پرواز به اوج

يک قدم تا مرگ ...

 

تولد ...

مرگ ...

امروز تولدم بود ...

می تونست روز مرگم هم باشه ...

کم کم داشت دستام بی حس می شد ... يه صدای هشدار از دستگاه بلند شد ... يکی ، دو تا  ، سه تا ... همينجوری تعداد پرستارها بيشتر می شد ... قرار نبود اينجوری بشه ... برا همين هيچ کس آماده نبود  ... حالا کم کم حس می کردم چشمهام هم دارن سياهی می رن ... بعد بدنم سرد شد ... از رنگ صورت پرستارها می شد تشخيص داد حالم اصلاً خوب نيست ... هنوز صدای بوق دستگاه رو می شنديم ... نفس کم آورده بودم ... آخرين چيزی که گفتم اين بود : " حالم بده " ... همه چيز تو ۲ دقيقه اتفاق افتاد ... اگه ۲ دقيقه ديگه هم ادامه پيدا می کرد ديگه اينجا نبودم ... حالا ديگه نمی تونستم نفس بکشم ... چشمام رو بستم ...فقط نگران يه چيز بودم ... خداحافظی نکردم ... حالا ديگه به اونم فکر نمی کردم .... فقط منتظر بودم ...  از چيزی که به طرفم می اومد نمی ترسيدم ... مدتها منتظرش بودم ... حالا فقط يک قدم تا اون فاصله داشتم ... اولين کادوی تولدم رو داشتم می گرفتم ...

چند وقت پيش وصيت کردم اگه مُردم به جای سنگ قبر يه درخت سيب رو قبرم بکاريد ... يکی گفت نمی شه ، کسی از ميوه هاش نمی خوره ... گفتم پس يه بيد مجنون ...

وقتی داشتم رو تخت می خوابيدم پرستار ازم پرسيد چند سالته ؟ گفتم ۲۰ ، امروز دقيقاً ۲۰ سالم می شه ...

 نمی دونم بگم متأسفانه يا خوشبختانه ... اما اونا موفق شدن ... نشد تموم بشه ... حالا اينجام ... دوباره بايد ادامه بدم ...

- ممکن بود امروز که به اين وبلاگ سر می زنيد ببنيد يکی  اين تو نوشته :

 " ايمن مُرد "

- خيلی هاتون تبريک گفتيد ... خيلی ها هم می خواستيد بگيد اما يادتون رفت ... از همتون ممنونم ...

- اونی که ديشب  عصبی بود هم يادش رفت ... من از طرفش به خودم تبريک گفتم ... يادته بعد از اعلام نتايج کنکور با هم حرف می زديم ؟... گفتم لابد حکمتی داشته ... الآن هم همون رو می گم ...

- دستم درد می کنه ... خسته ام ... کاش امشب می رفتيم رصد ...

- ۲۹ خرداد ۱۳۸۵ هيچ وقت يادم نمی ره ... با ريز به ريز جزئيات يادم می مونه ... از صبح و نشستن رو تخت بيمارستان تا شب و اون تلفن ِ خيس تو هوای آلوده  ... 

- گفتم که امروز تولدم بود ؟ مهم نيست ...

- نرگس ديروز بهم گفت  " فردا کجا می ری ؟ " گفتم " دکتر" ... گفت " خوب بری دکتر من ديگه داداش ندارم " ... گفتم " مگه قراره بميرم ؟  " ... انگار يه چيزی می دونست ...

 

   + ایمن ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٩
comment نظرات ()