پرواز به اوج

سفر...

چند روزی از شهر فرار کردم ...

از دود گازوئیل ، از صدای بوق ماشینها ...

از قوانین خاصی که مرا به تبعیت از خود می خوانند ...

از آزادی ، آزادی گفتن هایی که وقتی می آمدم در جواب بگویم آری زنده باد آزادی می دیدم طرف صحبتم راننده ای است که صرفاً به دنبال مسافری برای میدان آزادی می گردد ... میدانی از سنگ ...

از مردمی که همدیگر را از پشت عینک دودی می بینند ...

از مردمی که چشمهایشان خسته است و لبخندی تلخ بر لب دارند ...

از فکرهای کسالت آور به دنبال یک لقمه نان بودن بزرگتر ها

                              به دنبال لباس مد روز بودن جوانتر ها

                              به دنبال توپ پسر همسایه بودن بچه ها

به سفر رفتم ... به دامان طبیعت پناه بردم ...

و چه صفایی داشت آنجا ... مردم آنجا فقط فکرهای زیبا داشتند ... زشتی نابود شده بود ...

و حسرت می خوردم به زندگی آنها  ... چند روزی را مثل آنها زندگی کردم :

دور از ماشین ، دور از تلویزیون ، دور از زنگ مکرر تلفن و موبایل ، دور از کامپیوترو اینترنت و چت و حتی دور از ساعت...

و چه زیبا بود با حس کردن گرمای خورشید روی صورت از خواب بلند شدن و با صدای جیک جیک گنجشک ها ... نه با صدای مصنوعی ناشی از جریان برق از داخل باطری به بلندگوی کوچک ساعت ...

زندگی با بوی خاک ، با صدای شرشر آب ، ‌با صدای در هم آمیختن شاخه های درختان در باد ، با گرمای مطبوع خورشید که با نسیمی خنک در هوا به جریان در آمده بود ، با صدای چه چه پرندگان ...

و انگار همه به من یک پیغام می دادند ...

اینجا سرشار از امید به فردای بهتر است ...

و این عین حیات است ...

لحظه لحظه اش لذت بخش بود اما به پایانش نزدیک می شدم ...

چاره ای نبود ... ذات سفر بازگشت دارد ...

بازگشتم ...

اما با امید به فردای بهتر

              امید به زیبا شدن شهر

                    امید به دیدن مردمی با ذهن زیبا ...

   + ایمن ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٤
comment نظرات ()