پرواز به اوج

خاطره ...

دامن کشان ، ساقی می‌خواران ، از کنار یاران ، مست و گیسو افشان ، می‌گریزد
بر جام می ، از شرنگ نوری ، مرهم مهجوری ، چون شرابی جوشان ، مِی بریزد

دارم قلبی لرزان ز رهش ، دیده شد نگران
ساقی می‌خواران ، از کنار یاران ، مست و گیسو افشان ، می‌گریزد

پی نوشت :‌ من عاشق این آهنگم ... دانلود به صورت فلش

   + ایمن ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢٥
comment نظرات ()

خاک بر سرمون ...

تصورش رو بکن :

مدیر اسبق یکی از مراکز مهم کشور در یک پست تحلیل اقتصادی ، با ۲۵ سال سابقه مدیریت ، فارغ التحصیل در رشته ی اقتصاد از یکی از بهترین دانشگاه های آمریکا حدود ۳۰ سال پیش یعنی همون موقعی که اگه یکی لیسانس هم داشت باید کلاهش رو می انداخت بالا ، فکر می کنی الآن بعد از بازنشستگی شغلش چیه ؟‌ ‌

راننده ی آژانس !!!!!!!!!!!!!!

می دونی ، اگه مسافرش بودم و بهم اینا رو می گفت ، ‌می گفتم داره خالی می بنده ،‌ اما می دونی مشکل چیه؟‌ این آدم از همون ۲۰ - ۳۰ سال آشنای یکی از نزدیکان منه و امروز بعد از چندین وقت بی خبری مهمون ما بود ... چقدر خجالت کشیدم از اینکه وقتی توی جمع دوستان ۲۰ - ۳۰ سالش نشسته بود ، یکی ازش پرسید فلانی حالا که بازنشست شدی کجا مشغولی ؟ اونم به آرامی گفت ، تو آژانس ! و بعد تعریف کرد که قبل از این مسافر برای تهران پارس داشته و به خاطر اینکه تا بره خونه و برگرده دیر می شده با همون لباس کار اومده بود افطاری ... من که مستمع بودم از خجالت آب شدم ... و بعد دیدم که با چه وقاری نگاه می کنه و هیچ خجالتی هم  نمی کشه و با تمام وجودش اعتقاد داره که کار عار نیست ... و بعد به جمع نگاه کردم که چه خجالتی کشیدند از این آدم که کو شعور ما برا ارزش این آدمها رو دونستن ؟‌!!

این آدم اگه آمریکا مونده بود می دونی ماهی چقدر حقوقش بود الآن ؟ این آدم اگه تو همین ایران یه ذره می خواست ناپاک باشه مثله خیلی های دیگه می دونی می تونست از زیر میزش چقدر پول در بیاره ؟

کجاست اون همه ادعای ارزش محوری ؟‌ کجاست ؟‌؟؟؟!!!!

پی نوشت :

تردید داشتم این پست رو بنویسم یا نه ، گفتم بعداً شر برام می شه و می گن فلانی توی بلاگش به حکومت انتقاد کرده ... اما بدجوری تو گلوم گیر کرده بود ... بدجوری می خوام داد بزنم که خاک بر سرمون با این پاس داشت ارزشهامون  ... حرف حق بود ... حاضر نیستم بابتش معذرت بخوام اگه تو گلوی بعضی ها گیر کرده ... تو حکومت علی هم که اینقدر ازش دم می زنیم این کار عین عدالت خواهی ... بیاین با شعور باشیم !

   + ایمن ; ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٥
comment نظرات ()

عشق و اعتیاد !!!

داشگاه که قبول شدیم ، رئیس دانشگاه ، روز معارفه بالای سن گفت:‌« بچه ها اکیداً بهتون توصیه می کنم اگه می خواین موفق بشین توی این چند سال عاشق نشین !»

مشکل همینه که درست موقعی که یه قدم تا موفقیت فاصله داری ، عاشق می شی ! و بعد موفقیت از دستت می پره !

پی نوشت :‌

درست موقعی که باید بشینم درس بخونم و تا کلی موفقیت ، فاصله ی کمی دارم ، عاشق عکاسی شدم و نویسندگی ... دوربین و قلم رو باید به زور از خودم دور کنم و معمولاْ هم موفق نمی شم  ... قبلاً هم علاقه ام کم نبود ، اما الآن دیگه بهشون معتاد شدم !!!

   + ایمن ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٧
comment نظرات ()

من و کشتیم ...

قبل از این که بخونین یه توضیح :‌

این رو با لهجه جنوبی نوشتم ، اِعراب گذاری هم کردم اما خودتون هم سعی کنید با همون لهجه بخونید . جداً مؤثره . امیدوارم همتون نظر بدین . نقد هم نکردین لا اقل دید کلی تون رو بگید لطفاً :

هر روز می اُم همیجا ، یک دو ساعتی مونده به غروب می اُم و آدما رو می بینُم . جهانگرد زیاد می آد . هم خارجی ، هم ایرانی . هفته ی پیش با ناخدا دعوام شد .  بوآ رو می گُم . بهش می گُم می خوام بیام بات رو لنج کار کُنُم . می گه نمی شه . هنو بچه ای . منُم که کار ندارُم . همش یَله می دُم تو خونه . اُماه هم که ول کُنِمان نی . از 8 صبح می آد بالا پشه بند یه ریز می گه بلند شو . ما خانِمان 1 اتاق داره . که شبا ناخدا و اُماه می رن آنجا می خوابن . من و رُباب ، خواهرُم رو می گُم ، یکیمان تو سردری می خوابیم یکی می ره پشت بام توی پشه بند . یعنی همیشه دعواست کی بره ، چون جفتیمان از زیر آسمون خوابیدن خوشمان می آد . اما امسال رباب کنکور داره و مجبوره تا دیر وقت درس بخانه . واسه همی معمولاً من بالا می خوابم او تو اتاق ، که برق داشته باشه .  تو کل ایل وتبار ما همین یه نفر درس خان شد . همی باعث شد ناخدا از خیر شوهر دادنش بگذره . من که ششُم ول کردُم . یه مدت رفتُم ور دسته سلمان خان ماهی فروشی کردُم . اما خوشُم نیامد . زیاد غر می زد . منُم تو کتم نمی رفت ناخدا لنج داشته باشه اون وقت مو بِرُم ماهی فروشی کُنُم ؟ خلاصه یه بار که زیادی غر غر کرد منُم سبد ماهی رو ول دادُم تو صورتش و زدُم بیرون . از ترسش تا چند وقت جرأت نداشتُم برُم تو بازار . تا بالاخره ناخدا آمد عذر خواست ازش ، البته بماند که بعدش یه کتک مفصل خوردُم . اُماه قالی می بافه . او ماله ای وِرا نی . ناخدا یه بار که واسه تجارت رفته بوده ابوذبی از یه خان عرب می خرش . البته خودش نمی دانه که ناخدا پاش پول داده . همه می گن یه عیب و ایرادی داره ، چو ای ورا زِند و زا زیاد کردن رسمه ، اما ما همی 2 تاییم . منتها مو فِک کُنُم عیب از ناخداس .  بگذریم . داشتُم از دعوای خودم و ناخدا می گفتم . ها ، می گه باس یه مدت برم ماهیگیری تو لنج عَجَبشیر خان . می گه زودمه باهاش برم تجارت . مو که می دونم واسه چی می گه . جاسم می گُف چند سالیه اونور جَو بندر عوض شده ، دخترا زیاد می رن و می آن ، بخصوص که خیلی از لنج ها که می رن واسه تجارت آنجا چند شبی کارشان گیر گمرک و از این بساطاس . ای جوری بساط عیش و نوششان هم براه می شه . منم اصن برا همی می گُم عیب از ناخداس . فقط یه اجاق کور می تونه تو ای بندرا جز تجارت هیچ کار دیگه ای نکنه . گاه می ره و یه شبه بر می گرده با یه لنج پر از بار . نه که قاچاقا . اصلاً اهل خلاف نی . اُماه می گه واسه درس عبرتیه که از بِرارِش گرفته . می گن قاچاق می کرده ، اما یه بار تو فِرار کشته می شه  . البته خو ناخدام که کار ماله خودش نیس . این وسط فقط کرایه لنج را می گیره . لنج هم داره کهنه می شه ، دیگه بدرد نمی خوره . خرجش رفته بالا . اوهو ... باز از لُبِ کلام دور شُدُم . داشتُم می گفتُم . از وقتی ناخدا نزاش باهاش بِرُم منُم هر روز میام همی جا . جهانگردا دمه غروب می آن لب دریا . می گن منظرش قشنگه . مو که قشنگیی نمی بینوم . البته خو فقط بخاطر غروب نیست که. این کشتیه هم خودش واسه این ندید بَدیدا کلی منظَرَس . می گن زمان جنگ با پرتغالی ها آمده اینجا . البته خودش ماله یونانیا بوده . اسمش چی بود ؟ ها ، آنجلوس . خلاصه به گل می شینه و هیچ کسُم نمی تانه کاری کنه . رفت و آمد بهش نمی شه . متروکس . اینام دم غروب می آن از همین ساحل چندتا عکس ازش می گیرن و می رن . تو کل جزیره این کشتی یکی از مشهور ترین جاهاس. اما بازُم مو نمی فهمُم اینا چرا می گن اینجا منظرش عالیه .  همه جا خو همینه دیگه . اینا دریا ندیدن . بعضی هاشون یه تیپایی دارن که اگه یه روز رباب ایجوری بیاد بیرون نا خدا خونش رو حلال می کُنه . می دانی چیه ؟ اینا فکر می کنن 2 زار پول دارُن خیلی آدمُن .تازه بعضیهاشان همان 2 زار را هم ندارن ! تا هفته ی پیش همش تو کف بودم چه جوری حالشان را بگیرم فکری نشن که خیلی آدمن . آخر سر فهمیدُم . هفته پیش همی که آمدم ، اول یه ذره رفتم لالوشان پلکیدم . هی عین آدُم ندیده ها نگام می کردن و پچ پچ می کردن و می خندیدن . بعضی هاشان هم اسمُم را می پرسیدن . یه بارم یکی شان گفت با دوربینش ازش عکس بگیرم . بعدم 1000 داد بهم . منم گفتم مو که گدا نیسُم . 200 بدی بسه . هی مو رو مسخره کردن . منُم آخر سر گذاشتُم حسابی که شلوغ شد و تو چِش آمدم زدُم به دریا . 20 متر که بری جلو می رسی به زنجیر لنگر و بعد روی آن راه افتادم تا دم کشتی . مثل ای بند بازا هس که توی تلویزون نشان می ده . بعدم از لالوی سوراخای کشتی زدم داخل . همهشان کف کرده بودن . یه پسره آمد ای کار رو بکنه هما اولش کم آورد برگشت . اینا نمی دانن . همه کار را نمی شه با پول کرد . باید بچه دریا باشی تا از این کارا بلد باشی . خودمانیم . آ بالا که رسیدُم تازه فهمیدُم منظره یعنی چه . اینا نمی دانن . روی دکل کشتی یه دنیای دیگس . اصلاً می دانی چیه ؟ بذار ناخدا به لنجش بباله ... اینام به پولشان ... مو حالا دیگه خودُم یه کشتی دارم ...

 

   + ایمن ; ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱
comment نظرات ()