پرواز به اوج

به همین سادگی...

اردشیر کاویانی در سال ۱۳۲۵ در خانواده ای مذهبی در شهر اصفهان بدنیا آمد . در ۶ سالگی وارد دبستان دکتر افجه ای شد و در ۱۲ سالگی پس از اتمام دبستان به همراه خانواده اش به تهران مهاجرت کرد و تحصیل را بدون هیچ دغدغه خاصی در دبیرستان البرز ادامه داد . هرچند که تنها چند بار با همکلاسی هایش بر سر توهین به آیت الله بروجردی مشاجره کرد . دبیرستان را با معدل ۱۵ به پایان رساند و از آنجا که هیچ علاقه ای به ادامه ی تحصیل نداشت به نزد دایی اش رفت و در دکان عطاری وی مشغول شد . در سال ۱۳۵۰ پس از ۷ سال شاگردی به مدد اندک پولی که پس انداز کرده بود و کمک پدرش از دایی مستقل شد و در همان راسته ی عطارها حجره ای برای خود دست و پا کرد . ۲ سال بعد دایی اش فوت کرد و به اعتبار نسبت فامیلی به جای او نماینده ی صنف عطار ها شد . سالی دو بار به کاشان و دو بار هم به شیراز می رفت تا عرقیات و گیاهان دارویی تهیه کند . معتقد بود این کار را خودش رأساً باید انجام دهد و به واسطه هایی که از شهرستان جنس می آوردند اعتماد نمی کرد . در سال ۵۵ پدرش از دنیا رفت ولی او و خواهران و برادرانش به احترام مادرشان ارثیه را دست نخورده باقی گذاشتند . 

 سال بعد که مادرش هم بر اثر بیماری سل به نزد پدر رفت ، او در جریان تقسیم میراث با زیرکی سهم پدر از دکانش را  از دید خواهران و برادران پنهان نگه داشت تا علاوه بر ارثیه آن را نیز از خود کند . سال ۵۷ درست در بحبوحه ی انقلاب با دختری ۲۵ ساله از خانواده  ی  مادری اش ازدواج کرد که ثمره اش فرزندی نبود ! کاویانی هرگز به سیاست وارد نشد و برای همین از شکنجه های ساواک و البته بگیر و ببند های پس از انقلاب مصون ماند . در سال ۶۵ به پیشنهاد یکی از همکارانش به شراکت در معامله های کلان دست زد . لیکن چهار سال بعد با کلاه برداری شرکایش مواجه شد و یک سال بعد هم ورشکست شد .

به اجبار با تنها پولی که برایش مانده بود و کمی قرض از دیگران یک پیکان دستِ دوم خرید و به مسافرکشی پرداخت . در سال ۷۰ با دوندگی های  فراوان در خط آزادی - تجریش به استخدام تاکسیرانی در آمد . کم کم با همنشینی با رئیس خط که به تریاک اعتیاد داشت ، خود نیز معتاد شد . سال بعد هم همسرش به همین دلیل او را ترک کرد . ۵۰ ساله بود که بر اثر شکایت تعدادی از مسافران من باب اعتیاد شدید جواز تاکسیرانی اش معلق گشت و وی نیز به دلیل بدهکاری های بسیار مجبور به فروش ماشینش شد . از آن به بعد به عنوان خط نگهدار برای تاکسی ها مسافر جمع می کرد و از راه اندک دستمزدی که از راننده ها می گرفت خرج دوا و خوراک خود را تهیه می نمود . ۱۳ سال به همین منوال گذشت تا نهایتاً در یکی از سه شنبه های سال ۱۳۸۸ در سن ۶۳ سالگی در حالیکی از شدت اعتیاد تعادل خود را از دست داده بود در یکی از دستشویی های میدان آزادی به زمین خورد و بر اثر برخورد سرش با لبه ی دیوار از دنیا رفت . جسدش ساعتی بعد در حالی که دهانش کف کرده بود و غرق در خون بود پیدا شد و جمعه ی همان هفته در قطع ی ۱۳ بهشت زهرا به خاک سپرده شد .

پی نوشت :

۱. منظور دارم ، همینجوری ننوشتمش ... هرچند تو دانشگاه بود و اینجا اکثر کارام همینجوریه ...  

   + ایمن ; ٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٩
comment نظرات ()

من و کشتیم ...

قبل از این که بخونین یه توضیح :‌

این رو با لهجه جنوبی نوشتم ، اِعراب گذاری هم کردم اما خودتون هم سعی کنید با همون لهجه بخونید . جداً مؤثره . امیدوارم همتون نظر بدین . نقد هم نکردین لا اقل دید کلی تون رو بگید لطفاً :

هر روز می اُم همیجا ، یک دو ساعتی مونده به غروب می اُم و آدما رو می بینُم . جهانگرد زیاد می آد . هم خارجی ، هم ایرانی . هفته ی پیش با ناخدا دعوام شد .  بوآ رو می گُم . بهش می گُم می خوام بیام بات رو لنج کار کُنُم . می گه نمی شه . هنو بچه ای . منُم که کار ندارُم . همش یَله می دُم تو خونه . اُماه هم که ول کُنِمان نی . از 8 صبح می آد بالا پشه بند یه ریز می گه بلند شو . ما خانِمان 1 اتاق داره . که شبا ناخدا و اُماه می رن آنجا می خوابن . من و رُباب ، خواهرُم رو می گُم ، یکیمان تو سردری می خوابیم یکی می ره پشت بام توی پشه بند . یعنی همیشه دعواست کی بره ، چون جفتیمان از زیر آسمون خوابیدن خوشمان می آد . اما امسال رباب کنکور داره و مجبوره تا دیر وقت درس بخانه . واسه همی معمولاً من بالا می خوابم او تو اتاق ، که برق داشته باشه .  تو کل ایل وتبار ما همین یه نفر درس خان شد . همی باعث شد ناخدا از خیر شوهر دادنش بگذره . من که ششُم ول کردُم . یه مدت رفتُم ور دسته سلمان خان ماهی فروشی کردُم . اما خوشُم نیامد . زیاد غر می زد . منُم تو کتم نمی رفت ناخدا لنج داشته باشه اون وقت مو بِرُم ماهی فروشی کُنُم ؟ خلاصه یه بار که زیادی غر غر کرد منُم سبد ماهی رو ول دادُم تو صورتش و زدُم بیرون . از ترسش تا چند وقت جرأت نداشتُم برُم تو بازار . تا بالاخره ناخدا آمد عذر خواست ازش ، البته بماند که بعدش یه کتک مفصل خوردُم . اُماه قالی می بافه . او ماله ای وِرا نی . ناخدا یه بار که واسه تجارت رفته بوده ابوذبی از یه خان عرب می خرش . البته خودش نمی دانه که ناخدا پاش پول داده . همه می گن یه عیب و ایرادی داره ، چو ای ورا زِند و زا زیاد کردن رسمه ، اما ما همی 2 تاییم . منتها مو فِک کُنُم عیب از ناخداس .  بگذریم . داشتُم از دعوای خودم و ناخدا می گفتم . ها ، می گه باس یه مدت برم ماهیگیری تو لنج عَجَبشیر خان . می گه زودمه باهاش برم تجارت . مو که می دونم واسه چی می گه . جاسم می گُف چند سالیه اونور جَو بندر عوض شده ، دخترا زیاد می رن و می آن ، بخصوص که خیلی از لنج ها که می رن واسه تجارت آنجا چند شبی کارشان گیر گمرک و از این بساطاس . ای جوری بساط عیش و نوششان هم براه می شه . منم اصن برا همی می گُم عیب از ناخداس . فقط یه اجاق کور می تونه تو ای بندرا جز تجارت هیچ کار دیگه ای نکنه . گاه می ره و یه شبه بر می گرده با یه لنج پر از بار . نه که قاچاقا . اصلاً اهل خلاف نی . اُماه می گه واسه درس عبرتیه که از بِرارِش گرفته . می گن قاچاق می کرده ، اما یه بار تو فِرار کشته می شه  . البته خو ناخدام که کار ماله خودش نیس . این وسط فقط کرایه لنج را می گیره . لنج هم داره کهنه می شه ، دیگه بدرد نمی خوره . خرجش رفته بالا . اوهو ... باز از لُبِ کلام دور شُدُم . داشتُم می گفتُم . از وقتی ناخدا نزاش باهاش بِرُم منُم هر روز میام همی جا . جهانگردا دمه غروب می آن لب دریا . می گن منظرش قشنگه . مو که قشنگیی نمی بینوم . البته خو فقط بخاطر غروب نیست که. این کشتیه هم خودش واسه این ندید بَدیدا کلی منظَرَس . می گن زمان جنگ با پرتغالی ها آمده اینجا . البته خودش ماله یونانیا بوده . اسمش چی بود ؟ ها ، آنجلوس . خلاصه به گل می شینه و هیچ کسُم نمی تانه کاری کنه . رفت و آمد بهش نمی شه . متروکس . اینام دم غروب می آن از همین ساحل چندتا عکس ازش می گیرن و می رن . تو کل جزیره این کشتی یکی از مشهور ترین جاهاس. اما بازُم مو نمی فهمُم اینا چرا می گن اینجا منظرش عالیه .  همه جا خو همینه دیگه . اینا دریا ندیدن . بعضی هاشون یه تیپایی دارن که اگه یه روز رباب ایجوری بیاد بیرون نا خدا خونش رو حلال می کُنه . می دانی چیه ؟ اینا فکر می کنن 2 زار پول دارُن خیلی آدمُن .تازه بعضیهاشان همان 2 زار را هم ندارن ! تا هفته ی پیش همش تو کف بودم چه جوری حالشان را بگیرم فکری نشن که خیلی آدمن . آخر سر فهمیدُم . هفته پیش همی که آمدم ، اول یه ذره رفتم لالوشان پلکیدم . هی عین آدُم ندیده ها نگام می کردن و پچ پچ می کردن و می خندیدن . بعضی هاشان هم اسمُم را می پرسیدن . یه بارم یکی شان گفت با دوربینش ازش عکس بگیرم . بعدم 1000 داد بهم . منم گفتم مو که گدا نیسُم . 200 بدی بسه . هی مو رو مسخره کردن . منُم آخر سر گذاشتُم حسابی که شلوغ شد و تو چِش آمدم زدُم به دریا . 20 متر که بری جلو می رسی به زنجیر لنگر و بعد روی آن راه افتادم تا دم کشتی . مثل ای بند بازا هس که توی تلویزون نشان می ده . بعدم از لالوی سوراخای کشتی زدم داخل . همهشان کف کرده بودن . یه پسره آمد ای کار رو بکنه هما اولش کم آورد برگشت . اینا نمی دانن . همه کار را نمی شه با پول کرد . باید بچه دریا باشی تا از این کارا بلد باشی . خودمانیم . آ بالا که رسیدُم تازه فهمیدُم منظره یعنی چه . اینا نمی دانن . روی دکل کشتی یه دنیای دیگس . اصلاً می دانی چیه ؟ بذار ناخدا به لنجش بباله ... اینام به پولشان ... مو حالا دیگه خودُم یه کشتی دارم ...

 

   + ایمن ; ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱
comment نظرات ()

رویاهای دودی ...

 پک عمیقی به سیگارش می زند ، مسیر دود از داخل دهان و حلق و نای و نایژه و بعد هم فضای دالان دالان شش طی می شود . آنجا ذرات سیاه کثافت بر جداره ها می نشیند تا نفس بعدی را سخت تر کند و ملقمه ای از گازهای مخدر و اکسیژن و کمی سم جهت تسریع در امر هلاک وارد خون می شود . تراژدی از مد افتاده ای است ، اما هنوز هم به آن فکر می کند . روایت ریه های کثیف ... این هدیه ای بود که پدرش از کودکی برایش بر جای گذاشته بود و از آنجا که همیشه مادرش نیز پدر را از بابت ظرافت خاصی که در سیگار کشیدن به خرج می داد می ستود این رویا که روزی او نیز مانند پدر سیگار بکشد و به همین دلیل دخترکی زیبا مانند مادرش عاشق او شود کودکی اش را پر از آرزو های دودی کرده بود .

 

 و امروز اولین پکها را داشت می زد ... به دور از هر چشمی ... اول باید به همان تبحر پدر می رسید ... بهترین نوع سیگار را خریده بود و به یکی از بالاترین نقاط شهر رفته بود . از اینکه حس می کرد با هر نفسش به سیاهی این شهر اضافه می شود به خود می بالید . حالا دیگر سیگار به نیمه ی راه خود رسیده بود . کمی به فکر فرو رفت . چگونه است که این مردم همه می گویند سیگار بد است و با این حال نیمی سیگار می کشند و از آن نیمه ی باقی مانده نیمی در کارخانه ی تولید سیگار کار می کنند و الباقی هم یا بیکارند که اگر کارخانه کارگر بخواهد با کله می روند یا جزو گروهی اندک هستند که تارک دنیا شده اند و به تحقیقات پیرامون مضرات سیگار پرداخته اند که البته آنها هم در طول روز از دود سیگار هم قطاران خود بی نصیب نمی مانند ... عمیقتر شد ... این انسانها زندگی می کنند تا نان در بیاورند تا بتوانند به حیات با شکوه خود ادامه بدهند ، به همین خاطر به کارخانه ی سیگار سازی می روند . از کارخانه هم که بیرون می آیند سیگار می کشند تا بتوانند آرامش پیدا کنند تا فردا بهتر کار کنند تا نان بیشتری در بیاورند تا بتوانند به حیات خود با شکوه بیشتری ادامه دهند . بعد گروه تارک دنیا ، تحقیقات علمی می کنند و می فهمند که سیگار عمر را نصف می کند و توان تنفس را کاهش می دهد و کارگران سخت تر می توانند کار کنند  ... اما باز هم فردا انسانها همان مسیر را تکرار می کنند ...

 

دوباره پک میزند ، اینبار با علاقه ی کمتر ... بیشتر فکر می کند ، می گویند انسان موجود هوشمندی است ، پس قضیه چیست ؟ هر چه فکر می کند به بن بست می رسد ... فقط یک جواب دارد ، آنهم آنقدر مسخره است که کودکان هم باور نمی کنند . اما بهر حال احتمالاً تنها دلیلش آن است که محققان آخر جملاتشان نمی گویند که سخت تر کار کردن باعث می شود نان کمتری در بیاورید و زندگیتان کوتاهتر خواهد شد و  شکوه زندگی شما کم می شود ...

 

پک آخر را می زند ، حالا دیگر با بی علاقگی کامل ... نگاهی به فیلتر سیاه سیگار می کند ... آنرا روی زمین می اندازد ... به خودش فکر می کند ... سخت است ، اما باید قبول کند ، پدر و مادرش نیز از همانها هستند ... حتی از امروز خودش ...  بهر حال هنوز آن دختر زیبا را پیدا نکرده ... به خودش قول می دهد که آن دختر که عاشقش شد سیگار را ترک کند ... تنها چیزی که یادش می رود آن است که دختر به خاطر سیگار کشیدن عاشق او خواهد شد ... سیگار بعدی را از پاکت خارج می کند ... اینبار مدل دیگری را برای در دست گرفتن سیگار انتخاب می کند ...

   + ایمن ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٧
comment نظرات ()

زندگی ...

همیشه می گفت سخت ترین کار دنیا ماله اونه . می گفت اگه قرار باشه روزی دهها برگه رو بخونین که بیش از نصفیش پیش بینی مرگ آدمهاست حرفم رو می فهمین . وقتی برگه ای رو از توی پرونده در می آورد ، هر بار که جواب مثبت بود بغض گلوش رو می گرفت . توی این چند سال هر روز روزی چندین بار این اتفاق می افتاد . بعد از این که یه مقدار به خودش مسلط می شد دکمه ی نارنجی روی تلفن رو می زد و از پرستار می خواست که نفر بعدی رو به داخل اتاق بفرسته .

توی صف مریضها نشسته بود . از وقتی یادش می اومد هر سه ماه یکبار می اومد و آزمایش می داد . معمولاً ترجیح می داد هر بار به یک آرمایشگاه جدید بره . بر عکس باقی مراجعه کننده ها خیلی آروم روی صندلیش نشسته بود . به چشمهاش که خیره می شدی حس می کردی به هیچی فکر نمی کنه . دقیقاً به هیچی ... با صدای پرستار سرش رو بلند کرد . انگشت اشاره پرستار در ِ اتاق گوشه ی لابی رو نشون می داد . از جاش بلند شد . انگار همه ی چشمها داشت اون رو نگاه می کرد .

در با یه صدای خشک باز شد . صد بار به مسئول تعمیرات گفته بود به در روغن بزنه اما انگار اون هم از اینکه به این اتاق بیاد می ترسید .  

نمی تونست باور کنه ، این یکی خیلی معصوم تر از اون بود که بخواد این بلا سرش بیاد . با اینکه سعی کرده بود به خودش مسلط باشه باز بغض گلوش رو گرفت . به قیافش می اومد حدود 20 سال داشته باشه . اونقدر زیبا بود که برای ستاره سینما شدن کافی بود تا دم در یکی از این کلاسهای بازیگری بره .  معصومیت زیبایی توی نگاهش بود . برخلاف همیشه که اگه بیمار جوون بود حس می کرد حقشه و باید پای لرزه خربزه ای که خورده بشینه اینبار با تمام وجود دوست داشت این یکی مبتلا نباشه . اما حیف که برگه رو خونده بود . به امید اینکه شاید اشتباهی صداش کردن و یکی دیگه باید بیاد اسمش رو پرسید ، با برگه تطبیق داد ، درست بود .

اونقدر آروم بود که انگار اصلاً براش نتیجه مهم نبود . دانشجوی سال آخر معماری توی یکی از بهترین دانشگاه های دولتی پایتخت . توی گرافیک هم استعداد فوق العاده ای داشت . آروم روی صندلی سفید روبروی دکتر نشسته بود و چشمهای خاکستری زیباش رو به دکتر دوخته بود . حتی انتظار رو هم نمی شد توی چشمهاش خوند . چشمهای زیباش شده بود سدی که ورود هیچ غریبه ای رو اجازه نمی داد .

کار سختی بود و اینبار سخت تر از تمام این چندین سال . همیشه خود مراجعه کننده ها سؤال می کردن . اینجوری برای اون هم ساده تر بود . اگه جواب مثبت بود فقط می گفت متأسفم  و بعد طرف شروع می کرد به گریه . اون هم شروع می کرد به دلداری دادن . بعد هم کمی از آینده می گفت و اتفاقهایی که ممکنه بیافته . کمی از راه های جلوگیری از شیوع که البته معمولاً همه مریضها اونها رو می دونستن . اما اینبار ... دختر کاملاً ساکت جلوی اون نشسته بود . فقط نگاه می کرد . ازش پرسید " برای چی اینجا اومدی ؟ ".

 گفت " برای شنیدن حقیقت ". چقدر خونسرد بود ...  

گفت :" و می دونی گفتن این حقیقت برای من چقدر سخته؟ "

 در حالی که یه لبخند زیبا روی لبهاش بود و چشمهاش غرق در آرامش بود به چشمهای دکتر خیره شد و گفت : " نه ، کافیه به خط سوم برگه ای که جلوتونه نگاه کنید . جواب یا مثبته یا منفی . فقط کافیه جواب رو به من بگید . "

 دکتر بیشتر تعجب کرد . فشار بغض لحظه به لحظه بیشتر اذیتش می کرد . چاره ای نداشت . گفت : " متأسفم ! "

بدون اینکه حتی ذره ای تغییر توی صورتش بوجود بیاد از جاش بلند شد و به سمت در رفت . دم در یه آینه بود . همه ی مبتلا ها بعد از اینکه حسابی گریه می کردن ، قبل از خروج از اتاق خودشون رو توی آینه می دیدن . بعضی ها اشکاشون رو پاک می کردن و بعضی ها هم نه . اونهایی هم که جواب آزمایششون منفی بود ، خوشحال دستی به موهاشون می کشیدن و اگه دختر بودن آرایششون رو چک می کردن و بعد بیرو ن می رفتن . اما اون به آینه هم نگاه نکرد .  دستش که روی دستگیره رفت  دکتر پرسید : " از کجا می دونستی ؟ "

- چی رو ؟

- اینکه جواب دقیقاً کجای برگه ی آزمایشه ؟

هنوز آروم بود .  بدون اینکه برگرده و به دکتر نگاه کنه ، گفت : " از بچگی 3 ماهی یکبار آزمایش دادم . توی این مدت دیگه ریز به ریز اون برگه رو حفظ شدم . "

 حالا بغض دکتر کمتر شده بود . گفت : "  چرا از بچگی ؟ "

هنوز حرفش کامل از دهنش بیرون نیومده بود که دختر ادامه داد : " از وقتی یادم می آد ، توی بهزیستی ، توی مدرسه ، توی دانشگاه ، همه جا ، سایه ی شوم یه لغت روی زندگیم بود ... لغتی که اون روزها با هر شیطنتم عین سیلی توی صورتم زده می شد تا یادم بندازن کی هستم و این روزها عین سایه هر جا می رم باهامه و پشت سرم پچ پچ می شه ... حروم زاده ... آره ... من ثمره ی شهوترانی زن و مردی هستم که هرگز ندیدمشون ... بچه تر که بودم حتی خیرهایی که به بهزیستی می اومدن هم وقتی این موضوع رو می فهمیدن حاضر نمی شدن مخارج من رو تقبل کنن ... اون روزها می ترسیدم از مبتلا بودن خودم ... حالا مدتهاست که با این موضوع هم کنار اومدم که یه روز می فهمم که من هم مبتلا هستم ... یه روز مثل امروز ... "

حالا دیگه دکتر داشت گریه می کرد ... دستگیره رو چرخوند و در رو باز کرد ... تا اومد بره بیرون دکتر پرسید : "حالا می خوای چی کار کنی ؟ "

همینطور که داشت آروم وارد لابی می شد گفت : " امسال امتحان فوق لیسانس دارم ... باید حسابی درس بخونم ... اسفند هم جشنواره ی دانشجوییه ... می خوام طرح بفرستم ... هنوز زنده ام ... می خوام زندگی کنم ..."

در بسته شد ... دکتر دستش رو روی دکمه ی نارنجی برد ... همونطور که اشک می ریخت به پرستار گفت ... برای امروز کافیه ...

   + ایمن ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢۱
comment نظرات ()

روزهای تاریک ...

 

از کنار میوه فروشی که رد شدم پرسیدم :

" آهای آقای میوه فروش ، خاطره سیری چند ؟ "

گفت : " دیر آمدی ، این روزها گریپ فروت مد شده و توت وحشی و انبه ! "

از کنار لباس فروشی که رد شدم پرسیدم :

" آهای خانم لباس فروش ، خاطره دستی چند ؟ "

گفت : " دیر آمدی ، این روزها مانتوی کوتاه مد است و بلوز چسبان و کاپشن جین پاره ! "

از کنار بقالی که رد شدم دوباره پرسیدم :

" آهای مرد فروشنده ، خاطره پاکتی چند ؟ "

گفت : " دیر آمدی ، این روزها وینستون لایت مد شده و نسکافه و شکلات خارجی ! "

از کنار هر که رد شدم گفت دیر آمده ای ...

به پیرمردی رسیدم ، پرسیدم :

"  من شما را جایی ندیده ام ؟ "

گفت : " دیر آمدی ، من خود تو هستم ! "

گفتم : " خاطراتت را کجا پنهان کرده ای ؟ "

گفت : " خیابان 65 ام  ، باجه ی امانات شماره 3 ، صندوق 29 ... این هم کلیدش ... "

خیابان 65 ام ،  سال تولدم ...

باجه ی امانات شماره 3 ، ماه تولدم ...

صندوق 29 ،  روز تولدم ...

آدرس هوشنمدانه ای بود ، چه طور به ذهن خودم نرسید ؟! ...

حالا جلوی صندوق بودم ، در را باز کردم ...

داخل صندوق یک تکه کاغذ بود ... رویش نوشته شده بود :

" دیر آمدی ، این روزها آلزایمر مد شده و فراموشی و سکوت ... "

                    

                

   + ایمن ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٦
comment نظرات ()

دوست یک روزه ...

 هوا سرد بود ... یه زمین فوتبال سبز اما یخ زده جلوی چشمش ... از چشم اون دنیا تو فاصله ی در ِ دانشکده تربیت بدنی تا در ِ معماری تموم می شد ... از نظر اون بزرگترین دریا ی دنیا از چمن ساخته شده و همین زمین فوتبال بود ... از نظر اون شنا کردن یعنی پا زدن به توپ توی یه دریای بدون موج از جنس چمن ... لذیذ ترین نهار رو براش کالباس بوفه ی اقتضاد تشکیل می داد ... حالا حالش خوب نبود ... هوا سرد بود ... تنها بود ... دلش گرفته بود ... چشم دوخته بود به ابدیت سبز زمین چمن ... صدای نفس نفس زدن یکی باعث شد تا از حالش بیاد بیرون ... یه پسر بیست و یکی - دوساله جلوش بود ... چه عجیب ... همیشه از غریبه ها وحشت داشت ... همیشه عین یه غریزه تا یه غریبه می دید عقب می کشید ... اما این بار ... بچه که بود از یه کرم خاکی شنید بود که سرما بدن رو کرخت می کنه ... شاید این سستی بخاطر سرما بود ... شاید گشنگی ... پسرک زل زده بود توی چشمهاش ...

 

بهش نزدیک شد ... این اولین گربه ای بود که تا حالا تو زندگیش ازش خوشش اومده بود ... عجیب بود ... همیشه وقتی به گربه ها نزدیک می شد فرار می کردن ... اما اینبار یه حس عجیب  بینشون بوجود اومده بود ... تو چشمای هم خیره شده بودن ... تازه از کلاس تربیت بدنی اومده بود و هنوز نفس نفس می زد ... گربه خسته بود ... و گشنه ... مثل خودش ... بهش نزدیک شد ...

 

پسر نزدیکتر که اومد بازهم خودش رو عقب نکشید ... این اولین آدمی بود که ازش خوشش می اومد ... می خواست باهاش دوست شه ... چشمای پسرک پر از حرف بود ... اینبار اولین باری بود که موج می دید ... از توی چشمای پسر می شد موج های متلاطم دریای دلش رو دید ...

 

از اینکه دست به گربه بزنه خوشش نمی اومد ... هنوز شک داشت ... همه چیز مرموز بود ... چرا این گربه فرار نمی کرد ... دلا شد ... گربه روی یه سکو بود ... اونقدر خم شد تا صورتشون درست جلوی هم قرار بگیره ... پشتش به بقیه ی آدمها بود ... صدای عابرین رو می شنید که هر کدوم که عبور می کردن می گفتن این پسر رو نگاه ، چه باحال ،  گربه ِ اصلاً ازش نمی ترسه ...

 

پسر پاش رو بلند کرد و بحالت نوازش روی بدنش کشید ... حالا با هم دوست شده بودن ... بعد پسر کمی عقب رفت ... بی درنگ از جاش پاشد و چند قدم رفت به طرف پسر ... هنوز چشماشون به هم گره خورده بود ... انگار تمام دنیا براشون محو شده بود ...  بازهم پسر عقب تر رفت ... بازم دنبالش حرکت کرد ... هر از گاهی می نشست تا پنجه ی پاش که درد می کرد رو استراحت بده ... حالا که از کناره ی سکو پایین اومده بود باد سرما رو رنج آورتر کرده بود ... اما هر بار که می ایستاد پسر نزدیک می اومد تا کمی نوازشش کنه ... باعث می شد گرم بشه ...

 

هر قدر عقب می رفت گربه هم دنبالش می اومد ... حالا دیگه واقعاً با گربه دوست شده بود ... براش یه شرط گذاشت ... هربار که سوت می زد اونم با یه نت خاص ، گربه باید راه می اومد ... البته بایدی در کار نبود ...  گربه خودشم دوست داشت ... وقتی نک پنجه ی پاش رو بلند می کرد یعنی نزدیکتر بیا تا نوازشت کنم ... همینجوری عقب عقب راه می رفت ... انگار نذر کرده بودند چشم از چشم هم بر ندارن ... گربه هر از گاهی می خوابید روی زمین ... انگار می خواست باهاش بازی کنه ...

 

حالا کم کم داشت به مرز دنیا نزدیک می شد ... مرز جایی که می شناخت ... تا حالا از اینجا دورتر نشده بود ... حالا که نگاه می کرد می دید که تمام اون عظمت لا یتناهی سبز رو طی کرده بود ... می ترسید ... از جلوتر رفتن می ترسید ... مدام صبر می کرد ... برای این که پسر دلخور نشه پنجه ی پاش رو بلند می کرد که پسر فکر کنه بخاطر درد پاشه ... تا الآن بدون هیچ توقعی جلو اومده بود ... حالا می ترسید ... پشت پیچ نمی دونست چه خبره ... صدای ارابه های آهنی مدام بیشتر و بیشتر می شد ...

 

کم کم داشتن به معماری می رسیدن ... یه بار دیگه گربه نشست ... عجیب بود ... چرا یه هو اینجوری شد ؟ تا الآن که بدون هیچ دلیلی دنبالش اومده بود ... هر کاری می کرد گربه از جاش بلند نمی شد ... خم شد ... اونقدر که باز صورت هاشون جلوی هم قرار بگیره و چشم تو چشم هم بشن ... چه غمی تو دل گربه موج می زد ... نه غم نبود ... ترس بود ... ترس از نا شناخته ها ... ترس از جلوتر اومدن ... می دونست گربه از ماشین می ترسه ... برا همین تا ماشین می اومد ، می رفت کنار گربه و یه جوری می ایستاد که گربه احساس کنه یه پناه داره ... آدمها که نزدیک می شدن دهنهاشون از تعجب باز می موند ... چه جوری ممکن بود یه آدم و یه گربه اینقدر با هم صمیمی بشن ... شروع می کردن به پج پج ... بعضی ها می گفتن چه با حال ... بعضی ها می گفتن پسره دیوونس ... بعضی ها می گفتن عجب پسر کثیفیه ... بعضی ها ... مهم نبود ... چرا گربه جلوتر نمی اومد ؟؟؟

 

پسر دور شد ... توی چشمهای پسر حسرت دیده می شد ... حتی زبون هم رو نمی فهمیدن ، اما انگار یک دنیا خواهش توی چشمهای پسر بود ... التماس از اینکه بیا ... تنهام نگذار ... اما می ترسید ... از اینجا به بعد رو نمی شناخت ... حالا موج  توی چشمهای جفتشون جمع شده بود ... با پسر خداحافظی کرد ... باز تنها شد ...

 

آخرین راه ... باید برای ادامه ی راه رشوه می داد ... گربه بیشتر از این جلو نمی اومد ...  به سرعت دور شد ... یه ساندویچ خرید و برگشت ... حالا شاید گربه چند قدمی جلوتر می اومد ... لا اقل بخاطر ساندویچ ... وقتی برگشت گربه داشت لای آشغال ها دنبال یه خوردنی می گشت ... چشمشون که به هم افتاد دوباره شاد شدن ... اما اینبار یه دلخوری داشت ... یه ناراحتی ... اینبار صمیمیتشون کمتر بود ... گربه به دستهاش نگاه کرد ... یه تکه کالباس از میون ساندویچ بیرون کشیده بود ... گربه چند قدم جلو رفت ... تا پای دست اون ... بعد یه تکه ی دیگه یه ذره دور تر ... ادامه داد ... گربه کم کم داشت سیر می شد ... حالا با رقبت کمتری جلو می اومد ... دلگیر تر شد ... حتی رشوه هم کارایی نداشت ... دوباره گربه وایساد ...

 

جداً بیشتر از این نمی تونست ... حالا دیگه ترس تمام وجودش رو فرا گرفته بود ... حالا دیگه هیچی نمی تونست جلوتر بکشوندش ... ایستاد ... اینبار تصمیم گرفت جلوتر نیاد ... پسرک با چشمهاش خواهش می کرد ... تنهایی توی چشمهاش موج می زد ... با چشمش فقط یک چیز رو به پسر گفت ... اینکه اینجا مرز مرگ دوستیشون ...

 

حالا هر بار که از مسیر دانشکده تربیت بدنی به سمت معماری می ره کلی خاطره داره که باید تنهایی مرورشون کنه ... خاطراتی با یک دوست ... هنوزم دوسش داره ...

 

پی نوشت :

 

این داستان واقعی بود ... حکایت من و یک گربه ... امروز با هم دوست شدیم ... امروز دوستیمون تموم شد ... شد یه خاطره ...

 

   + ایمن ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٧
comment نظرات ()

طعم تلخ پرتغال ...

دود اسپند همه ی خیابان را گرفته بود ، کارش همین بود ... هر روز صبح پشت چراغ قرمز برای ماشینها اسپند دود می کرد ... بعضی ها پول می دادند ... بعضی ها هم نه ... تازه یک هفته بود که 13 ساله شده بود ... از 13 سالگی می ترسید ... از بچگی شنیده بود 13 نحس است ...

 

سوار 260 قرمز خود شد ، با دوست دخترش قرار گذاشته بود که برود دنبالش ... روز عشاق بود ... قرار بود بروند یک کافی شاپ چیزی بخورند ، گپی بزنند و بعد هم کادو های همدیگر را بدهند ... بعد می رفتند گردش ... بعد هم یک رستوران شیک برای شام و بعد خانه ... قبل از پیاده شدن یک بوسه و خداحافظی ای عاشقانه ... برنامه ی رمانتیکی بود ... اما یک چیز کم داشت ... همیشه وقتی با هم بیرون می رفتند سر چیزی شرط بندی می کردند ... امروز هنوز شرط بندی ای نکرده بودند ... به  پشت چراغ قرمز که رسید نگاهش به پسرک افتاد ... همانطور که به حرفهای دوست دخترش گوش می داد و در فکر شرط بندی ِ آنروز بود پسرک را برانداز می کرد ... نگاهش به جیب باد کرده ی پسرک افتاد ... از گوشه ی پاره ی جیب رنگ نارنجی پرتغال پیدا بود ... ناگهان فکری به ذهنش رسید ... با هم شرط بستند اگر او بتواند بدون آنکه پسرک بفهمد پرتغال را از جیب او بزند 20 تومان به او برسد و اِلا دختر برنده است ...

 

ماشین بعدی یک 260 ِ قرمز بود ... مرد و زن جوانی داخلش بودند ... جوانتر از آن بودند که زن و شوهر باشند ... داشت نزدیک می شد که شیشه ی ماشین پایین آمد ... خوشحال شد ... در پیشه ی آنها پایین آمدن شیشه یعنی آنکه راننده می خواهد پولی بدهد ... نزدیک که شد دست راننده از شیشه بیرون آمد ... یک 200 تومانی ... دستش را نزدیک کرد تا پول را بگیرد ... اما راننده قبل از آنکه دست ها بهم برسند پول را رها کرد ... ترجیح داد فکر کند اتفاقی بوده و تحقیری در کار نبوده است ... دُلا شد و پول را برداشت ... تشکر کرد ، کمی اسپند اضافه کرد و دودش را به داخل ماشین فوت کرد و دور شد ... اندکی  دور شده بود که ناگهان صدای قهقه ی زن و مرد از داخل ماشین بلند شد ... چراغ سبز شد و 260 با یک حرکت جهید و از چهار راه دور شد ... از صبح هر بار که چراغ سبز می شد یکبار نگاه می کرد مطمئن شود پرتغال هنوز در جیبش است ... بدون اینکه به جیبش نگاه کند دست در جیبش کرد ... نبود !!! جیب دیگر را دید ، نبود !!! آنقدر سردش بود که بدنش سِر شده بود و سبک و سنگینی جیبش را حس نمی کرد ... کف خیابان را نگاه کرد ، باز هم نبود !!! پرتغال را صبح از یک راننده ی خانم که از خرید بر می گشت گرفته بود ... می خواست شب وقتی به خانه ی حلبی خودشان می رود ، دور از چشمان پدر معتادش آنرا به خواهر مریضش دهد ... این روزها حالش خیلی بد بود ... تنها چیزی که لبخند بر لبان خواهرش می آورد از سر کار برگشتن او بود ... می خواست به او بگوید 2 تا بوده و او سهم خودش را خورده و همه پرتغال برای خواهرش است ... می خواست ... چه فرقی می کرد ... باید پرتغال را پیدا می کرد ... ناگهان یاد 260 افتاد ... آن قهقه ... آن پول زمین انداختن ... اما چرا ؟؟؟ آنها که می توانستند هر روز به تعداد تمام پرتغالهایی که او و خواهرش در تمام عمرشان خورده اند پرتغال بخورند ... اسپند دان را رها کرد ... هنوز 260 دیده می شد ...  دوید ...

 

شرط را برده بود ... به عمد پول را روی زمین انداخته بود تا وقتی پسرک دُلا می شود پرتغال را از داخل جیبش کش برود ... دوست دخترش از همان لبخندهایی زده بود که وقتی از یک کار او خوشش می آمد می زد ... دستش را دراز کرد ... دختر خنده ی بلندی کرد ، در کیفش را باز کرد و چند تا هزاری و دو هزاری گذاشت توی دستش ... شرط که می بستند عادت داشتند پول را نشمرند ... به نظر همان 20 تومان می رسید که قرار بود ... از داخل آینه خیابان را نگاه کرد ... پسرک را دید که می دود ... دیگر با پرتغال کاری نداشت ... شیشه را پایین کشید و پرتغال را به خیابان انداخت ... سرعت را زیاد کرد ...... حال 5- 6 دقیقه ای از آن ماجرا می گذشت ... فکر پسرک راحتش نمی گذاشت ... حس می کرد او هم در شرط بندی شریک است ... تصمیم گرفت هزار تومان به او بدهد ... دور زد ... ترافیک شده بود ... مطمئن بود وقتی دور می شد ترافیک نبود ... به چهار راه که نزدیک شد دید گوشه ی خیابان جمعیتی جمع شده ... عادت نداشت وقتی مردم جایی تجمع می کند برود ببیند چه شده ... دوست دخترش می گفت بی کلاسی است ... او هم این کار را نمی کرد ... ماشین را نگه داشت ... احتمالاً پسرک هم داخل جمعیت بود ... از میان پول ها 1000 تومان برداشت و از ماشین پیاده شد ... به سمت جمعیت رفت ...

 

هنوز دستانش تکان می خورد ... عین گوسفندی که سرش را بریده باشند بدن نیمه جانش بالا و پایین می پرید و به زمین کوبیده می شد ... کم کم داشت جان می داد ... هنوز چشمانش به پرتغال که چند متر آن طرف تر افتاده بود دوخته شده بود ... ماشینی آنرا له کرده بود ... ماشین دیگری هم به او زده بود ...

 

از میان جمعیت که عبور کرد چشمش به پسرک افتاد ... آهی کشید و هزاری را در جیبش گذاشت ... به سمت ماشین برگشت ... دختر از داخل ماشین دست تکان می داد ... سوار که شد دختر پرسید چه شده بود ؟ گفت " هیچ ... طبق معمول بی احتیاطی عابر و سرعت زیاد راننده ... " بعد کمربندش را بست ، ماشین را روشن کرد ، صدای ضبط را زیاد کرد و راه  افتاد ... روز عشاق تازه شروع شده بود ...

 

آنروز خواهرش بجای چشیدن طعم پرتغال باید طعم از دست دادن برادرکوچکش را می چشید ... از آن روز به بعد لبخندی بر لبان خواهر نمی آمد ...  13 نحس کار خود را کرده بود ...

*امروز تو تاکسی بودم که سر چهار راه چشمم افتاد به یه پسر بچه که داشت اسپند دود می کرد ... تو جیبش یه پرتغال بود ... این داستان رو نوشتم ...

   + ایمن ; ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

پرده ی آخر ...

بزی داشت که بسیار دوستش داشت ،‌ هر روز به چرا می بردش ، صبح ها شیرش را می دوشید ، هر از گاهی پشمهایش را می چید و با آن یا برای خودش لباسی می دوخت و یا آن را می فروخت . روزی گوسفندی دیدی زیبا . عزم کرد بخردش . گوسفند چشمهایش را کور کرد بوده . چیزی نمی دید جز آن . به خانه رفت . اندکی پول داشت اما کافی نبود . قالیچه ی خانه اش را جمع کرد و به بازار برد و فروخت . باز هم کافی نبود . تنها یک کتاب در خانه اش داشت . کتاب دینی اش که هر روز با آن دعا می خواند . آن را هم فروخت ، باز هم کافی نبود . چند روزی بود آنقدر درگیر خرید گوسفند شده بود که بز را به چرا نمی برد و بزک از علوفه ی داخل آخور می خورد . بز نگران صاحبش بود . چند روز بود که از او خبر نداشت .  بالاخره صاحبش به آخور آمد . بزک طبق معمول به طرفش دوید . همیشه این کار را که می کرد ، در مقابل او  بغلش می کرد و دستی به سرش می کشید  . اما اینبار فقط نگاه کرد . بز سرش را بالا گرفت . بز لبخند زد . او نیز لبخند زد . خیالش راحت شد که اتفاقی نیافتاده و حال صاحبش خوب است . اما هنوز هم رفتارش مبهم بود . بزک برگشت تا به سمت جایش برود . ناگهان شی ء تیزی را  بر گردنش حس کرد . خون به دیوار پاشید . جریان گرم خون را بر گلویش حس می کرد . دست و پا زد . نمی دانست چه کسی دارد سرش را می برد . قطعاً صاحبش نبود . صاحبش عاشق او بود . دیگر جانی برایش نمانده بود . به زمین افتاد . آخرین نگاه به چشمان صاحبش بود . پرده ی آخر را باور نکرد ، صاحبش بود ... مرگ او را فرا گرفت . با فروش گوشت و پوستش جدا از هم پول خوبی گیر صاحب می آمد . حال دیگر پول کافی بود . گوسفند را خرید . حال گوسفندی دارد که بسیار دوستش دارد . هر روز به چرا می بردَش ،‌ صبح ها شیرش را می دوشد ، هر از گاهی ...

   + ایمن ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٩
comment نظرات ()

بوی گُل ، بوی خاک ...

صدای لا اله الا الله تمام فضای توی تابوت رو پر کرده بود ... پویا و سیاوش سمت راست تابوت رو گرفته بودند ، حسام و صالح سمت چپ رو ... اول یه دور ، دور امام زاده طواف دادَنم ، بعد بردَنم سمت قبرستان ... همین یکماه پیش رفتم سر قبرم یه نگاه توش انداختم ... چشمم افتاد به یه کرم خاکی ، به خودم گفتم اگه زود بمیرم این بدبخت هم به یه نوایی می رسه ... حالا اون کرم خوشحاله ...

نرگس بدجوری گریه می کرد ... دوست داشتم بغلش کنم و دلداریش بدم ...

چند سال شد ؟ مگه مهمه ؟‌

چی از خودم باقی گذاشتم ؟‌ نمی دونم ...

 

همه چیز خیلی زود تموم شد ، ظرف چند ماه ،‌ درست از لحظه ای که مریض شدم ... دردی وجود نداشت ، یه روز دیگه از خواب بلند نشدم ... اما تا همین روز آخر هم خدا رو شکر همه ی کارهام رو خودم انجام می دادم ... آخر ِ همه ی اون اِدعا ها و برو بیا ها شد این ... لای یه پارچه ی سفید مچالم کردن ، گذاشتن توی تابوت ، یه ترمه هم کشیدن روم ... آخر هم از لابه لای بوی حلوا و خرما و یه سیل سیاه پوش فرستادنم تو یه سوراخ نیم متر در یک و نیم متر تا بمونم منتظر ِ ...  پاهام جا نمی شد ... یه پسر جَوون با یه تخته سنگ ساق پام رو شکوند تا بتونن بذارنم تو قبر ... بعد یه پیرمرد که ظاهراً تخصصش مرده خاک کردن بود اومد و با مهارت خاصی چند تا قطعه سنگ بزرگ گذاشت روم و بعد با خاک درز سنگ ها رو هم پوشوند ، بعد هم کلی خاک ریختن روم ... همه نگاه می کردند  ... دلم می خواست می تونسم بگم لا اقل یه راهی بذارین اگه زنده شدم دوباره بتونم بیام بیرون ... اگه دوباره زنده بشم چی ؟؟؟ یا از درد پا می میرم یا از بی هوایی بخاطر اون سنگها ... اونوقت قاتلم یا اون جَوونکِ یا اون پیرمرد ...

 

اولین گاز رو که زد شناختمش !!! همون کرم خاکی بود ... بهش سلام کردم ، سرش رو بلند کرد و یه نگاه بهم کرد ، بعد بدون هیچ توجهی به کارش ادامه داد ... دوباره سلام کردم ، اینبار بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت علیک سلام و باز ادامه داد ... گفتم آخرش چی می شه ؟ گفت خیلی زود همه ی دوستام جمع می شن ، ظرف چند روز دیگه گوشتی به تنت نمی مونه ... بعد از یکی دو سال استخوان هات هم نرم می شه و بعد دیگه انگار نه انگار یه روزی تو رو اینجا گذاشته بودن ... دلم به حال خودم سوخت ... به سمت چشمهام که رفت گفتم نه ... اونا نه ... بدون اینکه اهمیتی بِده به کارش ادامه داد ... تحمل نداشتم ، روم رو برگردوندم ...

 

بوی گل مریم و نرگس همه جا رو پر کرده بود ... حتی توی قبر هم پر از عطر این دو تا گل شده بود ...  و گل یاس ... صدای قرآن می اومد ... سوره ی مریم ... بعد سوره ی یس ... عطر گل ها رو حس می کردم ... کم کم مردم داشتند می رفتند ، دوستای نرگس اون رو با کلی زحمت از قبر جدا کردن و بردنش ... هنوز داشت گریه می کرد ...

حالا دیگه همه رفتن ... من موندم و  گلهای نرگس و مریم و این چنار بالای قبرم و و اون کرم خاکی و خروارها خاک ...  و شاید خاطرات ... خاطراتی خوب و بد از من توی دفترِ خاطرات دیگران ...

 

باید آماده بشم ... قراره دوباره متولد بشم ... 

 

   + ایمن ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٤
comment نظرات ()

دم آخر ...

امروز وقتی داشتم طبق معمول یه سوراخ توی یکی از سیب های دیگه ی درخت باز می کردم دختر پیرمرد باغبون اومد و سیب رو گاز زد . از مجموع هزار تا پایی که داشتم ۶۵۲ تا رو کند . وقتی مزه ی خون رو توی دهنش حس کرد یه نگاه کرد ، وقتی من رو دید که از درد به خودم می پیچم بجای اونکه عذرخواهی کنه یه جیغ کشید و سیب رو پرت کرد روی زمین . سیب اونقدر محکم به زمین خورد که من چند متر اون ورتر پرت شدم . الآن چند ساعته که داره ازم خون میره . پدرم می گفت اگه بیش از نیمی از پا های یه هزار پا کنده بشه دیگه امیدی به زنده موندنش نیست ... خودشم همینجوری مرد ... اما من پسری ندارم ... دیگه برام رمقی نمونده ... خورشید داره غروب می کنه ... اون دختر حق داشت ... منم حق داشتم ... پس چرا باید بمیرم ؟؟؟ یعنی این آخر همه چیزه ؟؟؟ اون همه آرزو و فکر خیال همه پَر ؟؟؟ هوا کم کم داره سرد می شه ... به مرور بدنم بی حس می شه ... تا صبح از سرما یخ می زنم ... دیگه تقریباً حسی توی دستهام نیست ... سخت می تونم بنویسم ... اینا آخرین لحظات زندگیه منه ... کاش آدم بودم ... اونوقت هیچ وقت سیب نمی خوردم ... منم تموم شدم ... خدایا کاش آدم بودم ... سردمه ... سسسسررررددددمممههه ...... کککککاااااااشششششششششششششش.................

پینوشت :‌

دیشب خوابم نمی برد ، بالاخره حدود ۳ خوابیدم ، ۳:۳۰  از خواب پاشدم ... می خواستم یه چیزی بنویسم ... نمی دونستم چی ، اما می خواستم بنویسم ... دفترچه رو باز کردم و مداد رو گذاشتم روی کاغذ ... متن بالا رو نوشتم ...

   + ایمن ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱۳
comment نظرات ()

سایه ی خشکیده ...

شب بود ...

باد می آمد ...

شاخه خم شد ...

فریاد زد ...

شاخه شکست ...

شاخه خشکید ...

خورشید طلوع کرد ...

خورشید از درخت پرسید : آن ، جای سایه ی کیست که خالیست ؟

درخت ساکت بود ...

پرنده ای از راه رسید ...

گفت : آن شاخه که هر روز روی آن می نشستم کجاست ؟

خورشید نگاهی به درخت کرد  ...

سپس برای اولین بار در مشرق غروب کرد ...

شب شد ...

 

   + ایمن ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٧
comment نظرات ()