پرواز به اوج

سایه ی خشکیده ...

شب بود ...

باد می آمد ...

شاخه خم شد ...

فریاد زد ...

شاخه شکست ...

شاخه خشکید ...

خورشید طلوع کرد ...

خورشید از درخت پرسید : آن ، جای سایه ی کیست که خالیست ؟

درخت ساکت بود ...

پرنده ای از راه رسید ...

گفت : آن شاخه که هر روز روی آن می نشستم کجاست ؟

خورشید نگاهی به درخت کرد  ...

سپس برای اولین بار در مشرق غروب کرد ...

شب شد ...

 

   + ایمن ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٧
comment نظرات ()