پرواز به اوج

لاشخورها به بهشت نمی روند ...

تو این 4-5 سال اخیر ، این روزها که می شد تلفن پشت تلفن به من زده می شد که بلیط جشنواره می خوایم . خب بابا دبیر جشنواره بود و اینم خبری نبود که بشه پنهان کرد . منم از بلیطهایی که برا خانواده ی دبیر بود یه چندتایی رو بین بچه ها تقسیم می کردم و باقی رو هم که معمولاً دوستای صمیمی ترم بودن با خانواده که می رفتیم سینما می بردم . میون این بچه ها بعضی ها آدمهای با معرفتی بودن و هر از چندگاهی سراغی ازم می گرفتن و اگه کاری هم داشتم برام انجام می دادن و خلاصه موجودات نمک به حرومی محسوب نمی شدن و البته اکثر دوستای فعلی ام از همین افراد هستن .

 امسال یه تعدادی از دوستام برای ادامه تحصیل در مقطع فوق از ایران رفتن . این میون یکی از اینها به نام م.س.ر از اونهایی بود که بدون استثناء هر جشنواره زنگ می زد و بلیط می خواست و معمولاً هم از اون دسته ای بود که با خودمون فیلمهای خوب رو می اومد . اما میون تمام دوستام مزخرف ترین آدم اون از آب در اومد . موجودی که حتی برای رفتن ، اس ام اس هم نزد که خداحافظی کنه  و من تقریباً یک ماه بعد از خواهرش که دانشگاه قبلیم درس می خونه فهمیدم که رفته . این در حالی بود که دورترین دوستام اس ام اس که سهله ، زنگ می زدن و به مهمونی خداحافظی شون دعوت می کردن . نمی دونم یه آدم چقدر می تونه مرده خور باشه اما یه چیزی که از این قضیه یاد گرفتم این بود که فقط برا موجوداتی که ارزشش رو دارن و از این موضوع مطمئنم بها قائل بشم ...

   + ایمن ; ٥:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٢
comment نظرات ()