پرواز به اوج

مرگ ...

هر وقت این لغت رو می شنوم حس عجیبی بهم دست می ده ... ترس نیست ؛ چون تا نزدیکی هاش رفتم  ... الآن هم به هم عادت داریم ... اما نگرانیه ... نگرانی برای اونهایی که ممکنه ناراحت بشن ... البته من فعلاً قصد مردن ندارم  ۱۰۰ تا جون هم دارم  

چند روز پیش دوست یکی از دوستانم فوت کرد ... هم سن ما بود ... سکته کرد ... وقتی شنیدم خیلی جا خوردم ... به قول بعضی بزرگترها اون بنده خدا خودش راحت شد اما بقیه رو ناراحت کرد ... بدتر از همه این که بهترین دوست اون شخص ایران نیست و چند وقت دیگه میاد و هنوز خبر نداره که همچین اتفاقی افتاده ... این نهایت وظیفه ی خطیره که کسی باید به اون اطلاع بده ... خودم مشابه این کار رو کردم و می دونم تجربه ی سختیه ...

فکر این که یه جوان بگه اگه من مردم رو قبرم ننویسین جوان ناکام و یه هو چند روز بعد فوت کنه خیلی اذیت کننده است .... اما می دونی در هر صورت این شتر در خونه ی همه ی ما می خوابه ... دیر یا زود ... در خونه ی دوستای ما هم همینطور ... پس خودت باهاش کنار بیا کاری هم کن تا دیگران هم باهاش کنار بیان ... اونجور شه که ملک الموت به وقت رفتنت از آمادگیت جا بخوره ...

آرزوی مرگ نکن هرگز ... به وقتش اون خودش می یاد سراغت ... اما جوری زندگی کن که وقتی اومد سراغت بگی رو قبرم ننویسین ناکام ...

   + ایمن ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٥
comment نظرات ()