پرواز به اوج

خبر ...

داشتم مطالبی رو می خوندم که این چند وقته توی سایت های خبری مختلف از هک شدن پرشین بلاگ نوشته شده ... شنیدید دیگه ؟‌ چند وقت پیش به سایت persianblog.ir حمله شد ... البته نه فقط به این سایت که به حدود 700 سایت فارسی زبان دیگه ... مسئولین سایت اول فکر می کردن موضوع یه چیز عادیه که بزودی حل می شه و صرفاْ یه شاسگولی خواسته اینا رو ادیت کنه ، غافل از اینکه حالا حالا باید بدون دنبال این آدرس تا شاید دوباره بتونن از سرور آمریکاییشون بگیرن ... چون حضرت هکر این آدرس رو مال خود کرده و طبق قوانین بین المللی اینا ۲ تا چاره دارن ... اول اینکه برن سراغ آدرسی که این هکر از خودش باقی گذاشته ، اگر آدرس واقعی باشه ( طرف ظاهراً خودش رو عرب معرفی کرده و ساکن لبنانه ... اما در سایت های هک شده هم پرچم لبنان دیده می شه هم عراق ) از طریق مقامات قضایی می تونن علیه اش اقدام کنن ... اما اگه آدرس واقعی نباشه ، پس از طی مراحل قانونی سرور ، آدرس رو به ایرانیها بر می گردونه ... البته اینا صرفاً مطالبیه که صاحبان سایت ادعا می کنن و اینکه تا چه حد بتونن موفق باشن خدا می دونه ... بهر حال تا موقعی که این مشکل حل نشه com. به ir.  تغییر کرده که مشاهده می کنین ...

چندتا چیز به دهنم رسید ... اول اینکه مدتها بود ایرانیها ادعا می کردن که خفن ترین هکرهای دنیا ایرانی هستن ... حالا خوب سرشون به سنگ خورد ... دوم اینکه این همه شعار های نژاد پرستانه ای که توی سایتهای هک شده از طرف هکرها بر ضد ایرانی ها و در راستای ایجاد اختلاف بین عرب و فارس وجود ( مثل اینکه : " فکر کردید همه چیز تموم شده ؟ شما در مورد خلیج عرب چی فکر کردید ؟ " ) صرفاً نشان از دست سومی داره که اصلاً بدش نمی آد میونه ی این دو جماعت به هم بخوره ... البته تحلیل دیگه می تونه این باشه که واقعاً این اختلاف وجود داره ... که اصلاً بعید نیست ، اما خوب نه در کل جامعه ی عرب و فارس که در بین یک سری اقلیتها و در حقیقت هیچ کدوم از این دو ملت نژاد پرستانه ای نیستن ، لا اقل ما ها که نیستیم ( سعی می کنیم نباشیم D: ) ... سوم اینکه ، فکر می کنم مدیران این سایت مسؤلیت خطیر تری در مورد بلاگها دارن که حالا خوب بهش واقف شدن ، و احتمالاً با ضرر مالی و اعتباری ای که بهشون خورده حسابی فهمیدن که دشمنهایی هم دارن و باید هشیارتر باشن ...

از همه ی این بحثهای که بگذریم ، باید بگم واقعاً خوشحالم که دوباره بلاگم رو دارم ... جداً تو این حال و روز بهش احتیاج دارم ...

و چند تا پیشنهاد به دوستان بلاگ دارم :

1. با توجه به این موضوع که دیگه نمی شه به امنیت بلاگهامون اعتماد کنیم ، اگه واقعاً نوشته هاتون براتون مهمه پیشنهاد می کنم صفحات بلاگتون رو روی رایانه ی خودتون ذخیره کنید ... راههای مختلفی هست که ساده ترین و ابتدایی ترینش save as کردن دونه دونه ی صفحاتتونه ... که البته اگه سابقه ی زیادی دارین طول می کشه ... اما راهکارهای دیگه ای هم هست که ساده تره ... مثل استفاده از نرم افزار های مختلف ...

2. یه سر به لینکهایی که توی بلاگتون قرار دادین بزنین و اون هایی که ماله پرشین بلاگه رو از com. به ir. تغییر بدین ...

3. پیشنهاد می کنم اگه قالب بلاگتون رو خیلی دوست دارین ، عکسها و آیکونهای اون رو جای دیگه ای آپلود کنین یا لا اقل روی رایانه ی خودتون ذخیره کنین تا اگه بعداً قالبتون حدف شد یا هر اتفاقه دیگه ای براش افتاد خودتون بتونید اون رو بسازید ...

پینوشت :

فکر کنم این اولین باریه که یه همچین متنی رو نوشتم ، چیزی که نه ادبیه ، نه احساسی ، نه هنری ... کاملاً شبیه این پستهایی شده که توی بلاگهای رسمی و خبری نوشته می شه ... بهر حال لازم بود ... شاید جهت خبر رسانی چون می دونم خیلی از برو بچه ها زیاد اطلاعاتی نداشتن در این زمینه و حتی خیلی ها هنوز نمی دونن که بلاگشون رو آدرس ir. فعال شده ...

   + ایمن ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۳۱
comment نظرات ()

دزد می گیریم ...

عجب حکایتیه ها ...

 این خدا می دونه من از هیجان زیاد خوشم می آد برام کم نمی ذاره ... این ماجرا رو گوش کنید و به من افتخار کنید

امشب ، حدود یک ساعت پیش داشتم از کوچمون می اومدم بالا که رسیدم دم در یه مجتمعی به نام مجتمع یاس ... همینکه رسیدم دم در این مجتمع  یه زانتیا اومد وارد مجتمع شد ( در پارکینگش از این کنترلی ها بود )‌ ... زانتیا رفت داخل یه موتور که دو تا پسر جوون سوارش بودن اومدن جلو در پارکینگ وایسادن و پسری که عقب نشسته بود به سرعت پیاده شد و وارد مجتمع شد ... من این صحنه رو که دیدم یه ذره مشکوک شدم و اون طرف کوچه جلوی در وایسادم ... موتوریه هم رفت یه مقدار بالاتر دور بزنه ... تو همین لحظات پسره آروم آروم به ماشین نزدیک شد و بعد درست وقتی ماشین به ته پارکینگ رسیده بود به سرعت در عقب رو باز کرد و یه کیف از توی ماشین برداشت و دوید به سمت در ... منم به محض اینکه این صحنه رو دیدم با یه فریاد بلند دویدم تا جلوی راه پسر رو سد کنم ... پسر اول از کنار دستم خودش رو خلاص کرد و به سمت سر کوچه دوید ... منم دنبالش دویدم و پشت سر من هم موتوریه داشت می اومد ... به پسر که نزدیک شدم با یه فریاد پریدم طرفش و اون هم از ترس اینکه گیر بیافته کیف رو ول کرد ... من هم سریع پریدم و کیف رو برداشتم که نکنه موتوریه اون رو دوباره بر داره ... کیف رو که برداشتم جلوی موتوریه وایسادم که اعتراف می کنم این بخش کارم واقعاً دیوانگی بود ... اما خوب استدلالم این بود که این جوری می ترسه و نمی آد طرفم که خوشبختانه همینطور هم شد ... موتوریه راش رو کج کرد و از من رد شد و رفت طرف پسره ... اون رو سوار کرد و در رفتن ... بعد هم صاحب کیف که حالا دیگه از در مجتمع بیرون اومده بود و شاهد این صحنه ها بود به طرفم اومد ... اول یه مقدار می ترسید ، یعنی شک داشت ، ممکن بود این هم جزو ماجرا باشه ... اما وقتی کیف رو بهش تحویل دادم خیالش راحت شد ... بعد هم کمی به نگهبان مجتمع غر زدم که باید حواسش باشه بعد از ماشن ها تا وقتی در کامل بسته نشده کسی وارد نشه ... بعد هم به خوش و بش و رد و بدل شدن تشکر و از این حرفها گدشت و حالا هم که در خدمت شمام ...

البته دوستان پیش آهنگی که با خوندن این مطلب هوس این کارا به ذهنشون می رسه بگم که خوب جداً کار من خطرناک بود ... هرچند اگه باز هم تکرار بشه باز هم همین کار رو می کنم اما این کار واقعاً خطرناکه حسن !

خلاصه اینکه ، بازهم در ایامی حول و هوش تولدم (این دفعه با یه اختلاف فاز ۱۰ روزه ) بازم یه اتفاق خطرناک و پر از هیجان افتاد ... و خداییش این دفعه چقدر حال داد ...

پی نوشت :‌

با اون عکس کابویی توی ۳۶۰ و این کارا که می کنم اگه چند وقت دیگه دیدین به جای لوک خوش شانس استخدام شدم تعجب نکنین

راستی یادم رفت بگم ... دیروز ... ۸ تیر ... سالروز تأسیس این وبلاگ هم بود ... یه جورایی تولد بلاگم ... به خودم تبریک می گم ... به شما هم که این همه همت دارین که می آین این چرت و پرت ها رو می خونین ... و از همتون ممنونم

                                                                             

   + ایمن ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٩
comment نظرات ()