پرواز به اوج

فقط یک اتفاق ...

چند وقت پیش خونه ی ما مراسم خواستگاری بود ... قرار بود دو نفر از آشنایان که میان سال هم بودن با هم آشنا بشن تا اگه از هم خوششون می آد :

 بادا بادا مبارک بادا

خوب جلسه ی اول خواستگاری به دلیل آشناییت هر دو طرف با ما  ، در خانه ی ما برگزار شد و دو طرف کمی همدیگر رو شناختند و قرار شد یک جلسه ی دیگر هم برگزار بشه...

جلسه ی دوم به پیشنهاد ما و موافقت هر دو طرف خارج از خانه بود تا طرفین از ظاهر همیدیگه در محیط اجتماع و طرز برخورد یکدیگر با آدمهای اجتماع هم ، آشنا بشن ...

قرار شد برن یک رستوران ... عروس خانم که از دوستان مادرم محسوب می شد گفت اول می آد خونه ی ما و بعد از اینجا قرار شد مادرم تا رستوران همراهیش کنه ...

درست موقعی که قرار بود از در خونه بیان بیرون  ، مادر من رفت تا کیفش رو برداره که ...

دست مادرم می خوره به یه گلدون تزئینی و اون گلدون  از کنار بر می گرده روی میز ... صدای جیرینگ خفیفی شنیده می شه ...

چیزی که مادرم ، من و باقی اعضای خونه دیدیم غیر قابل باور بود ...

اونقدر عجیب بود که می تونستیم شرط ببندیم این دو نفر با هم ازدواج می کنن ...

تصویر گلدون شکسته شده رو ببنید تا بفهمید چرا این حرف رو می زنم :

البته بگم که اون دو نفر بعد از دومین جلسه ی خواستگاری به این نتیجه رسیدند که به درد هم نمی خورن ...

پینوشت :

من به عنوان یک دانشجوی فیزیک خیلی کم پیش می آد که بتونم این جور چیزها رو باور کنم اما این یکی رو چون خودم دیدم مجبورم قبول کنم و فقط بگم یک اتفاق بوده ... نظر شما چیه ؟

   + ایمن ; ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٢
comment نظرات ()