پرواز به اوج

بروکراسی احمق ...

صبح ساعت 9 از در اومدم بیرون . تا 9.5 سر کوچه منتظر یک وسیله ی نقلیه ی خالی بودم . تاکسی نبود تقریباً.مردم هم همدیگر رو سوار نمی کردند. از اتوبوس ها هم آدم می چکید . 10 رسیدم تجریش و نهایتاً 10.5 رسیدم ولنجک - دانشگاه شهید بهشتی . سال پیش مهرماه همه ی کارهای فارغ التحصیلیم رو انجام داده بودم. جوانه هم دیروز رفته بود برایم مقدار پولی که برای ریز نمرات گرفتن باید واریز کنیم رو گرفته بود. رفتم بانک پول رو واریز کنم . 660 هزار تومن برای 8 ترم . برقها رفته بود. 20 دقیقه بعد برق آمد . اما تا 15 دقیقه بعدش کسی شروع به کار نکرد . پول را که پرداخت کردم رفتم قله ی  دانشگاه اموزش کل . از دم در پرسیدم کدام اتاق باید بروم . گفت 217 ، رفتم انجا ، خانم کارمند گفت برو 231 ، رفتم آنجا ، خانم دیگری گفت برو 237 ، رفتم ، کسی نبود ، چند دقیقه ای منتظر شدم تا کارمندش آمد . فیش را دادم . گفت گواهی اشتغال به تحصیل دانشگاه جدیدت را بده، گفتم کسی دیروز نگفت گواهی هم می خواهید . گفت خب نمی شود ! گفتم چاره ی دیگری نیست ؟ گفت نشانه ای دیگری از دانشجو بودن داری ؟ گفتم کارت دانشجویی ام هست که اعتبار هم دارد ، گفت برو اتاق 221 تا رئیس نامه دهد . رفتم آنجا . خانم محمودی نامی شدیداً بد اخلاق برخورد کرد . گفت نمی شود . فقط اشتغال . گفتم الآن بروم دانشگاهم 4 ساعت دیگر هم اینجا نمی رسم که شما رفته اید. گفت نمی شود ! گفتم چاره ی دیگری نیست ؟ گفت برو اتاق بغل به منشی بگو زنگ بزند دانشگاهت برایمان فکس کنند . گفتم روال دانشگاه اینگونه است که باید امضا کنیم جایی را . گفت پس نمی شود ! گفتم دانشگاهمان خودش از روی سایت و اینکه انتخاب واحد کرده باشیم اشتغال می دهد . من می توانم پرینت سایتم را به شما بدهم . گفت نمی شود ! برو بیرون بگو شاید فکس کردند . رفتم دیدم اتاق بغل درش بسته است. محمودی گفت صبر کن تا بیاید . نیم ساعت جلوی چشمش صبر کردم ، کسی نیامد . در این مدت تعداد زیادی را دیدم که انها هم شاکی بودند از این قضیه که اینها کار راه نمی اندازند . بعد از نیم ساعت محمودی دوباره صدایم کرد . زنگ زد به کسی و کسب تکلیف کرد . نهایتاً گفت تعهدی بنویس که تا یکشنبه برایمان بیاوری گواهی را ، بعد از کارتت کپی بگیر و بیار . انجام دادم ، کارتم را که دید گفت اینکه فارغ التحصیل 87 است ، گفتم بله ، گفت نمی شود ! گفتم چرا ؟ چند لحظه ساکت ماند بعد پای نامه را امضا زد . رفتم همان اتاق 237 ، نامه را دادم ، مرد بعد از پیوست گفت اینجا مدارک فارغ التحصیلی ات از حراست و کتابخانه نیست . گفتم 1 ماه پس از فارغ التحصیلی همه را آورده ام و تحویل داده ام که اگر نداده بودم اصلاً نامه ی فارغ التحصیلی برایم نمی زدند به دانشگاه مقصد . گفت به هر حال نیست ، پیش می آید که کارمندی اشتباه می کند و گم میکند نامه را ، یا می گذارد در یک پرونده ی دیگر یا هنوز در کارتابلش است ( بعد از 1 سال ) . گفت نمی شود ! گفتم چاره ای هست ؟ گفت با پرونده ات برو اتاق 231 . رفتم کارمندش ارجاعم داد به اتاق 223 . رفتم آنجا . خانم کارمند نبود . چند دقیقه ای ایستادم تا آمد . پرونده را دادم . گفت این نامه ها نیست . نمی شود ! گفتم داده ام قبلاً ، گفت خب گم شده . باید المثنی بگیری . الآن هم ساعت 12 است . نمی شود ! گفتم شما گم کرده اید ، من مقصرم ؟ گفت پیش می آید . گفتم چه کنم ؟ گفت امروز دیگر نمی شود ، برو نامه بگیر دوباره از حراست و کتابخانه . شنبه بیار. بعد هم قبل از 12 بیا . ما 12 به بعد دیگر نیستیم . گفتم ساعت کاری تا 3 است . گفت از 12 تا 1 ناهار نماز است . بعد هم این کار را انجام نمی دهیم . رفتم کتابخانه ، کارمندش آرشیو پرونده ها را گشت . بعد گفت برو حراست بعد بیا . رفتم حراست . کارمندش گفت 500 تومان بده . گفتم آنها گم کرده اند ، من پول بدهم ؟ گفت ندهی گواهی نمی دهم ! قانون است ! پول را دادم . رفتم کتابخانه ، بدون اینکه آرشیو را نگاه کند گواهی داد .

دیروز رفتم بانک برای گرفتن ویزا کارتم . 2.5 ماه پیش ثبت نام کردم . گفتند 1 تا 1.5 ماه دیگر می آید . کارمند بانک گفت آمده ، اما الآن سرمان شلوغ است . 1 ساعت دیگر بیا . کلاس داشتم ، به پدرم زنگ زدم که او برود . رفته بود . گفته بودند نیامده !

هر بار که کارم به کارهای اداری می افتد بیشتر از این کشور متنفر می شوم . نه اینکه بگویم جاهای دیگر بهتر است . نمی دانم . اما اینجا فاجعه است .

پینوشت : رفتار کارمندهای آموزش را که می دیدم یک تخمین زدم . بر اساس میانگین آنسامبلی آدمها مدت زمان کار مفیدشان در یک روز را . کمتر از یک ساعت !

چند رفتار جالب تنفر برانگیز : 1. در روز هر آشنایی از در اتاقشان رد شود صدایش می کنند و باهاش سلام علیک می کنند و اگر مورد خاصی در مورد او جدید باشد چند دقیقه ای با هم حرف می زنند . 2. در لحظه فقط به یک چیز فکر می کنند و بین هر موضوع جدید هم چند دقیقه ای را استراحت می کنند . 3. برای استراحت معمولاً چای می خورند. 4. چای را آبدارچی نمی آورد ، او کارش مهمتر است ، برای اینکه ارباب رجوع ها زیاد مزاحم کارمندها نشوند آبدارچی وظیفه ی از این اتاق به آن اتاق بردن پرونده ها را دارد . آبدارچی کافی است زمین بخورد تا تمام نامه ها و پرونده ها با هم قاطی شود . 5. چای زیاد می خورند ، برای و چای را خودشان می ریزند . برای رسیدن به آبدارخانه با سرعت مورچه راه می روند . 6. دم در هر اتاق خوش و بشی با کارمند آن اتاق می کنند تا بالاخره کسی پیدا شود که بتوانندحرف جدیدی بزنند . به او می گوید بزار چای بریزم برمی گردم . چای را که ریخت برمی گردد و تا پایان چای حرفها را ادامه می دهند . چای که تمام شد می رود لیوانش را می شوید و با همای سرعت مورچه به اتاقش بر می گردد . اگر هم شانس نیاورد و کسی برای حرف زدن گیر نیاورد بهر حال در حین چای خوردن کاری انجام نمی دهد ! 7. اولین لغت که همیشه می گویند "نمی شود" است . بسته به میزان اعصابشان بعدش ممکن است راهی دیگر بهتان پیشنهاد کنند .

نتیجه گیری : گندشان بزند !

   + ایمن ; ۳:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱۸
comment نظرات ()