پرواز به اوج

پرده ی آخر ...

بزی داشت که بسیار دوستش داشت ،‌ هر روز به چرا می بردش ، صبح ها شیرش را می دوشید ، هر از گاهی پشمهایش را می چید و با آن یا برای خودش لباسی می دوخت و یا آن را می فروخت . روزی گوسفندی دیدی زیبا . عزم کرد بخردش . گوسفند چشمهایش را کور کرد بوده . چیزی نمی دید جز آن . به خانه رفت . اندکی پول داشت اما کافی نبود . قالیچه ی خانه اش را جمع کرد و به بازار برد و فروخت . باز هم کافی نبود . تنها یک کتاب در خانه اش داشت . کتاب دینی اش که هر روز با آن دعا می خواند . آن را هم فروخت ، باز هم کافی نبود . چند روزی بود آنقدر درگیر خرید گوسفند شده بود که بز را به چرا نمی برد و بزک از علوفه ی داخل آخور می خورد . بز نگران صاحبش بود . چند روز بود که از او خبر نداشت .  بالاخره صاحبش به آخور آمد . بزک طبق معمول به طرفش دوید . همیشه این کار را که می کرد ، در مقابل او  بغلش می کرد و دستی به سرش می کشید  . اما اینبار فقط نگاه کرد . بز سرش را بالا گرفت . بز لبخند زد . او نیز لبخند زد . خیالش راحت شد که اتفاقی نیافتاده و حال صاحبش خوب است . اما هنوز هم رفتارش مبهم بود . بزک برگشت تا به سمت جایش برود . ناگهان شی ء تیزی را  بر گردنش حس کرد . خون به دیوار پاشید . جریان گرم خون را بر گلویش حس می کرد . دست و پا زد . نمی دانست چه کسی دارد سرش را می برد . قطعاً صاحبش نبود . صاحبش عاشق او بود . دیگر جانی برایش نمانده بود . به زمین افتاد . آخرین نگاه به چشمان صاحبش بود . پرده ی آخر را باور نکرد ، صاحبش بود ... مرگ او را فرا گرفت . با فروش گوشت و پوستش جدا از هم پول خوبی گیر صاحب می آمد . حال دیگر پول کافی بود . گوسفند را خرید . حال گوسفندی دارد که بسیار دوستش دارد . هر روز به چرا می بردَش ،‌ صبح ها شیرش را می دوشد ، هر از گاهی ...

   + ایمن ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٩
comment نظرات ()

... Circle of life ...

- change is good .

- yeah , but it`s not easy.I know what I have to do but going back means

I`ll have to face my past .

I`ve been running from it for so long .

- oh, yes , the past can hurt . but the way I see it , you can either

 run from it or learn from it !

   + ایمن ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٦
comment نظرات ()

...

یه آدم کور هیچ وقت از ما طلبکار نیست ، اما اگه یه روزی یه چاله ای جلوی پاش باشه و  بهش نگیم ، ما بدجوری بدهکار اون می شیم .

پ.ن. این روزا زندگیه  یک نواختی دارم ... دور از هیجان ( چه خوب ، چه بد ) ... سکوت ... عین آبی اقیانوس آرام تو یه ظهر آفتابی درست توی طول جفرافیایی 160 درجه و عرض جغرافیایی 13 درجه ... و البته تنها ... به دور از هر انسانی ...

این جمله رو از یه سریال که اتفاقی می دیدم شنیدم ، نمی دونم فیلم خوبیه یا نه ، اما این جملش خیلی به دلم نشست ، گفتم محض خالی نبودن عریضه و جهت اطلاع حیات بعد از گذشت یک هفته یه چیزی گفته باشم ...

   + ایمن ; ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٠
comment نظرات ()

شیر کاکائو با طعم تنهایی ...

امروز صبح ، کنار حوض ، وقتی داشتم توی اون هوا سرد اون شیر کاکائوی داغ رو می خوردم یه غریبه ی آشنا رو دیدم ... اسمش تنهایی بود ... بعد از دو سال اومده بود کنارم نشسته بود و دستش رو انداخته بود دور گلوم ... داشتم خفه می شدم ... هنوزم دارم خفه می شم ...

   + ایمن ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٧
comment نظرات ()