پرواز به اوج

قرمز ...

بی حس شدنشان را دوست دارم . وقتی رنگشان به سفید می زند و دیگر می توان تضمین کرد که خونی در آنها باقی نمانده . در آن لحظات وقتی بر رویشان می ایستم چه احساس بی وزنی ای در وجود فروان می کند . هیچ چیز را حس نمی کنم . انگار روی هیچ ایستاده ام و نیرویی به اندازه ی هیچ من را نگه داشته است . و آنگاه ، ناگهان صدای برخورد خون با دیواره رگ را می شنوم که همچون جوانکی دیوانه در شاهراه رگ جولان می دهد و به در و دیوار می خورد . و بعد نوبت گرماست ، حرارت به ناگه در رگ بالا می رود ، وقتی سرد است انگار نیست ... اما حالا حیات و احساس هم با خون به رگهایم برمی گردد و ... و دوباره قید روی زمین ایستادن را حس می کنم ... و باز مجبورم رنگ عوض کنم ... زندگی کنم ...

   + ایمن ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱٥
comment نظرات ()