پرواز به اوج

وات آی سِی چوز ...

تو راه که داشتم می اومدم خونه به خودم فکر کردم . به آینده ای که برای خودم ترسیم کردم و اینکه چقدر ممکنه به وقوع بپیونده ... بچه ها انتخاب رشته کردن ، من هم ... و حالا تقریباً می شه گفت هر کس با تقریب خوبی مسیر انتخابی خودش رو برای 50 سال آینده انتخاب کرده . یکی می شه آقا مهندس ولی قید از ایران رفتن رو می زنه ، اون یکی می خواد بره ، یکی دیگه می ره سربازی و بعد هم می خواد کار کنه ، یکی می خواد مدیریت بخونه و خلاصه هر کی یه جوری خودش رو در یه مسیری فرار داده ...

به این فکر کردم که اگه من بچه ی اول خانواده مون نبودم حتماً کلی همه جیز فرق داشت . مدرسه ام ، درس خوندنم ، تفریح ام ، برای کنکور خوندنم ، وارد دانشگاه شدن ، دوستی هام ، فوق دادن و ...

با تقریب خوبی برادرم دقیقاً زندگی من رو نگاه می کنه و می بینه که از کدوم بخشهاش خوشش می آد اونها رو عیناً انجام می ده و از کدوم بدش می آد و اونها رو انجام نمی ده ...

اما من هرگز همچین موقعیتی رو نداشتم ، همیشه خودم باید تصمیم می گرفتم این مسیر رو برم یا نه ، برم علامه حلی یا نه ، فیزیک بخونم یا نه ، برم فیزیک بهشتی یا نه ، مستقل بشم یا نه ، با فلان استاد کار بکنم یا نه ، سال کنکور کار رو بزارم کنار یا نه و حالا هم انتخاب رشته ...

ناراضی نیستم ، اصلاً هم پشیمون نیستم ، تجربه هایی که دارم رو دوست دارم ، استقلال و حتی لذت پول نداشتن ! و خیلی سختی های دیگه رو دوست دارم ... اما گاهی زیاد باید فکر کنی و گاهی از عدم موفقیت می ترسی ... گاهی حس می کنی شاید راه برگشتی نباشه ... گاهی می خوای یه علامت ، یه نشانه ، یه چراغ مسیر درست رو بهت نشون بده ... اینجور مواقع فقط اینجوری می شه خودت رو راضی کنی که تو انسانی ... برای فکر آفریده شدی نه برای تقلید ...

   + ایمن ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۱
comment نظرات ()