پرواز به اوج

پرت و پلا ...

یکشنبه ها که می شه به هوای کلاس حل تمرین امیر با سال اولی ها ، بعد از ظهر از بالا می آم پایین که در کلاس مجاور درس بخونم و اگه هم حوصله ام سر رفت سرکی به کلاس اون بکشم ... به یاد کلاس های سال اول و شیطنتهای به قول استاد دوران طفولیت ... امروز به رسم هر هفته جهت استراحت رفتم چای و شکلات خریدم و به کلاسش رفتم و مثل همیشه عقب کلاس نشستم . هنوز زیاد نگذشته بود که به سمت من نگاه کرد و گفت می آی این تمرین رو حل کنی ؟ در جواب گفتم :« من پیر شدم واسه پای تخته اومدن » ... بعد فهمیدم با دختری بود که در ردیف جلو نشسته بود !

گهگاهی وسوسه می شم کمی تیپ بزنم ! این عادت رو هنوز از دوران جوانی دارم ...

بعد از من نوبت نرگس بود که به اون بیماری دچار بشه ... بعد از طی تمامی اون مراحل حالا کمی بهتره ...

من نمی فهمم ، آخه آدم چرا باید اونقدر ضایع بازی در بیاره که عالم و آدم بهش بخندن ؟ آخه تو این دوره زمونه ، اونم تو جمعی که تقریباً هر کدوم از افرادش اگه اراده کنن ، تا پرواز به فرانکفورت یا هر جای دیگه فاصله فقط یه تماس با باباهاشون و بعد هم یک هفته صبر جهت تدارکات سفره ، از سفرت به آلمان اونم با صدای بلند تعریف کردن چیه دیگه ؟ بابا جون هر کی که این ماه دوسش داری (!) اینقدر غربتی بازی در نیار ، حالمون بد شد !

نژاد سیاه هم همونقدر نژادپرستن که نژاد سفید ! فقط کمی دیرتر دستشون به پول رسیده !

پی نوشت :

یکی به من بگه من چرا دارم درس می خونم ؟ کم کم دارم میون یه سری انتگرال و هامیلتونی و کت و برا گم می شم ... شبها هم توی خواب با قرقره و طناب جرم دار از سد پتانسیل بالا می آم و بعد برای تفریح از سطح گاؤس عبور می کنم ببینم بار سطحی چقدره ... گاهی هم از داخل دلتای دیراک تونل می زنم ... آخه که چی ؟‌!؟!؟!؟!

   + ایمن ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٠
comment نظرات ()