پرواز به اوج

کنکور ارشد ...

خوب بود ، خدا رو شکر ... هر چند نترکاندیم ! ( شاید بهتر ... اینفدر خودشیفتگی نمی کنیم ! چشمک) اما خوب بود و راضی کننده ...

خدا رو شکر ... ممنون از تو ... ممنون از همه ی آنهایی که تبریکیدند ... قلب

می خواهیم خوشحالی کنیم ... پیشنهادتان چیست ؟

 

   + ایمن ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۳۱
comment نظرات ()

بنگ ...

موبایلمان پکید ! فعلاْ صدا داریم ، تصویر نداریم ...

   + ایمن ; ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢۸
comment نظرات ()

Unpredictable ...

همیشه تو زندگیت جوری برنامه ریزی کن که انگار تمام قوانین نانوشته بر علیه تو اند !

پی نوشت :

قوانین نا نوشته یعنی همه ی اون چیزایی که نظم خاصی ندارند !

   + ایمن ; ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢۳
comment نظرات ()

قدردانی ...

هیچی به اون اندازه خستگی آدم رو در  نمی کنه که بعد از مراسم دکتر ابراهیمی و دکتر سپنجی و دکتر خطیبی اونقدر از آدم تشکر کنن و بعد هم شب که می ری خونه یه استاد دیگه زنگ بزنه و کلی از تو و دوستات بابت برگزاری خوب مراسم روز استاد تشکر کنه ...

پینوشت :‌

۱. مراسم روز استاد رو دیروز برگزار کردیم . کاملاً‌ خودجوش . چه بدو بدو هایی ... من و جوانه کلیپ ساختیم . سجاد بنده خدا که همش اینور اونور بود واسه جور کردن کارها ... باقی بچه ها هم کلی کار کردن ... از خرید و تهیه ی میکروفن و ...

۲. یه اعتراض به خودم : خوشم نیومد که بعد از مراسم خیلی از استادها از من تشکر کردن . حس کردم بی عدالتیه . درسته که من مجری بودم و جلوه ی کار در برنامه ای که من اجرا می کردم معلوم می شد اما کاش از همه همونجور تقدیر می شد . هر  چند بعضی از استادها به این نکته توجه کردن اما نه همه ... فکر کردم اینجا به همه خسته نباشین بگم ...

   + ایمن ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱۸
comment نظرات ()

دلتنگی ...

۱. یه برادر ناتنی دارم که از تنی بهم نزدیکتره ... داره میره ... امروز گفت اگه ویزا بدن ! گفتم می دن ، من خودم جات تحقیق کردم ، خودم برات می گیرم زودتر از دستت خلاص شم !

یه اعتراف : این اولین باری بود که بهش دروغ گفتم ... و اولین باریه که دارم در موردش خودخواهانه فکر می کتم ... دوست دارم نره ... از الآن دارم دق می کنم ... این حسودی نیست ، هم موقعیت رفتن رو داشتم هم دارم ، فعلاً هستم ... این فقط دلتنگیه ... واسه یه دوست خیلی دوست داشتنی ...

۲. می خوایم با حامد (!) طرح دوستی بریزیم ... قکر کنم تنها آدمی باشه که به اندازه ی ما بی پرواست ...

۳. باعث شد از اولین پست تا آخرین پستم رو طبقه بندی موضوعی کنم . به زودی می تونید کنار بلاگ ببینید ...

۴. بابا بدین این نتیجه ها رو تکلیفمون روشن بشه دیگه ...

۵. بازم خدا ...

   + ایمن ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱۱
comment نظرات ()

به همین سادگی...

اردشیر کاویانی در سال ۱۳۲۵ در خانواده ای مذهبی در شهر اصفهان بدنیا آمد . در ۶ سالگی وارد دبستان دکتر افجه ای شد و در ۱۲ سالگی پس از اتمام دبستان به همراه خانواده اش به تهران مهاجرت کرد و تحصیل را بدون هیچ دغدغه خاصی در دبیرستان البرز ادامه داد . هرچند که تنها چند بار با همکلاسی هایش بر سر توهین به آیت الله بروجردی مشاجره کرد . دبیرستان را با معدل ۱۵ به پایان رساند و از آنجا که هیچ علاقه ای به ادامه ی تحصیل نداشت به نزد دایی اش رفت و در دکان عطاری وی مشغول شد . در سال ۱۳۵۰ پس از ۷ سال شاگردی به مدد اندک پولی که پس انداز کرده بود و کمک پدرش از دایی مستقل شد و در همان راسته ی عطارها حجره ای برای خود دست و پا کرد . ۲ سال بعد دایی اش فوت کرد و به اعتبار نسبت فامیلی به جای او نماینده ی صنف عطار ها شد . سالی دو بار به کاشان و دو بار هم به شیراز می رفت تا عرقیات و گیاهان دارویی تهیه کند . معتقد بود این کار را خودش رأساً باید انجام دهد و به واسطه هایی که از شهرستان جنس می آوردند اعتماد نمی کرد . در سال ۵۵ پدرش از دنیا رفت ولی او و خواهران و برادرانش به احترام مادرشان ارثیه را دست نخورده باقی گذاشتند . 

 سال بعد که مادرش هم بر اثر بیماری سل به نزد پدر رفت ، او در جریان تقسیم میراث با زیرکی سهم پدر از دکانش را  از دید خواهران و برادران پنهان نگه داشت تا علاوه بر ارثیه آن را نیز از خود کند . سال ۵۷ درست در بحبوحه ی انقلاب با دختری ۲۵ ساله از خانواده  ی  مادری اش ازدواج کرد که ثمره اش فرزندی نبود ! کاویانی هرگز به سیاست وارد نشد و برای همین از شکنجه های ساواک و البته بگیر و ببند های پس از انقلاب مصون ماند . در سال ۶۵ به پیشنهاد یکی از همکارانش به شراکت در معامله های کلان دست زد . لیکن چهار سال بعد با کلاه برداری شرکایش مواجه شد و یک سال بعد هم ورشکست شد .

به اجبار با تنها پولی که برایش مانده بود و کمی قرض از دیگران یک پیکان دستِ دوم خرید و به مسافرکشی پرداخت . در سال ۷۰ با دوندگی های  فراوان در خط آزادی - تجریش به استخدام تاکسیرانی در آمد . کم کم با همنشینی با رئیس خط که به تریاک اعتیاد داشت ، خود نیز معتاد شد . سال بعد هم همسرش به همین دلیل او را ترک کرد . ۵۰ ساله بود که بر اثر شکایت تعدادی از مسافران من باب اعتیاد شدید جواز تاکسیرانی اش معلق گشت و وی نیز به دلیل بدهکاری های بسیار مجبور به فروش ماشینش شد . از آن به بعد به عنوان خط نگهدار برای تاکسی ها مسافر جمع می کرد و از راه اندک دستمزدی که از راننده ها می گرفت خرج دوا و خوراک خود را تهیه می نمود . ۱۳ سال به همین منوال گذشت تا نهایتاً در یکی از سه شنبه های سال ۱۳۸۸ در سن ۶۳ سالگی در حالیکی از شدت اعتیاد تعادل خود را از دست داده بود در یکی از دستشویی های میدان آزادی به زمین خورد و بر اثر برخورد سرش با لبه ی دیوار از دنیا رفت . جسدش ساعتی بعد در حالی که دهانش کف کرده بود و غرق در خون بود پیدا شد و جمعه ی همان هفته در قطع ی ۱۳ بهشت زهرا به خاک سپرده شد .

پی نوشت :

۱. منظور دارم ، همینجوری ننوشتمش ... هرچند تو دانشگاه بود و اینجا اکثر کارام همینجوریه ...  

   + ایمن ; ٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٩
comment نظرات ()