پرواز به اوج

نما ...

آهای دخترک نقاش !

 

بیا ...  بیا و این دو قِران پول قلک مرا بگیر ...

 

 بیا و بجای این پول برای من نقاشی بکش ...

 

پنجره ی اتاقم را می خواهم رو به آسمانی آبی بازکنم ، می توانی آسمانم را آبی کنی ؟

 

می توانی کف خیابان ها علف بکشی ؟ از همان ها که بچه که بودیم میانشان می دویدیم و بازی می کردیم ... یادش بخیر ... بلندی بعضی هایشان به قدمان می رسید و آن وقت بود که دیگر می ترسیدیم ... بعد شروع می کردیم به داد زدن ... بی بی اگر نمی آمد بغضمان می ترکید و دیگر تا یک هفته رفتن به علفزار قدغن می شد ...

 

راستی ، تو دروغ را چگونه می کشی ؟ اصلاً در تابلوهایت جایی برایش هست ؟

 

رنگ را قوطی ای چند می خری ؟

 

بیا و برای پنجره ام نمایی بکش ... اما رنگهایش را نخر ...

 

بیا رنگهایش را خودمان بسازیم ...

 

قرمز اگر خواستی خونمان هست ...

 

آبی اگر خواستی آسمان را داریم ...

 

سبز را نیز از برگ کمک می گیریم ...

 

و سفید را با ابر بساز ...

 

بنفش ؟

 

این که دیگر کاری ندارد ... خون بر آسمان می پاشیم ... مگر نمی دانی ... آبی و قرمز بنفش می دهد ...

 

زرد را نیز از خورشید قرض می گیریم ...

 

اما سیاه نه ... در نمای پنجره ی من سیاهی جایی ندارد ... سیاه به اندازه ی کافی می بینم ...

 

می دانی ... من دروغ را سیاه می بینم ، من قهر را سیاه می بینم ، من خیانت را سیاه می بینم ... و من از سیاهی فراری ام ...

 

 از کی شروع می کنی ؟

 

از فردا ؟

 

نه دیر است ... قلمت را بردار ... رنگ بزن ... پنجره ام دلتنگ نمایی جز سیاهی است ... چشمانم دیگر دارند رنگها را فراموش می کنند ... قلمت را بردار ... صبح نزدیک است ... و من صبح پنجره را به امید تو باز خواهم کرد ... به امید قلمت ...

 

و نمایی از جنس خودمان ...

   + ایمن ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٦
comment نظرات ()