پرواز به اوج

 

 ... تولدت مبارک ...

   + ایمن ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

ُTimes without farsi ...

چند وقتیه بخشی از اوقاتم رو صرف انگلیسی فکر کردن می کنم ! هدف تفریح نیست اما تفریح خوبی محسوب می شه . توصیه می کنم امتحان کنید ... روش ساده ای هم داره ، اول باید یه مدت حرف نزنید و در ذهنتون با خودتون انگلیسی حرف بزنید . بعد کم کم می تونید حرفهایی که می خواهید به انگلیسی بزنید رو مستقیماً با تفکری به زبان انگلیسی در ذهنتون آماده کنید و بعد بیانشون کنید ... خوبیش اینه که از فرآیند ترجمه در ذهن و زمانگیر بودن اون جلوگیری می شه . تازه دایره ی لغاتتون هم سریع رشد می کنه ! البته این روش خودمه ، ممکنه شما جور دیگه ای بخواهید تمرین کنید ...

   + ایمن ; ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٥
comment نظرات ()

ایمن شیطون می شود...

شیطنت می تونه در هر سنی با آدم همراه باشه ...

همین چند وقت پیش بود توی یه روز بارونی با دوستم داشتیم توی خیابون قدم می زدیم که رفتم و زنگ یک خونه ای رو زدم و در رفتیم .

هفته ی پیش هم ساعت ۱۲.۵ شب داشتم توی پارک دم دانشگاه سرسره بازی می کردم با خواهرم ... بعد هم رفتم روی پل عابر بالای بزرگراه چمران و روی ماشین هایی که در لاین سرعت می اومدن برف ریختم !

البته این رو هم باید بگم که این کار آخرم واقعاً کار بد و خطرناکی بود حسن ! ( پسر بد !‌ )

پی نوشت :

اصولاً از ۲ تا چیز خیلی خوشحالم :

 یکی اینکه بخش کودک وجودم از بین نرفته و به شدت هم سر حاله ( خدا رو شکر ، گوش شیطون کر، چشم حسود کور ... )

دیگه اینکه پایه ی شیطتنت خوبی دارم !

   + ایمن ; ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

‌Big ...

چند زوز پیش داشتم فیلم Big رو از تلوبزیون می دیدم . نمی دونم دیدید یا نه ، اما به طور خلاصه داستان اینه :

پسر بچه ای 12-13 ساله آرزو می کنه بزرگ بشه ، همین اتفاق هم می افته و با مشکلاتی روبرو می شه ، اول خانواده اش نمی شناسنش و مجبور می شه از خانه فرار کنه ، به سراغ پیدا کردن کار می ره و نهایتاً در یک شرکت اسباب بازی سازی استخدام می شه ، به طور اتفاقی وقتی موقع بازی در شهر بازی بود ( با همون هیکل گنده ! ) با زئیس شرکت رو برو می شه که برای بازدید اومده بوده ، کم کم رئیس از او خوشش می آد و او رو به سمت مشاور ارشد خودش در بررسی کیفی اسباب بازی ها انتخاب می کنه ، با گذشت زمان اون بیشتر به زندگی بزرگها عادت می کنه و در عین حال به خاطر روحیات بچه گانه اش با پیشنهاد های بچه پسندانه تر کار شرکت رو رونق می ده ! و ... نهایتاً بخاطر دلتنگی از خانواده دوباره آرزو می کنه تا بچه بشه ...

اما نکته ای که من توی این فیلم برام جالب بود پوچ بودن نظام آموزشی بود ! یعنی چی :

اگه از یک بچه بپرسی چرا باید بری مدرسه ؟ می گه که درس یاد بگیرم ، بزرگ بشم و بعد برم سر کار و ... در حقیقت نقطه ی عطف این حرف همینه که این بچه ، فکر می کنه که برای کار کردن باید بره مدرسه ! اما این فیلم تلویحاً داره می گه حتی برای یک موقعیت شغلی خوب هم الزاماً احتیاجی به نظام آموزش و پرورش بیشتر از همون محتوای ابتدایی نیست مگر برای پیوستن به همین نظام ، یعنی نظام آموزشی ... در حقیقت این نظام برای اون طراحی شده که صرفاً این موجودات ( کودکان و نوحوانان ) را یه جایی سرکار بگدارن تا موقعی که به بلوغ جسمی برسند ! و اِلا از لحاظ توانایی برای کارهای ذهنی چیزه زیادی به اونها اضافه نمی شه ! کدوم بقال و مغازه دار و مدیری احتیاج به مشتق و انتگرال و حتی ریشه پیدا کردن اعداد داره ؟ با اینکه فلان ابر اسمش چیه ؟ ( دقت کنید که این مورد آخر رو توی ایران در علوم دوران راهنمایی درس می دن اگه درست یادم باشه ! )

نمی گم نظام آموزشی پوچه ! از همین نظام بعدها کلی مهندس و وکیل و غیره خارج می شه ... اما بحث سر بازدهه ... دانشگاه های ما یا هر جای دنیا ، سالانه چند تا ورودی داره ؟ و سالانه چند تا فارغ التحصیل ؟ و از این تعداد چند نفر در شغلی مربوط با رشته هاشون مشغول به کار می شن ؟ همین سؤال رو می شه در مورد نظام آموزش مقاطع پایین تر هم مطرح کرد ... کاش کمی به جواب این سؤالها فکر می شد و صرفاً به خاطر راهی که سنت شده همین مسیر رو به همین شیوه ادامه نمی دادیم !

   + ایمن ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

چپ یا راست ؟‌ مسئله این است !

چند وقت پیش حدود ساعت ۱۰ شب از دانشگاه اومدم بیرون که برم خونه . کمی باید تا میدان پیاده می رفتم تا تاکسی گیرم بیاد . وسطای راه یه BMW کنارم نگه داشت که داخلش یک پسر جوون در نقش راننده و یک مرد مسن هم در نقش کمک نشسته بودن . مرد مسن پرسید که : ببخشید آقا ، میدون درکه از کدوم طرف باید بریم ؟ من که کوله به دوش و با یه کتاب در دست راست به مرد نگاه می کردم گفتم : می رید داخل میدون و بعد می رید سمت چپ و در همین حین با دست آزادم ( چپ ) سمت راست رو نشون دادم !

مرد گفت : منظورتون راسته دیگه ؟ منم با یه نگاه عاقل اندر سفیه گفتم : خیر ، عرض کردم خدمتتون ، می پیچید سمت چپ ! و بعد دوباره به همون مدل قبل اشاره کردم ! مرد کمی لبخند زد و بعد در حالی که به ترتیب دست چپ و راستش رو نشون می داد گفت : پسرم ، این چپه و این راست !

من در حالیکه حالا دیگه جداً ازش لجم گرفته بود با عصبانیت گفتم : من نمی دونم چپ و راست شما کدومه ، اما ماله من این چپه ( دست راستم رو نشون دادم ! ) و این راست ( دست چپ ! ) ... اونا که حالا رسماً داشتن می خندیدن رفتن و من هم با عصبانیت به مسیرم ادامه دادم و داشتم با خودم فکر می کردم که خاک بر سر این مملکت که پولدارهاش چپ و راستشون رو هم بلد نیستن ! بعد هم با همون اعتماد به نفس قبلی در حالیکه داشتم به دست چپ خودم نگاه می کردم گفتم : مرتیکه هنوز نمی دونه این راسته اون چپ ، اون وقت من رو مسخره می کنه ! و همین طور که تأکید می کردم به راست بودن دست چپ نگاهم به ساعتم افتاد و یادم اومد که اون دستی که ساعت بهش باشه چپه !!!!

بی نوشت :

1. داشتم این ماجرا برای استادم تعریف می کردم ، آخر سر گفت : این نشون می ده کم کم داری فیزیک دان می شی !

2. هر چند سوتیه وحشتناکی بود اما نشون می ده که دیگه مقید به هیچ دستگاه مختصاتی نیستم و این کاملاً ذاتی شده !

3. نتیجه ی اخلاقی : از مهمترین فواید ساعت می توان به علامت گذاری دست اشاره کرد !

4. من اگه جای اون مرد بودم با دیدن این صحنه محال بود بگذارم دیگه فرزندانم به دانشگاه برن !

   + ایمن ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٩
comment نظرات ()

گشنه !!!

اِژدَهَیَه

یَژدَهِیُو

اِژدِها

   + ایمن ; ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٥
comment نظرات ()