پرواز به اوج

آدمهای معمولی ...

دیروز افطاری جایی دعوت داشتم . اطرافیانم اکثراً آدمهای مهمی بودند که یا در رده ی مدیریت هنری کشور بودند و یا در رده ی هنرمند ها ... اتفاقا بغلم هم استاد شجریان نشسته بود . در طول افطاری خب حرفهای زیادی رد و بدل شد و بعدش هم یکی دو ساعتی در باغچه ای که در همون محوطه بود به خوش و بش کردن افراد با هم گذشت . از همه تیپ و سبکی هم می شد یکی رو دید . از میرکریمی و درویش گرفته تا وزرای دولت قبلی و ...

سر افطاری به شدت یک موضوعی ذهنم رو مشغول کرده بود ، اینکه الان خیلی ها رو می شناسم که حاضراً کلی پول خرج کنن تا بیان به این افطاری و کنار شجریان نون و پنیر بخورن و بعد هم برن میون هنرمندها و کله گنده های دیگه گشت بزنن و احتمالا عکس یادگاری و امضا بگیرن .این افرادی که اینقدر حاضراً پول بدن اتفاقا اصلا آدمهای عقب افتاده ای هم نیستن ، لااقل اونهایی که من می شناسم کلی ادعای فرهنگی بودن و تحصیل کرده بودن دارن ...

بعد به خودم نگاه کردم که چقدر معمولی نشستم اینجا و اتفاقاً اگه دست خودم بود و میزبان تعارف نکرده بود ترجیح می دادم برم بغل فلان تهیه کننده بشینم که از بچه گی من رو می شناسه و رفاقت خانوادگی داریم ...

هرچی فکر می کنم نمی تونم فلسفه ی این امضا و عکس گرفتنها رو بفهمم ... اینا هم عین همه آدمهای معمولی ای هستن که دارن در رشته ی کاری خودشون فعالیت می کنن . بعضی موفق و بعضی موفق تر ... اما عین دیگرانن . مثل همه غذا می خورن و مثل همه راه می رن و شوخی هاشون هم مثل همه است .

 اما انگار هرچی بیشتر خودشون رو بگیرن آدمهای بیشتری بهشون جذب می شن . مقایسه کردم با خودم . تو افطاری مشابهی که چند روز پیش بود ، یکی از کارگردان های مشهور همزمان با من اومد سر ظرف سوپ ، خیلی ساده چون من زودتر رسیده بودم ایستاد تا من سوپ بریزم و بعد خودش ریخت . این در حالی بود که من حتی سرم رو هم بلند نکردم که بخوام بهش سلام کنم و این رفتار طبیعی ایه که وقتی می بینم طرفم من رو به طور خاص نمی شناسه دلیلی نمی بینم اگه من اون رو از جای دیگه ای می شناسم بهش عرض ادبی بکنم که حکم نوعی از همون رفتارهای امضا گیرانه داشته باشه ...

اما در مقابل عاشق رفتار صمیمانه ی آقای مسجد جامعی ام که در هر مراسمی که میبینیم هم رو ، کلی صمیمانه برخورد می کنه و لپم رو می کشه و من هم علی رغم کلی خجالتی که می کشم کلی لذت می برم که او نه در دوران وزارت و نه بعد از اون هرگز از این برخورد ابایی نداشت و هرگز اینطور نبود که بخواد خودش رو بگیره که مثلا من وزیر هستم یا بودم و ...

خونه که بر می گشتم بعد از همه ی این برخورد ها و فکرها به یه نتیجه رسیدم ، عیب از هر دو طرفه ، هم از طرفی که خودش رو می گیره و فکر می کنه که مقام و پول و استعداد و اینها اون رو برتر از دیگران کرده ، هم از طرفی که فکر می کنه مقام و پول و استعداد و اینها شخص مقابلش رو برتر از خودش کرده ... و متأسفانه همیشه از هر دو نوع هستن و وجود یکی از این رفتارها اون یکی رو تقویت می کنه ...

برام جالبه بدونم این امضا ها به چه درد می خوره !

* این فکر توی کرمان هم به ذهنم رسیده بود ، جایی که دانش آموزها می اومدن تا ازم امضا بگیرن و من امتناع می کردم !

   + ایمن ; ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢۱
comment نظرات ()