پرواز به اوج

حلول ...

چند شب پیش ساعت ۱ رفتم توی تخت که بخوابم ، علی رغم خستگی شدید هر کاری کردم خوابم ببره نشد ، از جام بلند شدم رفتم یه کتاب شعر از اخوان برداشتم و کمی خوندم . اینبار زیاد به دلم نشست . کتاب‌ « دو منظومه » ی حمید مصدق رو برداشتم . این کتاب رو خیلی دوست دارم . یکی از شعرهای محبوبم رو انتخاب کردم و روی کاغذ با خط خوب نوشتم تا بدم به یکی از دوستان خوب ... شعر این بود :‌

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دیوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه.

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز ،

سالها هست که در گوش من آرام ،

                                              آرام

خش خش گام تو تکرار کنان ،

می دهد آزارم .

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا ،

            - خانه ی کوچک ما

                                        سیب نداشت ...

فردا صبح با همون دوست عزیز داشتیم جایی می رفتیم که رادیو گفت ، امروز ۷ آذر سالروز در گذشت حمید مصدق است !!!!‌

پی نوشت :

۱. من نه تو کار احضار روحم نه تو خط جن گیری ... اما بعضی اتفاقات واقعاً فراتر از اتفاق هستن ...

۲. فکر کردم کمترین کاری که می تونم برای اون مرحوم بکنم اینه که توی این بلاگ ازش یادی بشه و البته اگه دوست داشتین فاتحه ای برای آرامش روحش بخونین ...

۳. پست بعدی چیزه جذابیه ... لا اقل برای خودم ...

   + ایمن ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱۱
comment نظرات ()