پرواز به اوج

زندگی ...

همیشه می گفت سخت ترین کار دنیا ماله اونه . می گفت اگه قرار باشه روزی دهها برگه رو بخونین که بیش از نصفیش پیش بینی مرگ آدمهاست حرفم رو می فهمین . وقتی برگه ای رو از توی پرونده در می آورد ، هر بار که جواب مثبت بود بغض گلوش رو می گرفت . توی این چند سال هر روز روزی چندین بار این اتفاق می افتاد . بعد از این که یه مقدار به خودش مسلط می شد دکمه ی نارنجی روی تلفن رو می زد و از پرستار می خواست که نفر بعدی رو به داخل اتاق بفرسته .

توی صف مریضها نشسته بود . از وقتی یادش می اومد هر سه ماه یکبار می اومد و آزمایش می داد . معمولاً ترجیح می داد هر بار به یک آرمایشگاه جدید بره . بر عکس باقی مراجعه کننده ها خیلی آروم روی صندلیش نشسته بود . به چشمهاش که خیره می شدی حس می کردی به هیچی فکر نمی کنه . دقیقاً به هیچی ... با صدای پرستار سرش رو بلند کرد . انگشت اشاره پرستار در ِ اتاق گوشه ی لابی رو نشون می داد . از جاش بلند شد . انگار همه ی چشمها داشت اون رو نگاه می کرد .

در با یه صدای خشک باز شد . صد بار به مسئول تعمیرات گفته بود به در روغن بزنه اما انگار اون هم از اینکه به این اتاق بیاد می ترسید .  

نمی تونست باور کنه ، این یکی خیلی معصوم تر از اون بود که بخواد این بلا سرش بیاد . با اینکه سعی کرده بود به خودش مسلط باشه باز بغض گلوش رو گرفت . به قیافش می اومد حدود 20 سال داشته باشه . اونقدر زیبا بود که برای ستاره سینما شدن کافی بود تا دم در یکی از این کلاسهای بازیگری بره .  معصومیت زیبایی توی نگاهش بود . برخلاف همیشه که اگه بیمار جوون بود حس می کرد حقشه و باید پای لرزه خربزه ای که خورده بشینه اینبار با تمام وجود دوست داشت این یکی مبتلا نباشه . اما حیف که برگه رو خونده بود . به امید اینکه شاید اشتباهی صداش کردن و یکی دیگه باید بیاد اسمش رو پرسید ، با برگه تطبیق داد ، درست بود .

اونقدر آروم بود که انگار اصلاً براش نتیجه مهم نبود . دانشجوی سال آخر معماری توی یکی از بهترین دانشگاه های دولتی پایتخت . توی گرافیک هم استعداد فوق العاده ای داشت . آروم روی صندلی سفید روبروی دکتر نشسته بود و چشمهای خاکستری زیباش رو به دکتر دوخته بود . حتی انتظار رو هم نمی شد توی چشمهاش خوند . چشمهای زیباش شده بود سدی که ورود هیچ غریبه ای رو اجازه نمی داد .

کار سختی بود و اینبار سخت تر از تمام این چندین سال . همیشه خود مراجعه کننده ها سؤال می کردن . اینجوری برای اون هم ساده تر بود . اگه جواب مثبت بود فقط می گفت متأسفم  و بعد طرف شروع می کرد به گریه . اون هم شروع می کرد به دلداری دادن . بعد هم کمی از آینده می گفت و اتفاقهایی که ممکنه بیافته . کمی از راه های جلوگیری از شیوع که البته معمولاً همه مریضها اونها رو می دونستن . اما اینبار ... دختر کاملاً ساکت جلوی اون نشسته بود . فقط نگاه می کرد . ازش پرسید " برای چی اینجا اومدی ؟ ".

 گفت " برای شنیدن حقیقت ". چقدر خونسرد بود ...  

گفت :" و می دونی گفتن این حقیقت برای من چقدر سخته؟ "

 در حالی که یه لبخند زیبا روی لبهاش بود و چشمهاش غرق در آرامش بود به چشمهای دکتر خیره شد و گفت : " نه ، کافیه به خط سوم برگه ای که جلوتونه نگاه کنید . جواب یا مثبته یا منفی . فقط کافیه جواب رو به من بگید . "

 دکتر بیشتر تعجب کرد . فشار بغض لحظه به لحظه بیشتر اذیتش می کرد . چاره ای نداشت . گفت : " متأسفم ! "

بدون اینکه حتی ذره ای تغییر توی صورتش بوجود بیاد از جاش بلند شد و به سمت در رفت . دم در یه آینه بود . همه ی مبتلا ها بعد از اینکه حسابی گریه می کردن ، قبل از خروج از اتاق خودشون رو توی آینه می دیدن . بعضی ها اشکاشون رو پاک می کردن و بعضی ها هم نه . اونهایی هم که جواب آزمایششون منفی بود ، خوشحال دستی به موهاشون می کشیدن و اگه دختر بودن آرایششون رو چک می کردن و بعد بیرو ن می رفتن . اما اون به آینه هم نگاه نکرد .  دستش که روی دستگیره رفت  دکتر پرسید : " از کجا می دونستی ؟ "

- چی رو ؟

- اینکه جواب دقیقاً کجای برگه ی آزمایشه ؟

هنوز آروم بود .  بدون اینکه برگرده و به دکتر نگاه کنه ، گفت : " از بچگی 3 ماهی یکبار آزمایش دادم . توی این مدت دیگه ریز به ریز اون برگه رو حفظ شدم . "

 حالا بغض دکتر کمتر شده بود . گفت : "  چرا از بچگی ؟ "

هنوز حرفش کامل از دهنش بیرون نیومده بود که دختر ادامه داد : " از وقتی یادم می آد ، توی بهزیستی ، توی مدرسه ، توی دانشگاه ، همه جا ، سایه ی شوم یه لغت روی زندگیم بود ... لغتی که اون روزها با هر شیطنتم عین سیلی توی صورتم زده می شد تا یادم بندازن کی هستم و این روزها عین سایه هر جا می رم باهامه و پشت سرم پچ پچ می شه ... حروم زاده ... آره ... من ثمره ی شهوترانی زن و مردی هستم که هرگز ندیدمشون ... بچه تر که بودم حتی خیرهایی که به بهزیستی می اومدن هم وقتی این موضوع رو می فهمیدن حاضر نمی شدن مخارج من رو تقبل کنن ... اون روزها می ترسیدم از مبتلا بودن خودم ... حالا مدتهاست که با این موضوع هم کنار اومدم که یه روز می فهمم که من هم مبتلا هستم ... یه روز مثل امروز ... "

حالا دیگه دکتر داشت گریه می کرد ... دستگیره رو چرخوند و در رو باز کرد ... تا اومد بره بیرون دکتر پرسید : "حالا می خوای چی کار کنی ؟ "

همینطور که داشت آروم وارد لابی می شد گفت : " امسال امتحان فوق لیسانس دارم ... باید حسابی درس بخونم ... اسفند هم جشنواره ی دانشجوییه ... می خوام طرح بفرستم ... هنوز زنده ام ... می خوام زندگی کنم ..."

در بسته شد ... دکتر دستش رو روی دکمه ی نارنجی برد ... همونطور که اشک می ریخت به پرستار گفت ... برای امروز کافیه ...

   + ایمن ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢۱
comment نظرات ()