پرواز به اوج

عطش ...

شرمنده ام . رو سیاهم . امروز وقتی من را در دستانت گرفتی و به لبانت نزدیک کردی . وقتی روی چون ماهت وجودم را روشن کرد اما نگذاشتی عطشت را بر طرف کنم . وقتی در چشمانت خواندم که نتوانستی بنوشی وقتی کودکان در بیابان "واعطشا" سر داده اند . دلم سوخت . دلم آتش گرفت وقتی مرا بجای انکه بنوشی به مشک ریختی . دلم سوخت وقتی راه افتادی و من می دانستم که قرار نیست من کودکی را سیراب کنم . دلم سوخت وقتی می دانستم که تو به سپاه نمی رسی . دلم سوخت وقتی می دانستم که لحظاتی دیگر تیر هایی بر چشمان چون ماهت می نشیند . دلم سوخت وقتی شنیدم که تیرها آمدند و نشستند و رشادتت نگذاشت مشک بر زمین بیافتد . دلم سوخت وقتی دستانت را جدا کردند و تو هنوز مشک را بر دندان گرفته و به ندای وا عطشای کودکان گوش می دادی و می تاختی . سوختم وقتی بر زمین ریختم . به مشک که می ریختی ام هنوز چشم داشتی ، مشک را با دستانت گرفته بودی .به زمین که ریختم . دیدم که ماه بنی هاشم نه دست دارد و نه چشم . دیدم که چون پدرت از فرقت خون بر زمین می ریزد . دیدم که روی چون ماهت غرق خون است .

و شنیدم ، من ندای "واعطشا" را شنیدم ، من صدای پرتاب تیرها را نیز شنیدم . من صدای هل من ناصراً ینصرنی حسین را شنیدم . من صدا برخورد عمود با فرقت را نیز شنیدم . و شنیدم ندای "این عمی" کودکانی که عمویشان را طلب می کردند و چشم به بازگشت تو داشتند . عباسم . امروز آب سیاه است . سیاه در عذای تو و برادرت و یارانش ... و سرخ است .سرخ از خون تو ... خون ماه بنی هاشم ...

   + ایمن ; ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٧
comment نظرات ()