تأکید داشت که سفارت گفته برگردید و کمکی هم نکرده! من هم عذر خواهی کردم و گفتم به نظرم مراجعه به سفارت بهترین کاریه که می تونن بکنن.

نمی دونم من تصمیم درستی گرفتم یا نه، اما یک چیز رو مطمئنم، اگر او دروغ می گفت و گدا بود از نوع خارجی اش، که متأسفم برای کشورمون که نه تنها از این نوع گداهای محترم در کشور پرورش دادیم که حالا گدا وارد هم می کنیم، اگر هم واقعاً راست می گفت، متأسفم برای کشورش که هموطنشون که قانونی وارد ایران شده رو اینجوری باهاش برخورد می کنن و گشنه بدون پول در شهر غریبی که حتی زبان ما رو هم بلد نیست رهاش کردن با زن و بچه .

امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم ...

   + ایمن ; ۸:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
comment نظرات ()

خصوصی سازی ...

سه ماه پیش برای گرفتن مسترکارت از طریق بانک ملی اقدام کردم. توی ایران به دلایل تحریم و غیره بانکها مسترکارت نمی دن، و این میون فقط بانک ملی ظاهراً با یک بانک توی قبرس قرار مداری گذاشتن که این خدمات رو ارائه می دن. برای گرفتن کارت باید دو برابر مقدار مبلغ کارت ودیعه به بانک بدی نصفش برای شارژ کارت و نصف هم ودیعه بلوکه شده در بانک ملی که البته بهش سود تعلق میگیره. علاوه بر اون یه هزینه های اولیه ی دیگه هم میگیرن. خب ما هم به ناچار این هزینه رو دادیم. گفتن کارت 1 الی 1.5 ماه دیگه میاد. گذشت و این مدت شد 3 ماه تا با کلب داد و بیداد ما کارت 2 هفته پیش اومد. امروز تلفن خونه زنگ زد. از بانک بودن.خانم مسئول زنگ زده بود که فردا لطفاً تشریف بیارین برای پرداخت 55 یورو دیگه. گفتند 20 یورو بانک قبرس برای کارت می گیره و ما هم 35 یورو سالانه برای ارائه ی خدمات ! ( هیچ کدام از این دو مورد البته در قراردادی که ما امضا کردیم نبود!!! )

این حکایت حق الزحمه و  کارمزد و اینها هم شده قصه ی جدیدی. بانکها سعی می کنند در هر شرایطی که مشتری چاره ای دیگه ای نداره و یا راههای دیگه براش زحمت زیادی داره، حق الزحمه ای تعیین کنند و سود ببرند. از این مثالها بازم هست. مثل پولی که باید بدی بابت نقد شدن چک یک شعبه در شعبه ای دیگه. به نوعی حتی بانکهای دولتی هم سعی می کنند با مردم و مؤسسات رقابت کنند.

فکر می کنم یکی از بزرگترین موانع بر سر خصوصی سازی هم همینه، نظام اقتصادیمون طوری ساخته شده که دولت خودش بزرگترین رقیب مؤسسات خصوصی محسوب می شه و خب طبعاً در این شرایط حالا خصوصی سازی توی این نظام اقتصادی مثل اینه که یک شرکت قدرتمند بی دلیل تمام سهامهاش و قدرت تصمیم گیریش رو به رقبای خرده پاش واگذار کنه. طبعاً شکست بزرگی می خوره!

نمی دونم اما امیدوارم پیش بینی ام خیلی ساده لوحانه و سطحی باشه، اما اگر سیستم اقتصادی اصلاح نشه و خصوصی سازی با این روالی که داره پیش میره پیش بره، بعد از مدتی دولت با شکست اقتصادی ای روبرو می شه که طبعاً برای رفع این شکست سعی می کنه به سرعت طبعات شکست رو از طریق قدرتش به همون شرکتهای خصوصی برگردونه و یا اینکه فشار شکست بر مردم و وضع اقتصادی کشور وارد می شه.

پینوشت : کلاً چند وقتیه علاقه مندیم به اقتصاد زیاد شده. هرچند هنوز خیلی بی سواد محسوب می شم درش.

   + ایمن ; ٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٥
comment نظرات ()

ما مردها و شما زنها ...

ما پسرها اگه درس نخونیم باید بریم سربازی . تا سربازی نریم نمی تونیم برای تفریح، کار یا هر کوفت دیگه ای از ایران خارج بشیم . تا سربازی نریم نمی تونیم پاسپورت بگیریم . تا سربازی نریم هزار تا غلط دیگه هست که نمی تونیم بکنیم . خیلی هنر کنیم و پذیرش بگیریم هم ١۵ تومن ازمون می گیرن می گن ۵ سال دیگه اینجا باش !

ما پسرها اگه به هر دلیلی از دانشگاه اخراج بشیم باید بریم سربازی . اگه بریم سربازی ممکنه بفرستنمون مناطق محروم . اگه بریم سربازی ممکنه جنگ بشه بفرستنمون جبهه . اگه بریم سربازی ممکنه کشته بشیم .

ما پسرها زن که بخوایم بگیریم ازمون کار می خوان ( دختره بخواد هم باباش بی کار نمی ذاره ! ) ، پول می خوان (‌دختره بخواد هم باباش بی پول نمی ذاره ! )‌، خونه می خوان (‌ دختره بخواد هم باباش بی خونه نمی ذاره ! )  و البته کارت پایان خدمت هم می خوان ( دختره بخواد هم باباش می گه برو سربازی بعد بیا ! )‌

شما دخترها چی ؟ درس نخونین هم مهم نیست . لیسانس رو که دیگه همه دارن . توام می گیری یه جوری . لیسانس رو که گرفتی تازه اگه از تو خود دانشگاه شروع نکرده باشی می زنی تو کار صفا سیتی . جایزه ی مدرکت از باباهه پول می گیری می ری دبی ای ترکیه ای ... از لحظه ای که برای پاسپورت اقدام کنی ١ هفته بعد دستته . ١ قرون هم لازم نیست بزاری وثیقه .

شما دختر ها یه هو وسط فوق لیسانس حال می کنین اپلای کنین ،‌کاراتون رو می کنین و بعدم می رین . حتی انصراف هم نمی دین . ول می کنین می رین . به همین راحتی . اخراج که سهله .

شما دختر ها که می خواین شوهر کنین ، می گن قیافه داره ؟ ( پسر بخوادت اونم مهم نیست ! )‌ ،‌ دور کمرش چنده ؟ ( پسره بخوادت اونم مهم نیست ! )‌ ، خیلی بخوان سختگیری کنن می گن درس خونده ؟ (‌ منظورشون لیسانسه ، بیشترش اهمیت نداره ! )

اونوقت حقوق مساوی می خواین ؟

هر وقت سربازی واسطون اجباری شد ، هر وقت تو فرهنگ مملکت جا انداختین که همونقدری که مرد باید واسه خرجی خونه تلاش کنه زن هم باید بکنه . همون قدری که لازمه مرد خونه داشته باشه زن هم لازمه ، همون قدری که مرد لازمه کار داشته باشه زن هم لازمه و هزارتا همون دیگه ،‌هر وقت برای جامعه جا انداختین که اگه مرد رفتگر داریم ، باید زن رفتگر هم داشته باشیم ، بعد حقوق مساوی حقتونه .

پینوشت ١ : برنارد شاو یه جمله ی مشهوری داره ، میگن یه بار توی یه مهمونی ای نشسته بوده یه زنی داشته خیلی از خودش و تحصیلاتش تعریف می کرده ، به زنه بر میگرده می گه خانمها دو دسته اند ، اونهایی که زیبا هستن و اونهایی که می رن دانشگاه ... خودم : یه استثنا هایی هم هست البته چشمک

پینوشت ٢ :‌ ١ ماهه دارم به هر دری می زنم یه راه پیدا کنم پاسپورتم رو زودتر بگیرم ، از صد جا نامه می خواد و کلی وثیقه . اونوقت جوانه ٣ سوت گرفت . خب خداییش زور نداره واست ؟ ای روزگار ...

   + ایمن ; ٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

عاشورا می خواهد عاقل باشی ...

چیزی نوشتم در مورد عاشورا و زمانه ی عاشورا ...

خواستم بگذارم در وبلاگ ...  جوانه مانع شد . پدرم هم ...

می گذارمش گوشه ای ، شاید برای وقتی دیگر ...

فقط عنوانش را می گذارم ...

   + ایمن ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٤
comment نظرات ()

پژوهش در ایران ...

فکر می کنم یکی از مهمترین پارامترهایی که نشون دهنده ی جهان سومی بودن کشور ماست تصورمون و نوع سرمایه گذاریمون در پژوهشه . در ایران چه در دولت های قبلی و چه این دولت ، خیلی خیلی کم به پژوهش های بنیادین در علوم ، لااقل رشته ی خودم که فیزیکه بها داده می شه . این رو می شه در خیلی جاها دید . مثلاً کافیه برای درک این موضوع وسعت ، امکانات ، بودجه و ... دپارتمانهای فیزیک دانشگاه ها رو بررسی کنین . لااقل در شریف ، بهشتی ، تهران و علم و صنعت که من دیده ام دانشکده های فیزیک نسبت به دانشکده های مهندسی ( مثلاً مکانیک ، عمران ، برق و حتی راه آهن ) در وضع پایینتری هستن . در ایران دولت عموماً پژوهش مناسب رو چیزی می دونه که باعث صرفه جویی ارزی بشه و یا سرعت بیشتری و کیفیت بهتری رو در فرآیندهای صنعتی ایجاد کنه.

فرهنگ دهخدا و معنی "پژوهش" : پی جوئی . جویائی . بازجستن . جستجو. بازجوئی . بازجست . فحص . تفحص . بحث . تجسس . رسیدگی . بررسیدن . تحقیق . استفسار. تتبع. تنقیب . تَفقه . تَعرّف . تَفقد .

میون اینها نه اختراع و خلق ( و لغات هم معنی ) می بینیم ، نه چیزی که اشاره به کمک به چرخه ی اقتصادی و صنعت داشته باشه .

در اینکه کشور ما برای پیشرفت حالا حالا نیاز به ساخت ساز در حوزه های فنی داره ( مثل عمران و مکانیک و برق و ... ) بحثی نیست . ولی این وسط چیزی که خیلی مهمه اینه که برای رسیدن به سطح اول علمی دنیا بیشتر از اینکه صنعت تأثیرگذار باشه ، این علوم پایه و پیشرفتهای بنیادین هستند که تأثیرگذار اند و یک کشور رو در دنیا مطرح و در رده ی اول و پیشگام نگه می دارن ، که البته ما در این زمینه خیلی کم سرمایه گذاری کردیم . این در حالیه که نه حتی دولتها که شرکتهای صنعتی بزرگ هم مثل فیلیپس یا سونی با سرمایه گذاری های کلان توی این بخش سعی می کنن در این زمینه عقب نمونن . البته این وسط یک استثناء وجود داره و اون علوم پژشکی و پژوهش در اون زمینه ها است که شنیده ام وضع ایران خوبه در دنیا .

البته یک موضوع دیگه هم به طور خاص در مورد آموزشِ پژوهش بخصوص در رده ی دانش آموزی مطرحه . اون هم عدم توقع از یک دانش آموز برای داشتن طرحی مفید در صنعته . مدرسه ی ما خب اسم رو رسم زیادی در کار پژوهشی داشته و داره ، اما من هیچ وقت چه در دوران دانش آموزیم ، چه در دوران تدریسم ندیدم و نشنیدم که حتی در زمینه های گروه هایی که کار صنعتی هم می کردن مدرسه دستاوردیش رو تونسته باشه به عرصه ی تولید انبوه وارد کنه ( حتی با کمک و اصلاح و تغییر طرح) . واقعیت اینه که مهمترین دستاورد پژوهش در دوران مدرسه برای دانش آموزان ، آماده کردن و آموزش دادن اونها برای کارهای پژوهشی ( چه از نوع بنیادین و چه صنعتی ) برای دوران تحصیلات عالی است و اتفاقاً بهترین بخش برای این آموزش بخش پژوهش های علوم پایه است به جای فعالیتهای صنعتی . چون هم مدارس معمولاً امکانات فعالیتهای صنعتی خیلی جدی رو ندارن و هم معمولاً مجبوراً کارهای تکراری انجام بدن و حداکثر تغییرات خیلی جزئی رو متحمل می شن که خیلی خلاقیت نداره و بعدم اینکه بیشتر وقت دانش آموز بجای یادگرفتن و تمرین روش استاندارد پژوهش به کارهای فنی می گذره که هرچند براش تجربه می آره اما خیلی از مغرش برای کلنجار با مسئله استفاده نمی کنه .

بهر حال ، به نظرم تا موقعی که تعریف کشور و دولت از پژوهش و بخشی که باید برایش بودجه گذاشت ، کارهای صنعتی و اختراع و هر چیزی دیگری است که بتواند به چرخه ی صنعت کشور به طور مستقیم کمک برساند ، هنوز جهان سومی هستیم .

پینوشت :

امروز برای دیدن شاگردهامون رفتیم شریف نمایشگاه دستواردهای پژوهشی دانش آموزان. قبل از اینکه برم خوشحال بودم از اینکه فهمیدم بالاخره سیستم آموزشی کشور تصمیم گرفته پژوهش رو به معنی واقعی خودش و نه با معنی اختراع و ساخت دستگاه از روی نمونه های خارچی برای صرفه جویی ارزی و ... هم بپذیره . اما وقتی رفتم نا امید شدم . یکی از شاگردهام که خب اتفاقاً کارش هم کار خوبی بود (شبیه سازی یک پدیده ی فیزیکی ) گفت : "معاون وزیر بعد از سؤال جواب و اینکه کلی کارم رو توضیح دادم براش زد روی شونه ام و گفت پسر جون برو دنبال کاری که به درد صنعت و پیشرفت کشورت بخوره ". حالا این حرفها رو بذار کنار اینکه شعار نمایشگاهشون هم یه چیزی بوده تو همین مایه های کمک به صنعت و ... و اینکه بیشترین تشویق و تمجید رو هم از رباتیکی ها کرده بودند کارهای مشابه .

   + ایمن ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٥
comment نظرات ()

فرهنگ پیچش ...

هفته ی پیش به اینجا ایمیل زدم که آقا جان من 2 تا از امتحان های شما را دادم ولی سایتتان فقط یکی از registration number ها را خواست برای اینکه نمره ام رو ببینم . خودش هوشمند می فهمه اون یکی شماره رو یا اینکه باید یک اکانت دیگه هم باز کنم برای آن یکی ؟ که اگر این است ، سعی کردم نشد .

2 روز بعد یک ایمیل زده که شما به ما یک ایمیل زدین ، وایسین تا جوابش بیاد . 4 روز بعد که امروز باشه ایمیل زده که ایمیلتون رو فوروارد کردیم به فلان واحد ، یه 2 - 3 هفته وایسین جوابتون آماده می شه .

 آخه شلغم تا 2-3 هفته دیگه که خود پست نمره ام رو می آره در خونه ، دیگه آن لاین دیدن نمره رو می خوام چی کار ؟ تازه خودم جوابم رو گرفتم ، بله هوشمند می فهمه .

پی نوشت : فکر کنم بعد از نفت ، فرهنگ پیچوندن دومین صادرات بزرگ ماست . اینا که با ایرانی ها زیاد سر و کار دارن خوب یاد گرفتن . یادمه سر تعمیر لب تابم هم گارانتی می گفت ما با یه واسطه ی عرب می فرستیم دستگاه رو دبی ، چون اونا اگه بفهمن دستگاه از ایران اومده کلی طول می دن تا تعمیر کنن .

   + ایمن ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۳
comment نظرات ()

فلسفه ی حفظ کردن !!!

این ترم مکانیک آماری پیشرفته دارم . استادم ( مهدی سرگلزائی ) به قول خودمانی خفن است . در خفن بودن این مرد بعدها شاید نوشتم . جوان است و تازه به ایران آمده و به قول خیلی ها حتی رقبای سرسختش ، می تواند غول بزرگی شود در جامد . این باشد برای بعد . حرفم در مورد امتحان است .

در این نیمه ی ترم ، استاد 10 کتاب منبع برای آماری معرفی کرده . که طبعاً کلی محتوای تکراری دارند . هر بخش را از کتابی می گوید یا ترکیبی از همه ی کتابها . من 3 کتاب را خوانده ام که از میانگین بالاتر است در میان دیگران . تا اینجا حدود 100 تمرین را خودم حل کرده ام و بیش از 200 تمرین و مثال هم از این ور و آن ور خوانده ام که هر کدام کمر شکن . الآن دارم به تمرین های کتاب Kubo نگاه می کنم ، هنوز هم کلی مسئله هست که برایم سخت است . اما بازهم این برایم درد ندارد . طبیعی است ، باید بیشتر می خواندم و البته تمرین ها هم سخت هستند .

چیزی که برایم درد دارد آن است که باید بشینم انواع و اقسام تقریب های ریاضی یا رفتار توابع را حفظ کنم ( حالا فرمولها به کنار که فرض کنیم بخاطر تمرین زیاد ملکه شده باشد در ذهنم - که عمراً ! ) . جدا از آن باید از همه ی شاخه ها کلی بلد باشی ، چون یه سؤال می بینی از توابع N بعدی در فضای فاز برای یک سیستم کوانتمی پیچیده ، بعدی در مورد ذرات بنیادی است ، بعدی را از دینامیک شاره ها می بینی و بعدی تابش در موجبرها و ... حالا شاید شانس بیاوری و این میان چندتایی هم از گرایش خودت ، جامد ، یا فیزیک کلاسیک ببینی . تازه این پله ی اول است ، که باید هامیلتونی را بلد باشی ، بعد می بینی نویسنده ارجاع داده به فلان مقاله ی فلانی در فلان ژورنال که این تقریب را برای حل مسئله زده و بعد هم توجه داده به فلان روش گرفتن انتگرال در فضای مختلط با روش فلانی . اینجا می سوزی که اینها را باید از کجا فردا سر امتحان به ذهنت بیاید . در بسط تابع Arcsinh هم مانده ای . چه برسد به اینها ...

پینوشت : مدتهاست شکایتم به اساتیدم این است که سؤال امتحان را سخت بدهید ، اما برای بردن به خانه در مدت معلوم ... عموماً دخترها که نمی دانم چطور در حفظ کردن تبحر خاصی دارند مخالف اند . به خدا دنیا پیشرفت کرده ،چه اهمیتی دارد حفظ کنم جواب این انتگرال را که فلان ریاضی دان با چه تقریبی بدست آورده وقتی در کل فیزیک فقط همین جا می بینمش و بعد از امتحان هم یادم رفته .  این ریاضی دانهای بدبخت چه کاره اند ؟ با آنها مشورت می کنم. یا این Mathematica ی بیچاره ... نداشت خودم می نویسم برنامه اش را ...

پینوشت 2 : فردا را خدا به خیر بگذراند ...

 

   + ایمن ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٩
comment نظرات ()

An educated man ...

"An educated man is someone who knows everything about something and something about everything"

Landau

   + ایمن ; ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٦
comment نظرات ()

گاف طبقاتی ...

این روزها خیلی جاها می شه رسماً تبعیض و از این چیزها رو دید . این اصلاً چیز عجیبی نیست . اما نمی دونم این یکی چرا اینقدر از دیروز تا حالا رو دلم مونده :

دیروز در اخبار پزشکی گزارشی از تلوزیون پخش شد در حاشیه ی بازیه پرسپولیس . خبرنگار در مورد آنفولانزای A از بازیکنها و تماشاگرها سؤال کرد . بعد به دستشویی های استادیوم رفت تا ببینه اوضاع چطوره . یادم بود که تا سال پیش خیلی اوضاع بد بود ، اما بعد از اینکه 90 به این قضیه گیر داد سر لیگ جدید دستشویی ها بازسازی شد . خب طبعاً انتظار خبرنگار یک دستشویی تر و تمیز با امکانات بهداشتی مطلوب بود و مهمترین چیز مایع دستشویی . دلیلش هم واضحه . این همه تبلیغ برای پیشگیری از این بیماری می شه که دستها رو حتماً با مایع دستشویی و نه با آب خالی باید شست . خبرنگار اونجا مایعی ندید و مردم هم تأیید کردند . حتی امکان داشتن مایع هم نداشت . یعنی حتی آقایون به اینکه شاید بعضی وقتها بخوان مایع در اختیار مردم بگذارن فکر نکرده بودن و حتی منبع خالی مایع هم وجود نداشت .  بعد به دستشویی بخش VIP رفت  . حالا بماند که اصلاً تر و تمیزی اونجا و حتی رنگ و لعاب سرامیک کاریش زمین تا آسمون با دستشویی های تماشاگران فرق داشت و بهتر بود ، بلکه کاملاً برای مایع دستشویی لوله کشی هم شده بود و مایع هم داشت .

همینطور که خبرنگار برای فرهنگ سازی داشت دستش رو با مایع می شست ، داشتم فکر می کردم ، یعنی جون این تماشاگرها از این آقایون بی ارزش تره ؟ دلم سوخت برا مردمی که می رن استادیوم و اگه اونا نباشن فوتبال 2 روز هم دووم نمی آره ... بحث پول نیست . اگه بود اینقدر دلم نمی سوخت ... اونم تماشاگری که خود تلویزیون به این افتخار می کنه که بعد از بازی دیگه حتی نه یه شیشه می شکونه نه یه صندلی ... بیچاره مردم ...

   + ایمن ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٦
comment نظرات ()

سیستم بدون خدا ...

خدا احتمالاً متحرک نیست ، چون اگه بود اونوقت جزئی از فضای فاز می شد و اونوقت تحت شرط وارونی زمان ، اونم باید در جهت عکس حرکت می کرد و البته این رو نباید می فهمید ! تازه اگه زمان می ایستاد اونم متوقف می شد .

احتمالاً برای همین هم نا متناهیه و همه جا هست ، چون وقتی متحرک نیست ، برای حضور در همه جا شرط لازم نا متناهی بودنه .

نتیجه گیری از کلاس "مکانیک آماری پیشرفته" ی امروز

   + ایمن ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٠
comment نظرات ()

سیاست بی پدر و مادر ...

-  می گم اینکه جایزه صلج نوبل رو دادن به اوباما برا ما خیلی خوب شد . تو رو در بایستی این جایزه هم که شده دیگه به ایران حمله نمی کنه .

- زیاد مطمئن نباش . سیاست بی پدر و مادر تر از این حرفهاست !

   + ایمن ; ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱۸
comment نظرات ()

پیر شدیم رفت D:

این روزها برای درس خوندن با جوانه می آیم دانشگاه قبلیمون ‌ بهشتی ( اینجا به خانه هامون نزدیک تره و مشکل عبور از در حراست رو هم نداریم )‌ . اینجا خب طبعآ کلی خاطره از دوران جوونی یاد آدم می اندازه (‌ حالا انگار الآن چند سالمه ! ) اما چیزی که خیلی با حاله و کلی جالبه برام میزان ریسک پذیریه آدم در دوران جوونیه . الآن که فکر می کنم می بینم خیلی از کارها هست که اون موقع ها ریسکش رو می پذیرفتم و انجام می دادم و الآن حتی فکرش رو هم نمی تونم بکنم .چه در زمینه ی روش زندگی ، چه تفریح ، چه درس خوندن ، چه شیطنت های جوونی و ...

این نتونستنها زیاده . آدم وقتی در زندگیش تغییر فاز می ده یه سری از قابلیت ها رو از دست می ده و قابلیت های جدیدی کسب می کنه . مهمترین قابلیتی که این روزها من روز به روز بهش دارم نزدیک می شم پذیرفتن مسئولیتهای بزرگه ... و از این بابت خوشحالم ...

   + ایمن ; ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٤
comment نظرات ()

این روزها ...

این روزها که چشمان پر از اشکم را خالی نشان می دهم و دل پر از آشوبم را آرام ، این روزها که صبر کردن را تمرین می کنم و پنهان کردن خشم را . این روزها که تقیه پیشه کرده ام ...

این روزها دارم بزرگ می شوم ...

   + ایمن ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٠
comment نظرات ()

بدبخت ...

امروز رفتم دانشگاه دنبال کار یک سری مدارک . یکی دیگه از دانشجو های ارشد اومده بود برای سفارت کانادا معرفی نامه بگیره در مورد وضعیت تحصیلی . آقایی که مسئول بود گفت به خاطر روابط سیاسی به دانشجو ها برای کانادا و آمریکا و انگلیس معرفی نامه نمی دیم !!!

آنقدر خود بزرگ بینیم که فکر می کنیم اگر دانشجوی ما نره کانادا اونا بدبخت می شن !

بیچاره ما دانشجو ها ...

هر چند بالاخره برا هر کاری چاره هست. دانشجوهه گواهی اشتغال به تحصیل بدون نام گرفت !

   + ایمن ; ٥:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢۸
comment نظرات ()

خودشیفته ...

مشهور شدن خیلی جذابه . اما من از یه چیزش به شدت متنفرم . اونم اینه که اسمم مشهور می شه و خیلی ها ممکنه اسم من رو روی بچهاشون بزارن ... نمی خوام هم اسم من زیاد بشه .

هی با توام . می کشمت اسم بچه ات رو بزاری ایمن عصبانی

پی نوشت : حداکثر به بچه های خودم این افتخار رو می دم که اسم من رو داشته باشن !

پی نوشت 2 : در راستای این .

   + ایمن ; ٤:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٤
comment نظرات ()

زن و وزارت ...

این روزها حرفهای فاطمه رجبی خوب شده نقل هر محفلی . من نه فمنیست هستم و نه ضد زن . معتقدم که هر کسی از دیگران بیشتر عرضه داشت باید بکار گرفته شود . اجمدی نژاد هم این روزها می گوید تحقیق کرده و رسیده که این 3 وزیر زن بیشتر به درد اهدافش در آن وزارت خانه ها می خورند .

سؤالی که برایم پیش می آید این است که زنی که معتقد است زنان نباید وارد سیاست شوند و این وادی وادی ای مردانه است و " قطعاً در هر زمینه ای مردی مجرب تر و ماهر تر از این وزرای زن وجود دارد " ، چرا در کار مردان دخالت می کند و نظر می دهد ؟

" قطعاً در این زمینه هم مردان بیشتر از او می فهمند و پس تصمیمشان بر نظر او ارجح است  "

 بشیند در خانه بچه ها را بزرگ کند کار والاتری نکرده ؟

پی نوشت : فکر می کردم اگر روزی زنی کاندیدای وزارت شود زنان به حمایت از اون شهر را آذین می بندند . چه فکر می کردم و چه شد !

   + ایمن ; ٤:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٤
comment نظرات ()

احساس رضایت

گاهی فکر می کنیم حس موفقیت وقتی بهمون دست می ده که مثلاً جایی جایزه ای ببریم یا ازمون تفدیر بشه . اما اینطور نیست . موفقیت و شادی ناشی از اون می تونه بدون هیج اتفاق بیرونی و یا حتی با عدم کسب مقام هم به سراغت بیاد .

گردهمایی دانش آموزی فیزیک امسال هم تمام شد .خبرش رو اینجا می تونید بخوانید .برای من و جوانه( به عنوان معلم ) و همینطور شاگردهامون کسب 4 تندیس از 7 تندیس اهداء شده و کاندید شدن در اکثر بخشها نتیجه ای خوب محسوب می شه .

از دوران دبیرستان تا الآن من هم اونجا دانش آموز بودم ، هم داور . هم شد که طرحم رد بشه ، هم شد که جایزه ی روزبه بگیرم و هم شد که معلم گروهی از دانش آموزها باشم و باید اعتراف کنم که امسال از هر سال دیگه ای برای من شیرین تر و لذت بخش تر بود . حتی از سالی که خودم برنده بودم .

امسال هم مثل هر سال نقاط ضعفی وجود داشت و نقاط قوتی ، هم در مجری ها و اجرا ، هم در داورها و داوری ، هم در دانش آموزها و کارهاشون و هم در معلم ها و هدایت هاشون . مهم اینه که ضعف ها بر طرف بشه و قوت ها تقویت .

چیزی که امسال رو به عنوان احتمالاً آخرین سال تدریسم برای من شیرین ترین سال کاریم کرد شاگردانم بود. دانش آموزانی که یک سال و شاید بیشتر کنار هم تلاش کردند که به هدفی برسند .به نظر من و مهمتر از اون به نظر خودشون اونها همه موفق شدند . مهم هم همینه . مهم این نیست که گردهمایی بجای اینکه با تبلیغات و آموزش دبیران و ترویج پژوهش نه فقط در گردهمایی که در فاصله ی بین گردهمایی ها سطح خودش رو افزایش بده ، با ندادن جایزه از دانش آموزها این توقع رو داره که سطح کارهاشون رو بالا بیارن تا استانداردهای گردهمایی بالا بیاد . این سیاستیه که یک مجری می تونه انتخاب کنه . شاید در توانشان نیست ، شاید نمی خواهند و شاید دیگران نمی گذارند که مسیر اول رو طی کنند! شاید هم سعی کردند اما خیلی نتیجه نگرفتند .  اما بهر حال این حق انتخاب با مجری و سیاست گذار است که چنین تصمیم بگیرد یا نه و آنها تصمیم گرفتند امسال روزبه ندهند . دلیلش هم مهم نیست چون خودش مهم نیست .

به قول خانم مختاری و به قول قدیمی تر خودم در گردهمایی 2 سال پیش ، چیزی که برای دانش آموزها می مونه جایزه ی روزبه نیست ، اون صرفاً یه تندیس و گاهی لوح تقدیریه که به دانش آموز داده می شه ، که ورژن مال من الآن در تاقچه ی اتاقم خاک می خوره . هیچ جا در رزومه و اعتبارهایی هم که بدست می آریم نامی از روزبه نمی بریم که یک جایزه غیر بین المللی در سطح دانش آموزی برای ما اعتباری بوجود نمی آره . چیزی که می مونه توانایی هاییه که بدست می آریم . آشنایی ای که با فرآیند پژوهش ، فعالیت آزمایشگاهی ، شبیه سازی ، کارهای عددی ، تحلیل مسئله ، خوب دیدن و خوب شرح دادن ، کار گروهی و ... بدست می آریم . اینها همه میشه همون نقطه قوت های ما در دانشگاه نسبت به سایر همکلاسی هامون که ما رو از اونها برتر می کنه و باعث می شه تواناییمون در کار پژوهشی در دانشگاه (که دیگه اون تأثیر مهمی در آینده ی زندگیمون داره ) افزایش پیدا کنه .

و رضایت ، آحر این یک سال اگه این رضایت رو از خودت داشتی که تونستی اون چیزهایی رو که باید ، یاد بگیری یعنی موفق بودی . این همون حسیه که همه ی شاگردهای ما (من و جوانه ) بدون استثناء داشتند و همین بود که باعث شد با افتخار ( هر چند که این موفقیتشون افتخار هم داره ) سرشون رو بالا بگیرن و بدون ناراحتی از اینکه روزبه برنده نداره با اینکه می تونستند مثل خیلی از دوستانشون که جایزه نبرده بودند و نه تنها از داورها تشکر نکردند که به دوستانشون که جایزه برده بودند هم تبریک نگفتند ، رفتار کنند این کار رو نکردند  و از داورها تشکر کردند و حتی به دلجویی از دوستان جایزه نبرده هم پرداختند و با لبخندی از ته دل اونجا رو ترک کردند. باید اعتراف کنم این رفتارشون چقدر در ما تأثیر گذاشت . این بزرگ منشی و دور اندیشی و درک درست واقعیت و ارزشها و رفتار بزرگوارانه چقدر بهمون حس خوبی داد وقتی دیدیم همه شاگردانمون سرشار از اون هستند .چیزی که باعث شد این آخرین سال تدریسم زیبا ترین سال تدریس برام باشه و با دلتنگی ای زیاد از این دوستانمون جدا بشیم و دلمون همیشه براشون تنگ بشه . هرچند که مطمئنیم همشون در زندگیشون انسانهای فوق العاده موفقی می شوند ان شاء الله و امیدواریم که بتونیم هر از گاهی باهاشون ارتباط داشته باشیم تا ما هم از موفقیتهای بعدیشون خوشحال بشیم .

راضیم و خوشحال و به همشون افتخار می کنم . خدا رو شکر ...

شاگردان قبل و دوستان فعلی ما :

١. ساینا احمدنیا ، نگار ابولحسنی ، یاسمین نصیری ، مریم ربیعی (‌گروه بررسی ترک های سطوح گلی - دبیرستان فرزانگان تهران )‌

٢. مریم باقری نژاد ، بهاد بنکدار ، راحیل رحیمی ، ویدا احیایی (‌پدیدار شناسی ترکیدن بادکنک - دبیرستان فرزانگان تهران )

٣. امیر یوسفی ، مهدی سلیمانی (شبیه سازی فندیل  - دبیرستان علامه حلی تهران )‌

۴. ‌امین نیکوکار ، پدرام ملکی ،‌میر سالار رضوی ، بردیا ایزدخواهی  (بررسی شبکه دوستی مدرسه - دبیرستان علامه حلی تهران  )

۵. علی پرتو فرد ، سعید جعفر نژاد ، احسان صالحی  (صوت و جداسازی مواد به وسیله ی آن -  دبیرستان علامه حلی تهران   )

۶. عماد حجازی مهر ، مهران بهمنی ، محمد عرفان محیط ، عماد پور احمدی  ( پدیدار شناسی حرکت حباب در سیالات - دبیرستان علامه حلی تهران )

٧. شاهین نیل فروش ، وهاج محقق ( شبیه سازی پخش گاز - دبیرستان علامه حلی تهران )

٨. علی آبنار ، امین نصر آبادی (‌بررسی حافظه ی بازار طلا - دبیرستان علامه حلی تهران )

. البته وریا پذیرا و علی چیت ساز و نوید پور احمد که هر چند این چند روز باهاشون آشنا شدیم و من از مدتی قبل تر توی مدرسه اما دوستانی خیلی خوب برامون بودند .

   + ایمن ; ٧:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢
comment نظرات ()

در مانده ام ...

این روزها که دغدغه ی ذهنی ام این است که می روم یا می مانم ، که اگر می روم به کجا بروم و اگر می مانم چه می کنم بدجور در مانده ام .

داشتم به استادم می گفتم معتقدم باید حتماً یک دوره از تحصیلم را در محیط آکادمیک متفاوتی نظیر اروپا یا آمریکا بگذرانم ، برای همین در رفتن برای تحصیل شکی ندارم ، اگر بشود و اگر خدا بخواهد ...

درماندگی ام از بعدش است . در ماندگی ام از از آن است که فرهنگ مکانیکی و کم ( گاهی بی  ) اخلاق آنجا را نمی پسندم ، پس ترجیح می دهم برگردم ، پس ترجیح می دهم فرزندانم (‌ اگر قرار است فرزندی داشته باشم )‌ را در اینجا بزرگ کنم ، اما مگر اینجا کجاست ؟ مگر اینجا اخلاق وجود دارد ؟ مگر اینجا دروغگویی بد است ؟ مگر اینجا هوا بوی حقیقت می دهد ؟

درمانده ام ،‌ بین فرهنگ برهنه ی غربی و برهنگی فرهنگ شرقی(!)  ( هر دو در عمل و نه در حرف ،‌که در حرف هر دو خود را پاک منزه نگه داشته اند !‌)‌ درمانده ام . کاش اینجا ١٠٠ سال پیش بود . کاش ٢٠٠ سال پیش بود . کاش چه اینجا و چه آنجا فرهنگی داشتند قابل اعتماد و قابل قبول (‌برای من )‌ . کاش لا اقل یکی را قبول داشتم .

اگر نمی شود ، کاش می توانستم حکومت خودمختاری را در کوچه ای ، خیابانی ،‌ شهری ، جزیره ای ، نه دیگر بزرگتر نه ،‌ همین قدر بس است ، کاش می توانستم تأسیس کنم و همه ی آنهایی که مثل من هستند را دعوت کنم تا در این مدینه کنار هم زیست کنیم و فراموش کنیم که اینجا چطور است و آنجا چطور .

پینوشت ١ : استادم از قول دوستش می گفت ، می دانی این جاذبه ی آنجا نیست که روز به روز بیشتر می شود ،‌ دافعه ی اینجاست .

پینوشت ٢ :‌ نگویید که تو که به نسبیت اخلاق معتقد بودی ، پس چه شد ؟‌ هنوز هم هستم ،‌ اما اصول اولیه ای را می پذیرم ،‌ مشکلم هم همین است . در اینجا و آنجا هر کدام یک سری از آنها را لگد مال کرده اند . درمانده ام ...

   + ایمن ; ٥:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱۸
comment نظرات ()

The road to freedom...

The road to freedom

I feel the wind blowing through my doorway,
It's telling me that the summer's gone,
And the winter waits in shadow, waiting with the storm;

I am old and my bones are weary,
And my son he is all I have,
But he has gone to fight for freedom, leaving with my heart;

All my life I have loved this land, worked it with my hands,
But can this freedom send the rain when seed is in the ground,
Can this freedom heal the pain and bring my boy back to me again?
Oh oh oh....

I watched them sail from the rocks below me,
'Twas like the sea in its endless rage,
Many fall on the road to freedom, dying on the stones;

All my life I have loved this land, worked it with my hands,
But can your freedom send the rain when seed is in the ground,
Can your freedom heal the pain and bring my boy back to me again?
Oh oh oh....

Late last night, as the world was sleeping, I dreamed my boy,
He was calling out, 'cos he was lost in some dark forest, and
Snow was falling down, falling on the ground......ooh.....

Chris de burgh

   + ایمن ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٦
comment نظرات ()

What the Bleep!?: Down the Rabbit Hole

چند روز پیش به طور اتفاقی فیلم What the Bleep!?: Down the Rabbit Hole  دستم رسید و دیدمش . یک فیلم مستند که یه جورایی شبیه یه کلاسه که 10- 15  تا از استاد های فیزیک از گرایش های مختلف و چند تا استاد پزشکی و داروسازی و یه چندتا روانکاو و رونشناس در قالب مصاحبه به توضیح ارتباط بین کوانتم مکانیک ، نوروساینس و حقایق و ادراکات و احساسات روزمره ی زندگی برای افراد معمولی می پردازن . نیمه ی اول فیلم بیشتر جنبه ی فیزیکی داره و توش سعی شده به زبان ساده در مورد کوانتم مکانیک و بنیادهای اون و تفاوتهاش با فیزیک کلاسیک صحبت کنه .

یاد سال اول دبیرستان خودم افتادم که توی کلاسهای تابستونی،  نادر نوری ( معلم پژوهشی فیزیک ) یک اقدام عجیب انجام داد و سعی کرد مبانی پیدایش مکانیک موجی و بعد مکانیک کوانتمی رو برامون شرح بده و اینکه از فیزیک کلاسیک چی شد که به اینجا رسیدیم . کلاس فوق العاه ای بود و اون  تونست به زبون ساده و عالی ای به این هدفش برسه . حالا بعد از سالهای منم امسال تابستون یه همچین کلاسی دارم توی همون مدرسه و با دیدن این فیلم ترغیب شدم چند جلسه از کلاس رو به اون اختصاص بدم . به حامد هم پیشنهاد کردم که اگه انجمن بخواد من و جوانه می تونیم یه بخشهایی از فیلم رو آماده کنیم و در قالب یه سمینار توی گردهمایی دانش آموزی امسال به زبون ساده تر و جذابتر که دانش آموزها بفهمن توضیح بدیم .

پی نوشت : یه چیزی که فاینمن رو از خیلی فیزیکدانهای هم سطح خودش برتر می کنه اینکه معلم خوبیه . به نظرم اینکه یک فیزیک پیشه بتونه مبانی علمی کارش رو به زبون ساده به دیگران بفهمونه تواناییه که لازمه و برای خودش هم دانشش رو هیجان انگیز تر و لذت بخش تر می کنه .

   + ایمن ; ٦:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٤
comment نظرات ()

جامد ...

امروز سر کلاس جامد قبل از شروع درس بحثی با افشین (استاد راهنمام که این ترم استاد درس جامد هم هست ) داشتیم که جالب بود . داشتیم در مورد امتحان نظر می دادیم و من معتقد بودم که امتحان خوب امتحانیه که حفظی نباشه و او معتقد بود که این حرف فقط تا حدی درسته . بحث رسید به اینجا که افشین گفت که حتی اگه روشش غلط هم هست ما باید به اون روش التزام عملی داشته باشیم و از فرق ایران و خارج مثال زد که توی اونجا همه به قوانین و قواعد التزام عملی کامل دارن اما اینجا نه . من در جواب 2 تا حرف زدم : اول اینکه این درسته اما یه چیزی رو جا انداختیم ، اونم اینه که اونجا اگه هم  مدت زمان یه چراغ قرمز 3 دقیقه است و همه بهش احترام می گذارن با این حال هر هفته( مثلاً ) تصمیم گیرها می شینن و با هم بحث می کنن که آیا این مدت زمان خوبه یا باید کم بشه . اما اینجا تا وقتی که یه تعدادی از مردم چراغ رو رد نکنن کسی اقدام به بررسی زمان زیاد چراغ نمی کنه . دوم اینکه در نظامی که اینجوریه و خود اصلاح کن نیست ، برای اینکه کسی بخواد بدون سر باز زدن از قواعد و اعتراض به اونها سیستم رو اصلاح کنه ، باید به درجه ای برسه که قدرت این کار رو پیدا کنه و این یعنی رسیدن به موفقیت از نظر همون قواعد . خب فرض کنیم طرف این توانایی رو داشت . حالا اون خودش دیگه یکی از همون نظام غلط محسوب می شه و نمی تونه با قواعدی که باعث شده خودش به قدرت برسه مخالفت کنه و اون ها رو تغییر بده . حالا اون خودش یکی از اونهاست و در مسیرش مجبوره باز هم از تابعین همون روش پرورش بده . حالا بگذریم که اصلاً خودش هم دیگه کم کم به اون قواعد اعتقاد پیدا می کنه ...

همه ی اینها از همون فرض اولیه نشأت می گیره که خود اصلاح کن نبودن سیستم باشه ...

پی نوشت :

باید بگم که این روزها یکی از مهمترین چیزایی که به من انگیزه می ده برای درس خوندن استاد راهنمامه و روش درس دادنش و شباهت فوق العاده زیاد اون به خودم ... و من از این خیلی خوشحالم ...

   + ایمن ; ٧:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱۸
comment نظرات ()

عکس و شاعر ...

هر از گاهی از درد خودشیفتگی توی گوگل اسم خودم رو سرچ می کنم و می بینم که مطالب جدیدی در مورد خودم پیدا می کنم . یه بخشی از مطالب تولید خودمه ، مثل وبلاگ و اینها ، اما اون بخشی که تولید دیگرانه معمولاً برام خیلی جالبه . اخیراً که سرچ کردم دیدم یکی از دانش آموزای مدرسه علامه طباطبایی که( معلمش هم نبودم ! )از توی سایتی که عکسهایی که می گیرم رو به برای تحلیل و بررسی به اشتراک می گذارم یکی از عکسهام رو برداشته و در سایت مدرسه شون معرفی کرده . البته خب اسم من رو به عنوان عکاس ذکر کرده بود و از این نظر مشکلی نبود . چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که بخاطر ساختار رنگ عکس اون رو background خوبی معرفی کرده بود برای صرفه جویی در مصرف برق از طریق کم کردن روشنایی مونیتور ... تا حالا خودم به این جنبه ی این عکس فکر نکرده بودم !

یاد اون حکایت افتادم که می گن یه روز یه شاعری داشت از کنار یه مکتب خونه رد می شد ، دید یه مرشدی یکی از شعر های اون رو برای یکی از شاگردها خواند ازش خواست اون رو تعبیر کنه و چند تا از ظرافت های ادبی اش رو بگه . بعد هم پسر که ظاهراً با استعداد هم بود یه سری از آرایه ها رو علاوه بر معنی گفت . شاعر وقتی حرفهای پسرک تموم شد رفت داخل و گفت : موقعی که شعر را می سرودم هم به اینهمه آرایه ای که این جوان گفت را در نظر نداشتم .

پی نوشت : باید اقرار کنم هرچند اسمم رو ذکر کرده بود اما از یک چیز ناراحت شدم .اونم اینکه اینجا برداشته بود یه سخن از گراهام بل رو چسبونده بود روی عکس و البته اون آرم مدرسشون پایین عکس .

   + ایمن ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱۳
comment نظرات ()

قفل زندگی ...

اگر در زندگی به دری رسیدی که قفلی بر آن بود ، نا امید نشو . حتماً راهی برای باز کردن آن هست . و الا بجای ان در دیوار بود ...

جمله ی قشنگی بود ...

   + ایمن ; ٥:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٥
comment نظرات ()

فیزیک و متافیزیک ...

از وقتی فیزیک می خونم چیزایی که براش اثبات علمی وجود نداره رو سخت می تونم قبول کنم . البته اینم حدی داره و این به معنی اینکه منکر خدا هم بشم نمی شه . اما نمی تونم هر چیزی رو هم که به خدا نسبت می دن قبول کنم. مثلاً امروز استاد کوانتم به عنوان تفنن ( درست نوشتم ؟ ) وسط درس داشت از برادرش حرف می زد که مهندس برق ِ اما زده به دل طبیعت و کلی کارهای عجیب غریب می کنه ، با گلها حرف می زنه و آزمایش کرده و ادعا می کنه که گلها دوری هم رو درک می کنن و ازش ناراحت می شن و از این حرفها ... خیلی برام سخت باور کردن این حرفها . از این آزمایشها زیاده و اکثراً هم یه ایراد اساسی اون وسط بهشون وارده ... تو این 2-3 سالی هم که داور سازمان و انجمن فیزیک بودم به این پروژه ها که می رسیدم خیلی سخت داوری می کردم و اونا هم چون دانش آموزی بودن معمولاً یه جا یه گیری داشتن که بالاخره می شد ردشون کرد .

نمی دونم شاید استادم هم مثل من بوده و الآن که سطح علمی نسبتاً خوبی پیدا کرده بینش جدیدی داره که برای رسیدن من هم به اون بینش وقت و سواد بیشتری لازمه ...

جالبه که خودم از راهنمایی محبوب ترین پروژه ای که دوست داشتم انجام بدم ، کار روی تمرکز میدان مغناطیسی در اشکال هرمی شکل بوده و هنوز هم دوست دارم سواد علمیش رو پیدا کنم تا بتونم از لحاظ تئوری یا اون رو اثبات کنم یا رد !

پی نوشت :

1. از اول سال کلی سعی کردم بنویسم اما نمی دونم چرا نمی شد ! پست وبلاگ خودش باید بیاد ، زوری که نیست !

2. این تابستون و بهار رو به یه دلیل خیلی دوست دارم ، به دلیل آستین کوتاه و اتفاقات حاطره انگیزه پیرو اون چشمک

   + ایمن ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۳٠
comment نظرات ()

حاجی فیروز ...

این هفته رو که همش به خرید گذروندم ، از این مغازه به اون مغازه ... امروز هم که در دو سانس برنامه ی آتیش بازی داریم و خوش گذرونی .

اما در حاشیه ی این ایام ، از یک چیز خیلی لجم گرفت ، اوایل هفته داشتیم توی تجریش خرید می کردیم که یه هو با صدای مأمور مأمور ، یه تعدادی آدم با بساط فروش وسایل آتیش بازی پا گذاشتن به فرار . خب تا اینجا طبیعی بود ، هر سال همینه ، با اینکه به شدت مخالف این حرکتم اما خب کاریش هم نمی شه کرد . اما یه چند دقیقه گذشته بود که دیدم یکی از این مأمورین نفهم (!) دستبند زده به حاجی فیروز و داره می برش . طفلک پسر جوونی بود که داشت دایره می زد و می خوند که آقای مأمور به جرم سد معبر گرفتش .

خیلی وقتهای می گفتم مأمورن و معذور . اما اینبار واقعاً ازشون بدم اومد . و بخصوص از اون کسایی که دستور دادن حتی حاجی فیروز ها رو هم بگیرن . چه مملکتی ساختیم برا خودمون ...

   + ایمن ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

روش تدریس من و نتایجش !!!

این ترم در کلاسی که درس می دم برای امتحانات پایان ترم اتفاق عجیبی افتاد،از 26 دانش آموزی که دارم ، 14 نفر نمره ی شان بین 8 تا 13 شد و 12 نفر بین 17 تا 20 ! برام خیلی عجیب بود ، تقریباً تمام سؤالها رو قبلاً مشابهش رو بچه ها دیده بودند سر کلاس و براشون حل کرده بودم ، اگر همه بد می شدند کمتر تعجب می کردم تا الآن که این گاف عجیب هست . از بچه ها خواستم تا از نظر خودشون دلیل این اتفاق رو بنویسند . جمله های کلیدی نامه های بچه ها رو اینجا می نویسم :

- هم می توان کم کاری کلاس را گفت هم نوع تدریس شما

- علاقه نداشتن به فیزیک ، درسهای شما را هم مطالعه نمی کنند

- تمرین های کم ، و فشارهای کمی که از طرف شما به بچه ها می آمد .

- کسی که درس نخوانده ، نخوانده ، اما من فکر می کنم تلاش ارزشمندتر از نمره است !

- درس نخواندند !

-در کلاس بچهای نمره پایین تقریباً در یک جا نشسته اند و آن دسته ی دیگر در یک جا ، تنبلها با هم دوست اند و درس خوان ها با هم !

- بچه ها را بیشتر به کار بگیرید ! همه ی بچه ها را ساکت نمی کنید ! بچه ها به فیزیک علاقه ندارند ، در کلاس شخصیت واحد ندارید ! گاهی جدی هستید و گاهی صمیمی !

- مهمترین دلیل غروری است که از طریق شما دریافت کردیم ، با فرض اینکه شما سر گروه فیزیک هستید ! فکر کردیم طراح همه ی سؤالها هستید ! چون شما زیاد سخت نگرفتید در طول ترم درس نخواندم !

- کلاس کلاس خوبی است ، من به فیزیک علاقه ندارم ، نمی توانم این را به گردن شما بیاندازم ! اگر در نحوه ی نمره دادن تجدید نظر کنید به نظرم بهتر است !

- بیشتر خودم را مقصر می دانم ! اما شاید شما هم مقصر بودید !

-من احساس می کنم به تلاش بیشتری نیاز دارم ، البته باید در کلاس هم بیشتر به درس توجه کنم و آنی را که نفهمیدم بپرسم ! البته شاید هم مشکل از تدریس شما باشد !

- مقداری درس نخواندن و مقداری تمرین حل نکردن !

یکی هم برام شعر نوشته بود آخر نامه اش ، این شعر رو بعد از امتحان وقتی دیده خیلی بد داده گفته :

ای روزبه ، ای روزبه ، باری دگر یاریم کن

ای ایمنم ، ای ایمنم ، صفرم نده کاریش کن

ای روزبه ، ای روزبه ، این چاره هم در دست توست

من را گرم ایمن نداد ، ده نمره تیماریش کن

ای روزبه ، ای روزبه ، 1 را کسی آوردیش

یک لب بده با گردیش ، کماه قاجاریش کن

ای روزبه ، ای روزبه ، من را اگر 2 نمره است

یک دایره زن سمت راست ، چون حلقوی ماریش کن

ای روزبه ، ای روزبه ، 20 ار کسی شد نمره اش

تفریق کن از برگه اش ، پنجیش کن ، چاریش کن

ای روزبه ، ای روزبه ، خالیست گرچه برگه ام

از چشم ایمن دور ساز ، صد شب نگه داریش کن

نمی دونم چی بگم ، چرا اینجوری شده رو هنوز نمی دونم و اینکه تقصیر منه یا بچه ها رو نمی دونم ! اما تنها چاره ای که به ذهنم رسید این بود که این ترم هر جلسه از درسی که می خوام بدم کوّئیز بگیرم و دوز ترمرینها رو بالا ببرم ، علاوه بر این جاهاشون هم عوض شده و هر درس خون کنار یه درس نخون نشسته ! ( این آخری ریسک بزرگی بود چون می تونه نتیجه ی معکوس بده ! )

   + ایمن ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

آقای پیچ گوشتی !!!

از بچگی عادت داشتم که با وسایل الکترونیکی بازی کنم و تا چشم بزرگترهام رو دور می دیدم با پیچ گوشتی می افتادم به جون دستگاه ( مهم نبود چی ، تلفن ، اسباب بازی ، اطو و ... ).

اول راهنمایی بودم که کامپیوتر دار شدم ، یه پنتیوم 133 با 5 گیگ هارد ! از همون موقع رابطه ام با نرم افزارها خوب بود . هر نرم افزار جدیدی که می دیدم 3 سوت کار کردن باهاش رو یاد می گرفتم و تقریباً همیشه هم اینکار رو با وقت گذاشتن پای کامپیوتر انجام می دادم و ور رفتن با نرم افزار. اگه خیلی تخصصی بود از help خودش هم کمک می گرفتم. هنوزم تا یه نرم افزار جدیدی ببینم زود می رم سروقتش که ازش سر در بیارم . برنامه نویسیم هم بد نبود که البته این رو مدیون مدرسه بودم و کلاسها مختلف کامپیوترش .

اما در زمینه سخت افزار قضیه یه کم فرق داشت . اینبار ور رفتن زیاد معنی نداشت ، یه اشتباه کوچیک می تونست به قیمت از بین رفتن یه بخشی از PC باشه ، تازه عملاً هیچی help ای هم وجود نداشت ، اما با این حال سال دوم راهنمایی ، برای اولین بار تصمیم گرفتم خودم یه دستکاری ای در PC بکنم . رفتم و یه رم بهتر خریدم ، می دونستم که بالا رفتن رم باعث سرعت بیشتر دستگاه می شه ، اما رم رو بد جا زدم و مادربرد سوخت ! بعد هم کلی غر غر خانواده که فضولی کردی و حالا خرج گذاشتی رو دستمون . خلاصه بعد از اون کمتر با سخت افزار کار داشتم ، تو مدرسه هم چون تو گروه فیزیک بودم و با برقی ها و کامپیوتری ها زیاد سر و کاری نداشتیم ، زیاد چیزی یاد نگرفتم . تا اینکه سالی که می خواستم برم دانشگاه PC رو عوض کردیم . یه Athlon 2.8 با 120 گیگ هارد . اینبار از یکی از دوستام ( امین والی ) که تو کار کامپیوتر تقریباً تو بچه ها نفر اول بود کمک گرفتم برای مشاوره ی خرید ، حسین هم باهامون اومد .اون برق می خوند و می خواست کمی از امین چیز یاد بگیره . بعدم رفتیم خونه تا PC رو اسمبل کنیم ، خب طبعاً امین کار رو انجام می داد و ما نگاه می کردیم . اون شب کمی از خودم شاکی شدم که چرا نباید مثل کارهای نرم افزاری در سخت افزارم به خودم متکی باشم . خلاصه از اون روز به بعد بدون اهمیت به اینکه آیا دستگاهی که روبرومه گرونه یا ارزون سعی کردم با کمی مطالعه و البته عمل (!) با بخش سخت افزار هم رابطه ی خوبی برقرار کنم تا جایی که الآن دارم جایی کار می کنم که 80% وظیفه ام پشتیبانی سخت افزاری یک اداره محسوب می شه و 20 % نرم افزاری . در همین راستا دیروز یک سیستم مونتاژ و ادیت فیلم رو که تازه خریدیم اسمبل کردم که اتفاقاً نسبتاً گرون هم محسوب می شد و تا حالا هم در این درجه ی خفنی این کار رو انجام نداده بودم ، اما خدا رو شکر تونستم با موفقیت کار رو تموم کنم .

دیروز با خودم فکر می کردم اگه پیرو اون پستی که توش گفتم حس می کنم اینجا دکتر کامپیوتر ها ، بخوام بگم ، باید گفت که دیروز برای اولین بار یه عمل سزارین انجام دادم ، اونم سزارین یه 9 قلو !!!

   + ایمن ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

لاشخورها به بهشت نمی روند ...

تو این 4-5 سال اخیر ، این روزها که می شد تلفن پشت تلفن به من زده می شد که بلیط جشنواره می خوایم . خب بابا دبیر جشنواره بود و اینم خبری نبود که بشه پنهان کرد . منم از بلیطهایی که برا خانواده ی دبیر بود یه چندتایی رو بین بچه ها تقسیم می کردم و باقی رو هم که معمولاً دوستای صمیمی ترم بودن با خانواده که می رفتیم سینما می بردم . میون این بچه ها بعضی ها آدمهای با معرفتی بودن و هر از چندگاهی سراغی ازم می گرفتن و اگه کاری هم داشتم برام انجام می دادن و خلاصه موجودات نمک به حرومی محسوب نمی شدن و البته اکثر دوستای فعلی ام از همین افراد هستن .

 امسال یه تعدادی از دوستام برای ادامه تحصیل در مقطع فوق از ایران رفتن . این میون یکی از اینها به نام م.س.ر از اونهایی بود که بدون استثناء هر جشنواره زنگ می زد و بلیط می خواست و معمولاً هم از اون دسته ای بود که با خودمون فیلمهای خوب رو می اومد . اما میون تمام دوستام مزخرف ترین آدم اون از آب در اومد . موجودی که حتی برای رفتن ، اس ام اس هم نزد که خداحافظی کنه  و من تقریباً یک ماه بعد از خواهرش که دانشگاه قبلیم درس می خونه فهمیدم که رفته . این در حالی بود که دورترین دوستام اس ام اس که سهله ، زنگ می زدن و به مهمونی خداحافظی شون دعوت می کردن . نمی دونم یه آدم چقدر می تونه مرده خور باشه اما یه چیزی که از این قضیه یاد گرفتم این بود که فقط برا موجوداتی که ارزشش رو دارن و از این موضوع مطمئنم بها قائل بشم ...

   + ایمن ; ٥:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

آقای خفن !!!

کم کم زندگیم داره جدی می شه ! اما هنوز به این نتیجه نرسیدم که جدی بگیرمش!

   + ایمن ; ٥:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٥
comment نظرات ()

پیشگو ...

دیروز گفت بار کج هیچ وقت به مقصد نمی رسه . خندیدم و گفتم حالا می بینی که می رسه ... امروز که بارم توقیف شد فهمیدم راست می گفت !

پی نوشت : پس تو هم علم غیب داری !؟

   + ایمن ; ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٧
comment نظرات ()

اعتماد ...

بزرگترین سرمایه ای که یک مرد می تونه داشته باشه اعتمادیه که زنش به اون میکنه و بزرگترین سرمایه ای که یک زن می تونه داشته باشه اعتمادیه که به شوهرش میکنه ...

   + ایمن ; ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

غزه ، بریتانیا ، ما ...

یک چیزی را نمی فهمم . آیا من دانشجو حق دارم اگر از کارهای سفیر بریتانیا و کشورش خوشم نیامد ، حمله کنم به سفارت ، آنجا را تسخیر کنم ، شیشه های منزل سفیر را بشکنم ، مأمور انتظامی کشور خود را آتش بزنم و در محل سفارت تحصن کنم؟

آنوقت آقای وزیر و سخنگوی دولت حق دارند من دانشجو را متمدن بدانند ؟

آنوقت پلیس حق دارد ساکت بماند ؟

آنوقت اصلاً به وزیر خارجه و روشهای دیپلماتیکی مثل احضار سفیر و یا در بدترین شرایط اخراج آن احتیاج است ؟

آنوقت اگر من را سال بعد به مملکتشان راه ندادند تا از دانشگاه هایشان بهره بگیرم بازهم حق داشتم که این کار ها را کردم ؟ بازهم آنها غیر متمدن هستند ؟

آنوقت اگر هنگام ورود به کشورشان من را انگشت نگاری کنند به من توهین شده ؟

و هزاران آنوقت دیگه که با اتفاقات این روزها تو ذهن خیلی از دانشجو ها در مورد کارهای بعضی دانشجو ها و رفتار های در مقابل اونها شکل گرفته ...

دیدگاه من : راستش من هم مثل خیلی از انسانهای دیگه از فجایع غزه ناراحتم . اما اصلاً اتفاقات این روزهای تهران رو نمی تونم قبول کنم . مگر یک حرکت رو که خیلی ازش خوشم اومد . اینکه یک سری از دانشجو ها در فرودگاه تحصن کردند و خواهان این شدند که آنها را برای کمک همراه با حلال احمر به غزه بفرستند . حرکتی بود که به نظر شجاعانه ، انسانی و متمدنانه بود و البته قدمی برای عمل کردن بود تا حرف زدن ...

   + ایمن ; ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

Greed...

"we're all chasin somethin. More money. More love. What we're really looking for is more life. But sometimes you go looking for more, and you wind up with less. It's a beautiful world. We ought to be satisfied. But the truth is... we all want more. Some take a chance for the rush of winning. Some for love. But you can't have your dream without laying something on the line. The key is not to risk what you can't afford to lose. You might think you're different. But someday, you're going to want more too . The question is what you are willing to lay on the line".

even money

   + ایمن ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

غزه ، مصر ، ما ...

بی شک مردم غزه در عذاب اند و ظلم زیادی به آنها می شود . اما یک چیز را نمی فهمم . چرا اینقدر سران دیگر کشور ها ( از جمله خودمان ) گیر داده اند به مصر ... نمی گویم که نباید مرزهابش را باز کند . اما در این مدت چرا هیچ کشوری از جمله ایران پیشنهاد همکاری در اسکان مردم غزه نداد ؟ می توانیم یک شهرک چادر نشین در نوار مرزی آنها ایجاد کنیم و در دوا و درمان کمک کنیم . یا مجروحان را تقبل کنیم که با هواپیما به ایران منتقل کنیم یا ...

نشسته ایم سر جایمان ، فقط داد می زنیم مصر کثیف است ... حرف زدن هم شد کار ؟

   + ایمن ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٩
comment نظرات ()

تفنگ بازی با بوش ...

یادم می آد اول راهنمایی که بودم ، هنوز در حال و هوای کودکی ، از اینکه تفنگ بازی بکنم خیلی خوشم می اومد . این فقط مختص من هم نبود ، همه همین بودند . منتها رویمان نمی شد ابراز کنیم ، این حس که دیگه برای خودمان مردی شده ایم جلویمان را می گرفت . تا اینکه بالاخره به ذهنمان یک راه رسید . نزدیک ها دهه ی فجر بود و بچه ها گروه گروه شده بودند و من و چند نفر دیگر هم یک گروه نمایش راه انداختیم . رفتم از لالوی کتابهای کتابخانه ی مان یک سناریو ی قدیمی جنگی پیدا کردم . توش همش پر بود از شلیک و ترکوندن تانک و شیرجه توی سنگر و ... خلاصه جاتان خالی ، یکی دو ماهی به بهانه ی تمرین تئاتر کلاس ها رو می پیچوندیم و می رفتیم داخل نماز خانه تفنگ بازی ... تا ناظم هم می آمد می گفتیم تمرین تئاتر است برای دهه ی فجر و از آقای فلانی اجازه داریم ... دم دهه هم که شد به بهانه ی کمبود زمان نه تئاتری اجرا کردیم نه دیالوگی خواندیم ...

حالا شده حکایت این جوون هایی که دختر و پسر با تیپ های مختلف مسابقه ی پرتاب کفش برگزار می کنند . طرف با پا رفته تو عکس بوش ، نیشش هم تا بناگوش بازه ، شرط می بندم بوش و بن لادن نداره واسش ، مهم اینه که تو دانشگاه داره با لگد شیرجه می ره تو دیوار ... کاری که در حالت عادی جلو دوستهاش و غیره رویش نمی شد انجام دهد ...

   + ایمن ; ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٦
comment نظرات ()

حافظ ...

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سر خوش به تماشا بخرام

تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

   + ایمن ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۳
comment نظرات ()

فرعون احمق ...

آخه مرتیکه اسم خودش رو گذاشته فرعون !

بهش می گن هفت سال حاصلخیزی داریم ، بعد هفت سال خشک سالی ...

دهنش وا می مونه می گه : " خب ، چاره چیست ؟!! "

 اینم باید بهت بگن که باید ذخیره کنی ؟!! خاک بر سرت مملکتی که تو فرعونشی !

پی نوشت : لینکدونی رو اصلاح کردم ، مدتها بود می خواستم این کار رو بکنم .

   + ایمن ; ۳:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۳٠
comment نظرات ()

آنالیزهای یک مریض ...

چند روز پیش از درد بیکاری و بخاطر مریضی ای که داشتم و در بست در بستر بودم یه سری داده دانلود کردم و از سر کنجکاوی شروع کردم همبستگی اونها رو با هم حساب کردن . داده ها مربوط به کشورهای مختلف دنیاست . ایده ی اصلی اون بود که همبستگی میزان مهاجرت رو با پارامترهایی مثل فقر ، شادابی ، بیکاری ، ثروت و ... حساب کنم . اما باز هم بخاطر وقت زیاد همبستگی همه پارامتر ها رو دو به دو با هم حساب کردم . نتایج رو اینجا می تونید ببینید .

پی نوشت :

1. داده ها اکثراً از اینجا و اینجا دانلود شده .

2. آخرین ستون مربوط به تعداد ویزاهایی که سال پیش در لاتاریه دادن گرین کارت آمریکا داده شده ، دلیل اینکه این ستون رو اضافه کردم و فقط به داده های مهاجرت اکتفا نکردم این بود : از کشورهایی مثل ما اکثراً کسانی می تونن مهاجرت کنن که وضع مالی قابل قبولی دارن و می تونن از پس مخارج مهاجرت بر بیان ؛ اما لاتاری چون شرط مالی نداره اصولاً احتمال شرکت آدمهای فقیر هم هست . یه جورایی همگن تره .

3. توی این جدول شاید یکی از جذابترین پارامترها میزان شادی است . این پارامتر بیشترین همبستگی رو با درصد جمعیت زیر خط فقر داره ! که میزانش 58 % است . جالبتر همبستگی منفی این پارامتر با درآمد و هزینه های کشورهاست که حول و حوش منفی 32 % است . تعبیر من از این : جامعه ای رو تصور کنید مثل لیبریا ، که توی آمار از نظر جمعیت زیر خط فقر کشور دومه با میزان 80 % و از نظر جمعیت بیکار کشور دومه با میزان 85 % مردم . خب ، تو کشوری که تقریباً همه ی آدمهای اطرافت ماشین ندارن ، دارن از گشنگی می میرن ، سواد ندارن ، لباس بیشتر از یک تکه پارچه تنشون نیست و ... علاوه بر همه ی اینها اونقدر دارن میدَون برای یه لقمه نون گندیده تا نمیرن از گشنگی که اصلاً خبر ندارن جاهای دیگه ی دنیا رستورانهای فوق العاده شیک و گرون و لباسهای ابریشمی و ماشینها کولردار هست (!)، چرا باید افسرده باشن ؟ همه ی دنیای اطراف اونها همین وضع رو دارن . و خبر هم ندارن که همه ی دنیا همینهایی که می بینن نیست ! خب باور کردن که همینه ، باید زندگی کرد و شاکر بود ! اما اونور دنیا آدمها اونقدر درگیر رقابت و حسادت هستن که اگه تو قله های موفقیت نباشن و درگیر مشکلات زندگی باشن ، دچار افسردگی شده اند و جامعه ی سرد و خشکی رو می بینی که هیچ شادی ای جز شادیه بعد از مست بودن و حشیش کشیدن پیدا نمی شه .

4. لیبریا با مشخصاتی که گفتم ، بیشترین میزان مهاجرت رو داره ! سالی 27 نفر در هر 1000 نفر !

5. امارات در سال 2007 در آمار مهاجرت طبق گفته ی اینجا 62 ام بوده . اما در سال 2008 طبق گفته ی اینجا جایگاهش 2 امِ !!!

6. در پست بعدی جایگاه ایران رو توی این آمارها کمی بررسی می کنیم .

   + ایمن ; ٥:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۳
comment نظرات ()

انگل ...

به نظر من تنها راه فرار از این بحران اقتصادی که گریبان آمریکا و اروپا رو گرفته ، یه جنگ جهانی جدیده که علیه چین راه بیافته ... شایددر حد 5 - 6 سال کافی باشه ...

   + ایمن ; ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱
comment نظرات ()

خوشبختی ...

ما هیچ وقت خارج زندگی نکردیم و نمی کنیم

اما همیشه خوشبخت بودیم و هستیم ...

   + ایمن ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٦
comment نظرات ()

دیالوگ ماندگار ...

(شعبده باز به کودکی در خیابان):

خوب نگاه کن.به کسی نشون نده.اونا التماست می کنند و چاپلوسیت رو می کنند تا راز حقه رو بهشون بگی.اما همین که بهشون بگی تمومه.میفهمی؟دیگه ارزشی براشون نداری.راز روی کسی تاثیر نمیذاره.کلکی که تو استفاده می کنی و میشه راز مهمه.

 

Prestige-christopher Nolan

   + ایمن ; ۳:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٤
comment نظرات ()

مسئولیت ...

در دوران جدید شغلیم با موضوعی آشنا شدم که بهش می گن مسئولیت ، قضیه از این قراره که تو ایران و نمی دونم احتمالاً جاهای دیگه ی دنیا کسی که کارمنده هر چند که از لحاظ انرژی شاید 5 برابر ( بدون اغراق ) نسبت به مدیر بخش خودش کار می کنه اما نصف اون حقوق می گیره ! توجیه اینه که مدیر مسئولیت یک بخش رو داره و در حقیقت باید تصمیم درست بگیره و نسبت به اون پاسخ گو باشه اما یه کارمند فقط مجری دستورات مدیره و کافیه کارش رو درست انجام بده تا کسی کاری به کارش نداشته باشه .

هنوز کنار نیومدم که این عادلانه است ...

   + ایمن ; ٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢۳
comment نظرات ()

کار خوب ...

خیلی لذت بخشه وقتی یه مریضی رو تشخیص درست بدی و درمان کنی . من هیچوقت پزشک نبودم ، اما این چند وقته که دارم نقش دکتر کامپیوتر ها رو در محل کارم بازی می کنم از این کار لذت می برم . زنگ می زنن که کجایی که فلان مشکل ایجاد شده ، می گم دارم می آم ، تو راه به حالتهای مختلف ایجاد مشکل فکر می کنم و بعد به دفتر که می رسم ، دو سه سوت طول می کشه تا مشکل حل بشه و به قول یکی انگار ورد می خونم تا دوباره همه چیز درست بشه ، اما ورد نیست ، فقط همون اولین حدسهایی که می زنم درست از آب در می آد !

   + ایمن ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۳
comment نظرات ()

در ادامه !!!

بعد از پست احمق ، محمد که اون خبر رو در ریدر به اشتراک گذاشته بود این کامنت رو به پستم اضافه کرد :

ایمن، تا به حال در مورد پیش‌بینی وضع آب و هوا دقت کرده‌ای؟ وقت و انرژی زیادی بر روی شناخت معادلات حاکم بر رفتار سیالات صرف شده و مدل‌های بسیاری هم برای توصیف رفتار آن‌ها وجود دارد. ولی با این وجود هنوز هیچ جا با قطعیت صددرصد در مورد آب و هوا اظهار نظر نمی‌کنند، با این که کلیه معادلات حاکم کلاسیک هستند و مسئله تنها جمع‌آوری دقیق‌تر داده‌ها و حل گسترده‌تر معادلات است. همان‌طور هم که خودت می‌دانی شروع عملی نظریه آشوب هم با بررسی پدیده‌های جوی بوده. حالا من نمی‌فهمم برای یک سیستم پیچیده و حتی آشوب‌ناک دیگر به اسم مغز چرا موجودیت ویژه‌ای قائل می‌شوی و کلمه «احتمال» برایت این‌جا بار ارزشی منفی دارد. همان‌طور که گفتم، با توجه به روند کنونی علم، در دهه‌های آینده مدل‌های دقیق‌تری در سطوح مختلف برای توصیف رفتار مغز و انسان‌ها معرفی خواهند شد، و در آن زمان به طور مؤثرتری می‌توان در مورد رفتار هم جمعی و هم فردی انسان‌ها اظهار نظر کرد، و مدل‌هایی که رفتار هم جمعی و مه فردی انسان‌ها را توصیف کنند دور از ذهن نیستند. الان یادم نمی‌آید، الهه‌ای که کارش باران فرستادن بود چه بود؟!

گفتم در ادامه هم نظر اون رو نوشته باشم و هم نظر خودم رو شاید با کمی توضیح :

 من هم حرف محمد رو در قسمت اول کاملا قبول دارم و حتی تا حد زیادی در قسمت دوم هر چند که نمی شه این وسط چیزهای دیگه رو 100% حذف کرد .این بحثی بود که یه بار سر کلاس اطلاعات کوانتمی با دکتر صالحی هم داشتیم و بعداً سعی می کنم در موردش بنویسم .در حقیقت بحث من سر خود خبر نبود ، خبر یک کار علمیه که مطمئناً باید در موردش تحقیق کرد تا بشه در موردش نظر داد. بحث من سر نوع بیان خبر بود و بخصوص تیتر اون، راستش می خوام نظر عباس رو هم تآیید کنم ، که گفت تقصیر رسانه است ! و البته به این نظر این رو اضافه کنم که تا حدی تقصیر خود محقق و کلاً جامعه ی علمیه  که جلوی برداشت غلط از یک کار علمی رو نمی گیرن ( شاید یه نظارت جامع رو لازم داره که توسط افراد کاملاً علمی انجام بشه . )

در حقیقت این ترفند خیلی رایجی در رسانه ها است . اکثر اخبار علمی ، توسط مردم عامی  به طور کامل خونده نمی شه ، خب ، چیکار کنیم که خونده بشه ؟ یه تیتر تحریک کننده ! اما نتیجه چیه؟

 اونایی که خبر رو نمی خونن ، تیتر جذابِ اون در ذهنشون می مونه و تا مدتها بعد هرجا حرف از خودکشی بشه می گن:

 آره تو روزنامه خوندم که در فلان کشور دانشمندها تحقیق کردن و فهمیدن که اصلا خودکشی ربطی به روح و روان و این چیزا نداره ، همش مربوط به نوع و میزان مواد شیمیایی داخل مغزه !( خبر مشمول قانون یک کلاغ ؛ چهل کلاغ می شه ! )

اوناییکه خبر رو می خونن اگه از آنالیز داده ها و اینا چیزی سر در نیارن (که خیلی ها هم نمی آرن ) بازم براشون همین اتفاق می افته و برداشت شخصیه خودشون رو با خبر قاطی می کنن ! طبعاً اونها هیچکدوم از اعداد نوشته شده در خبر رو حفظ نمی کنن تا بعداً هم بیانش کن ، شاید یکی در جمع باشه که بتونه مفهوم دقیق خبر رو بیان کنه !

می مونه تعداد اندکی از افراد که برداشت درست رو از خبر می کننو حتی اگه تیتر با خبر نخونه این رو متوجه می شن! اینها دقیقاً همون افرادی هستند که در بحث های عمومی مخالفان اون افراد دسته ی اول یا دوم هستند و البته تعدادشون هم خیلی کمه !

نتیجه فقط یک چیزه : یه خبر تحریف شده و بعضاً غلط که به صورت یک شایعه در بین مردم پخش می شه !!!

اتفاقاً 2 تا نمونه ی خوبش همین اواخر اتفاق افتاد :

 یکی این خبر که به علت قطع برق در یکی از روستاهای هلند ، 9 ماه بعد تعداد زاد و ولد 44 % افزایش یافت !!! نظر محمد در این باره :

جدی این خبر را باور کرده‌اید؟ یعنی واقعاً تا این همه تحت تاثیر لحن و کلمات موجود در یک خبر قرار می‌گیرید؟؟ من فکر می‌کنم فقط خواسته‌اید چیزی را که دوست دارید باور کنید، نه لزوما بررسی یک همبستگی بین دو مجموعه داده را. ( این نظر من هم هست )
 
یکی دیگه هم خبر بازگشایی فاز جدبد LHC بود که خیلی ها با توجه به حرفهای تحریف شده در مورد اون می گفتن : "می گن اگه بزارن این دستگاهه شروع به کار کنه ، زمین و کله منظومه ی شمسی بلعیده می شه !!!! ( می دونین که حتی وکلایی بودن که به دادگاههای بین المللی بخاطر این قضیه شکایت کردن تاشاید جلوش رو بگیرن ؟!!! )

   + ایمن ; ٥:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٠
comment نظرات ()

احمق !!!

یکی از بچه ها این خبر رو در گوگل ریدر به اشتراک گذاشته بود ( به نقل از بی بی سی ) :

در پژوهشی در کانادا مشخص شده که مغز افرادی که دست به خودکشی می زنند از لحاظ ترکیبات شیمیایی با دیگران تفاوت دارد. در مغز این افراد میزان فرایندی که روی رفتار تاثیر دارد، بیشتر است.
بگذارید ببینم من درست متوجه شد ؟ یعنی اگه من الان دست به خودکشی نزنم مغزم مثل بقیه است ، اما اگه الآن من خودم رو بکشم مغزم با بقیه فرق داره ؟ خب حالا من مغزم مثل بقیه هست یا نه ؟ دقیقتر بگم : من می خوام خود کشی بکنم یا نه ؟
الان به کی باید فحش داد : به مترجم ؟ به بیوشیمی دان های کانادایی ؟ به خبرنگاری که این خبر رو گزارش داده ؟ یا به اونایی که خودکشی کردن ؟؟؟
دقت کن :بیشتر شبیه یک جک علمی بود !

   + ایمن ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٧
comment نظرات ()

رمز یا password ...

رفتم تو اتاق استاد تا pdf کتاب درسمون رو ازش بگیرم ، کامپیوتر رو روشن کرد و منتظر شدیم ، قبل از ورود به ویندوز ازش پسورد می خواست ، اول هی خودش رو با کاغذ های روی میز سرگرم کرد بعد 2 بار اشتباه تایپ کرد ، حس کردم نمی خواد پسورد رو بفهمم ، منم به یه بهانه ای سرم رو کردم تو راهرو تا راحت پسورد رو بزنه ، همینطوری که سرم تو راهرو بود شنیدم که استاد بلند بلند می گه : دو ، پنج ، پی ، اچ و ... خنده

- یه بار یه آدم عاقلی گفت وقتی در موقعیتی هستی که می تونی یه رمزی رو بفهمی و صاحب رمز هم می دونه که تو می تونی ، حتماً از اون موقعیت خارج شو تا طرف مطمئن باشه رمز رو نمی دونی ، چون اگه بمونی بعداً هر اتفاقی بیافته همه ی کاسه کوزه ها سر تو شکسته می شه .

   + ایمن ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٥
comment نظرات ()

Advise ...

The point is that you can not ELIMINATE the OTHERS by a prayer and so your life should be resistant in front of their behavior!

   + ایمن ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٤
comment نظرات ()

یخزده ...

سردمه ...

   + ایمن ; ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۳٠
comment نظرات ()

دعوت ...

بعد از فیلم حاتمی کیا حالا هر جا تو دانشگاه راه می ری یه پوستر می بینی روش نوشتن دعوت .

 یکی دعوت از خاتمی ! ( نفهمیدم واسه حرف زدن یا ریاست جمهوری ! )

یکی دعوت از علی کریمی ! ( واسه آشتی با تیم ملی ! )

ظاهراً مفیدترین کار دانشجوهای این دوره زمونه امضا جمع کردنه ... دانشجو هم دانشجوهای قدیم ...

   + ایمن ; ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٩
comment نظرات ()

سفید ...

پاک کردم هرآنچه باید پاک می کردم ...

   + ایمن ; ٦:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٥
comment نظرات ()

 

"خوابتون رو برای کسی تعریف نکنین . اصلاً بهش اهمیت ندین ، وقتی اهمیت می دین تعبیر می شه ، مثل اون یارو که تو زندان به یوسف گفت من خواب دیدم پرنده ها دارن از روی ظرف روی سرم غذا می خورن ؛ یوسف گفت تو رو به زودی اعدامت می کنن ؛ طرف گفت دروغ گفتم اصلاً یه همچین خوابی ندیده بودم ...

اما دیگه کار از کار گذشته بود ، حالا که تعریف کرده بود تعبیر می شد و شد !!! "

برگرفته از یکی از سخنرانی های مرحوم دولابی

   + ایمن ; ٦:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٤
comment نظرات ()

آدمهای معمولی ...

دیروز افطاری جایی دعوت داشتم . اطرافیانم اکثراً آدمهای مهمی بودند که یا در رده ی مدیریت هنری کشور بودند و یا در رده ی هنرمند ها ... اتفاقا بغلم هم استاد شجریان نشسته بود . در طول افطاری خب حرفهای زیادی رد و بدل شد و بعدش هم یکی دو ساعتی در باغچه ای که در همون محوطه بود به خوش و بش کردن افراد با هم گذشت . از همه تیپ و سبکی هم می شد یکی رو دید . از میرکریمی و درویش گرفته تا وزرای دولت قبلی و ...

سر افطاری به شدت یک موضوعی ذهنم رو مشغول کرده بود ، اینکه الان خیلی ها رو می شناسم که حاضراً کلی پول خرج کنن تا بیان به این افطاری و کنار شجریان نون و پنیر بخورن و بعد هم برن میون هنرمندها و کله گنده های دیگه گشت بزنن و احتمالا عکس یادگاری و امضا بگیرن .این افرادی که اینقدر حاضراً پول بدن اتفاقا اصلا آدمهای عقب افتاده ای هم نیستن ، لااقل اونهایی که من می شناسم کلی ادعای فرهنگی بودن و تحصیل کرده بودن دارن ...

بعد به خودم نگاه کردم که چقدر معمولی نشستم اینجا و اتفاقاً اگه دست خودم بود و میزبان تعارف نکرده بود ترجیح می دادم برم بغل فلان تهیه کننده بشینم که از بچه گی من رو می شناسه و رفاقت خانوادگی داریم ...

هرچی فکر می کنم نمی تونم فلسفه ی این امضا و عکس گرفتنها رو بفهمم ... اینا هم عین همه آدمهای معمولی ای هستن که دارن در رشته ی کاری خودشون فعالیت می کنن . بعضی موفق و بعضی موفق تر ... اما عین دیگرانن . مثل همه غذا می خورن و مثل همه راه می رن و شوخی هاشون هم مثل همه است .

 اما انگار هرچی بیشتر خودشون رو بگیرن آدمهای بیشتری بهشون جذب می شن . مقایسه کردم با خودم . تو افطاری مشابهی که چند روز پیش بود ، یکی از کارگردان های مشهور همزمان با من اومد سر ظرف سوپ ، خیلی ساده چون من زودتر رسیده بودم ایستاد تا من سوپ بریزم و بعد خودش ریخت . این در حالی بود که من حتی سرم رو هم بلند نکردم که بخوام بهش سلام کنم و این رفتار طبیعی ایه که وقتی می بینم طرفم من رو به طور خاص نمی شناسه دلیلی نمی بینم اگه من اون رو از جای دیگه ای می شناسم بهش عرض ادبی بکنم که حکم نوعی از همون رفتارهای امضا گیرانه داشته باشه ...

اما در مقابل عاشق رفتار صمیمانه ی آقای مسجد جامعی ام که در هر مراسمی که میبینیم هم رو ، کلی صمیمانه برخورد می کنه و لپم رو می کشه و من هم علی رغم کلی خجالتی که می کشم کلی لذت می برم که او نه در دوران وزارت و نه بعد از اون هرگز از این برخورد ابایی نداشت و هرگز اینطور نبود که بخواد خودش رو بگیره که مثلا من وزیر هستم یا بودم و ...

خونه که بر می گشتم بعد از همه ی این برخورد ها و فکرها به یه نتیجه رسیدم ، عیب از هر دو طرفه ، هم از طرفی که خودش رو می گیره و فکر می کنه که مقام و پول و استعداد و اینها اون رو برتر از دیگران کرده ، هم از طرفی که فکر می کنه مقام و پول و استعداد و اینها شخص مقابلش رو برتر از خودش کرده ... و متأسفانه همیشه از هر دو نوع هستن و وجود یکی از این رفتارها اون یکی رو تقویت می کنه ...

برام جالبه بدونم این امضا ها به چه درد می خوره !

* این فکر توی کرمان هم به ذهنم رسیده بود ، جایی که دانش آموزها می اومدن تا ازم امضا بگیرن و من امتناع می کردم !

   + ایمن ; ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢۱
comment نظرات ()

برداشت آزاد ...

اولا بهمون هیچی نمی گفتن ، خودمون پا می شدیم ...

بزرگتر که شدیم می گفتن پا شو ،مام تمام قد وای می سادیم ...

بزرگتر که شدیم وقتی می گفتن پا شو ، نیم خیز می شدیم ...

بعد تر هاش ، دیگه وقتی می گفتن پا شو ، پا نمی شدیم !

بار اول که گفتن ، پا نشدیم ... هیچی نگفتن ...

بار دوم هم که گفتن بازم پا نشدیم ... بازم هیچی بهمون نگفتن ...

باز سوم که گفتن و  اومدیم پا نشیم با لگد پرتمون کردن بیرون گفتن برو گمشو ...

حالا چند وقتیه گم شدیم ...

   + ایمن ; ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٢
comment نظرات ()

المپیک و هویت ...

نمی دونم دیشب تو افتتاحیه چی بیشتر از همه توجه شما رو به خودش جلب کرد . صرف نظر از برگزاری خیلی خوب و تنوع رنگها و اینها یه چیزی که خیلی برای من جالب بود این بود که چینی ها رسماً زبان رسمی بازی ها رو چینی انتخاب کرده بودند ! ( لا اقل در مراسم افتتاحیه )

حجم زیاد نوشته هایی که در مراسم استفاده می شد با زبان چینی ، مثلاً اون نمایش جعبه ها که حروف چینی رو می نوشتند خیلی تو چشم می اومد ...

تازه موقع رژه رفتن تیم ها هم ، همه به ترتیب حروف چینی پشت هم قرار گرفته بودند نه به ترتیب حروف انگلیسی که این از اونجا که رژه یه مراسم رسمی محسوب می ه و با مشارکت همه ی کشور ها خیلی توی چشم اومد !

حالا بماند که در تمام مراسم انواع اقسام هنر ها و سنتهای چینی نمایش داده شد ‌( که خب می شه گفت منطقی بود ) اما این حرکته بر اساس زبانی چینی کار کردنشون خیلی باحال بود و یه جورایی دهن کجی بزرگی به باقی دنیا بود .

خوشمان آمد ... مردم میهن دوستی هستند ...

   + ایمن ; ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٩
comment نظرات ()

مغازه ی مواد فروشی !!!

مدتها بود که لا اقل یک روز در هفته شب میدان آزادی بودم و از آنجا برای خانه رفتن سوار خطی های تجریش می شدم ، درست گوشه ی شمال شرقی میدان . در کنار همان تاکسی ها یکی دو نفر جوان ترگل ور گل هستند که به شغل مواد فروشی اشتغال دارند! توی این یکسال گذشته زیاد دیدم که درست جلوی مسافرانی که منتظر  تاکسی اند از جمله خودم ، حتی دخترها می آمدند و از آنها مواد می خریدند !! کمی آنطرف تر هم پشت یه سکو می روند و می کشند و ...

دیروز دیگر آن برنامه ی همیشگی تمام شد و به دلیل اسباب کشی باعث و بانی این تردد به همین نزدیکی های خودمانچشمک  ( احتمالاً برای آخرین بار به صورت مدون ) رفتم که سوار تاکسی شوم .اما قبلش به دلیل وجدان درد زیاد با اینکه مطمئن بودم نیروی انتظامی داخل میدان که با مواد فروشها 20-30 قدم بیشتر  فاصله ندارند همه چیز را می دانند رفتم تا به افسر انتظامی شکایت کنم که چرا آنها را جمع نمی کنند  ( آنهم با این همه طرح امنیت اجتماعی و مبارزه با مفاسد و اشرار و ... ):

- سلام جناب سروان ، خسته نباشید .

- سلام ، ممنون ، شما هم همینطور .

- مگه شما ادعا نمی کنید که با مواد فروشها مبارزه می کنید ؟

- چرا ، چطور مگه ؟

- آنطرف تر ، دم تاکسی های تجریش ، 2-3 نفر هستند که به انواع و اقسام معتادها از دختر گرفته تا پیرمرد مواد می فروشند . اون هم جلوی چشم مردم . واقعاً نمی دونید یا نمی خواید اقدامی بکنید ؟

- جوان ، اونور خیابون  به  ناحیه ی انتظامی 118 ستارخان مرتبط می شه باید بری به اونها گزارش بدی . مثلاً ادعا می کنند که کارشون رو خوب بلدند!

- آها ! خسته نباشید !


* یادتان باشد اگه یک روز خواستید مواد فروش شوید کافیست در مرز دو منطقه ی مختلف کار کنید . حتی می شود مغازه زد ! با بیلبورد و ...

** خنده ام گرفت به وجدان دردی که داشتم !!!

   + ایمن ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٤
comment نظرات ()

? how to write

هیچ صفحه ای ارزشمند نیست مگر اینکه وقتی برگردانده می شود، پشت آن زندگی در تپش باشد و به نحو جداناپذیری همه ی صفحه های کتاب را به هم پیوند دهد . قلم را همان لذتی به پرواز در می آورد که مارا به دویدن روی جاده ها وا می دارد . با پایان گرفتن یک فصل ، آدم نمی داند قلم چه ماجرای دیگری را می خواهد تعریف کند ؛

از کتاب شوالیه ی ناموجود نوشته ی  ایتالو کالوینو

* با تشکر از این و آن بخاطر کادوی تولدشان

 

   + ایمن ; ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٠
comment نظرات ()

بعد از مدتها ...

بعد از مدتها دارم آپ می کنم . با برو بچه ها هفته ی پیش رفته بودیم تنگه واشی یا به قول محلی ها ساوشی ... یه اتفاقاتی افتاد گفتم یه نظر خواهی بکنم ، اگه دوست داشتین می تونین نظر بدین :‌

نمی دونم مسیر نیاوران به تجریش رو رفتید تا به حال یا نه ،‌ مسیریه که من لا اقل روزی 2 بار می رم و می آم . کرایه اش هم 300 تومان شده جدیداً . قبلش این رو هم بگم که قدیما به تجریش امروزی می گفتن سر پل تجریش و به میدون قدس امروزی می گفتن تجریش . و احتمالا هم می دونید که الانا ورودیه تاکسی حداقل 100 تومن هست . حالا تصور کنید شما سوار تاکسی نمی شین و برای پرهیز از هرگونه اشتباه می گین سر پل تجریش . راننده هم تا میدون قدس می ره و می گه من دور می زنم یا مثلا شریعتی رو می رم پایین . خب طبعاً با توجه به اینکه اصل مسیر رو هم شما رو آورده توقع داره که کرایه رو کامل بگیره ( تقریبا هفت هشتم مسیر رو آوردتون ! ) دقت کنین که اگه کرایه رو هم ندین احتمالاً مشاجره ی لفظی ای در خواهد گرفت ! این فرض رو هم بکنید که کلی بار دارین و رسیدن به مقصد با توجه به شیب زیاد بسیار سخت خواهد بود !

خب حالا سؤال اینه که شما چکار می کنین ؟‌

1. کرایه رو کامل می دین و می رید اون طرف خیابون و دوباره  100 تومن کرایه تاکسی می دین تا یکی ببرتون میدون تجریش !

2. به اندازه یک هشتم کرایه یعنی تقریبا معدل 40 تومن رو از کرایه کسر کنین و اگر راننده اعتراضی کرد می گین که این سهم اون بخشیه که من رو نمی بری و  بعد هم می رید اونطرف  و یک تاکسی می گیرید و 60 تومن باقی مونده رو از جیب مبارک می دید تا به تجریش برسید !

3. 100 تومن معادل کرایه ای که باید برای رسیدن به تجریش بدین رو کسر می کنین و به داد و بیداد های احتمالی راننده هم توجهی نمی کنین و می رید اون سمت خیابون و تاکسی می گیرید .

4. کرایه ای کسر نمی کنین و برای اینکه پول بیشتری هم ندین علی رغم بار سنگینی که دارین از پای مبارک استفاده کنین و سختی راه رو به جون می خرین .

   + ایمن ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۸
comment نظرات ()

گرایش ...

گرایش فوق لیسانس : سیستمهای پیچیده ...

گرایش دکترا : سیستمهای خفن پبجیده !

   + ایمن ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢۱
comment نظرات ()

ٍESR ...

تشدید دقیقاً وقتی رخ می ده که الکترون تصمیم می گبره تنها باشه !

می فهمی که ؟ ESR رو می گم ... با الکترونهای کوپل شده کاری نداره !

 

پینوشتهای بی ربط :

1. از وقتی این گوگل ریدر اومده نون این کانتر بلاگ ما آجر شده . الآن فقط روزانه ۲۰ تا ۳۰ بار از طریق خود بلاگ باز می شه که توی کانتر بیافته ... حالا بماند که نمی دونم 20 ام و 21 ام خرداد چه خبر بوده که 155 تا بازدید در یکی و 83 در اون یکی ثبت شده !

2. شدم مثل علی دایی ، بعد از دوران بازیگری , حالا می خوام در قالب مربی هم جام رو کسب کنم ...

   + ایمن ; ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۳
comment نظرات ()

هر کسی از " زن " خود شد یار من ...

١. سه تا دوست قدیمی (‌ پسر ) دارن با هم حرف می زنن . دو تای اول زن نگرفتن . یکی کار آزاد داره و اون یکی هم از این بچه سوسولهای از جیب پدر خور ِ ! سومی هم دانشجوی پزشکیه و تازه گی ها زن گرفته :

اولی به سومی : خاک تو سرت ، رفتی خودت رو بدبخت کردی ، هرچی پول داری حالا باید خرج زنت کنی ...

دومی به سومی : راس می گه ، تازه خره ، کلی مسافرت مجردی و عشق و حال رو هم از دست دادی .

سومی به اولی و دومی : ساکت شین بابا ... شما ها نمی فهمین چقدر برا پروستات خوبه !!!!!!!

 

2. پیامک تبلیغاتی : هقته ی قوه ی قضاییه در سال توآوری و شکوفایی گرامی باد ( آیا می دانید تا پایان تیر 1387 تمام دادگاه های تهران مکانیزه می شوند ؟‌‌ )

فکر کنید : از آخر تیر بجای قاضی ربات می زارن ، تازه دیگه به منشی دادگاه هم نمی شه زیر میزی داد چون هم میزی وجود نداره هم  احتمالاً منشی هم از این خانوماییه که فقط صداشون می آد!!  (‌مثل تو بانک )

 این دومی قابل توجه آقایونی که کارشون زیاد گیر دادگاه ...

 

پینوشت : دوستان دبستانی که دنبال غلط دیکنه ای هستن ، اسم به عمد اینجوری نوشته شده !

   + ایمن ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱
comment نظرات ()

بیمه ...

داشتم از روی جدول خیابان راه می رفتم یاد سال پیش افتادم که با داییم کَل انداختیم که از روی یه لوله ی آب کاملاً خیس که از روی رودخانه ی رودبارک در کلاردشت رد می شد عبور کنیم و بریم اونور ... به شدت سخت بود ، زیر پامون حدود 5 متر خالی بود و لوله هم کاملاً خیس ، بدون هیچ دستگیره ای ... بعد مقایسه کردم با جدولی که داشتم روش راه می رفتم . از نظر ابعاد هیج فرقی نداشتن ، اما از روی اون بسختی می شد رد شد و حتی جندین بار نزدیک بود بیافتم ، اما اینجا و از روی جدول هیچ مشکلی نبود .
من رو یاد موضوع بیمه می اندازه ، بیمه مثل همون زمینیه که به جدول نزدیکه ... به تو اطمینان می ده که اگه از روی جدول بی افتی اتفاقی برات نمی افته ... و اون وفته که تو با اطمینان بیشتری قدم بر می داری و کمتر دچار خطر می شی ... به جورایی غیر از حمایت بعد از خطر ، بیمه نقش پیشگیری از خطر رو هم داره ایفا می کنه ...

   + ایمن ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢۳
comment نظرات ()

وات آی سِی چوز ...

تو راه که داشتم می اومدم خونه به خودم فکر کردم . به آینده ای که برای خودم ترسیم کردم و اینکه چقدر ممکنه به وقوع بپیونده ... بچه ها انتخاب رشته کردن ، من هم ... و حالا تقریباً می شه گفت هر کس با تقریب خوبی مسیر انتخابی خودش رو برای 50 سال آینده انتخاب کرده . یکی می شه آقا مهندس ولی قید از ایران رفتن رو می زنه ، اون یکی می خواد بره ، یکی دیگه می ره سربازی و بعد هم می خواد کار کنه ، یکی می خواد مدیریت بخونه و خلاصه هر کی یه جوری خودش رو در یه مسیری فرار داده ...

به این فکر کردم که اگه من بچه ی اول خانواده مون نبودم حتماً کلی همه جیز فرق داشت . مدرسه ام ، درس خوندنم ، تفریح ام ، برای کنکور خوندنم ، وارد دانشگاه شدن ، دوستی هام ، فوق دادن و ...

با تقریب خوبی برادرم دقیقاً زندگی من رو نگاه می کنه و می بینه که از کدوم بخشهاش خوشش می آد اونها رو عیناً انجام می ده و از کدوم بدش می آد و اونها رو انجام نمی ده ...

اما من هرگز همچین موقعیتی رو نداشتم ، همیشه خودم باید تصمیم می گرفتم این مسیر رو برم یا نه ، برم علامه حلی یا نه ، فیزیک بخونم یا نه ، برم فیزیک بهشتی یا نه ، مستقل بشم یا نه ، با فلان استاد کار بکنم یا نه ، سال کنکور کار رو بزارم کنار یا نه و حالا هم انتخاب رشته ...

ناراضی نیستم ، اصلاً هم پشیمون نیستم ، تجربه هایی که دارم رو دوست دارم ، استقلال و حتی لذت پول نداشتن ! و خیلی سختی های دیگه رو دوست دارم ... اما گاهی زیاد باید فکر کنی و گاهی از عدم موفقیت می ترسی ... گاهی حس می کنی شاید راه برگشتی نباشه ... گاهی می خوای یه علامت ، یه نشانه ، یه چراغ مسیر درست رو بهت نشون بده ... اینجور مواقع فقط اینجوری می شه خودت رو راضی کنی که تو انسانی ... برای فکر آفریده شدی نه برای تقلید ...

   + ایمن ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۱
comment نظرات ()

virtual world 2 ...

خب حالا بیاین در مورد پست قبلی کمی بحث کنیم :

 

موضوع از اونجا شروع می شه که چون انسان در دنیای اینترنت در یک جهان کاملاً مجازی به سر می بره تا حد زیادی حقیقت دچار آشفتگی می شه ! می پرسید یعنی چی ؟ مثلاً توی 2 تا متن چتی که در پست قبلی نوشتم دقیقاً یک سؤال ازguy پرسیده می شه . اما واکنش اون نسبت به مخاطب ها چیه ؟ اولی کسیه که ادعا می کنه ایرانیه ، خب guy هم طبیعتا واکنشش اینه که جواب نمی ده ، چون حس می کنه این یه مطلب خصوصیه و دور اندیشیه اون بهش می گه که شاید مخاطب بعداً آشنا در بیاد و گنده کار در بیاد .

 

اما در مورد دوم ، با فهمیدن اینکه مخاطب خارجیه بدون هیچ مشکلی همه چیز رو برای اون تعریف می کنه ! چون احتمالاً داره به این موضوع فکر می کنه که هیچ آشنایی در شهر نیویورک نداره پس عیبی نداره اگه اهالی نیویورک کمی از مسائل شخصیه اون بدونن !

 

حالا بیاین از یک طرف دیگه به ماجرا نگاه کنیم ، اگه اون خارجیه ایرانی بود چی ؟

 

مغز ما به خاطر حضور مداوم در یک دنیای واقعی با یک سری قواعد خاص دیگه ، وقتی وارد فضای مجازی می شه همه چیز رو همونطور که در دنیای واقعی هست شبیه سازی می کنه ، مثلاً ما معمولاً به راحتی از روی صدا ( زبان ، لهجه ، میزان زمان لازم برای انتقال صدا و ... ) چیزهایی از قبیل مکان تقریبی اون شخص یا ملیت اون رو می فهمیم ، اما در مورد متن در عالم مجازی اینها صادق نیست . خب اینها چه جوری جایگزین می شن ؟ با اطلاعاتی که از خود شخص می گیریم  و بزرگترین مشکل همینجا رخ می ده ! ما چرا باید به اون آدم اعتماد کنیم ؟ اون می تونه همه چیز رو وارونه جلوه بده . دقیقاً همینجاست که بحث حریم خصوصی و security  مطرح می شه . خب طراحان برای مسائل حیاتی مثل ارتباطات اقتصادی تدابیری می اندیشن ، اما در مورد ارتباطات انسانی چی ؟  باز ابزارهایی مثل webcam  داره کم کم این اعتماد سازی رو ایجاد می کنه ( البته نه کامل ) ، اما آیا ما می تونیم چون طرف مقابل این ابزار رو نداره به اون بگیم که تو دروغ می گی ؟! واقعاً هنوز برای خیلی از این مسائل راهکارهای عملی و ساده ایجاد نشده ، دنیای مجازی اینترنت برای تسهیل در ارتباط و افزایش سرعت انتقال داده بکار می ره  ، اما این میون خیلی راحت تر از دنیای واقعی می شه اطلاعات رو تغییر داد !

 

پس فقط یک راه می مونه ! استفاده از شرافت انسانی ... اینکه اگه موقعیت سوء استفاده هم داریم باز هم این کار رو نکنیم ، اینکه اگه می تونیم به دروغ حرفهایی بزنیم که ممکنه در تصمیم گیری طرف مقابل تأثیر بگذاره این کار رو نکنیم . اما واقعاً چقدر به این موضوع پایبندیم ؟ می شه گفت تقریباً اصلا وجود نداره ... شاید برای همینه که اصطلاح net is a mask کم کم داره به عنوان یک پیش فرض رایج در می آد .

 

دقیقاً عدم اعتماد مردم کشورهایی مثل ایران به ارتباطات رایانه ای ( مثلاً ارتباطات اقتصادی ) از همین موضوع نشأت می گیره که هنوز نه از امکانات امنیتی خوبی که اعتماد رو بالا ببره برخوردارند و نه راستگویی و شرافت انسانی در عالم مجازی چیز قابل اعتمادیه .

 

پی نوشت :

 

بحث طولانی و رایجیه ... در مجامع مختلف هم زیاد بهش فکر می شه و دارن روی بالا بردن سطح اعتماد و نزدیک کردن عالم مجازی به عالم واقعی فکر می کنن . من صرفاً خواستم اشاره ی کوچکی داشته باشم ، شاید بزودی ماجرایی رو براتون تعریف کنم که متوجه بشید چرا این بحث رو مطرح کردم .

 

راستی در مورد موضوع چث و کامنت علیرضا در پست قبل هم باید بگم که هیچ عمدی در کار نبود ، صرفاً چون یک موضوع نسبتاً شخصی محسوب می شد بیانش کردم ، هر موضوع دیگه ای هم می تونه جایگزین بشه ، بحث سر نوع ارتباطه نه موضوعش . هر چند جداً این موضوع ها هم می تونه مورد نقد قرار بگیره چه در واقعیت چه در عالم مجازی !

 

   + ایمن ; ٤:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۳٠
comment نظرات ()

virtual world...

اپیزود اول :

someone : salam

guy : salam , shoma ?

someone : ye bandeye khoda !

guy : bebakhshid man ahle chat ba gharibe ha nistam !

someone : khob bashe baba , man sara hastam , 20 , ahvaz . shoma ?

guy : hesam , 21 , tehran .

someone : gf dari ?

guy : na , dashtam , beham zadim . to chi ?

someone : man ke malume gf nadaram  

guy : manzuram bf e ...

someone : na nadaram . chera beham zadi ?

guy : bebakhshid , khosoosie ...

someone : bashe har jur rahati ...

guy : man dige bayad beram , kari nadari ?

someone : khosh hal shodam bahatun chat kardam , bye ...

guy :

اپیزود دوم :

someone2 : hi

guy : hi

someone2 : asl ?

guy : 21/b/teh   u ?

 someone2 : 20/g/newyork ... any gf ?

guy : recently no ...

someone2 : why ?

guy :  I didn't like her ... you know , she asked me go her home every day and buy her a gift , and I couldn't make her satisfied every time  recently I found out she has another bf ... so ...  

someone2 : wow ...

someone2 :  I`ve got to go now !

someone2 : nice to chat you

guy : me too , bye

someone2 :  bubye

پی نوشت :‌

الآن منظورم رو نمی گم ... خودتون یه ذره روش فکر کنین ... تحلیلش کنین ... اصلاً شاید بعداً هم نگفتم ...

   + ایمن ; ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢٢
comment نظرات ()

قرمز ...

بی حس شدنشان را دوست دارم . وقتی رنگشان به سفید می زند و دیگر می توان تضمین کرد که خونی در آنها باقی نمانده . در آن لحظات وقتی بر رویشان می ایستم چه احساس بی وزنی ای در وجود فروان می کند . هیچ چیز را حس نمی کنم . انگار روی هیچ ایستاده ام و نیرویی به اندازه ی هیچ من را نگه داشته است . و آنگاه ، ناگهان صدای برخورد خون با دیواره رگ را می شنوم که همچون جوانکی دیوانه در شاهراه رگ جولان می دهد و به در و دیوار می خورد . و بعد نوبت گرماست ، حرارت به ناگه در رگ بالا می رود ، وقتی سرد است انگار نیست ... اما حالا حیات و احساس هم با خون به رگهایم برمی گردد و ... و دوباره قید روی زمین ایستادن را حس می کنم ... و باز مجبورم رنگ عوض کنم ... زندگی کنم ...

   + ایمن ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱٥
comment نظرات ()

وقتی من کثیف می شوم ...

چند روز پیش داشتیم با جمعی از بروبچه ها سوار بر اتول آقا مهرتاش به سمت تهران می اومدیم که ...

 

راستش از شب زنده داری ِ 2 شب قبل من بس خسته بودم و دیگه تو ماشین در راه برگشت خمار ِ خمار ، در حقیقت به فاز پرت و پلا رسیده بودم که خودش ماجراها داره که بعداً شرح می دم . تو راه با اینکه در خواب و بیداری به سر می بردم یه چیزایی هم می شنیدم و می فهمیدم که بحث ، بحث ِ نسبی بودن اخلاق ِ . خوب من خودم هم از طرفداران نسبیه نسبی بودن اخلاقم ... در این مورد هم اگه جون دفاع داشتم با مهرتاش هم جبهه می شدم که آره آقا جون اخلاق در خیلی از موارد نسبیه . اما خوب هیچ چیز بهتر از تجربه ی عملی نیست و منم اون موقع اونقدر خوابم می اومد که توان شرکت در بحث رو نداشتم ...

 

من تو همون شیش و بِش ِخواب و بیداری بودم که یه هو از پشت یه 260 زد بهمون و ما هم متعاقباً با اتوبوسی که جلومون بود برخورد کردیم . خسارت به اتوبوس در حد 200 تومان بود و به عقب ماشین ما هم همین حدود . اما از بد شانسی جلوی ماشین ما درست در ناحیه ی قفل کاپوت با اتوبوس برخورد کرده بود که ظاهراً طبق نظر اهل فن در این شرایط تنها چاره تعویض کاپوته که خرجش یه 400 تومانی می شد . خب این وسط ضرر کرده ی اصلی مهرتاش بود که باید طبق قانون خرج جلوی ماشین رو خودش می داد و بیمه فقط خرج اتوبوس رو می داد و البته بیمه ی ماشین عقبی هم خرج عقب ماشین مهرتاش رو ...

 

بنده از اونجا که گوش شیطون کر سابقه ی ترکوندن ماشین زیاد دارم نسبت به باقی حضار آشانایی بیشتری با مراتب افسر آمدن و بیمه و این چیزها داشتم و این میون مهرتاش هم که بار اولش بود تصادف کرده بود ، کمی هول شده بود .

 

خلاصه ما منتظر افسر شدیم و ایشون که تشریف آوردن همین نظرات رو تکرار کرد و در ادامه هم عنوان کرد که اگر راننده ها توافق نکنن باید هر 3 برن پارکینگ تا فردا البته منظور ماشین راننده هاست نه خودشون ... مهرتاش که کمی ناراحت هم بود از قضیه ی کاپوت و اینکه باید خرجش رو خودش می داد به آقای پلیس با اعتراض داشت می گفت که خوب مقصر که من نبودم و اون اگه به من نمی زد من به اتوبوس نمی خوردم . در همین لحظات من هم تو ذهنم داشتم به راههای غیر اخلاقی از جمله رشوه فکر می کردم که خود آقا پلیسه چشمک رو زد و با گفتن این جمله که " این راننده ی منم آدم سگیه و باید دمش رو دید " دستم اومد که بله ایشون هم اهلشه...

 

خلاصه جَلدی با مهرتاش پریدیم تو ماشین و 30 تومان جمع کردیم و اومدیم پایین . منم اول اومدم مزه دهن یارو رو ببینم که وقتی گفت هر قدر داری بده منم 20 تومان بهش دادم و اونم راضی ... نتیجه اینکه این آقا هم فقط ماشین عقبی رو مقصر کرد و نهایتاً کل خرج قرار شد از بیمه ی ماشین عقبی پرداخت بشده و نهایتاً هم کروکی رو داد به ما و ما هم نیشمون تا بناگوش باز شد و ...

 

سوار که شدیم از اونی که کمی مخالف کار ما بود و به من که باعث و بانیه این کار بودم گفته بود کارم پست ِ گفتم تقصیر کی بود ؟ اونم اضعان کرد که عقبی ... گفتم خوب انصاف بود مهرتاش 400 از جیبش می داد صرفاً به خاطر عاجز بودن قانون در رعایت عدالت ؟ گفت نه ... منم گفتم ، آفرین ، پس می بینیم با اینکه رشوه در عامه چیزه بدیه اما اینجا باعث به نون و نوایی رسید یک آدم زحمت کش و در عین حال اجرا شدن کامل عدالت بود ... پس در اینجا دیدیم که اخلاق یک چیزه نسبیه ...

 

 

پینوشت :

 

اون موقعی که تو خواب و بیداری بودم و در عین حال به این فکر می کردم که کاش مثل کلاسهام می شد اینجا هم همه چیز رو عملی اثبات کرد ، عمراً فکر نمی کردم موقعیتش به این خوبی ایجاد بشه ...

 

یادمه از دوران دبیرستان هم هر وقت به حرفهای کتاب دینی فکر می کردم در این مورد نمی تونستم خودم رو قانع کنم که اخلاق نسبی نیست !

 

خوب شما چی میگین ؟ اخلاق نسبیه یا نه ؟

   + ایمن ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱۳
comment نظرات ()

حقیقت ...

آدمها رو می شه به سه دسته تقسیم بندی کرد :‌

اول اونهایی که نمک نمی خورن .

دوم اونهایی که نمک می خورن و نمکدون رو سالم نگه می دارن .

سوم اونهایی که بعد از خوردن نمک نمکدون رو می شکونن !

   + ایمن ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢۱
comment نظرات ()

نیاز ...

فقط وقتی یه چیزی رو نداری ارزشش رو می فهمی ... این  رو همه قبول دارن ...  از ارسطو بگیر تا من ... تو هم قبول کن ... فقط یادت باشه ، اینا رو بنویس یه جا ...

   + ایمن ; ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱٠
comment نظرات ()

خبر ...

داشتم مطالبی رو می خوندم که این چند وقته توی سایت های خبری مختلف از هک شدن پرشین بلاگ نوشته شده ... شنیدید دیگه ؟‌ چند وقت پیش به سایت persianblog.ir حمله شد ... البته نه فقط به این سایت که به حدود 700 سایت فارسی زبان دیگه ... مسئولین سایت اول فکر می کردن موضوع یه چیز عادیه که بزودی حل می شه و صرفاْ یه شاسگولی خواسته اینا رو ادیت کنه ، غافل از اینکه حالا حالا باید بدون دنبال این آدرس تا شاید دوباره بتونن از سرور آمریکاییشون بگیرن ... چون حضرت هکر این آدرس رو مال خود کرده و طبق قوانین بین المللی اینا ۲ تا چاره دارن ... اول اینکه برن سراغ آدرسی که این هکر از خودش باقی گذاشته ، اگر آدرس واقعی باشه ( طرف ظاهراً خودش رو عرب معرفی کرده و ساکن لبنانه ... اما در سایت های هک شده هم پرچم لبنان دیده می شه هم عراق ) از طریق مقامات قضایی می تونن علیه اش اقدام کنن ... اما اگه آدرس واقعی نباشه ، پس از طی مراحل قانونی سرور ، آدرس رو به ایرانیها بر می گردونه ... البته اینا صرفاً مطالبیه که صاحبان سایت ادعا می کنن و اینکه تا چه حد بتونن موفق باشن خدا می دونه ... بهر حال تا موقعی که این مشکل حل نشه com. به ir.  تغییر کرده که مشاهده می کنین ...

چندتا چیز به دهنم رسید ... اول اینکه مدتها بود ایرانیها ادعا می کردن که خفن ترین هکرهای دنیا ایرانی هستن ... حالا خوب سرشون به سنگ خورد ... دوم اینکه این همه شعار های نژاد پرستانه ای که توی سایتهای هک شده از طرف هکرها بر ضد ایرانی ها و در راستای ایجاد اختلاف بین عرب و فارس وجود ( مثل اینکه : " فکر کردید همه چیز تموم شده ؟ شما در مورد خلیج عرب چی فکر کردید ؟ " ) صرفاً نشان از دست سومی داره که اصلاً بدش نمی آد میونه ی این دو جماعت به هم بخوره ... البته تحلیل دیگه می تونه این باشه که واقعاً این اختلاف وجود داره ... که اصلاً بعید نیست ، اما خوب نه در کل جامعه ی عرب و فارس که در بین یک سری اقلیتها و در حقیقت هیچ کدوم از این دو ملت نژاد پرستانه ای نیستن ، لا اقل ما ها که نیستیم ( سعی می کنیم نباشیم D: ) ... سوم اینکه ، فکر می کنم مدیران این سایت مسؤلیت خطیر تری در مورد بلاگها دارن که حالا خوب بهش واقف شدن ، و احتمالاً با ضرر مالی و اعتباری ای که بهشون خورده حسابی فهمیدن که دشمنهایی هم دارن و باید هشیارتر باشن ...

از همه ی این بحثهای که بگذریم ، باید بگم واقعاً خوشحالم که دوباره بلاگم رو دارم ... جداً تو این حال و روز بهش احتیاج دارم ...

و چند تا پیشنهاد به دوستان بلاگ دارم :

1. با توجه به این موضوع که دیگه نمی شه به امنیت بلاگهامون اعتماد کنیم ، اگه واقعاً نوشته هاتون براتون مهمه پیشنهاد می کنم صفحات بلاگتون رو روی رایانه ی خودتون ذخیره کنید ... راههای مختلفی هست که ساده ترین و ابتدایی ترینش save as کردن دونه دونه ی صفحاتتونه ... که البته اگه سابقه ی زیادی دارین طول می کشه ... اما راهکارهای دیگه ای هم هست که ساده تره ... مثل استفاده از نرم افزار های مختلف ...

2. یه سر به لینکهایی که توی بلاگتون قرار دادین بزنین و اون هایی که ماله پرشین بلاگه رو از com. به ir. تغییر بدین ...

3. پیشنهاد می کنم اگه قالب بلاگتون رو خیلی دوست دارین ، عکسها و آیکونهای اون رو جای دیگه ای آپلود کنین یا لا اقل روی رایانه ی خودتون ذخیره کنین تا اگه بعداً قالبتون حدف شد یا هر اتفاقه دیگه ای براش افتاد خودتون بتونید اون رو بسازید ...

پینوشت :

فکر کنم این اولین باریه که یه همچین متنی رو نوشتم ، چیزی که نه ادبیه ، نه احساسی ، نه هنری ... کاملاً شبیه این پستهایی شده که توی بلاگهای رسمی و خبری نوشته می شه ... بهر حال لازم بود ... شاید جهت خبر رسانی چون می دونم خیلی از برو بچه ها زیاد اطلاعاتی نداشتن در این زمینه و حتی خیلی ها هنوز نمی دونن که بلاگشون رو آدرس ir. فعال شده ...

   + ایمن ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۳۱
comment نظرات ()

تپه ماهور ...

آب که بالا می آید مجبورم روی تنها نقطه ی بلند این اطراف بایستم تا غرق نشوم ...

 آب که پایین رفت چند هفته ای  وقت دارم دوباره خانه بسازم، اما باز هم سیل می آید و خراب می شود و ...

هفته ی پیش لاکپشتی که از کنارم می گذشت گفت : " دفعه ی بعد آن بالا خانه بساز " ...

 

   + ایمن ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٩
comment نظرات ()

خبر جدید ...

امروز یکی گفت خیلی بی انصافم ... گفتم بگم همه بدونن ...

   + ایمن ; ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

... Circle of life ...

- change is good .

- yeah , but it`s not easy.I know what I have to do but going back means

I`ll have to face my past .

I`ve been running from it for so long .

- oh, yes , the past can hurt . but the way I see it , you can either

 run from it or learn from it !

   + ایمن ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٦
comment نظرات ()

...

یه آدم کور هیچ وقت از ما طلبکار نیست ، اما اگه یه روزی یه چاله ای جلوی پاش باشه و  بهش نگیم ، ما بدجوری بدهکار اون می شیم .

پ.ن. این روزا زندگیه  یک نواختی دارم ... دور از هیجان ( چه خوب ، چه بد ) ... سکوت ... عین آبی اقیانوس آرام تو یه ظهر آفتابی درست توی طول جفرافیایی 160 درجه و عرض جغرافیایی 13 درجه ... و البته تنها ... به دور از هر انسانی ...

این جمله رو از یه سریال که اتفاقی می دیدم شنیدم ، نمی دونم فیلم خوبیه یا نه ، اما این جملش خیلی به دلم نشست ، گفتم محض خالی نبودن عریضه و جهت اطلاع حیات بعد از گذشت یک هفته یه چیزی گفته باشم ...

   + ایمن ; ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٠
comment نظرات ()

راننده های تیزهوش ...

روی شیشه ی تاکسی نوشته بود :

نرخ تاکسی های داخل شهری :

ورودی ۱۰۰۰ ریال تا ۵۰۰ متر مسافت آزاد

پس از طی ۵۰۰ متر تا کیلومتر ۷ هر ۱۰۰ متر ۳۵ ریال اضافه

پس از کیلومتر ۷ هر ۱۰۰ متر ۲۵ ریال اضافه

در سرعت های کمتر از ۱۰ کیلومتر بر ساعت هر دقیقه ۲۰ ریال

از ساعت ۲۴ تا ۶ صبح ۲۰ درصد به این نرخ افزوده می شود .

* نتیجه ی اخلاقی :

شهروندان گرامی ، اگر مایل هستید سر مبارکتان کلاه نرود قبل سوار شدن به تاکسی ابتدا دیپلم رشته ی ریاضی گرفته و ترجیحاً برای سهولت در استفاده از این وسیله ی نقلیه ی همگانی ، همراه خود ماشین حساب داشته باشید .

خداییش این راننده ها عجب هوشی دارند که بدون استفاده از تاکسی متر همه ی نرخ ها رو محاسبه می کنند و تا قرون آخرشم می گیرن

   + ایمن ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٢
comment نظرات ()

من عصبانیم ...

آره هنوز عصبانیم ...

یه مشکل بزرگ :

خدا از من باهوش تره ...

نمی تونم ۱۰۰ ٪ پیش بینی بکنمش ...

امروز ازش رودست خوردم ...

 

   + ایمن ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱۳
comment نظرات ()

ز مثل زندگی ...

زندگی تاس ِ خوب آوردن نیست ، با تاس ِ بد خوب بازی کردن است ...

 

   + ایمن ; ٥:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٢
comment نظرات ()

دختر ، پسر ، دعوا ...

۹۰ در صد دعوای پسرها سر دختر هاست ...

۵ در صد سر پول ...

۴ در صد سر فحش ناموسی ...

۱ درصد متفرقه ...

۹۰ در صد دعوای دختر ها سر پسرهاست ...

۵ در صد سر چشم و هم چشمی ...

۴ در صد سر غیبت کردن پشت سر هم ...

۱ در صد متفرقه ...

۱۰۰ در صد دعوای دختر ها و پسرها سر چیزای احمقانه تر از این حرفهاست ...

 

   + ایمن ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۳
comment نظرات ()

... To be a king

A king isn't borned ,

 It's made , by steel , by suffering .

 A king must know how to hurt those he loves .

 Hate is cruel .

 No men nor women have been too powerful or too beautiful

without disaster.

 At last , you laugh when you rise too high .

 

   + ایمن ; ٦:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٥
comment نظرات ()

اخلاق سگی ... اخلاق ماری

بعضی ها وقتی می ری پیششون بهت می گن فلانی ، زیاد به پر و پای من نپیچ ، الآن سگم ... پاچه میگیرم ... این ها سگهای مهربون اند ...

بعضی ها وقتی می ری طرفشون پاچت رو میگیرن ... تو مایه های سگهای شکاری ...  فردا با رفیقت که داری از کنارشون رد می شی می گی بِپا فلانی سگ شده پاچه می گیره ... بعد جا دندونای طرف رو  نشونش می دی ...

اما من از اونجایی که مهربون ام دارم بهت می گم ... طرف من که میای حواست باشه ... من مارم ... مار یه فرق مهمی داره ... اگه بهش کاری نداشته باشی و عین آدم وایسی تا از هر سمتی خواست بره بعد را بیافتی بری پی  کارت ، کاری به کارت نداره ... اما وای به حالت اگه بخوای جلوش وایسی ... دیگه شوخی باهات نداره ... بحث پاچه گرفتن  هم نیست ... نیشت می زنه ... زهر داره ... می میری بیچاره ...

حالا فقط فرق من  تو طایفه ی مارها با بقیه اینه که نمی کشمت ... زهر و می زنم اما اونقدری که  تا لب مرگ بری و برگردی ... شاید بعضی بگن از مهربونیمه ... بعضی بگن از وحشیگریمه ... اون دسته ی دوم بهتره حواسشون جمع باشه ... ناراحتن می تونم برا اونا بیشتر مصرف کنم ... از خودم بپرسی می گم به تو چه ... دلیلش کاملاً خاصه ...

راسی من از جنگیدن نمی ترسم ... زهر هم به اندازه کافی دارم ... حوصله کسی سر رفت یا احساس کرد خیلی داره بهش فشار می آد من پایم ...

 نیچ نیچ ...

   + ایمن ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۸
comment نظرات ()

دور و نزدیک...

روی آیینه ی ماشین نوشته بود :

"اجسام نسبت به آنچه دیده می شوند به شما نزدیکتر اند ."

زیرش نوشتم :

"افراد نسبت به آنچه دیده می شوند از شما دورتر اند ."

   + ایمن ; ۳:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۳٠
comment نظرات ()

یه سؤال ...

به نظر شما اگه یه مشت احمق وجود داشته باشند که با هر حرفی زود تغییر مسیر بدن ... کسایی که به قول یه دوست خوب اون cpu  کوچیکه تو اون بالای سرشون رو حتی تا آخرین لحظه هم بکار نمی ندازن ، و درست در همین حال یه مشت آدم با هوش و فرصت طلب هم باشند که بخواند این احمق ها رو به راه خودشون بکشونند ... کدومش درست تره ؟

- احمق ها رو بفرستیم تو یه اتاق که با خودشون سرگرم باشند و اون با هوش ها دستشون به اینها نرسه . ( البته یه ذره سنگ دل باشیم می شه اونا رو کشت )

- اون با هوش ها رو بفرستیم تو یه اتاق و در و ببندیم که تا می تونند مغز همدیگر رو بخورند .(بازم با کمی چاشنیه سنگ دلی همون کار قبلی رو میشه کرد )

- سکوت کنیم ...(معادل همون خفه شو بابا به تو چه ! )

   + ایمن ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

شب قدر ...

حرف هام کم شده .... بیشتر فکر می کنم .... در مورد همه چیز و هیچ چیز ... اما این دلیل  نمی شه که شب قدر رو فراموش کنم ...

خیلی ها عقیده دارن و خیلی ها عقیده ندارن ، اما فکر کنم همه این رو قبول دارن که خوبه آدم یه شب تو سال رو لا اقل با خودش خلوت کنه ... حالا بعضی ها در این خلوت خدا رو هم پیش خودشون دارن بعضی ها ندارن ... شما ها خودتون رو بخشیدین ؟ به این فکر کردین که از زندگی ای که تا آلان کردین راضی هستید یا نه ؟‌ به این فکر کردین که جایی که دارین می روید رو دوست دارین با تمام وجود یا نه ؟ ‌به این فکر کردین هدفی که زندگی خودتون رو دارین براش صرف می کنید ارزش اون رو داره یا نه ؟‌

 اینها  می تونه چیزایی باشه که ما تو شب قدر خودمون باید بهشون فکر کنیم و البته خیلی چیزای دیگه که باید فکر کنیم و نگفتم ..... و مهمترین سؤال برای خیلی ها : خدا ، الله ، GOD ، اهورامزدا یا هر اسم دیگه ای که براش تو ادیان مختلف در نظر دارن ... اون از ما راضی هست یا نه ؟

ما در کدام آسمان و برای کدامین هدف بالهایمان را گشوده ایم ... کوه های پیش رو را به امید کدامین اِلدورادو پشت سر می گذاریم ؟ آیا جوابی برای این سؤالهای خود داریم ؟

   + ایمن ; ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۳
comment نظرات ()