پرواز به اوج

پله پله ...

امروز یکی از دوستان داشت کنفرانس خودش رو در باب زندکی آقای پاسکال می داد و اون میون هم تا می تونست عقاید خودش رو ابراز می کرد ! حالا بماند که کتاب نقد عقل نظری رو اشتباهاً به دیراک نسبت داد اما خب بهر حال بازم من رو انداخت توی همون منجلاب فکری عقل یا احساس ؟‌

راستش با اینکه اصلاً موجود بی احساسی نیستم اما این روزها به این نتیجه رسیدم که مصمم بودن عامل خیلی مهمی در موفقیته و مهمتر از اون ثابت قدم بودنه ... یعنی چی ؟ یعنی حالا که من کم عقل این مسیر رو انتخاب کردم باید تمومش کنم ... اونم درست ! درست هم از نظرمن این نیست که به نتیجه ای که می خوام برسم ! درست یعنی بعداً نتونم به خودم بگم کم گذاشتم واسه این کار !

حواشی :‌

از مضرات مستقل بودن اینه که وقتی مجبوری واسه خاطر درس دور کار رو قلم بگیری کم کم باید بری گوشه ناصرخسرو کلیه هات رو بذاری حراج !

اومدم خونه گوشی اتاقم رو برداشتم زنگ بزنم به دوستم دیدم یه خانم متشخصی داره می گه مشترک گرامی تا نری قبضت رو بدی نمی ذارم زنگ بزنی ! بعد از موبایل حالا اینم قطع شد یا به طور معادل : خب آخرین راه ارتباطی من با جهان بیرون هم قطع شد !

چند وقتیه با این آقا حجت دوست شدم . خدمتکار دانشکده رو می گم . جداً آدم باحالیه ... گاهی که پایین درس بخونم بعد از ظهر که دانشکده تعطیل شده و همه رفتن می آد و کمی با هم گپ می زنیم ...

دیگه چیزی نمونده ...

   + ایمن ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۳
comment نظرات ()