پرواز به اوج

تحفه ی سفر ...

هوا تاریک بود و سکوت حکم فرما ...

از میان درختان انبوه رد شدم ، با وجود تاریکی حجم حضور طبیعت را در کنارم حس می کردم ...

خدا خدا می کردم  زودتر صبح شود تا سبزی طبیعت شگرف آنجا در چشمانم منعکس شود ...

نسیم خنک شبانگاهی صورتم را نوازش می داد ...

نگاهی به آسمان کردم ، همان یک نگاه کافی بود تا عشق دوچندانم به طبیعت را به بینهایت و دلبستگی اندکم به شهر را به صفر نزدیک گردانم ... در علاقه ام به صبح شدن شک کردم ...

در آسمان عشق را دیدم که به من چشمک می زد ... از روی ستارگان

چشم هایم را بستم و باز کردم

صبح شده بود ...

با شور و شعف از جا بلند شدم ، نگاهی به درختان کردم ... سلام ...

و بعد خود را در میانشان دیدم ...

زردآلو ، آلبالو ،‌ گیلاس ، سیب ، گلابی ، گردو و گردو و گردو

آری اینجا تنها جاییست که هر گردی ، گردو  است ...

                                 به شرط آنکه سبز باشد ...

صدای چه چه پرندگان یک لحظه هم قطع نمی شد ...

بیاد سکوت دیشب افتادم و در عجب ماندم از اینهمه تضاد ... آنهم در یکجا

و شگفت زده تر از آن که این هر دو مرا مجذوب کرد ...

                                      و تضادشان مجذوب تر ...

نگاهی دیگر به آسمان

             و آبی بیکران

و باز هم مجذوبتر

       آری عاشق شده ام

                     عاشق طیبعت ...

   + ایمن ; ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٤
comment نظرات ()