پرواز به اوج

Greed...

"we're all chasin somethin. More money. More love. What we're really looking for is more life. But sometimes you go looking for more, and you wind up with less. It's a beautiful world. We ought to be satisfied. But the truth is... we all want more. Some take a chance for the rush of winning. Some for love. But you can't have your dream without laying something on the line. The key is not to risk what you can't afford to lose. You might think you're different. But someday, you're going to want more too . The question is what you are willing to lay on the line".

even money

   + ایمن ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

حافظ ...

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سر خوش به تماشا بخرام

تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

   + ایمن ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۳
comment نظرات ()

بیا عشق را زندگی کنیم ...

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

 

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم ، آنوقت

میان دو دیدار تقسیم کنیم ...

سهراب

   + ایمن ; ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٠
comment نظرات ()

? how to write

هیچ صفحه ای ارزشمند نیست مگر اینکه وقتی برگردانده می شود، پشت آن زندگی در تپش باشد و به نحو جداناپذیری همه ی صفحه های کتاب را به هم پیوند دهد . قلم را همان لذتی به پرواز در می آورد که مارا به دویدن روی جاده ها وا می دارد . با پایان گرفتن یک فصل ، آدم نمی داند قلم چه ماجرای دیگری را می خواهد تعریف کند ؛

از کتاب شوالیه ی ناموجود نوشته ی  ایتالو کالوینو

* با تشکر از این و آن بخاطر کادوی تولدشان

 

   + ایمن ; ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٠
comment نظرات ()

قرمز ...

بی حس شدنشان را دوست دارم . وقتی رنگشان به سفید می زند و دیگر می توان تضمین کرد که خونی در آنها باقی نمانده . در آن لحظات وقتی بر رویشان می ایستم چه احساس بی وزنی ای در وجود فروان می کند . هیچ چیز را حس نمی کنم . انگار روی هیچ ایستاده ام و نیرویی به اندازه ی هیچ من را نگه داشته است . و آنگاه ، ناگهان صدای برخورد خون با دیواره رگ را می شنوم که همچون جوانکی دیوانه در شاهراه رگ جولان می دهد و به در و دیوار می خورد . و بعد نوبت گرماست ، حرارت به ناگه در رگ بالا می رود ، وقتی سرد است انگار نیست ... اما حالا حیات و احساس هم با خون به رگهایم برمی گردد و ... و دوباره قید روی زمین ایستادن را حس می کنم ... و باز مجبورم رنگ عوض کنم ... زندگی کنم ...

   + ایمن ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱٥
comment نظرات ()

نما ...

آهای دخترک نقاش !

 

بیا ...  بیا و این دو قِران پول قلک مرا بگیر ...

 

 بیا و بجای این پول برای من نقاشی بکش ...

 

پنجره ی اتاقم را می خواهم رو به آسمانی آبی بازکنم ، می توانی آسمانم را آبی کنی ؟

 

می توانی کف خیابان ها علف بکشی ؟ از همان ها که بچه که بودیم میانشان می دویدیم و بازی می کردیم ... یادش بخیر ... بلندی بعضی هایشان به قدمان می رسید و آن وقت بود که دیگر می ترسیدیم ... بعد شروع می کردیم به داد زدن ... بی بی اگر نمی آمد بغضمان می ترکید و دیگر تا یک هفته رفتن به علفزار قدغن می شد ...

 

راستی ، تو دروغ را چگونه می کشی ؟ اصلاً در تابلوهایت جایی برایش هست ؟

 

رنگ را قوطی ای چند می خری ؟

 

بیا و برای پنجره ام نمایی بکش ... اما رنگهایش را نخر ...

 

بیا رنگهایش را خودمان بسازیم ...

 

قرمز اگر خواستی خونمان هست ...

 

آبی اگر خواستی آسمان را داریم ...

 

سبز را نیز از برگ کمک می گیریم ...

 

و سفید را با ابر بساز ...

 

بنفش ؟

 

این که دیگر کاری ندارد ... خون بر آسمان می پاشیم ... مگر نمی دانی ... آبی و قرمز بنفش می دهد ...

 

زرد را نیز از خورشید قرض می گیریم ...

 

اما سیاه نه ... در نمای پنجره ی من سیاهی جایی ندارد ... سیاه به اندازه ی کافی می بینم ...

 

می دانی ... من دروغ را سیاه می بینم ، من قهر را سیاه می بینم ، من خیانت را سیاه می بینم ... و من از سیاهی فراری ام ...

 

 از کی شروع می کنی ؟

 

از فردا ؟

 

نه دیر است ... قلمت را بردار ... رنگ بزن ... پنجره ام دلتنگ نمایی جز سیاهی است ... چشمانم دیگر دارند رنگها را فراموش می کنند ... قلمت را بردار ... صبح نزدیک است ... و من صبح پنجره را به امید تو باز خواهم کرد ... به امید قلمت ...

 

و نمایی از جنس خودمان ...

   + ایمن ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٦
comment نظرات ()

آخرین نت ...

مرگ مهتاب ،

                   در زندان ِ حوض ...

و سکون ِ آب ،

                    در فواره ...

سیلی برگ ِ سرخ ،

                            بر صورت ِ زرد ...

وز وز باد ،

               در بیشه ی سرد ...

و قرابت با غربت ...

و ضمانت نامه ی خیسی چشم ...

و نت سمفونی مرگ ،

                                 در ساز زمان ،

                                                    رهبر ارکستر :

                                                                        کابوس ِ حیات ...

          چ

          ک

          چ

          ک

          خون ، از دست جنون ...

                                           رد خنجر ،

                                                          بر سینه ی عشق ...

رنگ سرخ خورشید ،

                                در خط غروب ...

آخرین نت ،

                 افسوس زمین ... 

صحنه ی آخر،

                      تعظیم زمان ...

                                           و صدای تشویق ،  از گورستان ...

   + ایمن ; ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٦
comment نظرات ()

ستاره ، من ، چشم ...

دیشب ، در تاریکی شب ...

چشمانم ،

              دانه دانه ،

                            تک تک ،

                                           یک دو چندی را ، ستاره می شمرد ...

اما ... وای ... اینبار یکی کم شده بود ...

 باز دقت ، دقت ...

             آری ، صحیح است ، صحیح ...

- " در شمال غرب انگار ،

                            یک ستاره ، پیدا نیست دگر ..."

- " شاید آن سوی زمین است ،

                                      و شاید مرده است ...

                                                 یا که حتی ، زور تاریکی شب افزون است ..."

- " لیک ، ای کاش ، نباشد اینطور ... "

- "  و چگونه ؟‌ و چطور ؟‌ پس کجا رفته در این پهنه ی ظلمت - در  شب -  ؟ "

- " هیچ ، همین جا ، همین بالا سر ! 

                                                      کاش چشمانم ، کم سو باشد ... "

 

   + ایمن ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢۱
comment نظرات ()

تپه ماهور ...

آب که بالا می آید مجبورم روی تنها نقطه ی بلند این اطراف بایستم تا غرق نشوم ...

 آب که پایین رفت چند هفته ای  وقت دارم دوباره خانه بسازم، اما باز هم سیل می آید و خراب می شود و ...

هفته ی پیش لاکپشتی که از کنارم می گذشت گفت : " دفعه ی بعد آن بالا خانه بساز " ...

 

   + ایمن ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٩
comment نظرات ()

روزهای تاریک ...

 

از کنار میوه فروشی که رد شدم پرسیدم :

" آهای آقای میوه فروش ، خاطره سیری چند ؟ "

گفت : " دیر آمدی ، این روزها گریپ فروت مد شده و توت وحشی و انبه ! "

از کنار لباس فروشی که رد شدم پرسیدم :

" آهای خانم لباس فروش ، خاطره دستی چند ؟ "

گفت : " دیر آمدی ، این روزها مانتوی کوتاه مد است و بلوز چسبان و کاپشن جین پاره ! "

از کنار بقالی که رد شدم دوباره پرسیدم :

" آهای مرد فروشنده ، خاطره پاکتی چند ؟ "

گفت : " دیر آمدی ، این روزها وینستون لایت مد شده و نسکافه و شکلات خارجی ! "

از کنار هر که رد شدم گفت دیر آمده ای ...

به پیرمردی رسیدم ، پرسیدم :

"  من شما را جایی ندیده ام ؟ "

گفت : " دیر آمدی ، من خود تو هستم ! "

گفتم : " خاطراتت را کجا پنهان کرده ای ؟ "

گفت : " خیابان 65 ام  ، باجه ی امانات شماره 3 ، صندوق 29 ... این هم کلیدش ... "

خیابان 65 ام ،  سال تولدم ...

باجه ی امانات شماره 3 ، ماه تولدم ...

صندوق 29 ،  روز تولدم ...

آدرس هوشنمدانه ای بود ، چه طور به ذهن خودم نرسید ؟! ...

حالا جلوی صندوق بودم ، در را باز کردم ...

داخل صندوق یک تکه کاغذ بود ... رویش نوشته شده بود :

" دیر آمدی ، این روزها آلزایمر مد شده و فراموشی و سکوت ... "

                    

                

   + ایمن ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٦
comment نظرات ()

 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت         وآن مواعید که کردی مرود از یادت

 

هر چه بود گذشت ... حال سالی دگر از عمرمان در نوردیده و سالی نو دق الباب کرده ... شادی و غم هرچه بود رفت ، خدا کند تجربه مانده باشد که شادی افزون شود و غم را کاهش آید . عزیزانی را که از دست دادیم یادواره ای در قلب می سازیم که خدایشان بیامرزد و پروازشان بخاطر ماند ... کنون که ساعاتی به تحویل سال مانده ندای امید دهنده ی

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد            عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

 

را در دل زمزمه می کنیم و چشم به روزگار خوش داریم که گفت

 

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت               دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور

 

و می پذیریم حکمت دانای غیب را که شنیده ایم می گویند

 

هان مشو نومید چون واقف نیی از سر غیب            باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

 

سال را با نیکووی آغاز می کنیم و لحظه لحظه اش را می کوشیم تا نیکویی اش افزون شود .

 

سال نو را با دلی آکنده از محبت ، خالی از کینه ، چشمی باز ، دلی پر امید و با لبخندی بر لب آغاز می کنم و از خدایم ، دوست جدانشدنی ام  ، لبخندش را آرزو می دارم و عزت و سرافرازی و شادی و موفقیت و هر آنچه نیکوست در جهان ، برای خود و عزیزانم  و البته دوری هر آنچه پلیدی و زشتی است از همه مان ...

 

بر سر هفت سین اجدادمان می نشینیم و با ندای

 

 ای تغییر دهنده ی قلبها و چشمها

 

ای نظم دهنده شب و روز

 

ای متحول کننده ی حالها

 

حال ما را به بهترین حال متحول گردان

 

سال آغاز می کنیم ...

برای همتان نیک ترین آرزوها طلب می کنم و از او خوشبختیتان را آرزو می دارم ...

 

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت

 

بادت اندر شهریاری بر قرار و بر دوام

 

سال خرم ، فال نیکو، مال وافر، حال خوش

 

اصل ثابت ، نسل باقی ، تخت عالی ، بخت رام

 

 

عیدتان مبارک ...

   + ایمن ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

میم مثل رسول ...

و صدایت را همچنان می توان در میان انبوه تشویق ها شنید ...

و صدای تپش قلبت را

که می گوید : " کار بعدی هم از درون قلبم ،  بیشتر  ... "

و نیایشت را در پس نماهایت ...

و چه زیبا تمام کردی آخرین صحنه را ...

با سکوت ...

*  رسول ملا قلی پور تنها یک کارگردان خوب نبود ... او ... بماند ...

   عزیزی بود که رفت ... جایش خالیست ...

   با عزت رفت ... برای همه ...

   + ایمن ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

... I won't give up ...

I found myself today

Oh I found myself and ran away

But something pulled me back

The voice of reason, I forgot I had

All I know is you're not here to say

What you always used to say

But it's written in the sky tonight

So I won't give up

No, I won't break down

Sooner than it seems life turns around

And I will be strong even if it all goes wrong

When I'm standing in the dark I'll still believe

Someone's watching over me

I've seen that bright light

And it's shining on my destiny

Shining all the time, and I won't be afraid

To follow everywhere it's taking me

All I know is yesterday is gone

And right now I belong

To this moment, to my dreams

So I won't give up

No, I won't break down

Sooner than it seems life turns around

And I will be strong even if it all goes wrong

When I'm standing in the dark I'll still believe

Someone's watching over me

It doesn't matter what people say

And it doesn't matter how long it takes

Believe in yourself and you'll fly high

And it only matters how true you are

Be true to yourself and follow your heart

So I won't give up

No, I won't break down

Sooner than it seems life turns around

And I will be strong even if it all goes wrong

When I'm standing in the dark I'll still believe

That I won't give up

No, I won't break down

Sooner than it seems life turns around

And I will be strong even if it all goes wrong

When I'm standing in the dark I'll still believe

That someone's watching over me

   + ایمن ; ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٧
comment نظرات ()

روزگار من ...

من قلم به تازیانه روانه ی کاغذ نمی کنم ، انگشتانم سوار بر مَرکبی هستند که مُرکّب تنها به عشق بر کاغذ می زند . کودکی و بزرگی ام را با تازیانه نسبتی نبوده و نیست جز زبانی تند ، که تک سلاح من در مقابل اهلان نا اهل شده است . این ایام قلمم خاک می خورد اما تن به سواری دادن به انگشتانم نمی دهد . آه ها دارد در دل و نمی گوید و جز شکر سخن نمی راند . دوستان غریبه را به چشم نا اهلان نمی بیند تا با تک تازیانه ی اربابش بر ایشان بخروشد . شنیده بودم سیاستمداران همیشه باید بخندند و هرگز عصبانیت را به چهره ی خود راه ندهند . این ایام ، ایام سیاستمدار بودن است . توقعی نمانده برایم از گذشتگان و چشم دوخته ام به حال و در فکر آینده ام . و گذشتگان که هر روز از کنارم با سلام و بی سلام عبور می کنند را بی توقع تا مقصدشان با چشم بدرقه می کنم .

 و چشمانم ...

یگانه همراهان اشکهایم ...

مرا از چشم می شناسند ...

روزم را با هم آغوشی چشم و نور آغاز می کنم و با وداع این دو از هم به پایان می رسانم . هر روز از چشمه ی چشمانم زمان آغاز می کنم و حیات در جسم می دوانم و حال آموخته ام که جز به بهای عشق آنهم عشق حقیقی ، که برای رسیدنش بهای جان هم کم است ، چشمانم را به کس ندهم .

روزگارم را با خوشی حال می گذارنم و چشم ، امید به آینده ای روشن دارد . اشک را لایق چشم نمی دانم و حتی غریبه های آشنا را در دل راه نمی دهم . لرزش بر قلبم نمی اندازم و ذهن را به خاطرات آشفته نمی آزارم . چشم ، چشمه ی حیات روزانه ام را تنها با نگاه های دوست همراه می کنم و با لطف و امید به لطف افزونتر خدا روزگار می گذرانم ...

 

   + ایمن ; ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

گاهی ...

گاهی مسیر جاده رو به بن بست می رود
 گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
 گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می کند
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان است می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیری است بی نشانه که از شست می رود
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود
پ.ن:
این رو یه دوست برام فرستاده بود ... ازش اجازه گرفتم بگذارم توی بلاگم ... نمی دونم دوست داشت اسمش رو بگم یا نه ... اگه خواست خودش کامنت می ذاره ...

   + ایمن ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۸
comment نظرات ()

... Circle of life ...

- change is good .

- yeah , but it`s not easy.I know what I have to do but going back means

I`ll have to face my past .

I`ve been running from it for so long .

- oh, yes , the past can hurt . but the way I see it , you can either

 run from it or learn from it !

   + ایمن ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٦
comment نظرات ()

آن کبوتر آنجا ...

باغ ما غرق صفا ...

با درختان بلند ،

با گلان رنگ و رنگ ...

خانه مان گر خالی ،

هیچ جایش غم نیست ،

چون کبوتر بر بام ،

شده همسایه ی ما ...

آن کبوتر آنجا ،

لانه اش ، خانه ی ماست ...

آن کبوتر آنجا ،

بچه اش را با باد ،‌

می کند راهی اوج ...

آن کبوتر آنجا ،

بچه هایش را باز ،

می دهد دانه و آب ،

تا دوباره فردا ،

بروند در پی اوج ...

آن کبوتر آنجا ،

فردا روزی روز ،‌

یک دو چندی دیگر ،‌

می فرستد فرزند ،

 تا ابد در پی اوج ...

و خودش روزی بعد ،

می شود خاک ِ باغ ...

لیک شاید روزی ،

آن پسر یا دختر ،

یادی از آن ایام ،

لانه ای بر آن بام ،

سازد و بار دگر ،

 روز باغ ما را ،

پر کند از آن صفا ...

ایمن

------------------------------------------------------------------------

* به یاد کبوتری که در لابه لای شیروانی خانه مان لانه کرده ...

 

   + ایمن ; ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۳٠
comment نظرات ()

پرواز می کنم ...

چون سوخت پیکرم ،

چون شعله های سرکش جانم فرو نشست ،

آنگاه باز از دل خاکستر ،

بار دگر تولد من ،

آغاز می شود .

و من دوباره زندگیم را ،

آغاز می کنم .

پر باز می کنم .

                        پرواز می کنم .

   + ایمن ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٢
comment نظرات ()

دور و نزدیک...

روی آیینه ی ماشین نوشته بود :

"اجسام نسبت به آنچه دیده می شوند به شما نزدیکتر اند ."

زیرش نوشتم :

"افراد نسبت به آنچه دیده می شوند از شما دورتر اند ."

   + ایمن ; ۳:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۳٠
comment نظرات ()

بوی گل نرگس ...

این شعر یه هدیه است ... یک کادوی تولد و البته از نظر من خیلی مهمتر از این حرفها ... از طرف یکی از بهترین دوستای من برای خواهر کوچولوم ، نرگس ... امین عسگریان یکی از بهترین دوستان من و این شعر شاید جداً بهترین کادوی تولد نرگس کوچولو باشه  :

روز تولد شد و آمد سخن

نامه نوشتم بر هر انجمن

نامه من نامه من گوش کن

هر چه جز این است فراموش کن

آمدی اندر بر ایران زمین

روز نو و ماه نو و فروَدین

آمدنت شادی و فرخندگی

موسم بخشندگی و زندگی

شاد شد از آمدنت ایمنت

گل همه گل منتظر دیدنت

چون گل نرگس نگران تو شد

اوی خجلتر ز خودش نیز شد

گفت که است این که ز من برتر است ؟

آی خدا رسم جهان ، دیگر است

نیک زیباتر زمن تو کاشتی

گوی چنین گل ز کجا داشتی ؟

گفت بدو نرگس ِ گل کاشتم

شکل و شمایل ز تو برداشتم

زود برو تو نگرانش بشو

آیینه توست ، حریفش بشو

شاد شو از آمدنش ، هم ببین

رسم خداوند بُوَد اینچنین

باغ جهان بیشتر آباد شد

نرگس گل نیز ببین ، شاد شد

زاده آدم که همان گل بُوَد

یار همیشگی ش بلبل بُوَد

بلبل زیبا که همان یار اوست

صاحب آن دوست ، و غمخوار اوست

نرگس ِ گل قدر رفیقان بدان

بهتر از آنها نبود در جهان

----------------------------

یه تشکر دیگه هم از اون دوست عزیزی که خواست ازش تو وبلاگم اسم نبرم ... اما با دلسوزی تمام بهم اصرار کرد بگم چند وقته چِم شده ؟ می خوام ببخشه اگه بهش نگفتم ... و بدونه همون اصراری که می کرد برام یه دنیا می ارزه ... درسته فقط چند سال با هم تو یه مدرسه بودیم اما الآن خیلی باهاش راحتم ... او  یکی از بهترین دوستای منه ...

   + ایمن ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢٦
comment نظرات ()

سایه ی خشکیده ...

شب بود ...

باد می آمد ...

شاخه خم شد ...

فریاد زد ...

شاخه شکست ...

شاخه خشکید ...

خورشید طلوع کرد ...

خورشید از درخت پرسید : آن ، جای سایه ی کیست که خالیست ؟

درخت ساکت بود ...

پرنده ای از راه رسید ...

گفت : آن شاخه که هر روز روی آن می نشستم کجاست ؟

خورشید نگاهی به درخت کرد  ...

سپس برای اولین بار در مشرق غروب کرد ...

شب شد ...

 

   + ایمن ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

نبرد در آسمانها ...

دیشب در آسمانها نبردی بر پا بود !

باز هم

شیاطین قصد رخنه به بارگاه قدسی را داشتند تا راز آنرا بیابند ...

باز هم

خداوند فرشتگان را فرستاد تا شیاطین را دور کنند و نبردی آغاز شد که از ابتدا پیروز آن معلوم بود...

باز هم

فرشتگان شهابهای آتشین را به سوی شاگردان شیطان راهی کردند ..

باز هم

آسمان نبردی را به خود دید و به خود بالید  که خزانه دار اسرار ملکوتی است ...

باز هم

انسان به بالا نگاه کرد و دید که آسمان چشم به راه حضور اوست ...

باز هم

امید از آتشکده ی عشق به آسمانها رفت و از آنجا بر همگان باریدن گرفت ...

باز هم

شب با نوری که از آنسوی منفذ های پرده ی آسمان و از آن لیلی زیبارو ناشی می گشت ، چون روز روشن شد ...

باز هم

شعله های آتش در برابر زیبایی ستارگان سر تعظیم فرو آوردند و ترجیح دادند خود نیز به آسمان پر بکشند ...

دیشب آسمان تجلیگاه خدا بود

   + ایمن ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٢
comment نظرات ()

تحفه ی سفر ...

هوا تاریک بود و سکوت حکم فرما ...

از میان درختان انبوه رد شدم ، با وجود تاریکی حجم حضور طبیعت را در کنارم حس می کردم ...

خدا خدا می کردم  زودتر صبح شود تا سبزی طبیعت شگرف آنجا در چشمانم منعکس شود ...

نسیم خنک شبانگاهی صورتم را نوازش می داد ...

نگاهی به آسمان کردم ، همان یک نگاه کافی بود تا عشق دوچندانم به طبیعت را به بینهایت و دلبستگی اندکم به شهر را به صفر نزدیک گردانم ... در علاقه ام به صبح شدن شک کردم ...

در آسمان عشق را دیدم که به من چشمک می زد ... از روی ستارگان

چشم هایم را بستم و باز کردم

صبح شده بود ...

با شور و شعف از جا بلند شدم ، نگاهی به درختان کردم ... سلام ...

و بعد خود را در میانشان دیدم ...

زردآلو ، آلبالو ،‌ گیلاس ، سیب ، گلابی ، گردو و گردو و گردو

آری اینجا تنها جاییست که هر گردی ، گردو  است ...

                                 به شرط آنکه سبز باشد ...

صدای چه چه پرندگان یک لحظه هم قطع نمی شد ...

بیاد سکوت دیشب افتادم و در عجب ماندم از اینهمه تضاد ... آنهم در یکجا

و شگفت زده تر از آن که این هر دو مرا مجذوب کرد ...

                                      و تضادشان مجذوب تر ...

نگاهی دیگر به آسمان

             و آبی بیکران

و باز هم مجذوبتر

       آری عاشق شده ام

                     عاشق طیبعت ...

   + ایمن ; ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٤
comment نظرات ()

سفر...

چند روزی از شهر فرار کردم ...

از دود گازوئیل ، از صدای بوق ماشینها ...

از قوانین خاصی که مرا به تبعیت از خود می خوانند ...

از آزادی ، آزادی گفتن هایی که وقتی می آمدم در جواب بگویم آری زنده باد آزادی می دیدم طرف صحبتم راننده ای است که صرفاً به دنبال مسافری برای میدان آزادی می گردد ... میدانی از سنگ ...

از مردمی که همدیگر را از پشت عینک دودی می بینند ...

از مردمی که چشمهایشان خسته است و لبخندی تلخ بر لب دارند ...

از فکرهای کسالت آور به دنبال یک لقمه نان بودن بزرگتر ها

                              به دنبال لباس مد روز بودن جوانتر ها

                              به دنبال توپ پسر همسایه بودن بچه ها

به سفر رفتم ... به دامان طبیعت پناه بردم ...

و چه صفایی داشت آنجا ... مردم آنجا فقط فکرهای زیبا داشتند ... زشتی نابود شده بود ...

و حسرت می خوردم به زندگی آنها  ... چند روزی را مثل آنها زندگی کردم :

دور از ماشین ، دور از تلویزیون ، دور از زنگ مکرر تلفن و موبایل ، دور از کامپیوترو اینترنت و چت و حتی دور از ساعت...

و چه زیبا بود با حس کردن گرمای خورشید روی صورت از خواب بلند شدن و با صدای جیک جیک گنجشک ها ... نه با صدای مصنوعی ناشی از جریان برق از داخل باطری به بلندگوی کوچک ساعت ...

زندگی با بوی خاک ، با صدای شرشر آب ، ‌با صدای در هم آمیختن شاخه های درختان در باد ، با گرمای مطبوع خورشید که با نسیمی خنک در هوا به جریان در آمده بود ، با صدای چه چه پرندگان ...

و انگار همه به من یک پیغام می دادند ...

اینجا سرشار از امید به فردای بهتر است ...

و این عین حیات است ...

لحظه لحظه اش لذت بخش بود اما به پایانش نزدیک می شدم ...

چاره ای نبود ... ذات سفر بازگشت دارد ...

بازگشتم ...

اما با امید به فردای بهتر

              امید به زیبا شدن شهر

                    امید به دیدن مردمی با ذهن زیبا ...

   + ایمن ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٤
comment نظرات ()

دیروز ، امروز ، فردا ...

به حال فکر کن که در کجایی و به کجا می روی ...

امروز ِ تو ، فردا ، دیروز خواهد بود ... پس امروزت را زیبا بساز تا فردا ، دیروزی زیبا داشته باشی ...

دیروز رفت ، تمام شد ، با تمام زشتی ها و زیبایی هایش ...

کاری کن تا در دیروز ِ فرداهایت فقط زیبایی باشد

   + ایمن ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢۱
comment نظرات ()

راه درست...

گاهی قدم در راهی می گذاری که اندکی جبر بر آن است ، شاید اگر خود بودی نمی آمدی ، اما به جبر قدم نهاده ای ، حال جبر روزگار ، جبر قانون ،‌ جبر کشور ، جبر سنت ،‌جبر خانواده و یا جبر سهل انگاری خود ... پیش  می روی ، ناراضی ،اما مجبوری راضی شوی ... سعی می کنی ... اما   نمی شوی ...تو یک بار شکست خورده ای ، این شکست الزاماً سر افکندگی نیست ، ممکن است پیروزی ای باشد که در ادامه اش مجبوری راهی را بروی که دوست نداری ...

حتی دیده ام کسانی را که در آن راه موفق هم بوده اند ... لیک همیشه این سؤال را داشته ام : ” آیا آنها پس از تمام این موفقیت ها حسرت راهی را که دوست داشته اند و می توانستند بروند ، اما به جبر نرفتند نخواهند داشت ؟‌ “

و اینجاست که تنفر متولد می شود ...

 اگر مجبورت کرده اند ، از آنها ...

اگر خود با سهل انگاری ات باعث شدی ، از خود ...

اما به تو می گویم ، که امید داشته باش به حکمت ، شاید نمی دانستی و هنوز هم نمی دانی که چه می شد و چه می شود ... کسی هست که همیشه به تو امید دارد و اگر از او بخواهی کمکت خواهد کرد ... و می تواند ...

او بهترین دوست تو است ...

   + ایمن ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢۱
comment نظرات ()