پرواز به اوج

۵ گانه ...

۱. یکی از ایام مهم سال برای من همین روزهاست ... وقتی نارنگی ها نارنجی می شوند !

۲. پول ته جیب من همیشه هست ... به شرط آنکه شکمو نشوم ! پس نتیجه می گیریم جیب من همیشه خالی است !

۳. این روزها بدجوری دلم برای گوشی نازنینم تنگ شده البته دوربینش ! طفلکی به سبب تنبلی من در کشوی میزم خاک می خورد ، اما زنگ نمی خورد ! امروز که دست به دامن ۳۲۳۰ شدم جهت عکاسی از سوژه ای به حق زیبا ، جای خالی اش را بدجور حس کردم ...

۴. تیپ زده این رفته ایم دانشگاه ، از دربان دم در سالن مطالعه ، تا صمیمی ترین دوستان ما را با گارد ویژه اشتباه گرفته اند !!! ما هم خوشمان آمد ! شاید بی خیال علم شویم برویم در ارتش ! کلاهش را داریم ، ست مشکی اش را هم ... باقی چیزها هم حل می شود !

۵. نمی دانم چرا تا تصمیم می گیرم درس بخوانم خوابم می گیرد ! بهترین بخش سالن مطالعه ی دانشگاه همان فرشی است که آن گوشه انداخته اند !

   + ایمن ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٤
comment نظرات ()

پرت و پلا ...

یکشنبه ها که می شه به هوای کلاس حل تمرین امیر با سال اولی ها ، بعد از ظهر از بالا می آم پایین که در کلاس مجاور درس بخونم و اگه هم حوصله ام سر رفت سرکی به کلاس اون بکشم ... به یاد کلاس های سال اول و شیطنتهای به قول استاد دوران طفولیت ... امروز به رسم هر هفته جهت استراحت رفتم چای و شکلات خریدم و به کلاسش رفتم و مثل همیشه عقب کلاس نشستم . هنوز زیاد نگذشته بود که به سمت من نگاه کرد و گفت می آی این تمرین رو حل کنی ؟ در جواب گفتم :« من پیر شدم واسه پای تخته اومدن » ... بعد فهمیدم با دختری بود که در ردیف جلو نشسته بود !

گهگاهی وسوسه می شم کمی تیپ بزنم ! این عادت رو هنوز از دوران جوانی دارم ...

بعد از من نوبت نرگس بود که به اون بیماری دچار بشه ... بعد از طی تمامی اون مراحل حالا کمی بهتره ...

من نمی فهمم ، آخه آدم چرا باید اونقدر ضایع بازی در بیاره که عالم و آدم بهش بخندن ؟ آخه تو این دوره زمونه ، اونم تو جمعی که تقریباً هر کدوم از افرادش اگه اراده کنن ، تا پرواز به فرانکفورت یا هر جای دیگه فاصله فقط یه تماس با باباهاشون و بعد هم یک هفته صبر جهت تدارکات سفره ، از سفرت به آلمان اونم با صدای بلند تعریف کردن چیه دیگه ؟ بابا جون هر کی که این ماه دوسش داری (!) اینقدر غربتی بازی در نیار ، حالمون بد شد !

نژاد سیاه هم همونقدر نژادپرستن که نژاد سفید ! فقط کمی دیرتر دستشون به پول رسیده !

پی نوشت :

یکی به من بگه من چرا دارم درس می خونم ؟ کم کم دارم میون یه سری انتگرال و هامیلتونی و کت و برا گم می شم ... شبها هم توی خواب با قرقره و طناب جرم دار از سد پتانسیل بالا می آم و بعد برای تفریح از سطح گاؤس عبور می کنم ببینم بار سطحی چقدره ... گاهی هم از داخل دلتای دیراک تونل می زنم ... آخه که چی ؟‌!؟!؟!؟!

   + ایمن ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٠
comment نظرات ()

درد ...

۲ تا آمپول ... سِرُم ... درد تو همه ی تنم ... حالت تهوع شدید ... دل درد وحشتناک ... آی معده ام ...

پی نوشت :

۱. از تبعات پیشرفت علم پزشکی اینه که میکروبهای جدید هم به وجود می آن ...

۲. فکرش رو بکن ،‌ یه ویروس که حتی زیر میکروسکپ هم به زور دیده می شه چه زوری داره !

۳. بعد از این ۲ روز درد وحشتناک حالا کمی بهترم !

۴. آدم فرق بین دوست و دشمن رو اینجور جاها می فهمه ...

   + ایمن ; ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٧
comment نظرات ()

۲۰۰۰۰ ...

این دنیای اعداد هم عجب جالبه . امروز اواخر کلاس تاریخ علم استاد داشت در مورد فلسفه ی اقلیدسی یا فیثاغورسی ( دقیق یادم نیست کدومش )  حرف می زد و اینکه اونها برای اولین بار اعداد رو به عنوان یک چیز انتزاعی وارد باورها کردند . الآن که طبق معمول هر روز اومدم ببینم کامنت جدید دارم یا نه دیدم که عدد نمایش وبلاگم  ۲۰۰۰۰ رو نشون می ده ... اولین حسی که بهم دست داد این بود که چقدر پیر شدم و بعد یاد حرف استاد افتادم که توی اون فلسفه اعداد نقش مهمی رو در باورها ایفا می کنند !

جالبه ، از ۸ تیر ۱۳۸۴ که من توی این وبلاگ شروع به نوشتن کردم تا الآن ۲۰۰۰۰ بار این صفحه باز و بسته شده ! حالا که فکرش رو می کنم می بینم که چقدر همه چیز عوض شده ، اون موقع ها چی می نوشتم و حالا چی می نویسم ، سبک نوشته ها ، داستان کوتاه هایی که چند وقته بدجوری من رو به خودشون معتاد کردن ، دور شدن از نوشتن مسائل شخصیم که به نظرم تصمیم خیلی عاقلانه و خوبی بود و هزار و یک جور تغییر دیگه ... یه جورایی معتقد شدم خود ایده باید بیاد و برا همین هم اصلاً اصراری در زیاد نوشتن ندارم  .

از اتفاقای جالب دیگه ی امروز این بود که عزیزی بهم پیشنهاد وسوسه کننده ای داد که فکر می کنم در ارتقاء سطح نوشتنم خیلی مؤثره و البته در خیلی چیزیای دیگه ... یه پیشنهاد بسیار عالی که در خیلی زمینه ها کمکم می کنه ! می تونم از اون شخص از همین جا تشکر کنم

و یه تشکر هم از همه ی اونهایی که پیگیر و غیر پیگیر سر می زنن به اینجا و گاهی هم نظر می دن . بعضی ها هم که دیداری یا از طریق پیام کوتاه و غیره ، شخصاً نظراتشون رو بهم می گن . بهر حال از نقد به شدت استقبال می کنم و امیدوارم این کار رو ادامه بدین . بعضی هم صرفاً می آن می رن و بابت همین هم ممنونم ... امیدوارم وقتشون رو تلف نکرده باشن با این کار !

هنوز نتونستم به نوشته هام نظم خاصی بدم و در یک قالب خاص یا با یک سبک خاص بنویسم و البته یک دلیلش اینه که هنوز به این نتیجه نرسیدم که باید این کار رو بکنم !

حرف آخر اینکه تا بهمن که سرم نسبتاً شلوغه ممکنه کم بنویسم و از داستان و متنهایی که کمی ازم وقت می گیره خبری نباشه ... برام دعا کنید که سال مهمی رو دارم پشت سر می گذارم و به شدت به کمک خدا احتیاج دارم ...

بازم ممنون از همه

   + ایمن ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٥
comment نظرات ()