پرواز به اوج

شهاب ...

چند سالی هست که از وقتی تلفن شخصی دارم توی اتاقم دیگه هرکس باهام کار داشته باشه یا به اتاقم زنگ می زنه و یا به موبایلم . دیشب حدود ساعت 12.5 بود که یکی به خونه زنگ زد و بابا گوشی و برداشت و بعد من رو صدا کرد که با تو کار دارن . متعجب شدم ، چون خیلی بعیده کسی به خونه زنگ بزنه و با من کار داشته باشه . اول فکر کردم داییم ... اما بعد دیدم که نه . سلام علیک می کردیم و من هر قدر سعی می کردم یادم بیاد کیه نمی شد . گفت عمراً یادت بیاد ... بعد از چند دقیقه که همه ی گزینه هایی که تو ذهنم بود رو حذف کردم خودش رو معرفی کرد . شهاب . یکی از برو بچه های گل دوران دبیرستان که بعد از پیش دیگه ازش هیچ خبری نداشتم . اون موقع ها یه بار چون با کت شلوار اومده بود مدرسه شایعه شد شهاب زن گرفته . من و حسام که باهاش دوست صمیمی تری بودیم دیدیم که نه و بعد هم بهمون قول داد که هر وقت خواست زن بگیره دعوتمون کنه . حالا بعد از اتمام لیسانسش در دانشگاه شاهد و قبول شدن در فوق در رشته ی کامپیوتر دانشگاه شریف داره ازدواج می کنه و زنگ زده بود خبر بده .

گاهی اتفاقهای اینجوری اونقدر آدم رو خوشجال می کنه که حد نداره ...

   + ایمن ; ٤:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٩
comment نظرات ()