پرواز به اوج

طعم تلخ پرتغال ...

دود اسپند همه ی خیابان را گرفته بود ، کارش همین بود ... هر روز صبح پشت چراغ قرمز برای ماشینها اسپند دود می کرد ... بعضی ها پول می دادند ... بعضی ها هم نه ... تازه یک هفته بود که 13 ساله شده بود ... از 13 سالگی می ترسید ... از بچگی شنیده بود 13 نحس است ...

 

سوار 260 قرمز خود شد ، با دوست دخترش قرار گذاشته بود که برود دنبالش ... روز عشاق بود ... قرار بود بروند یک کافی شاپ چیزی بخورند ، گپی بزنند و بعد هم کادو های همدیگر را بدهند ... بعد می رفتند گردش ... بعد هم یک رستوران شیک برای شام و بعد خانه ... قبل از پیاده شدن یک بوسه و خداحافظی ای عاشقانه ... برنامه ی رمانتیکی بود ... اما یک چیز کم داشت ... همیشه وقتی با هم بیرون می رفتند سر چیزی شرط بندی می کردند ... امروز هنوز شرط بندی ای نکرده بودند ... به  پشت چراغ قرمز که رسید نگاهش به پسرک افتاد ... همانطور که به حرفهای دوست دخترش گوش می داد و در فکر شرط بندی ِ آنروز بود پسرک را برانداز می کرد ... نگاهش به جیب باد کرده ی پسرک افتاد ... از گوشه ی پاره ی جیب رنگ نارنجی پرتغال پیدا بود ... ناگهان فکری به ذهنش رسید ... با هم شرط بستند اگر او بتواند بدون آنکه پسرک بفهمد پرتغال را از جیب او بزند 20 تومان به او برسد و اِلا دختر برنده است ...

 

ماشین بعدی یک 260 ِ قرمز بود ... مرد و زن جوانی داخلش بودند ... جوانتر از آن بودند که زن و شوهر باشند ... داشت نزدیک می شد که شیشه ی ماشین پایین آمد ... خوشحال شد ... در پیشه ی آنها پایین آمدن شیشه یعنی آنکه راننده می خواهد پولی بدهد ... نزدیک که شد دست راننده از شیشه بیرون آمد ... یک 200 تومانی ... دستش را نزدیک کرد تا پول را بگیرد ... اما راننده قبل از آنکه دست ها بهم برسند پول را رها کرد ... ترجیح داد فکر کند اتفاقی بوده و تحقیری در کار نبوده است ... دُلا شد و پول را برداشت ... تشکر کرد ، کمی اسپند اضافه کرد و دودش را به داخل ماشین فوت کرد و دور شد ... اندکی  دور شده بود که ناگهان صدای قهقه ی زن و مرد از داخل ماشین بلند شد ... چراغ سبز شد و 260 با یک حرکت جهید و از چهار راه دور شد ... از صبح هر بار که چراغ سبز می شد یکبار نگاه می کرد مطمئن شود پرتغال هنوز در جیبش است ... بدون اینکه به جیبش نگاه کند دست در جیبش کرد ... نبود !!! جیب دیگر را دید ، نبود !!! آنقدر سردش بود که بدنش سِر شده بود و سبک و سنگینی جیبش را حس نمی کرد ... کف خیابان را نگاه کرد ، باز هم نبود !!! پرتغال را صبح از یک راننده ی خانم که از خرید بر می گشت گرفته بود ... می خواست شب وقتی به خانه ی حلبی خودشان می رود ، دور از چشمان پدر معتادش آنرا به خواهر مریضش دهد ... این روزها حالش خیلی بد بود ... تنها چیزی که لبخند بر لبان خواهرش می آورد از سر کار برگشتن او بود ... می خواست به او بگوید 2 تا بوده و او سهم خودش را خورده و همه پرتغال برای خواهرش است ... می خواست ... چه فرقی می کرد ... باید پرتغال را پیدا می کرد ... ناگهان یاد 260 افتاد ... آن قهقه ... آن پول زمین انداختن ... اما چرا ؟؟؟ آنها که می توانستند هر روز به تعداد تمام پرتغالهایی که او و خواهرش در تمام عمرشان خورده اند پرتغال بخورند ... اسپند دان را رها کرد ... هنوز 260 دیده می شد ...  دوید ...

 

شرط را برده بود ... به عمد پول را روی زمین انداخته بود تا وقتی پسرک دُلا می شود پرتغال را از داخل جیبش کش برود ... دوست دخترش از همان لبخندهایی زده بود که وقتی از یک کار او خوشش می آمد می زد ... دستش را دراز کرد ... دختر خنده ی بلندی کرد ، در کیفش را باز کرد و چند تا هزاری و دو هزاری گذاشت توی دستش ... شرط که می بستند عادت داشتند پول را نشمرند ... به نظر همان 20 تومان می رسید که قرار بود ... از داخل آینه خیابان را نگاه کرد ... پسرک را دید که می دود ... دیگر با پرتغال کاری نداشت ... شیشه را پایین کشید و پرتغال را به خیابان انداخت ... سرعت را زیاد کرد ...... حال 5- 6 دقیقه ای از آن ماجرا می گذشت ... فکر پسرک راحتش نمی گذاشت ... حس می کرد او هم در شرط بندی شریک است ... تصمیم گرفت هزار تومان به او بدهد ... دور زد ... ترافیک شده بود ... مطمئن بود وقتی دور می شد ترافیک نبود ... به چهار راه که نزدیک شد دید گوشه ی خیابان جمعیتی جمع شده ... عادت نداشت وقتی مردم جایی تجمع می کند برود ببیند چه شده ... دوست دخترش می گفت بی کلاسی است ... او هم این کار را نمی کرد ... ماشین را نگه داشت ... احتمالاً پسرک هم داخل جمعیت بود ... از میان پول ها 1000 تومان برداشت و از ماشین پیاده شد ... به سمت جمعیت رفت ...

 

هنوز دستانش تکان می خورد ... عین گوسفندی که سرش را بریده باشند بدن نیمه جانش بالا و پایین می پرید و به زمین کوبیده می شد ... کم کم داشت جان می داد ... هنوز چشمانش به پرتغال که چند متر آن طرف تر افتاده بود دوخته شده بود ... ماشینی آنرا له کرده بود ... ماشین دیگری هم به او زده بود ...

 

از میان جمعیت که عبور کرد چشمش به پسرک افتاد ... آهی کشید و هزاری را در جیبش گذاشت ... به سمت ماشین برگشت ... دختر از داخل ماشین دست تکان می داد ... سوار که شد دختر پرسید چه شده بود ؟ گفت " هیچ ... طبق معمول بی احتیاطی عابر و سرعت زیاد راننده ... " بعد کمربندش را بست ، ماشین را روشن کرد ، صدای ضبط را زیاد کرد و راه  افتاد ... روز عشاق تازه شروع شده بود ...

 

آنروز خواهرش بجای چشیدن طعم پرتغال باید طعم از دست دادن برادرکوچکش را می چشید ... از آن روز به بعد لبخندی بر لبان خواهر نمی آمد ...  13 نحس کار خود را کرده بود ...

*امروز تو تاکسی بودم که سر چهار راه چشمم افتاد به یه پسر بچه که داشت اسپند دود می کرد ... تو جیبش یه پرتغال بود ... این داستان رو نوشتم ...

   + ایمن ; ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٤
comment نظرات ()