پرواز به اوج

روزهای تاریک ...

 

از کنار میوه فروشی که رد شدم پرسیدم :

" آهای آقای میوه فروش ، خاطره سیری چند ؟ "

گفت : " دیر آمدی ، این روزها گریپ فروت مد شده و توت وحشی و انبه ! "

از کنار لباس فروشی که رد شدم پرسیدم :

" آهای خانم لباس فروش ، خاطره دستی چند ؟ "

گفت : " دیر آمدی ، این روزها مانتوی کوتاه مد است و بلوز چسبان و کاپشن جین پاره ! "

از کنار بقالی که رد شدم دوباره پرسیدم :

" آهای مرد فروشنده ، خاطره پاکتی چند ؟ "

گفت : " دیر آمدی ، این روزها وینستون لایت مد شده و نسکافه و شکلات خارجی ! "

از کنار هر که رد شدم گفت دیر آمده ای ...

به پیرمردی رسیدم ، پرسیدم :

"  من شما را جایی ندیده ام ؟ "

گفت : " دیر آمدی ، من خود تو هستم ! "

گفتم : " خاطراتت را کجا پنهان کرده ای ؟ "

گفت : " خیابان 65 ام  ، باجه ی امانات شماره 3 ، صندوق 29 ... این هم کلیدش ... "

خیابان 65 ام ،  سال تولدم ...

باجه ی امانات شماره 3 ، ماه تولدم ...

صندوق 29 ،  روز تولدم ...

آدرس هوشنمدانه ای بود ، چه طور به ذهن خودم نرسید ؟! ...

حالا جلوی صندوق بودم ، در را باز کردم ...

داخل صندوق یک تکه کاغذ بود ... رویش نوشته شده بود :

" دیر آمدی ، این روزها آلزایمر مد شده و فراموشی و سکوت ... "

                    

                

   + ایمن ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٦
comment نظرات ()