پرواز به اوج

جام جهانی، اقتصاد و Vuvuzela ...

یه مثال واضح از اینکه چرا چینی ها اینقدر بازارهای جهانی رو خوب اشغال کردند ( لا اقل فعلاً ) و کشوری مثل آفریقای جنوبی اوضاعی خوبی نداره رو می شه الآن در جام جهانی دید.

این ساز Vuvuzela از سازهاییه که مدتهاست داره در آفریقای جنوبی استفاده می شه ، کافی بود یکی از این آفریقایی ها به این فکر بیافته که کلی محصول برای کم کردن صدای این در موقعیت های مختلف ( مثل تماشگرهای توی استادیوم، تماشاچی پای تلویزیون و ... ) بخره و موقع بازی ها در سرتاسر دنیا بفروشه ... اما هیچ آفریقایی ای این کار رو به طور جدی نمی کنه ، اونوقت یه چینی از اون سر دنیا در حالی که حتی تیم کشورش توی جام جهانی نیست داره کلی از این راه پول در می آره ...

   + ایمن ; ٥:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٧
comment نظرات ()

پشه ...

خانه ی ما تقریباً پشه نداشت، تا اینکه چند سال پیش که یکی از اقواممون به دیدنمون اومده بود بعد از رفتنش تعدادی پشه در آسمان خونه مشاهده کردیم. این البته برای برادر و خواهر و پدرم مهم نبود و فقط من و مادرم شدیداً از این موضوع رنج می بریم و ظاهراً این فقط خون ماست که شیرین و قابل خوردنه. در این چند سال خب طبعاً ما هم بی کار نشستیم و از روشهای مختلف برای از بین بردن پشه ها استفاده می کنیم. روشهای مورد پسند من بیشتر روشهای فیزیکی و الکتریکیه و خیلی از روشهای شیمیایی خوشم نمی آد. برای همین یه راکت پشه کش الکتریکی دارم که به موقع ازش استفاده می کنم. البته در طول این چند سال پشه های اتاق من هم حرفه ای شدن و چریکی عمل می کنن. تا امشب همه چیز خوب بود و من و پشه ها زندگی مسالمت آمیزی با هم داشتیم. معمولاً هر شب بیشتر از یکی دو تا در فضای اتاق ظاهر نمی شد. که اونها هم یا کشته می شدن و یا در معدود شبهای مقداری خون نصیبشون می شد. اما امشب وضع فرق داشت...

من امشب حدود ساعت 1.5 آماده ی خواب شدم. چشمهام داشت گرم می شد که با خارش دستم از خواب پریدم. خب تا اینجا طبیعی بود. گذاشتم پای اینکه جزو شبهایی بوده که پشه تونسته از غفلت من سوء استفاده کنه و نیشی بزنه و صفایی بکنه. اما ماجرا به همین جا ختم نشد. وز وز شدید و مکرر پشه ها به صورت مانور دور سرم نگذاشت بخوابم. نیشهای مکرر که بیش از 10 تا می شدن و البته هر قدر هم که کشتم به جایی نرسید و با اینکه تا الآن که طرفهای 4 صبحه حدود 10 تا رو کشتم هنوز هم هستن!!! خلاصه که خوابم پرید. رفتم راکتم رو بردارم که دیدم اون هم باتری خالی کرده و به ناچار به روش شیمیایی و با پیف پیف فضای اتاق رو انباشته کردم. اما یک چیز در رفتار این پشه ها امشب برام جالب بود. خب من در اکثر حالات پشه ها رو به سرعت با دستم می گرفتم و بدون اینکه لهشون کنم دستم رو می گرفتم زیر آب. و من امشب تکامل رو در این پشه ها به وضوح می دیدم. قدرت مانور فوق العاده بالایی پیدا کردن. نکته ی جالب دیگه دسته جمعی حمله کردنشونه. به هیچ وجه تکی دیده نمی شدن امشب و در دسته های 3 تایی حرکت می کردن. و نکته آخر اینکه واقعاً حمله می کردن. یعنی به وضوح برای آزار دادن من حرکت می کردن ، مثلاً با سرعت به سمت صورتم می اومدن یا وقتی برق رو خاموش می کردم دور سرم می چرخیدن تا صداشون آزارم بده.

نمی دونم اینها توهمه من ناشی از حرصیه که امشب از دست اینها خوردم و خوابم نبرد یا اینکه واقعاً این برداشتهام درسته، اما یه چیز رو مطمئنم اونم اینکه امشب پشه ها رفتارشون با شبهای دیگه فرق داشت...

پی نوشت : الآن که چند دقیقه ای هست پیف پاف زدم می بینم که در فضای اتاق حیران مثل هلیکوپتری که داره سوخت تموم می کنه تلو تلو می خورن بعد هم کم کم ارتفاع کم می کنن و نهایتاً می افتن زمین و بعد هم بعد از کمی بال بال زدن و تلاش برای دوباره بلند شدن که ناکام می مونه جون می دن ...

   + ایمن ; ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۳
comment نظرات ()

ماه عسل ...

آدم وقتی خودش سوژه ی یه خبر خوب نیست سه سوت می آد و میگه اما وقتی خودت سوژه باشی دیگه اونقدر تو حال و هوای خوشی اون خبری که گاهی به کل یادت می ره بیای بگی چه خبر ...

حکایت ما هم همینطوره و از روزی که مزدوج شدیم دیگه وبلاگ رو یادمون رفته بود و حالا هم به بهانه ی برگشتن از ماه عسل گفتیم بیایم به اونهایی که خبر ندارن خبر بدیم. البته در اینکه در این عصر تکنولوژی اونقدر همه ی اخبار زود پخش می شه که گاهی خودت هم شوکه می شی شکی نیست و از این بابت خیالمون راحته که احدی نیست که طلب شیرنی از ما نداشته باشه نیشخند 

روایت ازدواج کردن ما روایت جالبی بود برای خودش که داستانش مفصله و به قول قدیمی ها در این مقال نمی گنجد. اما همینقدر بگم که 10 خرداد مراسم جشن عروسیمون برگزار شد که جای دوستانی که نبودن خالی و دیروز هم از ماه عسل برگشتیم که نمی گم جای شما خالی چون کل صفای ماه عسل به همینه که آشنا و دوست و فامیل رو می پیچونی و میری خوش میگذرونی. زبان 

حالا دیگه فاز جدیدی از زندگی من و جوانه ی عزیز شروع شده که امیدواریم به امید خدا هم در این مرحله و هم در همه ی مراحل دیگه ی زندگیمون با موفقیت و سربلندی و عزت و سعادت در کنار هم زندگی  کنیم. خدا رو شکر می کنیم از این همه نعمت و دعا می کنیم که خدا نعمتش رو بر ما هر روز بیشتر از روز قبل عطا کنه و ما رو بیشتر شامل رحمت و بخشایش و مهربانی خودش قرار بده ان شاء الله ...

دعای خیرتان را بدرقه راه مان قرار دهید ... لبخند

پینوشت : این آخرین قدم از قدم به قدم های قدیم بود که خودش اولین قدم از قدم به قدم های جدید به حساب می آد.

   + ایمن ; ٤:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٠
comment نظرات ()

 

1. یادم هست سال اولی که درس می دادم رسیدم به مبحث خطا و برای بچه ها توضیح دادم که معمولاً قاعده اینه که خطای دستگاه را معادل کوچکترین واحد اندازه گیری دستگاه می گیرند. یکی از بچه اعتراض کرد که آقا ما فلان جا خوانده ایم که نصف کوچکترین واحد اندازه گیری دستگاه (!) . گفتم اونقدری که من سواد دارم اونیه که من گفتم اما بگذار بروم تحقیق کنم ببینم ماجرا چیست ، جلسه ی بعد جوابت را می دهم. از استادم در دانشگاه پرسیدم و فهمیدم که بعضی از مهندسان رسم دارند نصف کوچکترین واحد را خطا بگیرند. البته همین مهندسین اندازه گیری ها را که انجام دادند و مثلاً در آوردند که مقدار آجر لازم چقدر است یک ضریب اطمینان می گذارند روی عدد برای اطمینان !!!

2. معلم بودن کار سختی بود برام. اما انگار قرار نیست سختی هاش به پایان برسه. یکی از آخرین سختی هاش این بود که بعد از یکسال از بدرود با معلمی، شاگردم زنگ زده و پیغام داده که دو هفته به آخرین مهلت فلان سمینار باقی مونده و به کمک من برای تصحیح برنامه ی پروژه اش نیاز داره و من هم با سنگدلی مجبور به رد درخواستش شدم. راستش شاید وقت داشتم، اما باور داشتم که خودش باید راهی برای حل مشکلش پیدا کنه و باید بفهمه که نمی تونه از روابط دوستی و معلم سابقی برای پیشبرد کارش استفاده کنه و باید بفهمه که دیگه یکساله من معلمش نیستم و مسائل و مشکلات مربوط به خودم رو دارم.

3. فکر می کنم درس علمی دادن اون بخشی از کار معلمه که وظیفه اشِ و هیچ منتی هم بابتش حق نداره سر کسی بگذاره و باید با تمام توانش که باید از حداقل قابل قبول بیشتره هم باشه تلاش کنه، اما درس اخلاقی دادن اون بخشیه که از وظایفش نیست ولی به نظرم مهتر از درس علمیه. نیما همدانی و امیر بزرگ مقام سال دوم دبیرستان برای اولین بار به من همچین درسی دادند. اونجایی که من و اردلان ( یکی از دوستانم ) می خواستیم یک نشریه ی علمی فیزیک در مدرسه چاپ کنیم به نام کائنات ، اما بعد از مدتی اردلان به دلایل شخصی کار رو به طور غیر رسمی رها کرد و وقتی من خواستم به تنهایی ادامه بدم نیما و امیر جلوم رو گرفتن که اخلاق علمی اینه که برای ادامه ی کارت بدون اردلان ، اول با خود اون موضوع رو مطرح کنی و اینکه بدون اینکه به اون بگی و صرفاً به خاطر کم کاریش بخوای تنها ادامه بدی کار به دور از اخلاقِ.

* این روزها برایمان زیاد دعا کنید ...

   + ایمن ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳
comment نظرات ()