پرواز به اوج

virtual world 2 ...

خب حالا بیاین در مورد پست قبلی کمی بحث کنیم :

 

موضوع از اونجا شروع می شه که چون انسان در دنیای اینترنت در یک جهان کاملاً مجازی به سر می بره تا حد زیادی حقیقت دچار آشفتگی می شه ! می پرسید یعنی چی ؟ مثلاً توی 2 تا متن چتی که در پست قبلی نوشتم دقیقاً یک سؤال ازguy پرسیده می شه . اما واکنش اون نسبت به مخاطب ها چیه ؟ اولی کسیه که ادعا می کنه ایرانیه ، خب guy هم طبیعتا واکنشش اینه که جواب نمی ده ، چون حس می کنه این یه مطلب خصوصیه و دور اندیشیه اون بهش می گه که شاید مخاطب بعداً آشنا در بیاد و گنده کار در بیاد .

 

اما در مورد دوم ، با فهمیدن اینکه مخاطب خارجیه بدون هیچ مشکلی همه چیز رو برای اون تعریف می کنه ! چون احتمالاً داره به این موضوع فکر می کنه که هیچ آشنایی در شهر نیویورک نداره پس عیبی نداره اگه اهالی نیویورک کمی از مسائل شخصیه اون بدونن !

 

حالا بیاین از یک طرف دیگه به ماجرا نگاه کنیم ، اگه اون خارجیه ایرانی بود چی ؟

 

مغز ما به خاطر حضور مداوم در یک دنیای واقعی با یک سری قواعد خاص دیگه ، وقتی وارد فضای مجازی می شه همه چیز رو همونطور که در دنیای واقعی هست شبیه سازی می کنه ، مثلاً ما معمولاً به راحتی از روی صدا ( زبان ، لهجه ، میزان زمان لازم برای انتقال صدا و ... ) چیزهایی از قبیل مکان تقریبی اون شخص یا ملیت اون رو می فهمیم ، اما در مورد متن در عالم مجازی اینها صادق نیست . خب اینها چه جوری جایگزین می شن ؟ با اطلاعاتی که از خود شخص می گیریم  و بزرگترین مشکل همینجا رخ می ده ! ما چرا باید به اون آدم اعتماد کنیم ؟ اون می تونه همه چیز رو وارونه جلوه بده . دقیقاً همینجاست که بحث حریم خصوصی و security  مطرح می شه . خب طراحان برای مسائل حیاتی مثل ارتباطات اقتصادی تدابیری می اندیشن ، اما در مورد ارتباطات انسانی چی ؟  باز ابزارهایی مثل webcam  داره کم کم این اعتماد سازی رو ایجاد می کنه ( البته نه کامل ) ، اما آیا ما می تونیم چون طرف مقابل این ابزار رو نداره به اون بگیم که تو دروغ می گی ؟! واقعاً هنوز برای خیلی از این مسائل راهکارهای عملی و ساده ایجاد نشده ، دنیای مجازی اینترنت برای تسهیل در ارتباط و افزایش سرعت انتقال داده بکار می ره  ، اما این میون خیلی راحت تر از دنیای واقعی می شه اطلاعات رو تغییر داد !

 

پس فقط یک راه می مونه ! استفاده از شرافت انسانی ... اینکه اگه موقعیت سوء استفاده هم داریم باز هم این کار رو نکنیم ، اینکه اگه می تونیم به دروغ حرفهایی بزنیم که ممکنه در تصمیم گیری طرف مقابل تأثیر بگذاره این کار رو نکنیم . اما واقعاً چقدر به این موضوع پایبندیم ؟ می شه گفت تقریباً اصلا وجود نداره ... شاید برای همینه که اصطلاح net is a mask کم کم داره به عنوان یک پیش فرض رایج در می آد .

 

دقیقاً عدم اعتماد مردم کشورهایی مثل ایران به ارتباطات رایانه ای ( مثلاً ارتباطات اقتصادی ) از همین موضوع نشأت می گیره که هنوز نه از امکانات امنیتی خوبی که اعتماد رو بالا ببره برخوردارند و نه راستگویی و شرافت انسانی در عالم مجازی چیز قابل اعتمادیه .

 

پی نوشت :

 

بحث طولانی و رایجیه ... در مجامع مختلف هم زیاد بهش فکر می شه و دارن روی بالا بردن سطح اعتماد و نزدیک کردن عالم مجازی به عالم واقعی فکر می کنن . من صرفاً خواستم اشاره ی کوچکی داشته باشم ، شاید بزودی ماجرایی رو براتون تعریف کنم که متوجه بشید چرا این بحث رو مطرح کردم .

 

راستی در مورد موضوع چث و کامنت علیرضا در پست قبل هم باید بگم که هیچ عمدی در کار نبود ، صرفاً چون یک موضوع نسبتاً شخصی محسوب می شد بیانش کردم ، هر موضوع دیگه ای هم می تونه جایگزین بشه ، بحث سر نوع ارتباطه نه موضوعش . هر چند جداً این موضوع ها هم می تونه مورد نقد قرار بگیره چه در واقعیت چه در عالم مجازی !

 

   + ایمن ; ٤:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۳٠
comment نظرات ()

virtual world...

اپیزود اول :

someone : salam

guy : salam , shoma ?

someone : ye bandeye khoda !

guy : bebakhshid man ahle chat ba gharibe ha nistam !

someone : khob bashe baba , man sara hastam , 20 , ahvaz . shoma ?

guy : hesam , 21 , tehran .

someone : gf dari ?

guy : na , dashtam , beham zadim . to chi ?

someone : man ke malume gf nadaram  

guy : manzuram bf e ...

someone : na nadaram . chera beham zadi ?

guy : bebakhshid , khosoosie ...

someone : bashe har jur rahati ...

guy : man dige bayad beram , kari nadari ?

someone : khosh hal shodam bahatun chat kardam , bye ...

guy :

اپیزود دوم :

someone2 : hi

guy : hi

someone2 : asl ?

guy : 21/b/teh   u ?

 someone2 : 20/g/newyork ... any gf ?

guy : recently no ...

someone2 : why ?

guy :  I didn't like her ... you know , she asked me go her home every day and buy her a gift , and I couldn't make her satisfied every time  recently I found out she has another bf ... so ...  

someone2 : wow ...

someone2 :  I`ve got to go now !

someone2 : nice to chat you

guy : me too , bye

someone2 :  bubye

پی نوشت :‌

الآن منظورم رو نمی گم ... خودتون یه ذره روش فکر کنین ... تحلیلش کنین ... اصلاً شاید بعداً هم نگفتم ...

   + ایمن ; ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢٢
comment نظرات ()

پیری ...

امروز صبح خواب یه داستان کوتاه دیدم ... بعد طرفای ۶ از خواب پاشدم ، دیدم هنوز خسته ام ، دوباره خوابیدم و با خودم گفتم وقتی صبح از خواب پاشدم داستان رو کامل می کنم و می نویسم ... صبح که از خواب پاشدم ، فقط یادم بود که شب تو خواب یه داستان کوتاه فوق العاده ساختم ... اما از داستان هیچی یادم نمی اومد ...

پی نوشت :

احتمالاً قدیمی ها در این مورد می گن " خب قسمت نبوده ! " 

   + ایمن ; ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱۸
comment نظرات ()

قرمز ...

بی حس شدنشان را دوست دارم . وقتی رنگشان به سفید می زند و دیگر می توان تضمین کرد که خونی در آنها باقی نمانده . در آن لحظات وقتی بر رویشان می ایستم چه احساس بی وزنی ای در وجود فروان می کند . هیچ چیز را حس نمی کنم . انگار روی هیچ ایستاده ام و نیرویی به اندازه ی هیچ من را نگه داشته است . و آنگاه ، ناگهان صدای برخورد خون با دیواره رگ را می شنوم که همچون جوانکی دیوانه در شاهراه رگ جولان می دهد و به در و دیوار می خورد . و بعد نوبت گرماست ، حرارت به ناگه در رگ بالا می رود ، وقتی سرد است انگار نیست ... اما حالا حیات و احساس هم با خون به رگهایم برمی گردد و ... و دوباره قید روی زمین ایستادن را حس می کنم ... و باز مجبورم رنگ عوض کنم ... زندگی کنم ...

   + ایمن ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱٥
comment نظرات ()

وقتی من کثیف می شوم ...

چند روز پیش داشتیم با جمعی از بروبچه ها سوار بر اتول آقا مهرتاش به سمت تهران می اومدیم که ...

 

راستش از شب زنده داری ِ 2 شب قبل من بس خسته بودم و دیگه تو ماشین در راه برگشت خمار ِ خمار ، در حقیقت به فاز پرت و پلا رسیده بودم که خودش ماجراها داره که بعداً شرح می دم . تو راه با اینکه در خواب و بیداری به سر می بردم یه چیزایی هم می شنیدم و می فهمیدم که بحث ، بحث ِ نسبی بودن اخلاق ِ . خوب من خودم هم از طرفداران نسبیه نسبی بودن اخلاقم ... در این مورد هم اگه جون دفاع داشتم با مهرتاش هم جبهه می شدم که آره آقا جون اخلاق در خیلی از موارد نسبیه . اما خوب هیچ چیز بهتر از تجربه ی عملی نیست و منم اون موقع اونقدر خوابم می اومد که توان شرکت در بحث رو نداشتم ...

 

من تو همون شیش و بِش ِخواب و بیداری بودم که یه هو از پشت یه 260 زد بهمون و ما هم متعاقباً با اتوبوسی که جلومون بود برخورد کردیم . خسارت به اتوبوس در حد 200 تومان بود و به عقب ماشین ما هم همین حدود . اما از بد شانسی جلوی ماشین ما درست در ناحیه ی قفل کاپوت با اتوبوس برخورد کرده بود که ظاهراً طبق نظر اهل فن در این شرایط تنها چاره تعویض کاپوته که خرجش یه 400 تومانی می شد . خب این وسط ضرر کرده ی اصلی مهرتاش بود که باید طبق قانون خرج جلوی ماشین رو خودش می داد و بیمه فقط خرج اتوبوس رو می داد و البته بیمه ی ماشین عقبی هم خرج عقب ماشین مهرتاش رو ...

 

بنده از اونجا که گوش شیطون کر سابقه ی ترکوندن ماشین زیاد دارم نسبت به باقی حضار آشانایی بیشتری با مراتب افسر آمدن و بیمه و این چیزها داشتم و این میون مهرتاش هم که بار اولش بود تصادف کرده بود ، کمی هول شده بود .

 

خلاصه ما منتظر افسر شدیم و ایشون که تشریف آوردن همین نظرات رو تکرار کرد و در ادامه هم عنوان کرد که اگر راننده ها توافق نکنن باید هر 3 برن پارکینگ تا فردا البته منظور ماشین راننده هاست نه خودشون ... مهرتاش که کمی ناراحت هم بود از قضیه ی کاپوت و اینکه باید خرجش رو خودش می داد به آقای پلیس با اعتراض داشت می گفت که خوب مقصر که من نبودم و اون اگه به من نمی زد من به اتوبوس نمی خوردم . در همین لحظات من هم تو ذهنم داشتم به راههای غیر اخلاقی از جمله رشوه فکر می کردم که خود آقا پلیسه چشمک رو زد و با گفتن این جمله که " این راننده ی منم آدم سگیه و باید دمش رو دید " دستم اومد که بله ایشون هم اهلشه...

 

خلاصه جَلدی با مهرتاش پریدیم تو ماشین و 30 تومان جمع کردیم و اومدیم پایین . منم اول اومدم مزه دهن یارو رو ببینم که وقتی گفت هر قدر داری بده منم 20 تومان بهش دادم و اونم راضی ... نتیجه اینکه این آقا هم فقط ماشین عقبی رو مقصر کرد و نهایتاً کل خرج قرار شد از بیمه ی ماشین عقبی پرداخت بشده و نهایتاً هم کروکی رو داد به ما و ما هم نیشمون تا بناگوش باز شد و ...

 

سوار که شدیم از اونی که کمی مخالف کار ما بود و به من که باعث و بانیه این کار بودم گفته بود کارم پست ِ گفتم تقصیر کی بود ؟ اونم اضعان کرد که عقبی ... گفتم خوب انصاف بود مهرتاش 400 از جیبش می داد صرفاً به خاطر عاجز بودن قانون در رعایت عدالت ؟ گفت نه ... منم گفتم ، آفرین ، پس می بینیم با اینکه رشوه در عامه چیزه بدیه اما اینجا باعث به نون و نوایی رسید یک آدم زحمت کش و در عین حال اجرا شدن کامل عدالت بود ... پس در اینجا دیدیم که اخلاق یک چیزه نسبیه ...

 

 

پینوشت :

 

اون موقعی که تو خواب و بیداری بودم و در عین حال به این فکر می کردم که کاش مثل کلاسهام می شد اینجا هم همه چیز رو عملی اثبات کرد ، عمراً فکر نمی کردم موقعیتش به این خوبی ایجاد بشه ...

 

یادمه از دوران دبیرستان هم هر وقت به حرفهای کتاب دینی فکر می کردم در این مورد نمی تونستم خودم رو قانع کنم که اخلاق نسبی نیست !

 

خوب شما چی میگین ؟ اخلاق نسبیه یا نه ؟

   + ایمن ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱۳
comment نظرات ()

نما ...

آهای دخترک نقاش !

 

بیا ...  بیا و این دو قِران پول قلک مرا بگیر ...

 

 بیا و بجای این پول برای من نقاشی بکش ...

 

پنجره ی اتاقم را می خواهم رو به آسمانی آبی بازکنم ، می توانی آسمانم را آبی کنی ؟

 

می توانی کف خیابان ها علف بکشی ؟ از همان ها که بچه که بودیم میانشان می دویدیم و بازی می کردیم ... یادش بخیر ... بلندی بعضی هایشان به قدمان می رسید و آن وقت بود که دیگر می ترسیدیم ... بعد شروع می کردیم به داد زدن ... بی بی اگر نمی آمد بغضمان می ترکید و دیگر تا یک هفته رفتن به علفزار قدغن می شد ...

 

راستی ، تو دروغ را چگونه می کشی ؟ اصلاً در تابلوهایت جایی برایش هست ؟

 

رنگ را قوطی ای چند می خری ؟

 

بیا و برای پنجره ام نمایی بکش ... اما رنگهایش را نخر ...

 

بیا رنگهایش را خودمان بسازیم ...

 

قرمز اگر خواستی خونمان هست ...

 

آبی اگر خواستی آسمان را داریم ...

 

سبز را نیز از برگ کمک می گیریم ...

 

و سفید را با ابر بساز ...

 

بنفش ؟

 

این که دیگر کاری ندارد ... خون بر آسمان می پاشیم ... مگر نمی دانی ... آبی و قرمز بنفش می دهد ...

 

زرد را نیز از خورشید قرض می گیریم ...

 

اما سیاه نه ... در نمای پنجره ی من سیاهی جایی ندارد ... سیاه به اندازه ی کافی می بینم ...

 

می دانی ... من دروغ را سیاه می بینم ، من قهر را سیاه می بینم ، من خیانت را سیاه می بینم ... و من از سیاهی فراری ام ...

 

 از کی شروع می کنی ؟

 

از فردا ؟

 

نه دیر است ... قلمت را بردار ... رنگ بزن ... پنجره ام دلتنگ نمایی جز سیاهی است ... چشمانم دیگر دارند رنگها را فراموش می کنند ... قلمت را بردار ... صبح نزدیک است ... و من صبح پنجره را به امید تو باز خواهم کرد ... به امید قلمت ...

 

و نمایی از جنس خودمان ...

   + ایمن ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٦
comment نظرات ()