پرواز به اوج

فلسفه ی حفظ کردن !!!

این ترم مکانیک آماری پیشرفته دارم . استادم ( مهدی سرگلزائی ) به قول خودمانی خفن است . در خفن بودن این مرد بعدها شاید نوشتم . جوان است و تازه به ایران آمده و به قول خیلی ها حتی رقبای سرسختش ، می تواند غول بزرگی شود در جامد . این باشد برای بعد . حرفم در مورد امتحان است .

در این نیمه ی ترم ، استاد 10 کتاب منبع برای آماری معرفی کرده . که طبعاً کلی محتوای تکراری دارند . هر بخش را از کتابی می گوید یا ترکیبی از همه ی کتابها . من 3 کتاب را خوانده ام که از میانگین بالاتر است در میان دیگران . تا اینجا حدود 100 تمرین را خودم حل کرده ام و بیش از 200 تمرین و مثال هم از این ور و آن ور خوانده ام که هر کدام کمر شکن . الآن دارم به تمرین های کتاب Kubo نگاه می کنم ، هنوز هم کلی مسئله هست که برایم سخت است . اما بازهم این برایم درد ندارد . طبیعی است ، باید بیشتر می خواندم و البته تمرین ها هم سخت هستند .

چیزی که برایم درد دارد آن است که باید بشینم انواع و اقسام تقریب های ریاضی یا رفتار توابع را حفظ کنم ( حالا فرمولها به کنار که فرض کنیم بخاطر تمرین زیاد ملکه شده باشد در ذهنم - که عمراً ! ) . جدا از آن باید از همه ی شاخه ها کلی بلد باشی ، چون یه سؤال می بینی از توابع N بعدی در فضای فاز برای یک سیستم کوانتمی پیچیده ، بعدی در مورد ذرات بنیادی است ، بعدی را از دینامیک شاره ها می بینی و بعدی تابش در موجبرها و ... حالا شاید شانس بیاوری و این میان چندتایی هم از گرایش خودت ، جامد ، یا فیزیک کلاسیک ببینی . تازه این پله ی اول است ، که باید هامیلتونی را بلد باشی ، بعد می بینی نویسنده ارجاع داده به فلان مقاله ی فلانی در فلان ژورنال که این تقریب را برای حل مسئله زده و بعد هم توجه داده به فلان روش گرفتن انتگرال در فضای مختلط با روش فلانی . اینجا می سوزی که اینها را باید از کجا فردا سر امتحان به ذهنت بیاید . در بسط تابع Arcsinh هم مانده ای . چه برسد به اینها ...

پینوشت : مدتهاست شکایتم به اساتیدم این است که سؤال امتحان را سخت بدهید ، اما برای بردن به خانه در مدت معلوم ... عموماً دخترها که نمی دانم چطور در حفظ کردن تبحر خاصی دارند مخالف اند . به خدا دنیا پیشرفت کرده ،چه اهمیتی دارد حفظ کنم جواب این انتگرال را که فلان ریاضی دان با چه تقریبی بدست آورده وقتی در کل فیزیک فقط همین جا می بینمش و بعد از امتحان هم یادم رفته .  این ریاضی دانهای بدبخت چه کاره اند ؟ با آنها مشورت می کنم. یا این Mathematica ی بیچاره ... نداشت خودم می نویسم برنامه اش را ...

پینوشت 2 : فردا را خدا به خیر بگذراند ...

 

   + ایمن ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٩
comment نظرات ()

An educated man ...

"An educated man is someone who knows everything about something and something about everything"

Landau

   + ایمن ; ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٦
comment نظرات ()

این داستان واقعی است ...

دم در دانشکده ...

دانشجو : سلام دکتر .

استاد : سلام ، خوبی ؟ اینجا چی کار می کنی ؟ کلاس داری مگه ؟

دانشجو : نه . اومدم نماز بخونم . ( اشاره به در نمازخانه )

استاد : آها . Good Luck !

   + ایمن ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٤
comment نظرات ()

آقای ساعتی به رحمت خدا رفتند ...

آقای ساعتی

همین الآن اس ام اس اومد که آقای ساعتی فوت کردند . دلم سوخت . همین ماه رمضون قبل توی افطاری مدرسه ازش تقدیر شد . همه از جامون بلند شدیم و تشویقش کردیم . خیلی ها گریمون گرفت . خودش هم همینطور . اونقدر ضعیف شده بود که باید دستش رو می گرفتن تا از جاش بلند بشه . این سال آخر شاهد ذره ذره آب شدنش بودم.

 آقای ساعتی روحش بزرگ بود . دلش دریا بود . پاک بود و خیلی صفت های بزرگ دیگه توی وجودش بود که ما خیلی باید بدویم تا اونها رو کسب کنیم . فکر نکنم توی تاریخ مدرسه هیچ کس پیدا بشه که از آقای ساعتی ناراحت باشه و فکر نکنم هیچ معلمی رو مثل آقای ساعتی بشه پیدا کرد که تو کل دوران تدریسش هیچ کدوم از شاگردهاش ازش ناراحت نباشن. آقای ساعتی معلم ما نبود فقط . یه جورایی برای هممون پدر محسوب می شد . پدری که از اولین روزهای تأسیس مدرسه بود . تا همین امسال . دلم براش تنگ می شه . خیلی ...

عزیز بود و عزیز رفت ... خدا رحمتش کنه ...

پی نوشت : خیلی ها اینجا نیستند که در مراسمش شرکت کنند . اما هر جا هستین ، کمترین کاری که می تونین بکنین یه فاتحه است واسه این عزیز و بزرگ هممون ...

   + ایمن ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۱
comment نظرات ()

مسعود رسام ...

یادش بخیر ، بچه که بودم ، پدرم مدیر گروه کودک شبکه دو بود . همان روزهایی بود که آقای مهدی ارگانی مدیر شبکه دو بود و تلویزیون افتاده بود در خط افزایش سطح کار برای کودک . علاوه بر کلی کارتونی که خریداری می شد ، کلی برنامه ی خوب هم می ساختند که نسل ما ازش خاطرات زیادی داره . یادم اون روزها کلی دوست داشتم هی برم شبکه . کنار حیاط ماشین آقای هاپوکوما بود ( همون سگه تو " خونه ی مادربزرگه " ) که گاهی می رفتم توش بازی کردم . با اینکه بیرونش خیلی خوشگل بود توش بیشتر شبیه ماشین مشدی ممدلی بود تا ماشین آقای هاپوکوما .  پایین هم تو آرشیو عروسکها کلی عروسک خاطره انگیز بود که خیلی هاش رو هنوز باهش برنامه می ساختند ، مثلاً چاق و لاغر . یه بار تو راهرو قلقلی رو دیدم . کلی ذوق کردم که بهم سلام کرد . ( یادتونه که ، قلقلی هیچ وقت حرف نمی زد ) .  خرید کارتون هم اونروزها رونق زیادی داشت . کلی از کارتونهای اون سالها و سالهای بعد مثل فوتبالیستها حاصل سفرهای همون روزها بود . گاهی بابا کاتالوگ کارتونهایی که خریده بودند رو می آورد خونه . مام یواشکی می رفتیم سرشون و کلی ذوق می کردیم که عکس کارتونهای جدید رو ببینیم و بفهمیم قراره چی به زودی تو تلویزیون پخش بشه .

همون موقع ها بود که آقای ارگانی و بابا از مرضیه برومند و بیژن بیرنگ و مسعود رسام و چند نفر دیگه از کسانی که تو کار ساخت برنامه های ژانر کودک بودند دعوت کردند که با شبکه همکاری جدی تری بکنن . مسعود رسام آدم فوق العاده ای بود . جدا از جنبه های شخصیتیش که من فقط تا حدی باهاش آشنا بودم ولی برام جذاب بود ، کارهای فوق العاده ای هم تحویل نسل ما داد که هنوزم دوست داریم ببینیم . سال پیش هم ، بابا اینا تو افتتاحیه ی جشنواره ی فیلم شهر ، از رسام و بیرنگ و خانم برومند و آقای ارگانی قدردانی کردن . من از این حرکت خیلی خوشم اومد . فکر می کنم هیچ کس در تلویزیون خالصانه تر و دلسوزانه تر و خلاقانه تر از آدمهایی که اونروزها برای کودکان کار می کردن پیدا نمی شه . سالهایی که نه پولی توی تلویزیون بود و نه امکاناتی .

دلم سوخت وقتی فهمیدم رسام فوت کرده .خیلی ...  یادش جاودان ... خدا بیامرزتش ...  

   + ایمن ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۱
comment نظرات ()

تولد ...

تولد امام رضا (ع) مبارک  لبخند

 

   + ایمن ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٧
comment نظرات ()