پرواز به اوج

دزد می گیریم ...

عجب حکایتیه ها ...

 این خدا می دونه من از هیجان زیاد خوشم می آد برام کم نمی ذاره ... این ماجرا رو گوش کنید و به من افتخار کنید

امشب ، حدود یک ساعت پیش داشتم از کوچمون می اومدم بالا که رسیدم دم در یه مجتمعی به نام مجتمع یاس ... همینکه رسیدم دم در این مجتمع  یه زانتیا اومد وارد مجتمع شد ( در پارکینگش از این کنترلی ها بود )‌ ... زانتیا رفت داخل یه موتور که دو تا پسر جوون سوارش بودن اومدن جلو در پارکینگ وایسادن و پسری که عقب نشسته بود به سرعت پیاده شد و وارد مجتمع شد ... من این صحنه رو که دیدم یه ذره مشکوک شدم و اون طرف کوچه جلوی در وایسادم ... موتوریه هم رفت یه مقدار بالاتر دور بزنه ... تو همین لحظات پسره آروم آروم به ماشین نزدیک شد و بعد درست وقتی ماشین به ته پارکینگ رسیده بود به سرعت در عقب رو باز کرد و یه کیف از توی ماشین برداشت و دوید به سمت در ... منم به محض اینکه این صحنه رو دیدم با یه فریاد بلند دویدم تا جلوی راه پسر رو سد کنم ... پسر اول از کنار دستم خودش رو خلاص کرد و به سمت سر کوچه دوید ... منم دنبالش دویدم و پشت سر من هم موتوریه داشت می اومد ... به پسر که نزدیک شدم با یه فریاد پریدم طرفش و اون هم از ترس اینکه گیر بیافته کیف رو ول کرد ... من هم سریع پریدم و کیف رو برداشتم که نکنه موتوریه اون رو دوباره بر داره ... کیف رو که برداشتم جلوی موتوریه وایسادم که اعتراف می کنم این بخش کارم واقعاً دیوانگی بود ... اما خوب استدلالم این بود که این جوری می ترسه و نمی آد طرفم که خوشبختانه همینطور هم شد ... موتوریه راش رو کج کرد و از من رد شد و رفت طرف پسره ... اون رو سوار کرد و در رفتن ... بعد هم صاحب کیف که حالا دیگه از در مجتمع بیرون اومده بود و شاهد این صحنه ها بود به طرفم اومد ... اول یه مقدار می ترسید ، یعنی شک داشت ، ممکن بود این هم جزو ماجرا باشه ... اما وقتی کیف رو بهش تحویل دادم خیالش راحت شد ... بعد هم کمی به نگهبان مجتمع غر زدم که باید حواسش باشه بعد از ماشن ها تا وقتی در کامل بسته نشده کسی وارد نشه ... بعد هم به خوش و بش و رد و بدل شدن تشکر و از این حرفها گدشت و حالا هم که در خدمت شمام ...

البته دوستان پیش آهنگی که با خوندن این مطلب هوس این کارا به ذهنشون می رسه بگم که خوب جداً کار من خطرناک بود ... هرچند اگه باز هم تکرار بشه باز هم همین کار رو می کنم اما این کار واقعاً خطرناکه حسن !

خلاصه اینکه ، بازهم در ایامی حول و هوش تولدم (این دفعه با یه اختلاف فاز ۱۰ روزه ) بازم یه اتفاق خطرناک و پر از هیجان افتاد ... و خداییش این دفعه چقدر حال داد ...

پی نوشت :‌

با اون عکس کابویی توی ۳۶۰ و این کارا که می کنم اگه چند وقت دیگه دیدین به جای لوک خوش شانس استخدام شدم تعجب نکنین

راستی یادم رفت بگم ... دیروز ... ۸ تیر ... سالروز تأسیس این وبلاگ هم بود ... یه جورایی تولد بلاگم ... به خودم تبریک می گم ... به شما هم که این همه همت دارین که می آین این چرت و پرت ها رو می خونین ... و از همتون ممنونم

                                                                             

   + ایمن ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٩
comment نظرات ()