پرواز به اوج

روزگار من ...

من قلم به تازیانه روانه ی کاغذ نمی کنم ، انگشتانم سوار بر مَرکبی هستند که مُرکّب تنها به عشق بر کاغذ می زند . کودکی و بزرگی ام را با تازیانه نسبتی نبوده و نیست جز زبانی تند ، که تک سلاح من در مقابل اهلان نا اهل شده است . این ایام قلمم خاک می خورد اما تن به سواری دادن به انگشتانم نمی دهد . آه ها دارد در دل و نمی گوید و جز شکر سخن نمی راند . دوستان غریبه را به چشم نا اهلان نمی بیند تا با تک تازیانه ی اربابش بر ایشان بخروشد . شنیده بودم سیاستمداران همیشه باید بخندند و هرگز عصبانیت را به چهره ی خود راه ندهند . این ایام ، ایام سیاستمدار بودن است . توقعی نمانده برایم از گذشتگان و چشم دوخته ام به حال و در فکر آینده ام . و گذشتگان که هر روز از کنارم با سلام و بی سلام عبور می کنند را بی توقع تا مقصدشان با چشم بدرقه می کنم .

 و چشمانم ...

یگانه همراهان اشکهایم ...

مرا از چشم می شناسند ...

روزم را با هم آغوشی چشم و نور آغاز می کنم و با وداع این دو از هم به پایان می رسانم . هر روز از چشمه ی چشمانم زمان آغاز می کنم و حیات در جسم می دوانم و حال آموخته ام که جز به بهای عشق آنهم عشق حقیقی ، که برای رسیدنش بهای جان هم کم است ، چشمانم را به کس ندهم .

روزگارم را با خوشی حال می گذارنم و چشم ، امید به آینده ای روشن دارد . اشک را لایق چشم نمی دانم و حتی غریبه های آشنا را در دل راه نمی دهم . لرزش بر قلبم نمی اندازم و ذهن را به خاطرات آشفته نمی آزارم . چشم ، چشمه ی حیات روزانه ام را تنها با نگاه های دوست همراه می کنم و با لطف و امید به لطف افزونتر خدا روزگار می گذرانم ...

 

   + ایمن ; ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢۱
comment نظرات ()