پرواز به اوج

دوست یک روزه ...

 هوا سرد بود ... یه زمین فوتبال سبز اما یخ زده جلوی چشمش ... از چشم اون دنیا تو فاصله ی در ِ دانشکده تربیت بدنی تا در ِ معماری تموم می شد ... از نظر اون بزرگترین دریا ی دنیا از چمن ساخته شده و همین زمین فوتبال بود ... از نظر اون شنا کردن یعنی پا زدن به توپ توی یه دریای بدون موج از جنس چمن ... لذیذ ترین نهار رو براش کالباس بوفه ی اقتضاد تشکیل می داد ... حالا حالش خوب نبود ... هوا سرد بود ... تنها بود ... دلش گرفته بود ... چشم دوخته بود به ابدیت سبز زمین چمن ... صدای نفس نفس زدن یکی باعث شد تا از حالش بیاد بیرون ... یه پسر بیست و یکی - دوساله جلوش بود ... چه عجیب ... همیشه از غریبه ها وحشت داشت ... همیشه عین یه غریزه تا یه غریبه می دید عقب می کشید ... اما این بار ... بچه که بود از یه کرم خاکی شنید بود که سرما بدن رو کرخت می کنه ... شاید این سستی بخاطر سرما بود ... شاید گشنگی ... پسرک زل زده بود توی چشمهاش ...

 

بهش نزدیک شد ... این اولین گربه ای بود که تا حالا تو زندگیش ازش خوشش اومده بود ... عجیب بود ... همیشه وقتی به گربه ها نزدیک می شد فرار می کردن ... اما اینبار یه حس عجیب  بینشون بوجود اومده بود ... تو چشمای هم خیره شده بودن ... تازه از کلاس تربیت بدنی اومده بود و هنوز نفس نفس می زد ... گربه خسته بود ... و گشنه ... مثل خودش ... بهش نزدیک شد ...

 

پسر نزدیکتر که اومد بازهم خودش رو عقب نکشید ... این اولین آدمی بود که ازش خوشش می اومد ... می خواست باهاش دوست شه ... چشمای پسرک پر از حرف بود ... اینبار اولین باری بود که موج می دید ... از توی چشمای پسر می شد موج های متلاطم دریای دلش رو دید ...

 

از اینکه دست به گربه بزنه خوشش نمی اومد ... هنوز شک داشت ... همه چیز مرموز بود ... چرا این گربه فرار نمی کرد ... دلا شد ... گربه روی یه سکو بود ... اونقدر خم شد تا صورتشون درست جلوی هم قرار بگیره ... پشتش به بقیه ی آدمها بود ... صدای عابرین رو می شنید که هر کدوم که عبور می کردن می گفتن این پسر رو نگاه ، چه باحال ،  گربه ِ اصلاً ازش نمی ترسه ...

 

پسر پاش رو بلند کرد و بحالت نوازش روی بدنش کشید ... حالا با هم دوست شده بودن ... بعد پسر کمی عقب رفت ... بی درنگ از جاش پاشد و چند قدم رفت به طرف پسر ... هنوز چشماشون به هم گره خورده بود ... انگار تمام دنیا براشون محو شده بود ...  بازهم پسر عقب تر رفت ... بازم دنبالش حرکت کرد ... هر از گاهی می نشست تا پنجه ی پاش که درد می کرد رو استراحت بده ... حالا که از کناره ی سکو پایین اومده بود باد سرما رو رنج آورتر کرده بود ... اما هر بار که می ایستاد پسر نزدیک می اومد تا کمی نوازشش کنه ... باعث می شد گرم بشه ...

 

هر قدر عقب می رفت گربه هم دنبالش می اومد ... حالا دیگه واقعاً با گربه دوست شده بود ... براش یه شرط گذاشت ... هربار که سوت می زد اونم با یه نت خاص ، گربه باید راه می اومد ... البته بایدی در کار نبود ...  گربه خودشم دوست داشت ... وقتی نک پنجه ی پاش رو بلند می کرد یعنی نزدیکتر بیا تا نوازشت کنم ... همینجوری عقب عقب راه می رفت ... انگار نذر کرده بودند چشم از چشم هم بر ندارن ... گربه هر از گاهی می خوابید روی زمین ... انگار می خواست باهاش بازی کنه ...

 

حالا کم کم داشت به مرز دنیا نزدیک می شد ... مرز جایی که می شناخت ... تا حالا از اینجا دورتر نشده بود ... حالا که نگاه می کرد می دید که تمام اون عظمت لا یتناهی سبز رو طی کرده بود ... می ترسید ... از جلوتر رفتن می ترسید ... مدام صبر می کرد ... برای این که پسر دلخور نشه پنجه ی پاش رو بلند می کرد که پسر فکر کنه بخاطر درد پاشه ... تا الآن بدون هیچ توقعی جلو اومده بود ... حالا می ترسید ... پشت پیچ نمی دونست چه خبره ... صدای ارابه های آهنی مدام بیشتر و بیشتر می شد ...

 

کم کم داشتن به معماری می رسیدن ... یه بار دیگه گربه نشست ... عجیب بود ... چرا یه هو اینجوری شد ؟ تا الآن که بدون هیچ دلیلی دنبالش اومده بود ... هر کاری می کرد گربه از جاش بلند نمی شد ... خم شد ... اونقدر که باز صورت هاشون جلوی هم قرار بگیره و چشم تو چشم هم بشن ... چه غمی تو دل گربه موج می زد ... نه غم نبود ... ترس بود ... ترس از نا شناخته ها ... ترس از جلوتر اومدن ... می دونست گربه از ماشین می ترسه ... برا همین تا ماشین می اومد ، می رفت کنار گربه و یه جوری می ایستاد که گربه احساس کنه یه پناه داره ... آدمها که نزدیک می شدن دهنهاشون از تعجب باز می موند ... چه جوری ممکن بود یه آدم و یه گربه اینقدر با هم صمیمی بشن ... شروع می کردن به پج پج ... بعضی ها می گفتن چه با حال ... بعضی ها می گفتن پسره دیوونس ... بعضی ها می گفتن عجب پسر کثیفیه ... بعضی ها ... مهم نبود ... چرا گربه جلوتر نمی اومد ؟؟؟

 

پسر دور شد ... توی چشمهای پسر حسرت دیده می شد ... حتی زبون هم رو نمی فهمیدن ، اما انگار یک دنیا خواهش توی چشمهای پسر بود ... التماس از اینکه بیا ... تنهام نگذار ... اما می ترسید ... از اینجا به بعد رو نمی شناخت ... حالا موج  توی چشمهای جفتشون جمع شده بود ... با پسر خداحافظی کرد ... باز تنها شد ...

 

آخرین راه ... باید برای ادامه ی راه رشوه می داد ... گربه بیشتر از این جلو نمی اومد ...  به سرعت دور شد ... یه ساندویچ خرید و برگشت ... حالا شاید گربه چند قدمی جلوتر می اومد ... لا اقل بخاطر ساندویچ ... وقتی برگشت گربه داشت لای آشغال ها دنبال یه خوردنی می گشت ... چشمشون که به هم افتاد دوباره شاد شدن ... اما اینبار یه دلخوری داشت ... یه ناراحتی ... اینبار صمیمیتشون کمتر بود ... گربه به دستهاش نگاه کرد ... یه تکه کالباس از میون ساندویچ بیرون کشیده بود ... گربه چند قدم جلو رفت ... تا پای دست اون ... بعد یه تکه ی دیگه یه ذره دور تر ... ادامه داد ... گربه کم کم داشت سیر می شد ... حالا با رقبت کمتری جلو می اومد ... دلگیر تر شد ... حتی رشوه هم کارایی نداشت ... دوباره گربه وایساد ...

 

جداً بیشتر از این نمی تونست ... حالا دیگه ترس تمام وجودش رو فرا گرفته بود ... حالا دیگه هیچی نمی تونست جلوتر بکشوندش ... ایستاد ... اینبار تصمیم گرفت جلوتر نیاد ... پسرک با چشمهاش خواهش می کرد ... تنهایی توی چشمهاش موج می زد ... با چشمش فقط یک چیز رو به پسر گفت ... اینکه اینجا مرز مرگ دوستیشون ...

 

حالا هر بار که از مسیر دانشکده تربیت بدنی به سمت معماری می ره کلی خاطره داره که باید تنهایی مرورشون کنه ... خاطراتی با یک دوست ... هنوزم دوسش داره ...

 

پی نوشت :

 

این داستان واقعی بود ... حکایت من و یک گربه ... امروز با هم دوست شدیم ... امروز دوستیمون تموم شد ... شد یه خاطره ...

 

   + ایمن ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٧
comment نظرات ()