پرواز به اوج

دوره ی کارشناسی !!!

بعد از چهار سال درس خوندن ، جلسه ی اول دوره ی کارشناسی ارشد ، استاد محترم کوانتم پیشرفته :

خب عزیزان خوشحالم که با موفقیت به این مقطع قدم گذاشتید ، اما عجیبه برای من ، آدم یک اشتباه رو که دوبار تکرار نمی کنه !

اگه دقت کرده باشین متوجه شدین که دوره ی 4 ساله ی کارشناسی فقط یک دوره ی کتاب شناسی بود !!!

   + ایمن ; ٥:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٥
comment نظرات ()

آدمهای معمولی ...

دیروز افطاری جایی دعوت داشتم . اطرافیانم اکثراً آدمهای مهمی بودند که یا در رده ی مدیریت هنری کشور بودند و یا در رده ی هنرمند ها ... اتفاقا بغلم هم استاد شجریان نشسته بود . در طول افطاری خب حرفهای زیادی رد و بدل شد و بعدش هم یکی دو ساعتی در باغچه ای که در همون محوطه بود به خوش و بش کردن افراد با هم گذشت . از همه تیپ و سبکی هم می شد یکی رو دید . از میرکریمی و درویش گرفته تا وزرای دولت قبلی و ...

سر افطاری به شدت یک موضوعی ذهنم رو مشغول کرده بود ، اینکه الان خیلی ها رو می شناسم که حاضراً کلی پول خرج کنن تا بیان به این افطاری و کنار شجریان نون و پنیر بخورن و بعد هم برن میون هنرمندها و کله گنده های دیگه گشت بزنن و احتمالا عکس یادگاری و امضا بگیرن .این افرادی که اینقدر حاضراً پول بدن اتفاقا اصلا آدمهای عقب افتاده ای هم نیستن ، لااقل اونهایی که من می شناسم کلی ادعای فرهنگی بودن و تحصیل کرده بودن دارن ...

بعد به خودم نگاه کردم که چقدر معمولی نشستم اینجا و اتفاقاً اگه دست خودم بود و میزبان تعارف نکرده بود ترجیح می دادم برم بغل فلان تهیه کننده بشینم که از بچه گی من رو می شناسه و رفاقت خانوادگی داریم ...

هرچی فکر می کنم نمی تونم فلسفه ی این امضا و عکس گرفتنها رو بفهمم ... اینا هم عین همه آدمهای معمولی ای هستن که دارن در رشته ی کاری خودشون فعالیت می کنن . بعضی موفق و بعضی موفق تر ... اما عین دیگرانن . مثل همه غذا می خورن و مثل همه راه می رن و شوخی هاشون هم مثل همه است .

 اما انگار هرچی بیشتر خودشون رو بگیرن آدمهای بیشتری بهشون جذب می شن . مقایسه کردم با خودم . تو افطاری مشابهی که چند روز پیش بود ، یکی از کارگردان های مشهور همزمان با من اومد سر ظرف سوپ ، خیلی ساده چون من زودتر رسیده بودم ایستاد تا من سوپ بریزم و بعد خودش ریخت . این در حالی بود که من حتی سرم رو هم بلند نکردم که بخوام بهش سلام کنم و این رفتار طبیعی ایه که وقتی می بینم طرفم من رو به طور خاص نمی شناسه دلیلی نمی بینم اگه من اون رو از جای دیگه ای می شناسم بهش عرض ادبی بکنم که حکم نوعی از همون رفتارهای امضا گیرانه داشته باشه ...

اما در مقابل عاشق رفتار صمیمانه ی آقای مسجد جامعی ام که در هر مراسمی که میبینیم هم رو ، کلی صمیمانه برخورد می کنه و لپم رو می کشه و من هم علی رغم کلی خجالتی که می کشم کلی لذت می برم که او نه در دوران وزارت و نه بعد از اون هرگز از این برخورد ابایی نداشت و هرگز اینطور نبود که بخواد خودش رو بگیره که مثلا من وزیر هستم یا بودم و ...

خونه که بر می گشتم بعد از همه ی این برخورد ها و فکرها به یه نتیجه رسیدم ، عیب از هر دو طرفه ، هم از طرفی که خودش رو می گیره و فکر می کنه که مقام و پول و استعداد و اینها اون رو برتر از دیگران کرده ، هم از طرفی که فکر می کنه مقام و پول و استعداد و اینها شخص مقابلش رو برتر از خودش کرده ... و متأسفانه همیشه از هر دو نوع هستن و وجود یکی از این رفتارها اون یکی رو تقویت می کنه ...

برام جالبه بدونم این امضا ها به چه درد می خوره !

* این فکر توی کرمان هم به ذهنم رسیده بود ، جایی که دانش آموزها می اومدن تا ازم امضا بگیرن و من امتناع می کردم !

   + ایمن ; ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢۱
comment نظرات ()

user error ...

چند وقته که جایی به عنوان یه شغل جنبی پشتیبانی سخت افزاری و نرم افزاری یه دفتری رو به عهده دارم . یه چیزی حول و حوش 10-15 تا کامپیوتر زیر دست یه سری کارمند . بیشترین چیزی که هر روز باهاش مواجه می شم چیزیه که من اسمش رو گذاشتم user error ! تقریبا اکثر مراجعه هایی که به من می شه بابت عیبیه که وقتی من می رم پای کامپیوتر دیگه وجود نداره ! اما کافیه برم بشینم سر جام که دوباره طرف زنگ بزنه اتاقم و بگه که دوباره همون مشکل ایجاد شد !این یعنی مشکل از کاربره نه کامپیوتر ...

یه چیز جالب دیگه اونه که همه توقع دارن من مهندسی کامپیوتر خونده باشم ! و وقتی می فهمن رشته ام فیزیکه و حتی به فیزیک علاقه مند ترم کلی کف می کنن ! نمی فهمم چرا !!!؟؟

   + ایمن ; ٦:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱۸
comment نظرات ()

برداشت آزاد ...

اولا بهمون هیچی نمی گفتن ، خودمون پا می شدیم ...

بزرگتر که شدیم می گفتن پا شو ،مام تمام قد وای می سادیم ...

بزرگتر که شدیم وقتی می گفتن پا شو ، نیم خیز می شدیم ...

بعد تر هاش ، دیگه وقتی می گفتن پا شو ، پا نمی شدیم !

بار اول که گفتن ، پا نشدیم ... هیچی نگفتن ...

بار دوم هم که گفتن بازم پا نشدیم ... بازم هیچی بهمون نگفتن ...

باز سوم که گفتن و  اومدیم پا نشیم با لگد پرتمون کردن بیرون گفتن برو گمشو ...

حالا چند وقتیه گم شدیم ...

   + ایمن ; ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٢
comment نظرات ()

کاندیداتوری ...

با توجه به قبولی در دانشگاه علم و صنعت از هم اکنون خود را کاندید ریاست جمهوری در دوره های آینده اعلام می دارم !

   + ایمن ; ٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٦
comment نظرات ()

من و بچه ها و روزبه ...

شیطنت من به عنوان یک معلم و یک داور که باعث شدم دستگیره ی قطار رو برام بکشن و بعد هم با کلی خنده 20 تومن جریمه شدم! ، تا صبح بیدار موندنمون در قطار برای تکمیل پروژه ، افتتاحیه و اینکه استاندار کرمان هم مدرکش رو از آکسفورد گرفته بود و خنده ی زیر زیرکی من و حامد ، گروه بندی برای داوری و هم تیمی شدن من و فرنوش ، بغض شاگردهام بخاطر اینکه من رهاشون کردم و درست حالا که به کمکم احتیاج دارن محلشون نمی ذارم ، قهر اول! ، خر خر کردن بردیا ! ، سخنرانی من و آماده کردن پاورپوینتم درست چند دقیقه قبل از سخنرانیم ، استقبال بچه ها از سخنرانی ها ،  سخنرانی حامد و حراج یک دلاری ، خریدن 1000 تومن با 60000 تومن نوسط شاگردم ، ادامه ی داوری و همچنان محل نذاشتن من به شاگردام ، با وساطت جوانه دادن لپ تابم به بچه ها برای درست کردن پوسترشون ، بازدید از باغ شاهزاده ی ماهان ، شام با رئیس آموزش و پرورش زورکی ! ، داوری ها ی فردا ، آماده شدن پوستر بچه ها درست در آخرین لحظات ، تمام شدن داوری ها ، گفتگوی داورها و دانش آموزها ، شب داوری ، دعوای اول ! ، تقسیم جایزه ها ، قهر دوم ! ، داوری برای روزبه ، همه نظرشون یک چیزه ، می مونه باقی کاندید ها ، دعوای دوم ! ، صبح بالاخره همه رضایت می دن و می رن بخوابن تا نیم ساعت دیگه بلند بشن ، سخنرانی زهرا و بردیا ، اختتامیه ، جایزه ی خطا رو دادیم به بچه ها ( نوش جونشون ) ، روزبه رو دادیم به علامه حلی ، اونم نوش جونش ، مراسم تموم شد ، عکس گرفتنها ، ایمیل گرفتنها ، خداحافظی ها ، برگشتنه ، دعوای 3 ام ! ، خستگی همه ، خداحافظی ها ...

خلاصه ... اشک ها و لبخندها ...

شاید باید یک اعتراف کنم :

امسال بچه های من روزبه نگرفتن چون من بخاطر خودخواهی خودم و اینکه می خواسم داور باشم تعهدم رو فراموش کردم و یک ماه مونده به گردهمایی اونها رو رها کردم . به قول سعید تو شب داوری ، اگه من بچه ها رو حمایت کرده بودم و رهاشون نمی کردم شب داوری حتی اگه داور نبودم به راحتی روزبه می گرفتن ...

اما خوشحالم ، خوشحال که با درایت حامد لااقل ثابت شد که بچه ها خودشون همه کارا رو انجام دادن و کار من نیست ... و اینکه لا اقل دست خالی برنگشتن و اینکه فهمیدن که روزبه حق کس دیگه ای بود ...

امیدوارم شاگردام من رو ببخشن و امیدوارم سال بعد مثل کسی که امسال روزبه گرفت روزبه بگیرن ...

یادگرفتم که وقتی اینقدر وجدان دارم ، کاری نکنم که عذاب وجدان بگیرم ...

   + ایمن ; ٥:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٤
comment نظرات ()