پرواز به اوج

لقب مدرکی ...

یکی از چیزهایی که خیلی آزارم می ده احترام بی مورده. مثلاً اینکه چرا توی یه مهمونی خانوادگی به اونی که دکتره با اینکه از خیلی ها جوون تره یه احترام خاصی می گذارن؟ اصولاً این به نظرم احمقانه است که ملت همدیگه رو با لقبهای شغلیشون صدا می کنن. به یکی می گیم آقای دکتر، اون یکی رو مهندس خطاب می کنیم و اون یکی رو سرهنگ .

احترام در محیط کار متفاوته ، خب در خیلی از این محیط ها عملاً عنوان بیانگر یک سلسله مراتبه. بنابر این خطاب کردن با عنوان خیلی آزار دهنده نیست . اما نمی فهمم که چرا فکر می کنیم همین سلسله مراتب باید خارج از محیط کاری هم حفظ بشه. کی گفته توی یه مهمونی اگه داماد فلانی دکتره، شایسته ی احترام خاص تریه تا بردار فلانی که شوفر اتوبوسه ؟ خب ممکنه بگید این احترام بخاطر اون زحمتیه که طرف برای دکتر کشیدن و سالها درس خوندن کشیده، اما به نظر من این احمقانه ترین دلیل ممکنه. همونطور که یکی سالها برای دکتر شدن درس می خونه یک نفر هم سالها برای شوفر شدن زحمت کشیده و کلی شاگردی کرده تا بالاخره شوفر شده. اگه آقای دکتر مدرک دکتری گرفته، شوفر هم گواهی نامه پایه 1 داره.

اصولاً فکر می کنم کسایی که سعی می کنن همه جا شخصیت خودشون یا یکی از نزدیکانشون رو با مدرک یا درجه شغلیشون نمایش بدن بیشتر از هر چیز افراد عقده ای هستن و این کار بیشتر نشون دهنده ی ضعفشونه و به این دلیله که شاید در واقعیت بدون ذکر اون عنوان توانایی جلب احترام و نظر دیگران رو ندارن و برای همین به عنوان و رده ی تحصیلی یا شغلیشون پناه می برن.

جمله ی آخر: این روزها خیلی ها دور و بر ما بیکارن، من خودم چند تا دکتر بی کار می شناسم. به نظر شما یه شوفر تاکسی که هم داره برا خانواده اش پول تهیه می کنه و هم در جامعه اش نقش ایفا می کنه مفیدتره یا اون دکتر بی کار ؟! کدوم شایسته ی احترام بیشترین ؟

   + ایمن ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٦
comment نظرات ()

خیریه ...

دیشب داشتم قدم می زدم که دیدم روی دیوار خیابون شریعتی نزدیکهای میدان قدس یه کاغذی در قطع A3 چسبوندن روش بزرگ نوشته شده :" مسلمانان به دادم برسید " ، بعد هم ریز زیرش نوشته که من فلانی ام که در یک سانحه دچار آسیب شدید شدم و حالا هم در فلان بیمارستان بستری ام احتیاج یه کمک مالی دارم . بعد هم آدرس داده و شماره تلفن و ...

راستش باز هم دچار این دغدغه شدم که آیا این راسته یا دروغ . البته اینبار خیلی فرقی نمی کرد چون اونقدری پول نداشتم که کمک کنم ،‌اما کلاً این برام دغدغه ای شده که چرا این مشکل حل نمی شه. در حقیقت به نظر من مشکل از عدم وجود NGO هاییه که کارشون کمک رسانی به افرادی باشه که در این شرایط هستن و راست می گن. البته خب این وسط وظیفه ی بیمه و اینکه قانوناً همه ی ایرانی ها باید بیمه باشن  اینها به کنار. اما حالا که این شرایط فراهم نیست اگر خیریه ها یه همچین NGO  هایی رو تشکیل می دادن که افرادی که نیازمندن رو در شناسایی کنن خیلی خوب بود . مثلاً می شد شماره ای در بیمارستان قرارداده بشه تا بیمارستان در شرایطی که با مریضی که احتیاج فوری به پول داره و در توانش هم نیست روبرو میشه با این گروه ها تماس بگیره و اونها هم بعد از تحقیق سریع و دقیق اگر شخص رو مستحق دیدن از طریق خیریه بهش کمک کنن.

به نظرم در یک همچین شرایطی دیگه آدمهایی مثل من وقتی با یک همچین آگهی ای روبرو بشن می تونن مطمئن باشن که اون آگهی دروغه و نوعی گدایی ...

   + ایمن ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۱
comment نظرات ()

مرغ و خروس ...

امروز داشتم قدم می زدم رسیدم به یک زمینی که 7-8 تا مرغ و یه خروس داشتن توش می چریدن. یه هو به ذهنم رسید یه آزمایش بکنم.

هیچ سر و صدایی نبود و به شدت اونجا آروم بود. برای اینکه مرغ ها و خروس متوجه حضورم نشن یه جا قایم شدم. بعد یه سوت بلند زدم و نگاه کردم ببینم واکنش اونها چیه. مرغها هیچ واکنشی نشون ندادن. اما خروس سرش رو بلند کرد و اطراف رو نگاه کرد تا ببینه چه خبره ، وقتی چیزی ندید دوباره مشغول شد. دوباره این کار رو تکرار کردم و برای اینکه مطمئن بشم این به حساسیت نسبت به میزان صدا ربطی نداره به شدت های مختلف تکرار کردم و باز هم همین اتفاق افتاد. چند بار تکرار کردم و هر بار مرغ ها به دونه خوردنشون ادامه می دادن و خروس سرش رو بلند می کرد تا ببینه صدا از کجا می آد و هر بار مدت بیشتری نسبت به دفعه ی قبل نگاه می کرد. برام جالب بود، یه جورایی انگار مرغها مسئولیت حراست رو به خروس داده بودن و کاملاً هم به اون اعتماد داشتن و البته خروس هم کاملاً از این مسئولیت آگاه بود.

   + ایمن ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٤
comment نظرات ()

1389 ...

سال نو عجیب شروع شد برای من.

٢ روز قبل از شروعش خبر بسیار خوبی رسید که البته کمی شک و شبهه درش بود اما خوشحالمون کرد. سال تحویل رو تصمیم گرفتیم کلاردشت باشیم بنابر این سفر کردیم به اینجا. چند ساعت قبل از تحویل صالح از اونور دنیا زنگ زد و خبر خوش رو یه جورایی خوشتر کرد با اطلاعاتی که داد. سال تحویل رو در حالی که برقها رفته بود و لحظه ی تحویل رو از رادیو دنبال می کردیم با آیه ای امیدوار کننده و دعایی دلشاد کننده شروع کردم. در حالی که کلیه ی خطوط تا یکی دو ساعت بسته بود من با دو سه بار گرفتن تونستم اولین تبریک عیدم رو تلفنی به تو برسونم. روز اول سال رو به خاطر برف بسیار شدیدی که بیرون می اومد در خانه سر کردیم و البته به دلیل اینکه اینجا آشنایی هم نداریم خیلی فرقی نمی کرد چون عید دیدنی ای در کار نبود. روز دوم دو خبر ناراحت کننده بهم رسید و خبر خوشی هم که رسیده بود با اطلاعات جدیدی که کسب کردم تا حدی ناراحت کننده شد و یا لااقل شک و شبهه اش برگشت.

داشتم فکر می کردم با این فرکانسی که امسال اخبار داره برام نوسان می کنه باید صبر و تحمل عظیمی داشته باشم تا پایان. خدا به خیر بگذرونه امسال رو ان شاء الله.

امسال آبستن اتفاقات زیادی خواهد بود احتمالاً ؛ که امیدوارم همه خوب و خوش و خیر باشند و شاد کننده ان شاء الله و دو آرزوی بزرگ دارم که باعث می شن تا ١٣٨٩ برای من خیلی مهم بشه. شاید مهمترین سال زندگیم ...

یا مقلب القلوب و الابصار ، یا مدبر اللیل و النهار ، یا محول الحول و الاحوال 

 حول حالنا الی احسن الحال

لبخندسال نو مبارکلبخند

   + ایمن ; ٤:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۳
comment نظرات ()