پرواز به اوج

Spy game ...

احتمالاْ قبلاْ هم گفتم که به شدت به جاسوس بازی علاقه مندم ... چند وقت پیش حَسَب اتفاق بعد از مدتها داشتم تلویزیون می دیدم که یک سریال پلیسی داشت پخش می کرد ... داخل سریال یه اشاره ای به یک تکنیک رمزنگاری شد به اسم phonography ... البته بعداً که در اینترنت هر چی گشتم چیزه بدرد بخوری با این اسم پیدا نکردم ... اما بهر حال تکنیک جالبی بود ... به طور خلاصه توی این تکنیک شما یک عدد رو که می خواین از دید ناظر معمولی پنهان بمونه به مبنای دودویی می برین ، بعد به ازای هر رقم در مبنای دودویی اگه 0 بود یک کلمه با تعداد حروف زوج و اگه 1 بود یک کلمه با تعداد حروف فرد رو انتخاب می کنین . البته در حقیقت این انتخاب باید طوری باشه که بتونین به همون ترتیب اعداد این کلمات رو کنار هم بچینبن و یک جمله یا عبارت با معنی بسازین ...

بگذارید یک مثال بزنم :

عدد 17 رو در نظر بگیرین ... این عدد در مبنای دودویی می شه : 10001 ... خب حالا من عبارت : « عزیزم ، می تونی به من بِزَنگی ؟ » رو انتخاب می کنم ... این عبارت با اینکه در ظاهر یک معنی دیگه می ده اما در باطن معرف عدد 17 است که می تونه مثلاً تعداد چیزی باشه که می خواهید از دید دیگران مخفی باشه ...شما می تونید خیلی از اعداد مهم زندگیتون رو همینجوری کدگذاری کنین . 

به عنوان مثال من و دوستم  یک عدد که توی مبنای ده دهی 10 رقم و در دودویی 31 رقم داشت رو اینحوری کد گذاری کردیم که البته کمی رمانتیک شد  : ( اگه دوست داشتین می تونید به عنوان تمرین سعی کنید این عدد رو بدست بیارین ... )

آری ، تمام لحظه های ناب زندگی زهرآگین شده است با طعم تلخ نگاهی ز چشم خیس تو . بیا این نگاه زیبا را تا زمانی که اندیشه ، همه از عشق بی تاب است دریابیم .

پی نوشت :

* در اوقات آزادم دارم روی تکنیکهای پیچیده تر کار می کنم ... کارهای جالبی می شه کرد که به شدت باعث ارضاء حس خلاقیتم می شه ... البته کمی ریاضیات می خواد و کمی هم حوصله ... بعد از امتحانا احتمالاً می رسم بیشتر کار کتم !

* لینکهای بلاگ رو به ترتیب حروف الفبا کردم . اینجوری تبعیض قائل نمی شه و اعتراضی هم نمی شه ...

* اعتراف اینکه بعضی از این بلاگ ها رو مدتهاست نخوندم ... یکی دوتا بلاگ هم هست که مرتب سر می زنم ... مثل بلاگ پیام ...

   + ایمن ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٠
comment نظرات ()

حلول ...

چند شب پیش ساعت ۱ رفتم توی تخت که بخوابم ، علی رغم خستگی شدید هر کاری کردم خوابم ببره نشد ، از جام بلند شدم رفتم یه کتاب شعر از اخوان برداشتم و کمی خوندم . اینبار زیاد به دلم نشست . کتاب‌ « دو منظومه » ی حمید مصدق رو برداشتم . این کتاب رو خیلی دوست دارم . یکی از شعرهای محبوبم رو انتخاب کردم و روی کاغذ با خط خوب نوشتم تا بدم به یکی از دوستان خوب ... شعر این بود :‌

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دیوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه.

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز ،

سالها هست که در گوش من آرام ،

                                              آرام

خش خش گام تو تکرار کنان ،

می دهد آزارم .

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا ،

            - خانه ی کوچک ما

                                        سیب نداشت ...

فردا صبح با همون دوست عزیز داشتیم جایی می رفتیم که رادیو گفت ، امروز ۷ آذر سالروز در گذشت حمید مصدق است !!!!‌

پی نوشت :

۱. من نه تو کار احضار روحم نه تو خط جن گیری ... اما بعضی اتفاقات واقعاً فراتر از اتفاق هستن ...

۲. فکر کردم کمترین کاری که می تونم برای اون مرحوم بکنم اینه که توی این بلاگ ازش یادی بشه و البته اگه دوست داشتین فاتحه ای برای آرامش روحش بخونین ...

۳. پست بعدی چیزه جذابیه ... لا اقل برای خودم ...

   + ایمن ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱۱
comment نظرات ()

پله پله ...

امروز یکی از دوستان داشت کنفرانس خودش رو در باب زندکی آقای پاسکال می داد و اون میون هم تا می تونست عقاید خودش رو ابراز می کرد ! حالا بماند که کتاب نقد عقل نظری رو اشتباهاً به دیراک نسبت داد اما خب بهر حال بازم من رو انداخت توی همون منجلاب فکری عقل یا احساس ؟‌

راستش با اینکه اصلاً موجود بی احساسی نیستم اما این روزها به این نتیجه رسیدم که مصمم بودن عامل خیلی مهمی در موفقیته و مهمتر از اون ثابت قدم بودنه ... یعنی چی ؟ یعنی حالا که من کم عقل این مسیر رو انتخاب کردم باید تمومش کنم ... اونم درست ! درست هم از نظرمن این نیست که به نتیجه ای که می خوام برسم ! درست یعنی بعداً نتونم به خودم بگم کم گذاشتم واسه این کار !

حواشی :‌

از مضرات مستقل بودن اینه که وقتی مجبوری واسه خاطر درس دور کار رو قلم بگیری کم کم باید بری گوشه ناصرخسرو کلیه هات رو بذاری حراج !

اومدم خونه گوشی اتاقم رو برداشتم زنگ بزنم به دوستم دیدم یه خانم متشخصی داره می گه مشترک گرامی تا نری قبضت رو بدی نمی ذارم زنگ بزنی ! بعد از موبایل حالا اینم قطع شد یا به طور معادل : خب آخرین راه ارتباطی من با جهان بیرون هم قطع شد !

چند وقتیه با این آقا حجت دوست شدم . خدمتکار دانشکده رو می گم . جداً آدم باحالیه ... گاهی که پایین درس بخونم بعد از ظهر که دانشکده تعطیل شده و همه رفتن می آد و کمی با هم گپ می زنیم ...

دیگه چیزی نمونده ...

   + ایمن ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۳
comment نظرات ()