پرواز به اوج

در مانده ام ...

این روزها که دغدغه ی ذهنی ام این است که می روم یا می مانم ، که اگر می روم به کجا بروم و اگر می مانم چه می کنم بدجور در مانده ام .

داشتم به استادم می گفتم معتقدم باید حتماً یک دوره از تحصیلم را در محیط آکادمیک متفاوتی نظیر اروپا یا آمریکا بگذرانم ، برای همین در رفتن برای تحصیل شکی ندارم ، اگر بشود و اگر خدا بخواهد ...

درماندگی ام از بعدش است . در ماندگی ام از از آن است که فرهنگ مکانیکی و کم ( گاهی بی  ) اخلاق آنجا را نمی پسندم ، پس ترجیح می دهم برگردم ، پس ترجیح می دهم فرزندانم (‌ اگر قرار است فرزندی داشته باشم )‌ را در اینجا بزرگ کنم ، اما مگر اینجا کجاست ؟ مگر اینجا اخلاق وجود دارد ؟ مگر اینجا دروغگویی بد است ؟ مگر اینجا هوا بوی حقیقت می دهد ؟

درمانده ام ،‌ بین فرهنگ برهنه ی غربی و برهنگی فرهنگ شرقی(!)  ( هر دو در عمل و نه در حرف ،‌که در حرف هر دو خود را پاک منزه نگه داشته اند !‌)‌ درمانده ام . کاش اینجا ١٠٠ سال پیش بود . کاش ٢٠٠ سال پیش بود . کاش چه اینجا و چه آنجا فرهنگی داشتند قابل اعتماد و قابل قبول (‌برای من )‌ . کاش لا اقل یکی را قبول داشتم .

اگر نمی شود ، کاش می توانستم حکومت خودمختاری را در کوچه ای ، خیابانی ،‌ شهری ، جزیره ای ، نه دیگر بزرگتر نه ،‌ همین قدر بس است ، کاش می توانستم تأسیس کنم و همه ی آنهایی که مثل من هستند را دعوت کنم تا در این مدینه کنار هم زیست کنیم و فراموش کنیم که اینجا چطور است و آنجا چطور .

پینوشت ١ : استادم از قول دوستش می گفت ، می دانی این جاذبه ی آنجا نیست که روز به روز بیشتر می شود ،‌ دافعه ی اینجاست .

پینوشت ٢ :‌ نگویید که تو که به نسبیت اخلاق معتقد بودی ، پس چه شد ؟‌ هنوز هم هستم ،‌ اما اصول اولیه ای را می پذیرم ،‌ مشکلم هم همین است . در اینجا و آنجا هر کدام یک سری از آنها را لگد مال کرده اند . درمانده ام ...

   + ایمن ; ٥:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱۸
comment نظرات ()