پرواز به اوج

دم آخر ...

امروز وقتی داشتم طبق معمول یه سوراخ توی یکی از سیب های دیگه ی درخت باز می کردم دختر پیرمرد باغبون اومد و سیب رو گاز زد . از مجموع هزار تا پایی که داشتم ۶۵۲ تا رو کند . وقتی مزه ی خون رو توی دهنش حس کرد یه نگاه کرد ، وقتی من رو دید که از درد به خودم می پیچم بجای اونکه عذرخواهی کنه یه جیغ کشید و سیب رو پرت کرد روی زمین . سیب اونقدر محکم به زمین خورد که من چند متر اون ورتر پرت شدم . الآن چند ساعته که داره ازم خون میره . پدرم می گفت اگه بیش از نیمی از پا های یه هزار پا کنده بشه دیگه امیدی به زنده موندنش نیست ... خودشم همینجوری مرد ... اما من پسری ندارم ... دیگه برام رمقی نمونده ... خورشید داره غروب می کنه ... اون دختر حق داشت ... منم حق داشتم ... پس چرا باید بمیرم ؟؟؟ یعنی این آخر همه چیزه ؟؟؟ اون همه آرزو و فکر خیال همه پَر ؟؟؟ هوا کم کم داره سرد می شه ... به مرور بدنم بی حس می شه ... تا صبح از سرما یخ می زنم ... دیگه تقریباً حسی توی دستهام نیست ... سخت می تونم بنویسم ... اینا آخرین لحظات زندگیه منه ... کاش آدم بودم ... اونوقت هیچ وقت سیب نمی خوردم ... منم تموم شدم ... خدایا کاش آدم بودم ... سردمه ... سسسسررررددددمممههه ...... کککککاااااااشششششششششششششش.................

پینوشت :‌

دیشب خوابم نمی برد ، بالاخره حدود ۳ خوابیدم ، ۳:۳۰  از خواب پاشدم ... می خواستم یه چیزی بنویسم ... نمی دونستم چی ، اما می خواستم بنویسم ... دفترچه رو باز کردم و مداد رو گذاشتم روی کاغذ ... متن بالا رو نوشتم ...

   + ایمن ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱۳
comment نظرات ()