پرواز به اوج

تفنگ بازی با بوش ...

یادم می آد اول راهنمایی که بودم ، هنوز در حال و هوای کودکی ، از اینکه تفنگ بازی بکنم خیلی خوشم می اومد . این فقط مختص من هم نبود ، همه همین بودند . منتها رویمان نمی شد ابراز کنیم ، این حس که دیگه برای خودمان مردی شده ایم جلویمان را می گرفت . تا اینکه بالاخره به ذهنمان یک راه رسید . نزدیک ها دهه ی فجر بود و بچه ها گروه گروه شده بودند و من و چند نفر دیگر هم یک گروه نمایش راه انداختیم . رفتم از لالوی کتابهای کتابخانه ی مان یک سناریو ی قدیمی جنگی پیدا کردم . توش همش پر بود از شلیک و ترکوندن تانک و شیرجه توی سنگر و ... خلاصه جاتان خالی ، یکی دو ماهی به بهانه ی تمرین تئاتر کلاس ها رو می پیچوندیم و می رفتیم داخل نماز خانه تفنگ بازی ... تا ناظم هم می آمد می گفتیم تمرین تئاتر است برای دهه ی فجر و از آقای فلانی اجازه داریم ... دم دهه هم که شد به بهانه ی کمبود زمان نه تئاتری اجرا کردیم نه دیالوگی خواندیم ...

حالا شده حکایت این جوون هایی که دختر و پسر با تیپ های مختلف مسابقه ی پرتاب کفش برگزار می کنند . طرف با پا رفته تو عکس بوش ، نیشش هم تا بناگوش بازه ، شرط می بندم بوش و بن لادن نداره واسش ، مهم اینه که تو دانشگاه داره با لگد شیرجه می ره تو دیوار ... کاری که در حالت عادی جلو دوستهاش و غیره رویش نمی شد انجام دهد ...

   + ایمن ; ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٦
comment نظرات ()