پرواز به اوج

انگار داره می شه ...

وقتی که عشق آخر تصمیمش و بگیره

کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره

ترسیده بودم از عشق ، عاشق تر از همیشه

هر چی محال می شد با عشق داره می شه

انگار داره می شه

تولدت مبارک قلب

   + ایمن ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۳٠
comment نظرات ()

عطش ...

شرمنده ام . رو سیاهم . امروز وقتی من را در دستانت گرفتی و به لبانت نزدیک کردی . وقتی روی چون ماهت وجودم را روشن کرد اما نگذاشتی عطشت را بر طرف کنم . وقتی در چشمانت خواندم که نتوانستی بنوشی وقتی کودکان در بیابان "واعطشا" سر داده اند . دلم سوخت . دلم آتش گرفت وقتی مرا بجای انکه بنوشی به مشک ریختی . دلم سوخت وقتی راه افتادی و من می دانستم که قرار نیست من کودکی را سیراب کنم . دلم سوخت وقتی می دانستم که تو به سپاه نمی رسی . دلم سوخت وقتی می دانستم که لحظاتی دیگر تیر هایی بر چشمان چون ماهت می نشیند . دلم سوخت وقتی شنیدم که تیرها آمدند و نشستند و رشادتت نگذاشت مشک بر زمین بیافتد . دلم سوخت وقتی دستانت را جدا کردند و تو هنوز مشک را بر دندان گرفته و به ندای وا عطشای کودکان گوش می دادی و می تاختی . سوختم وقتی بر زمین ریختم . به مشک که می ریختی ام هنوز چشم داشتی ، مشک را با دستانت گرفته بودی .به زمین که ریختم . دیدم که ماه بنی هاشم نه دست دارد و نه چشم . دیدم که چون پدرت از فرقت خون بر زمین می ریزد . دیدم که روی چون ماهت غرق خون است .

و شنیدم ، من ندای "واعطشا" را شنیدم ، من صدای پرتاب تیرها را نیز شنیدم . من صدای هل من ناصراً ینصرنی حسین را شنیدم . من صدا برخورد عمود با فرقت را نیز شنیدم . و شنیدم ندای "این عمی" کودکانی که عمویشان را طلب می کردند و چشم به بازگشت تو داشتند . عباسم . امروز آب سیاه است . سیاه در عذای تو و برادرت و یارانش ... و سرخ است .سرخ از خون تو ... خون ماه بنی هاشم ...

   + ایمن ; ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٧
comment نظرات ()

پیشگو ...

دیروز گفت بار کج هیچ وقت به مقصد نمی رسه . خندیدم و گفتم حالا می بینی که می رسه ... امروز که بارم توقیف شد فهمیدم راست می گفت !

پی نوشت : پس تو هم علم غیب داری !؟

   + ایمن ; ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٧
comment نظرات ()

اعتماد ...

بزرگترین سرمایه ای که یک مرد می تونه داشته باشه اعتمادیه که زنش به اون میکنه و بزرگترین سرمایه ای که یک زن می تونه داشته باشه اعتمادیه که به شوهرش میکنه ...

   + ایمن ; ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

غزه ، بریتانیا ، ما ...

یک چیزی را نمی فهمم . آیا من دانشجو حق دارم اگر از کارهای سفیر بریتانیا و کشورش خوشم نیامد ، حمله کنم به سفارت ، آنجا را تسخیر کنم ، شیشه های منزل سفیر را بشکنم ، مأمور انتظامی کشور خود را آتش بزنم و در محل سفارت تحصن کنم؟

آنوقت آقای وزیر و سخنگوی دولت حق دارند من دانشجو را متمدن بدانند ؟

آنوقت پلیس حق دارد ساکت بماند ؟

آنوقت اصلاً به وزیر خارجه و روشهای دیپلماتیکی مثل احضار سفیر و یا در بدترین شرایط اخراج آن احتیاج است ؟

آنوقت اگر من را سال بعد به مملکتشان راه ندادند تا از دانشگاه هایشان بهره بگیرم بازهم حق داشتم که این کار ها را کردم ؟ بازهم آنها غیر متمدن هستند ؟

آنوقت اگر هنگام ورود به کشورشان من را انگشت نگاری کنند به من توهین شده ؟

و هزاران آنوقت دیگه که با اتفاقات این روزها تو ذهن خیلی از دانشجو ها در مورد کارهای بعضی دانشجو ها و رفتار های در مقابل اونها شکل گرفته ...

دیدگاه من : راستش من هم مثل خیلی از انسانهای دیگه از فجایع غزه ناراحتم . اما اصلاً اتفاقات این روزهای تهران رو نمی تونم قبول کنم . مگر یک حرکت رو که خیلی ازش خوشم اومد . اینکه یک سری از دانشجو ها در فرودگاه تحصن کردند و خواهان این شدند که آنها را برای کمک همراه با حلال احمر به غزه بفرستند . حرکتی بود که به نظر شجاعانه ، انسانی و متمدنانه بود و البته قدمی برای عمل کردن بود تا حرف زدن ...

   + ایمن ; ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

Greed...

"we're all chasin somethin. More money. More love. What we're really looking for is more life. But sometimes you go looking for more, and you wind up with less. It's a beautiful world. We ought to be satisfied. But the truth is... we all want more. Some take a chance for the rush of winning. Some for love. But you can't have your dream without laying something on the line. The key is not to risk what you can't afford to lose. You might think you're different. But someday, you're going to want more too . The question is what you are willing to lay on the line".

even money

   + ایمن ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

غزه ، مصر ، ما ...

بی شک مردم غزه در عذاب اند و ظلم زیادی به آنها می شود . اما یک چیز را نمی فهمم . چرا اینقدر سران دیگر کشور ها ( از جمله خودمان ) گیر داده اند به مصر ... نمی گویم که نباید مرزهابش را باز کند . اما در این مدت چرا هیچ کشوری از جمله ایران پیشنهاد همکاری در اسکان مردم غزه نداد ؟ می توانیم یک شهرک چادر نشین در نوار مرزی آنها ایجاد کنیم و در دوا و درمان کمک کنیم . یا مجروحان را تقبل کنیم که با هواپیما به ایران منتقل کنیم یا ...

نشسته ایم سر جایمان ، فقط داد می زنیم مصر کثیف است ... حرف زدن هم شد کار ؟

   + ایمن ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٩
comment نظرات ()

کپی ...

این کپی این دانشکده بر خلاف دانشگاه قبلی ام ، بسیار کند و ... است . امروز یک دفتر بردم دادم کپی . یک دفتر آبی رنگ ، گفت تا ۵ آماده می شود . ۴ بود که سر زدم و دیدم هنوز دارد کپی می کند . گفت بعد بیا . ۵ که آمدم هنوز روی دفتر من کار می کرد . گفت دستگاه خراب شد و مجبور شدم درستش کنم . منتظر شدم . آخرش دیدم یک کوه کاغذ تحویلم داد ؛ گفت ۵ سری گرفتم !! متعجب گفتم که من فقط ١ سری می خواستم ، گفت که از شانس بدش یک کاغذ افتاده بوده روی دفتر که نوشته بوده ۵ سری . عجله داشتم و برای همین بدون اینکه چک کنم گفتم که می برم یک سری خود را بر می دارم ، فردا باقی را برایتان می آورم . حالا آمده ام ، می بینم نه دفتر ، دفتر من است نه کپی ها !!! دفتری که دارای مشابهت ١٠٠ درصدی با دفتر من بوده را برداشته و کپی کرده ... بعد داده به من و احتمالاً دفتر من را با کپی های من داده به صاحب این دفتر !!! فردا بروم مانده ام چه بگویم ... فقط امیدوارم دفترم هنوز آنجا باشد ...

   + ایمن ; ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۸
comment نظرات ()

تفنگ بازی با بوش ...

یادم می آد اول راهنمایی که بودم ، هنوز در حال و هوای کودکی ، از اینکه تفنگ بازی بکنم خیلی خوشم می اومد . این فقط مختص من هم نبود ، همه همین بودند . منتها رویمان نمی شد ابراز کنیم ، این حس که دیگه برای خودمان مردی شده ایم جلویمان را می گرفت . تا اینکه بالاخره به ذهنمان یک راه رسید . نزدیک ها دهه ی فجر بود و بچه ها گروه گروه شده بودند و من و چند نفر دیگر هم یک گروه نمایش راه انداختیم . رفتم از لالوی کتابهای کتابخانه ی مان یک سناریو ی قدیمی جنگی پیدا کردم . توش همش پر بود از شلیک و ترکوندن تانک و شیرجه توی سنگر و ... خلاصه جاتان خالی ، یکی دو ماهی به بهانه ی تمرین تئاتر کلاس ها رو می پیچوندیم و می رفتیم داخل نماز خانه تفنگ بازی ... تا ناظم هم می آمد می گفتیم تمرین تئاتر است برای دهه ی فجر و از آقای فلانی اجازه داریم ... دم دهه هم که شد به بهانه ی کمبود زمان نه تئاتری اجرا کردیم نه دیالوگی خواندیم ...

حالا شده حکایت این جوون هایی که دختر و پسر با تیپ های مختلف مسابقه ی پرتاب کفش برگزار می کنند . طرف با پا رفته تو عکس بوش ، نیشش هم تا بناگوش بازه ، شرط می بندم بوش و بن لادن نداره واسش ، مهم اینه که تو دانشگاه داره با لگد شیرجه می ره تو دیوار ... کاری که در حالت عادی جلو دوستهاش و غیره رویش نمی شد انجام دهد ...

   + ایمن ; ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٦
comment نظرات ()

حافظ ...

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سر خوش به تماشا بخرام

تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

   + ایمن ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۳
comment نظرات ()