پرواز به اوج

اهل ریسک ...

یه رابطه ی معکوسی وجود داره بین اهل ریسک بودن و سن و سال. هرچی مسن تر می شی کمتر جرأت ریسک کردن داری ... 

   + ایمن ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱۸
comment نظرات ()

قشنگ ...

گاهی تو اوج خستگی و سرشلوغی و کلافگی ، یه متن ، یه نوشته، یه جمله، یا حتی یه نگاه همه ی خستگیت رو در می کنه. بهت امید میده و انگیزه ... آی قشنگه اون لحظه ... آی قشنگه ... 

 

   + ایمن ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٠
comment نظرات ()

from a Turkish guy!

when Shariat cuts your finger it doesn't hurt brother ! it doesn't hurt,

you only says الحمدلله …

   + ایمن ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٠
comment نظرات ()

نمای خانه ی ما ...

بچه که بودم یکی از جالبترین صحنه های طبیعی که در برنامه های مستند می دیدم ماجرای تولد بچه لاکپشت ها بود. اینکه مادرها به ساحل می اومدن و گودالی می کندن و تخم ها رو توی اون گودال ها دفن می کردن و روش خاک می ریختن و بعد به دریا برمیگشتن. چند وقت بعد هم از زیر خاک بچه لاکپشت ها از زیر خاک بیرون می اومدن.

موقعی که این رو می دیدم هیچ وقت فکر نمی کردم روزی از پنجره ی خونمون بتونم همچین صحنه ای رو زنده ببینم!

اینجا که اومدیم نمای خونه ای که اجاره کردیم دریاچه ای نسبتاً بزرگه که دورش چمن کاریه. به خاطر آب و هوای فلوریدا عملاً هر جا زمین رو کمی بکنی به ماسه می رسی و اینجا هم بعضی گوشه های دریاچه چمن نداره و جاش ماسه است. دیروز لاکپشتی رو دیدیم که از دریاچه بیرون اومد و چاله ای کند و تخم ریزی کرد. بعد از اینکه روی چاله ها خاک ریخت هنوز به دریاچه برنگشته بود که دو تا کلاغ اومدن و خاک ها رو کنار زدن و تخم ها رو برداشتن. نمی دونم چیزی باقی گذاشتن یا نه، اما اگر گذاشته باشن باید منتظر دیدن صحنه ی تولد بچه لاکپشت ها هم بود بزودی ...

ادامه مطلب
   + ایمن ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٥
comment نظرات ()

سالگرد...

چیزی تا اولین سالگرد عقدمون نمونده و حدود یک ماه بعدش هم سالگرد عروسیمونه. امروز تصمیم گرفتم روزشمار بنویسم براش. یعنی از اولین روزی که ماجرای ازدواج مطرح شد تا روزی که از ایران رفتیم. اگرچه از ایران رفتنمون مدتی بعد از ازدواجمونه اما وابستگی ماجراها اونقدر هست که اگر تا موقع ازدواج بنویسم بعضی از ماجراها نصفه می مونه که شدیداً حیفه.

می خوام یه نسخه ی برای خودمون بنویسم، و شاید به مرور برخی بخشهاش رو اینجا بگذارم. این یک سال و دو سه ماه برای من و جوانه پر از ماجرا بود که خاطرات جالبی برامون ساخته. نوشتنش خالی از لطف نیست.

پینوشت: نمی دونم چرا اینجا زمان اینقدر سریع می گذره. هیچی نشده آخر ترم ِ و پس فردا اولین امتحان پایان ترم! باز امتحانها نزدیک شد و ایده های جالب غیر درسی به ذهن من رسید!

   + ایمن ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٤
comment نظرات ()

زندگی جدید ...

نوشتن توی وبلاگ برام خیلی سخت شده. الآن چند روز می خوام بنویسم ولی نمی تونم. دلایل مختلفی داره که بیشتر شبیه خود سانسوریه همش. قبلاً در مورد زندگی شخصیم می نوشتم. حالا زندگی مشترک دارم و برام حریمش محترم تره و نمی خوام در موردش اینجا زیاد بنویسم. قبلاً عقایدم رو زیاد بیان می کردم. الآن بیشتر به عقایدم فکر می کنم و کمتر بیانشون می کنم. و خیلی چیزهای دیگه که باعث می شه سبک و موضوع نوشتهام اینجا عوض بشه. هرچند هنوز برای خودم زیاد می نویسم، اما تو وبلاگ نوشتن برام سخت شده.

خدا رو شکر اولین عید رو کنار همسرم و دور سفره ی هفت سین خودمون جشن گرفتیم. خدا رو بابت سالی که گذشت شکر می کنم و از او طلب سالی پر نعمت تر و نیکوتر برای جوانه ی عزیز، خودم و همه ی عزیزانمون دارم.

زندگی اینجا سریع پیش میره. این شاید مهمترین چیزیه که اینجا به چشمم میاد. باید سریع باشی و با بازدهی بالا و الا جا می مونی. برای من و جوانه که تازه زندگی رو کنار هم شروع کردیم این کلی تجربه ی جدیدیه. گاهی مجبوری برای اینکه از زندگی عقب نمونی بجای بهترین تصمیم اولین تصمیم یا راحت ترین رو بگیری. همین میشه که مثلاً‌ اول سفره می گیری بندازی روی میز موقع غذا خوردن بعد به این نتیجه می رسی که زیر بشقابی بهتره. اول از فلان جا اینترنت می گیری و بعد می بینی فلان جا بهتره. اول از فلان سرویس دهنده موبایل می گیری با متن و بعد می بینی از اون یکی بگیری با دو برابر دقیقه و بدون متن بهتره. خلاصه که سال اول انگار سال تجربه هاست. البته این بیشتر برای امثال من و جوانه صادقه که نه خودمون تجربه ای داشتیم و نه کسی رو در اینجا داشتیم. بالاخره وقتی برادر یا خواهر یا قوم و خویش نزدیکی داشته باشی که اونها اینها رو تجربه کرده باشن تصمیم های غلط کمتر می گیری. با این حال من این تجربه ها رو دوست داشتم. اینها پختمون می کنه. معتقدم اونهایی که سعی می کنن همش به تجربه ی دیگران گوش بدن وقتی جایی برسن که نوبت خودشون بشه و کسی نباشه راهنماییشون کنه کم می آرن و اونوقت گاهی دیره برای کم آوردن.

خدا رو شکر بابت همه ی نعماتش به ما ... خدا رو شکر ...

   + ایمن ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٧
comment نظرات ()

شب آخر ترم ...

ایران که بودیم یه عادتی شده بود شبهای امتحان می اومدم وسط درس خوندن یه هو یه چیزی اینتو می نوشتم. تقریباً برام شده بود یه سنت. دلیلش هم این بود که معمولاً تا خود صبح بیدار بودم و خیلی هنر می کردم دم صبح یکی دو ساعت می خوابیدم.

الآن ساعت 12.30 به وقت اینجا و ما هم فردا امتحان داریم. درسهامون رو تقریباً تموم کردیم و فقط به خاطر وسواس همیشگی دوباره داریم مرور می کنیم. فردا آخرین امتحان این ترم رو می دیم و بعدش برای یه ماهی می زنیم به دل تعطیلات. هنوز برنامه ای براش نریختیم. یه سری کار توی خونه داریم که باید انجام بدیم. اینجا که رسیدیم به شروع ترم نزدیک بود و نرسیدیم همه ی کارها رو انجام بدیم.

دوست داشتم در مورد نظام آموزشی اینجا و روش متفاوت تحصیل در اینجا با ایران بنویسم. الآن خیلی حوصله ندارم کامل حرف بزنم. اما یه عنوان یه شمه،:

من کم کلاسی رو در ایران تجربه کردم که امتحان فاینال کمتر از 25 درصد نمره رو داشته باشه. معمولاً اونجا استادها عادت داشتند بخش زیادی از نمره رو به فاینال و میان ترم اختصاص بدن. ( شاید در مجموع حدود 75 % ) اما اینجا برعکسه، سه تا درسی که من این ترم داشتم، یکی 12.5 % نمره فاینال بود، یکی 20 % و این آخری هم 25 % ! به نظرم این بهتره ... چراش باشه برای بعد ...

خدا رو شکر ...

   + ایمن ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٢
comment نظرات ()

حکایت ...

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد

ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

به خط و خال گدایان مده خزینه دل

به دست شاهوشی ده که محترم دارد

نه هر درخت تحمل کند جفای خزان

غلام همت سروم که این قدم دارد

رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست

نهد به پای قدح هر که شش درم دارد

زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار

که عقل کل به صدت عیب متهم دارد

ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان

کدام محرم دل ره در این حرم دارد

دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل

به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد

مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری

که جلوه نظر و شیوه کرم دارد

ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست

که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد 

   + ایمن ; ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸
comment نظرات ()

دو روز با David M. Lee

David M. Lee

دیروز و امروز David M. Lee برنده ی نوبل فیزیک 1996 مهمان دانشکده ی ما بود. دیروز سخنرانی ای عمومی برای تمام دانشجویان در باب ابرشارگی در هلیوم 3 داشت ( نوبل 96 ) . امروز  هم در مورد آخرین کاری که در حال حاضر در دانشگاه Texas A&M در حال کار کردن بر روی آن هستند برای دانشجویان و اساتید دانشکده سخنرانی کرد. نهار را هم در محیطی صمیمی در یکی کلاسهای کوچک دانشکده همراه با همسرش با دانشجویان دکتری صرف کرد و به سؤالاتمان پاسخ داد. در موقع نهار سؤالات بیشتر به زندگی و حواشی تحقیقاتش مربوط بود تا مستقیماً با تحقیقاتش. چند چیز برایم در مورد ایشان جالب بود:

1. فاندش را در دانشگاه Cornell  که تا 2 سال پیش آنجا بوده قطع کردند! برای همین به Texas A&M رفته است. برای ما کمی عجیب بود که آخر چرا باید فاند یک نوبلیست را قطع کنند ! عجیب تر آن بود که در 79 سالگی و بعد از بازنشستگی چقدر همت داشته که حتماً این مقاله اش را ادامه دهد و برای همین به دانشگاهی دیگر رفته و کلی وقت و انرژی صرف کرده تا دوباره آزمایشگاهی برای خودش علم کند و ...

2. در کار فعلیشان پدیده هایی هست که هنوز در مورد جوابش مطمئن نیستند. در توضیح این پدیده ها خاشع بود و ادعایی نداشت و به راحتی نمی دانم می گفت . کاری که خیلی ها نمی توانند.

3. همسرش دکتری بیو شیمی داشت و استاد دانشگاه بود، با این حال می گفت 40 - 50 سال پیش پیدا کردن کار در آمریکا برای یک استاد زن بسیار سخت بود. برایم عجیب بود شنیدن این حرف ...

4. تأکید داشت که اگر هنوز زمینه ی کاری خود را انتخاب نکرده اید حتماً وارد زمینه ای شوید که در فیزیک حسابی فعال باشد. وقتی از او پرسیدم که خودش کدام زمینه را فعالترین زمینه ی فیزیک می داند گفت قطعاً گرافین !

5. یکی از دوستانمان در مورد فیزیکدان محبوبش پرسید، گفت هیچ کس را نمی گویم چون هر کس یک عیب دارد و هیچ کس شایسته ی کاملاً ایده آل بودن نیست. اما توصیه می کنم زیاد در مورد فیزیکدانهای بزرگ گذشته بخوانید و یاد بگیرید که چگونه کار می کردند.

6. 45 دقیقه سخرانی دائماً ایستاده برای فردی 79 ساله خیلی آسان نیست، آن هم در زمینه ای که خودش مبدأش باشد ، آنهم برای کسانی که شاید هیچ چیز در موردش نخوانده باشند. اما جذاب سخنرانی کرد و مفید.

7. می گفت که زیاد با فیزیکدانهای زمان خود در ارتباط باشید و بخصوص فارغ التحصیل که شدید همیشه با اطرافیانتان تبادل نظر کنید و نامه بنویسید و مقاله بخوانید. می گفت ما این کار را زیاد می کردیم بجز با مقالات و نشریات روسی ! و افسوس می خورد از اینکه چرا با روسها خیلی ارتباط نداشتند.

اینجا می توانید اتوبیوگرافی او را بخوانید.

   + ایمن ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٤
comment نظرات ()

بچه های این دوره زمونه ...

پای وب کم با جوانه نشسته ایم داریم با خواهر 7 ساله ی من در ایران صحبت می کنیم. می گوید در مدرسه شان هر کدام یک قایق ساخته اند. قرار است قایق ها را به مسابقه بگذارند. دنبال اسم می گردد برای قایقش. از ما نظر می خواهد.

من می گویم بگذار کلک ...

می گوید کلک یعنی چی ؟ این که اسم نیست. جوانه می گوید چرا به بعضی قایقها کلک هم می گویند. می گوید نه خیر، قایق به انگلیسی می شود canoe !!!

   + ایمن ; ۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →